خدا رو شکر
این روزا همه چیز بر وفق مراده ، اکثر اوقاتم با مجی میگذره البته بیشتر
توی خونه ایم کمتر بیرونیم ، دیروز صبح با هم رفتیم جایی کار داشت از ساعت ۱۰ تا
۱۲:۲۰ با هم بودیم اومدم خونه و ناهار خوردم و خوابیدم تا ساعت ۷ عصر که حاضر شدم
برم کلوب فیلم مجنون لیلی رو بدم که مجی گفت کجایی منم گفتم و اومد دنبالم ، رفتیم
بیرون پیش زری و سجاد ( دختر عمه ام و دوست پسرش ) هماهنگ کردیم و ۱ ساعت منو
مجی رفتیم پیششون سجاد و مجی اولین بار بود همو میدیدن قرار گذاشتیم واسه جمعه
که بریم بیرون که ۸ نفر بودیم ۴تا ما + محمد و زیدش و دوست محمد و زیدش ....
اما قرار شد با موتور بریم ما ۴تا اونا هم با ماشین اما بابای مجی گفت جمعه
میخوایم بریم آب گرم که دیدیم وااااااااااااای داره برنامه ی ا رو خراب میکنه مجی با محمد
هماهنگ کردن و گفت ما خودمون میخوایم با دوستامون بریم چیتگر ( الکی گفتن چیتگر که
باباش ندونه کجان ممکنه باباش بیاد و غافلگیرمون کنه )خلاصه باباش گفته پس ماشین رو
بذارین واسه ما که با مامانش و مهدی برن آب گرم منو مجی قرار بود از اولش با موتور بریم
سجاد و زری هم با موتور بیان اما مجی امشب گفت که محمد و علی دوستش بنزین ندارن
۳۰ لیتر از بابای مجی گرفتن اما کمه گفت بریم چیتگر که منو زری گفتیم نه زری گفت من
نمیام چیتگر خلاصه قرار شده خودمون ۴تا بریم بیرون هنوز کجاش معلوم نیست اما غروب
حتما میریم درکه
..... این از برنامه فردا 
اما دیشب که از پیش زری و سجاد برگشتیم تا پیاده شدم بیام خونه دیدیم همون موقع
علی و فافا رسیدن
و یه ۱۵ مین وایسادیم حرف زدیم قرار شد علی و مجی بیان
خونه و قلیون بکشن
که فافا گفت بریم یه دور بزنیم منو مجی هم رفتیم و اومدیم
خونه ساعت ۱۰ بود مجی رفت یه سر خونه شون و اومد اینجا بعدش شام خوردیم و مجی
گیتار زد
و فافا ساعت ۱۱:۳۰ خسته بود خوابید
مجی تا ساعت ۱ اینجا بود با
مامان و بابا و علی نشسته بودیم و حرف میزدیم ، باید به فکر خونه باشیم ۲ماه دیگه
مهلتمون تموم میشه ..... این خونمون خیلی خوب بود هم بزرگ بود و هم شیک و هم راحت
من اینجا رو دوست داشتم باورم نمیشه که دوماه دیگه یکسال تموم میشه کاش میشد تمدید
کرد حیف که پسرش میخواد بیاد بشینه اینجــــــــا
امروز رفتم بيرون خريد كنم مجي اومد دنبالم منو رسوند خونه بچه ام رفته بود آرايشگاه
حسابي هم به خودش رسيده بود
فداش بشم از همه ي پسراي تو جمع از همه
خوشگلتره کم مونده بود اینجوری بخورمش
......
