تبليغاتX

مژگان موزيك Daisypath Next Aniversary Ticker عاشقانه های مــــریــــــم و مجتبی

´°●¤◦( هواي سرد اينجا را دوست ندارم ؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير كه سخت تنهايم) ´°●¤◦

 

سلام واي نميدونيد امروز چه روز پر حادثه اي بود امروز ساعت 4:30 رفتم بيرون كه اي كاش

 

 نميرفتم داشتم ميرفتم كه اين برادراي ارشاد صدام كردن خانم (منم فهميدم با من هستن ولي

 

 به روي خودم نيوردم  همين جور رفتم )گفت خانم با شمام .منم برگشتم با كمال خونسردي

 

گفتم بله گفت تشريف بيارين همكارمون 2دقيقه كارتون داره (حالا دارم مثل بيد ميلرزما ولي

 

 به روي خودم نميارم )رفتم و كردنم توي يه ماشين ديدم بابا 5نفر ديگه هم هستن گفت

 

 مانتوت كوتاهه (آرايشتم غليظه )حالا مانتوم دقيقا 2سانت بالا زانوس و ارايشمم ارايش هميشگي

 

 نميدونم چرا شانس گندي من اينجوري شد .خلاصه يهو ديدم كه ماشين راه افتاد (حالا دارم

 

 سكته ميكنم ؛‌كجا ميخوان ببرنمون ؟)يه دختره هم داشت با يكي از اون خانما جرو بحث ميكرد .با من

 

 كه برخورد بدي نداشتن ولي با اون دختره خيلي بد حرف زدن خيلي توهين كردن خداييش اون دوتا

 

 دخترا موردي نداشتن نه مانتوشون كوتاه بود نه ارايششون غليظ بهشون گير داده بودن كه مانتو

 

يكيشون چسبونه (سينه هات معلومه )يكيشونم چرا دستت به كيف دوشيت بوده استينت رفته

 

 بالا؟خداييش حرص خوردن نداره؟ رفتيم اونجا و اسمها مونو پرسيدن و رفتيم و مثل اين قاتلا

 

 يه تابلو دادن دستمون وازمون عكس انداختن (يعني با يه جنايتكار توي يه رديف قرارت دادن ؛‌

 

كسي كه ادم ميكشه با تو يكيه ؛كسي كه دزدي ميكنه با تو يكيه )اينم از م م ل ك ت ما  ر ي دن

 

بهش(ببخشيد بي ادب شدم )خداييش من توي تموم اين مدت با اين تيپم ميرم بيرون و جالبتر

 

اينكه حتي چند بارم از بغل همين ارشاديها رد شدم ولي گير ندادن منم فكر ميكردم خوب حتما خوبه

 

 كه گير ندادن ولي امروز همچين گير دادن كه تلافي اون چند دفعه هم در اومد . بعد زنگ زدم

 

 به علي (مامان اينا امروز ميخواستن با كاروان برن جمكران  علي هم باهاشون ميخواست بره

 

شانس آوردم  خونه بود )اگه 2مين ديرتر به علي زنگ ميزدم رفته بود و هيشكي خونه نبود و مجبور

 

 بودم امشب رو مهمونشون باشم .بعدشم تعهد گرفتن و منتظر علي بودم كه برام مانتو بياره .

 

كه گفتن كي كارت شناسايي همراهشه؟گفتم من و چند تا ديگه هم بودن . گفت برين مشاوره و

 

 بعد بياين من گفتم من رفتم گفت بيا ببينم موردت چي بوده؟گفتم مانتوم يه نگاه كرد ديد زياد مورد

 

ندارم گفت ايشون موردش زياد چيز نيست ببرين يه تعهد بگيرين و بذارين بره . رفتيم يه جاي ديگه

 

 كارت شناسايي رو ديد و تعهد گرفت و به قولي ازاد شدم .حالا اومدم بيرون نميدونم كجا برم (از

 

 شوق)اونجا ها هم بلد نبودم زنگ زدم به علي كه من اومدم بيرون بيا فلان جا دنبالم .اومد و

 

برگشتيم خونه داداشيمم از جمكران رفتن افتاد .مينا و غزل هم زنگ زدن كه (حالا منو علي توي

 

 راه خونه بوديم ).