خدا حفظت كنه گلــــــــــــم
.......... خيلي ميعشقمت سالار
پي نوشت ۱:
پي نوشت ۲:
پي نوشت عشقولي
وقتي ميشي نياز من
اگه نباشي پيش من
اشكاي چشمامو ببين
كه ميريزه به پاي تو
بازم كه بي قرارمو
دلواپس نگاه تو
تموم هستي مني
بمون هميشه پيش من
اگر شدم عاشق تو
نزار كه بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي
نزار كه من خواب بمونم
دارم برات شعر مي خونم
شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت مي خوام
هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي كمه
اما جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش كنيم
عشقمو از چشام بخون
تقريبا 4 روز پيش بود كه مجتبي با مهدي اومدن دنبالم و رفتيم بيرون ساعت 10:15 بود
برگشتيم خونه ؛ پريروزم كه ختم پدر باجناق علي (پدر شوهر نرگس خواهر فافا) بود
كه مامان و بابا و علي رفتن ختم ؛ البته قبلش مجتبي اومد كولر رو درست كنه
كه خراب شده بود رفت تسمه اي كه خريده بوديم رو عوض كنه گفت بسته اس عصر ميام ؛
منو مامانم از فرصت استفاده كرديم و زنگ زدم به كيميا ( يادتونه كيميا كيه ؟) چون 26 تير
ماه ازدواج كرد ؛ مامان رفت واسش كادو خريد و رفتيم خونه اش خيلي خوشحال شد
(روز قبلش بهم زنگ زده بود و دعوتم كرد برم خونه اش كه گفتم با مامان ميام )از اونجا
كه برگشتيم مامان اينا رفتن ختم و ساعت7 اومدن زنگ زدم به مجي اومد اما كليد
پشت بام دست حاج خانم بود كه اونم رفته بود بيرون و خونه نبود بنابراين موند واسه
فرداش شبم رفتيم با مامان خونه خاله نوري كه فردا ميخوايم بريم راحت باشيم
آخه ساعت 7 ميرفتيم ؛ديروز رفتيم امامزاده داوود ؛ خيلي خوش گذشت منو سمانه
تا ساعت3 صبح بيدار بوديم اونقدر خندوندمش كه مرده بود از دل درد![]()
![]()
ميگفت تو هر شب بيا اينجا ما ميخنديديم
ومامانم و خاله ام هي غر ميزدن ميگفتن
بخوابيد دلمون ميخواد صبح بيدار نشين
و..... (يعني با زور ِ كتك بيدارتون ميكنم
)
خلاصـــــــــــه توي اتوبوس رفتنه تمامه مدت منو سمانه آهنگ واسه هم بلوتوث كرديم
بعدشم رسيديم صبحانه خورديم و منو سمانه رفتيم بازار و خريد كردم و رفتيم تا نزديكاي
باغ وحشش و برگشتيم و اومديم خونه و بعدشم مامان اينا رفتن زيارت و.....
ساعت 2:30 هم رفتيم بيرون ناهار خورديم
و كلي هم خنديديم اونجا 
بعدشم باز خريد و زيارت و رفتيم خونه اي كه اجاره كرده بوديم جاتون خالي برگشتنه
اونقدر بارون اومد نزديك بود سيل راه بيفته ( البته اغراق كردم اما خدايي بارونش شديد بود )
هوا كه محشر بود خيلي خنك بود حال كردم بوي نم هم ميومد برگشتنه منو سمانه مثه اين
معتادا همش توي چرت بوديم
صندلي جلو هم نشسته بوديم با مجي همين طور
در ارتباط بودم وقتي رسيديم تهران نزديكاي خونه خاله كه بوديم بهش گفتم گفت ميام
دنبالتون و اومد دم ِ اتوبوس رفتم پيشش احوالپرسي كرديم كه باد زد و شال من رفت