 

.تا ما رسيديم خونه اوونا هم رسيدن كلي خنديدن

 

 به من .بعدشم علي ميخواست بره جمكران كه ديد ديره  و نرفت  قرار شد بريم

 

بيرون و حاضر شديم و رفتيم كوچه باغ  زير انداز  برديم و قليون

 

و ....من / علي /مينا / غزل . جاتون خالي خيلي خوش گذشت ساعت 10 برگشتيم خونه

 

 و شام خورديم و اومديم با مينا اينا رو بنويسيم (خيلي علاقه مند شده به وبلاگ نويسي)

 

خيلي خسته ام خوابم مياد بريم لالا (آره جون عمه ام الان ميرم لالا ؛ حالا ميخوايم تا صبح بزنيم

 

 تو سرو كله ي هم مامانمم نيست كه بخواد بكوبه به درو ديوار)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 23:45  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام دوستاي گلم خوبين؟واقعا از لطفتون ممنونم . دوستايي كه نگرانم بودن و حالمو پرسيده

 بودن  بايد بگم خداروشكر بهترم. ممنون از لطفتون .ديروز سيستمم حسابي هنگ كرد و مجبور

 

 شدم ببرمش پيش يكي از دوستام كه رشته اش كامپيوتره تا درستش كنه و لطف كردو برام درستش

 

كرد .ديشب هم اينقدر خسته بودم كه ساعت 9ديگه بيهوش شدم و امروز ساعت7:30 بيدار شدم

 

خدايي خواب شب يه چيز ديگه س .خيلي بهم چسبيد .بعدشم چون سحر خيز شده بودم انگار

 

 وقتم نميگذشت هر چي ساعت رو نگاه ميكردم ظهر نميشد بعدشم يه سري برنامه رو نصب كردم

 

 و يه سرم زدم نت .يه دوش گرفتم و بعد از ناهار هم سمانه(دختر خاله ام )زنگيد كه ميخوام برم

 

خريد (بازار كويتي ها )مياي؟گفتم نه حال ندارم خلاصه بعد از كلي فحش خوردن و..... راضي شدم

 

برم (هر چند جد و ابادمون رو اباد كرد )قرار شد بياد خونمون بعد با هم بريم يك ساعت بعدش

 

اومد وتا من حاضر شدم شد ساعت 5 و رفتيم ؛ واي چشمتون روز بد نبينه من مردم با اين وضعم

 

 پدرم دراومد (از بس راه رفتيم سمانه هم بد خريد و بد پسند )اخرشم بعد از 2:30 دست خالي

 

 برگشتيم هيچي نخريد در صورتي

 

 كه همه چيزم ميخواست بخره اومديم خونه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 23:6  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

اين چند روز زندگيم يه جوري شده ازش بدم مياد (از زندگيم) خيلي بي نظم شدم  اين چند

 

 روزم همه چيز با هم قاطي شده بود 4هفته پشت سر هم جمعه ها درگير مراسم عقدكنون

 

 و نامزدي و .... براي پسر عموم بوديم (داوود).از اون طرفم مريضي خودم (ممنون از دوستايي

 

 كه نگران بودن ؛ رفتم دكتر برام ازمايش و سونوگرافي نوشت انجام دادم كه گفت عفونت بوده

 

 و برام دارو داده ولي بازم بايد برم يه جاي ديگه سونو ظاهرا نميشه به جواب اينجايي كه رفتم

 

اطمينان كرد ؛ اينو كسايي كه اونجا هستن گفتن چون دوستاي مامانم هستن) .اتاقم كه

 

شده بازار سيد اسماعيل (هرچند باعث خجالته ولي بايد بگم كه تنبيه بشم بلكه خجالت

 

 بكشم و تميزش كنم )امروزم تمام روز خواب بودم (نميدونم چم شده )با اين حال هنوزم سرم

 

 گيج ميره و خوابم مياد (البته بدنم لخت شده  ودوست دارم ولو شم ولي فكر نكنم تا

 

۴۸ساعت خوابم بره از بس امروز خواب بودم  ) اين چند وقت عجيب تنبل شدم .