كنار يقه ام يه كم باز بود مجي به شوخي بازومو گرفت فشار داد
گفت سينه ات
بازه بپوشون همون فشار باعث شد بازوم كبود شه
( بدنم يه كم ضعيف شده تازگيها
سريع كبود ميشه ) رفتيم خونه خاله و لباسامو برداشتم و منو مامان سوار شديم و اومديم
خونه بعدشم مجي اومد داخل و رفت كولر رو درست كرد و اومد پايين نشستيم توي حياط
و قليون كشيد
و مامان اينا نذاشتن بره شام خورديم داشتيم چايي ميخورديم
كه زري عمه ام اومد اونجا و يه كم نشستيم توي حياط و اومديم توي اتاق ِ من و مجي
گيتار زد
واسمون توي اتاقم منو زري و مجي بوديم مامان و بابا توي حال بودن زري
اومده بود واسه تحقيق دانشگاه اينترنت سرچ كنه منو مجي رو تخت نشسته بوديم و اون
ميخوند و عاشقانه منو نگاه ميكرد منم زل زده بودم توي چشاش
نگاهش با
هميشه فرق داشت عاشقانه تر شده بود پاش خيلي بد درد ميكرد و باد داشت واسه دردش
بهش يه پروفن دادم خورد ميگفت هيچ وقت اروم نميشه دردم با پروفن اما الان خوب شد
ميگفت تا اينجام دردم آرومه برم شروع ميشه منم به خنده جلو مامان اينا گفتم خوب
بمون نرو كه مامان يه حركتي كرد كه منو زري خنديديم
اما مجي نديد .ساعت 11 رفت
و بعدشم همش
SMS عاشقانه مينوشت و واسم ميفرستاد منم كه جواب ميدادم ميگفتتو اصلا فهميدي چي گفتم؟خودم كه نفهميدم چي نوشتم ؛ عمه هم اومد سراغ زري
ساعت1 رفتن و منم فيلمه كلاهي براي باران رو ديدم و خوابيدم .
امروزم ساعت 6 گذشته بود رفتم بيرون كه مجي هم اومد با هم رفتيم گشتيم ... ميگفت
ببين علي و فافا ميان 5شنبه بريم شمال و جمعه عصر برگرديم ؟ امشب به علي گفتم
كه گفت فافا چون ميره سر كار نميشه منم به مجي گفتم ؛ حالا نميدونم برنامه ي جمعه
چي ميشه ...... راستي بچه ها كانال 3 امشب ساعت 10:20 اين مستند رو ديدين
اسمش شوك بود من كه ديدم اعصابم خورد شد .....
پي نوشت 1:
شيلاي عزيز تولد و قدم روميناي قشنگت مبارك
؛ تبريك ميگم
پي نوشت 2:
مريم بانو ي عزيز نامزدي شما هم مباركميخواستي رسيدي واسه ما هم دعا كن .
پي نوشت عشقولي :
عشقت را دوست داشته باش زیرا مهمترین تصمیم ِ زندگی است
داریم با مامان میریم خونه خاله نوری که فردا بریم امامزاده داوود من نمیخواستم برم
چون بنا به دلایلی مجی میخواست بیاد ولی نشد ، حالا بعدا میام میگم
فردا شب میام آپ میکنم مجی گفت برو حالا ما هم شوهر ذلیل
گفتیم چشم
خلاصه رفتنی شدیم
اما ای کاش عشقولیمم میومد
منتظر خاطره ی این سفر کوتاه باشید![]()
![]()
الان خیلی آرومم خیلی
مرسی عزیزه دلم که آرومم کردی
، حالم زیاد خوب نبود اما وقتی با مجتبی یه چت
جانانه داشتم حالم بهتر شد
یه دنیا آرامش ریخت توی قلب و روحم ![]()
مست مست شدم از عشقش از اینکه هست از اینکه میتونه هنوزم باعث آرامش بشه
خیلی وقت بود که احتیاج داشتم به رد و بدل شدن اون حرفا درد دلا
.....
امشب یه کمی با مجی بحثم شد البته مختصر ، رفتم از خونه بیرون که از بس اعصابم
متشنج بود تصادف کردم
البته چیزیم نشد یعنی ماشینه سرعت نداشت وگرنه
الان یا تو کما بودم
یا سرد خونه
.......... مجی فهمید بیرونم نگران شد هی
میگفت کجایی من بهش نمیگفتم ؛ تا اينكه نگران شده بود و اومده بوده سر كوچمون منتظرم
نشسته بود ؛ منم از نظر روحي حال خوبي نداشتم كلي گريه كرده بودم كه همه ريملم ريخته
بود پاي چشمم و حسابي قيافه ام رو وحشتناك كرده بود
وقتي اومدم ديدم مامان
وايساده تو كوچه پيش مجتبي ؛ بعدا فهميدم مامان رفته زباله ها رو بذاره سر كوچه توي سطل
كه ديده مجي نشسته رو موتور مامان فكر ميكرد ما باهميم واسه همين نگران ميشه و ميگه
برو يه دور بزن ببين پيداش ميكني؟ همون موقع منم نزديك خونه بودم كه مجي بازم
زنگيد كجايي؟ اينبار جواب دادم ؛گفتم نزديكم دارم ميرم خونه كه تا اومدم ديدم پيش مامانه
خلاصه اومد توي حياط و بعدش علي اومد و موتور علي رو درست كردن و قليون درست
كردن
و مجي گفت برو گيتارتو بيار يه كم زد
و گذاشتش كنار آخه كوكش بهم
ريخته. ياعت ۱۲ بود رفت ؛ بعدشم اس ام اس داد و ميخواست از دلم در بياره بعدشم كه
اون چت
و حالا خيلي آرومم ![]()
پي نوشت عشقولي
: عزيز دلم خودت خوب ميدوني كه اونقدر دوست دارم كه
نميتونم تصميم قطعي بگيرم ؛ اينم ميدونم كه دوستم داري حتي شايد بيشتر از چيزي
كه نشون ميدي ؛ امـــــــــــــــــــا ...... اينم نمكشه
اگه پيشم بودي گازت ميگرفتم با همين دندونا
يه لحظه بد جور دلم هواتو كرد![]()
پي نوشت ۱: مريم بانو كجايي پس؟ نه سر ميزني نه آپ ميكني
پي نوشت ۲: دوشنبه ميخوايم با مامان و دختر خاله ي مامان و دختراش بريم امامزاده داوود
اما كي ميخواد اون سر بالايي رو بره بالا نميدونم![]()
بعد نوشت عشقولی واسه مجی:
خستگی ها و دلتنگی های روزمره زندگی می ارزه به اينکه تو يه شب سرد زمستونی،
درست اون لحظه ای که اصلا انتظارش رو نداری، یه مهربونِ عاشق شادت کنه... آهای مهربونِ
من می خوام بدونی که توی دنیای به اين بزرگی هميشه يه قلبِ منتظر برای تو می تپه و
دو تا چشمِ منتظر برای رسيدنت لحظه شماری میکنه... کاش می شد تشکر و نوشت ...
کاش می شد شادی رو گفت...
سلام خوبين ؟
فردا به جاي اين پست آپ ميكنم الان خوابم مياد امشب عروسي بوديم خسته ام ![]()
******************
بعد نوشت :
پريروز و پس پريروز رو با بي حوصلگي كامل و البته دلتنگي گذشت
؛ مجتبي
با اينكه تهران بود نديدمش پاش درد ميكرد نميتونست بياد بيرون هر چند كه منو فافا
بيكار نمونديم و خودمون ميرفتيم قدم ميزديم و البته توي مسير اتفاقايي ميفتاد كه
كلي باعث خنده ميشد
اما بازم دلم باز نميشد
، ديشبم عروسي داوود و ليلا بود
قرار بود منو فافا نريم آرايشگاه خودمون آرايش كنيم فافا صبح رفت و خواهرشو آورد
خونه ي ما ناهار خورديم و بعدش علي و فافا رفتن كليد خونشونو بدن به مامانش كه
سر كار بود توي اين مدت من هر كاري كردم كه سايه ام رو بزنم هِي خراب ميشد سه
دفعه رفتم صورتمو شستم و دوباره ماليدم اخر سر اعصابم خورد شد
گفتم اصلا من
نميام خلاصه بعد از مشورت و.......گفتم من ميرم ارايشگاه اگه فافا اومد و خواست
بگو بياد اونم ارايشگاه ؛ خلاصه فافا هم اومد و ساعت 6 راه افتاديم و رفتيم تالار بعدشم
سر عقدي ها رو دادن و بعدشم رقصيديم و بعدشم شام و بعد از شامم دنبال عروس داماد
رفتيم علي و فافا با موتور بودن ما هم با خواهر فافا و مامان و بابا با اژانس بوديم اينقدر
من جيغ زدم كه صدام گرفت
كلا خوش گذشت .....
امروز پا تختي بود ..... عجب روزي بود امروز ؛ روز اغازه يه فصل جديد از زندگي 
دیروز منو علی و فافا رفتیم خونه عمو رضــــــــــا
؛ دوساعت بعدش علي و فافا رفتن
و من موندم اونجا داشتم با گوشي عمويي ور ميرفتم كه اس ام اس زري رو ديدم بعدش
بهش اس ام اس زدم و گفتم اونجام پاشو بيا و اونم با مريم (خواهرش ) اومد اونجا تا
ساعت ۹:۳۰ اونجا بودن و رفتن بعدشم من شام درست كردم و بعدش ظرفاي شام رو
شستم و تميز كردم و رفتم حموم و ساعت ۴ صبح خوابيدم ؛ امروزم كه بيدار شدم و
بعدشم واسه عمويي ناهار درست كردم و بعدشم حاضر شدم كه علي بياد دنبالم
اما ديدم دير كرد خودم پياده اومدم خونه .![]()
بالاخره امروز عزيز دلــــــم اومد
؛ از خونه عمويي كه برگشتم رفتم دم ِ خونه
عمه و با زري رفتيم كفش خريدم ؛ همون موقع مجي اس ام اس داد بيا دم ِ در ( رفته بود در
خونه ) بهش گفتم من خونه نيستم اومدم خونه عمه خريد كنم .... هر چي گشتم كه روسري
شالي اون رنگي كه ميخوام پيدا كنم پيدا نكردم مجي اومد اونجا و ديدمش فداش بشم ![]()
يه كمي تپل شده بود
.... تا منو ديد گفت مریم لاغر شدی ولی من گفتم تو چاق
شدي دوري از من بهت ساخته ها
.... گفت تا ميخوام شاد باشم هي بزن تو ُ ذوقم
منم ديگه هيچي نگفتم حتي به اونم اجازه ندادم حرفي بزنه
.... بعدش گفتم بريم
يه جايي كه من روسري شالي بخرم و منو برد و خريدم و يه كم قدم زديم و برگشتيم
خونه ....![]()
از دستش يه كم دلخورم
؛ همين دلخوريم يه كم باعث شده اخلاقم عوض شه
يعني باعث شده همش ساكت باشم و سكوت كنم اونم از اين قضيه ناراحته اما من
خيلي سعي كردم كه نفهمه ناراحتم اما ظاهرا موفق نشدم .![]()
پي نوشت ۱: ۳۱مرداد جشن عروسي داوود و ليلاس . 
پي نوشت ۲: اين روزا اصلا حوصله ي هيچ كاري رو نداررررررررررررم 
پي نوشت ۳: دلم يه عالمه آرامش ميخواد 
پينوشت ۴ : دلم واسه گذشته ها تنگ شده
.... واسه همه چيزش ؛ دوباره همون
حالتاي قبل داره مياد سراغم بازم افسردگي بازم بي حوصله گي بازم نااميدي 

اين روزا روزاي دلتنگي بود
مرسي از دوستايي كه اومدن و دلداري دادن و بعضيها هم
ميخواستن با صميميت و شوخي بهم دلداري بدن واقعا ازتون ممنونم
و خوشحالم
كه باعث دلگرميم بودين و هستين ..... عسل مهربونم
؛ طنين عزيز
؛
ستاره ي مهربونم
و درياي دريا دلم
و بقيه ي دوستاي گلـــــــــــــم![]()
دو روز پيش فافا گفت كه قراره آرزو ( دختر عمه اش ) با نامزدش بيان برن بيرون منم كه تنها
نشسته بودم جلو كامپيوترم و داشتم پاستور بازي ميكردم و اهنگ گوش ميدادم و
بغض كرده بودم
و اصلا حواسم به اطرافم نبود و توي حال خودم بودم و بغضم
شكست ؛ داشتم خفه ميشدم علي گفت تو هم باهامون بيا كه گفتم نميام بعدش
فافا داشت حاضر ميشد گفت پاشو حاضر شو .... خلاصه منم حاضر شدم و ساعت:۳۰ ۸ارزو
نامزدش و رسول دوست صميمي ِ نامزدش هم اومده بود بعد از اشنايي و سلام و عليك
ارزو ميخواست بياد بشينه عقب و علي و رسول جلو اما ما گفتيم رسول بياد عقب كه
ارزو بشينه جلو گفتيم 4تايي جا ميشيم عقب .... خلاصه كه راحت نشستيم و خيلي
خوش گذشت صداي آهنگ رو زياد كرديم و كلي هم خنديديم ؛ گفتيم كجا بريم ؟كجا نريم؟
چون ساعت 11 آرزو يه جا كار داشت قرار شد همين جوري بگرديم تا ساعت 11 كه كارشو
انجام بده و بعدش بريم بگــــــرديم .
نامزدش گفت بريم سرخه حصار؟ منم چون قبلا چند بار رفته بودم و خوشم اومده بود
گفتم آره بريم از اونجايي كه من روز رفته بودم و الان شب بود و همه جاش تاريك از ورودي
كه رفتيم از اون طرف خارج شديم ديديم بابا هم تاريكه هم حال نميده ولي روزاش خيلي
خوبه ؛ بنابراين دست از پا درازتر اومديم بيرون و گفتيم كجا بريم ؟؟؟؟؟ كه نامزد آرزو گفت
بريم پارك پليس همه موافقت كردن و رفتيم و رسول رفت چيپس خريد و علي و فافا رفتن
برن دستشويي و بعدشم كه اومدن علي رفت زغال ِ قليون رو روشن كنه كه اومد گفت
مريم بهروز اينا با خانواده اش اينجان
( بهروز همون خواستگارم يادتونه ؟؟؟؟؟ كه خيلي
هم سيريش بود و با كلي درد سر از دستش راحت شدم
) خيلي خوش گذشت
كلي خنديديم ساعت 11 هم آرزو با نامزدش رفت كارشو انجام بده و بياد ما 4تا مونديم
علي از شاهكاراش تعريف ميكرد و ما مرده بوديم از خنده
آرزو اينا اومدن و شام
خورديم و اومديم خونه قرار شد ديروزم بريم جاجرود كه نشد و نرفتيم ؛ ديشب حنا بندون ِ
داوود و ليلا بود (پسر عموم ) ما سه تا نرفتيم رفتيم بيرون اما به من اصلا خوش نگذشت ؛
خيلي هم گشتيم اما من بيشتر دلم ميگرفت ..... امروزم مجتبي گفت راه افتاديم داريم
ميايم اما ميرن شمال از اون طرف ميان ؛ توي اين 3ماه دفعه سومشه كه ميره شمال يه
بار با من دوبار بي من ...... ![]()
ميخوام برم خونه عمو شايد فردا عصر برگردم شايدم پس فردا ..... به دوري مجتبي
عادت كردم ؛ روزاي اولش حالم خيلي بد بود و دلتنگي ديوونه ام ميكرد كارم شده بود
گريه ؛ همين موضوع هم باعث عصبانيتش شد ( نميفهمه من چه حالي دارم ) ......
روزاي خيلي بدي رو گذروندم خيلـــــــــــــي بد 