 

ديگه حوصله هيچي رو ندارم  حتي آپ كردن اينجا رو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 23:23  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام

 

امشب بعد از چند روز تونستم بيام نت ؛ببخشيد كه دير شد همين الان داريم از عقدكنون داوود

 

 ميايم  خيلي خسته ام  .امامزاده داوود هم من نتونستم برم كليه ام درد ميكرد ولي مامان اينا

 

رفتن 5شنبه هم رفتم لباس خريدم واسه جمعه كه امروز بود .بعدشم رفتيم واسه كمك خونه

 

 غزل اينا شبم همون جا خوابيديم(ديشب)صبح ساعت8:30 بلند شديم و تا حاضر شديم كه

 

 بريم ارايشگاه شد ساعت12 منو مينا و غزل و دختر دايي غزل فايزه رفتيم ارايشگاه .ساعت 5

 

 اومديم خونه و جاتون خالي بزن و برقص و حالي به هولي كرديم و بعدشم شام بعدشم

 

عكس از عروس دوماد انداختم و بعدشم پيش به سمت خونه الانم دارم واسه خواب ميميرم

 

 من رفتم لالا باي

 

 

پ .ن :

از دوستای خوبم ممنونم که تنهام نمیذارن  هم دوستای قدیمیم هم دوستای جدیدم

 

ببخشید که دیر آپ کردم باور کنید هم سرم خیلی شلوغ بود این چند روزه هم حالم خوب

 

 نبود ایشاالله جبران میکنم .این پستو خیلی خیلی خلاصه نوشتم آخه یه سری از دوستان

 

میگفتن که پستات طولانیه ولی به نظر من لطفش به همونه (که همه جزییات مثل یه

 

 داستان یا فیلم  باشه )

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 1:52  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلامخوبين؟ 

 

دوستاي گلم  خيلي دوستتون دارم مرسي كه بهم سر ميزنين واي سلامتي عجب

 

نعمتيه و قدرشو نميدونيما.الان كه دارم آپ ميكنم به زور مسكن (يه امپول نوش جان كردم

 

)يه كم دردم كم شده دو سه روزي هم ميشد كه آپ نكرده بودم گفتم بيام آپ كنم و

 

برم . (روز مبعث)عمو اومده بود خونه ي ما .

 

 تا صبح خوابم نبرد .در عوض ديروز عصر حسابي خوابيدم اينم بگم بعدش رفتم حموم و

 

اومدم جلو كولر (عادت ندارم توي حموم لباس بپوشم) و حسابي سرما خوردم . ولي

 

 ديشب شب خوبي نبود از اونجايي كه من همش توي نتم (شب تا صبح)بعدشم با شبكه

 

هوشمند ميام نه كارت .بنابراين ديروز قبض تلفن كه اومد حسابي دهنم س روي س  شــــــــد

 

(100000) كه اين موضوع باعث عصبانيت علي شد و گفت خودت بايد بدي منم خوب

 

شاغل كه نيستم (از اونجايي كه عموم سر من خيلي حساسه و كسي نبايد بهم نازكتر از گل

 

 بگه ؛ ناراحت شد )و گفت از كجا بياره؟ علي گفت من نميدونم از هر جا شده باشد جور

 

كنه(درسته داداشيه خوبيه ولي بعضي مواقع نميدونه چي از دهنش در مياد واين حرفش معني

 

 بدي داشت ) من چون يه كم كسل بودم دراز كشيده بودم كه چشام سنگين شده بود يهو

 

ديدم صداي داد و بيداد مياد وقتي يه كم هشيار شدم ديدم صداي علي و عمو س .(شوكه

 

شدم چون علي تا حالا با عمو بلند حرف نزده بود ولي الان داشتن بحث ميكردن از اونجايي كه

 

خواب بودم نميدونستم سر چيه  پريدم بيرون از اتاقمو وگفتم چتونه؟بعدا فهميدم سر

 

منه .خلاصه عمو كلي ناراحت شد و لباس پوشيد بره خونه خودش منم ديدم اون تنهاس منم

 

اگه بمونم يه دعوا درست و حسابي راه ميندازم منم حاضر شدم و ساعت 9:30 بود رفتيم

 

خونه عمو .(مامان برامون شام داد )بعدش شام خورديم و يه كم حرف زديم و چايي خورديم

 

و ..... ديگه ساعت 2:30 من رفتم تو اتاق خوابش ولي خوابم نميومد براي همين تلويزيون رو

 

روشن كردم(يه تلويزيونم توي اتاق خوابش داره كه ويديو هم اونجاس )منم يه شو تركي گذاشتم

 

و حال كردم تازشم عمو رو صدا كردم گفتم بيا پيشم تنها نشين اونجا (15 مين نشست و گفت

 

برم مسواك بزنم بخوابم  و رفت و توي حال خوابيد ).ولي من خوابم نميبرد تا اينكه ساعت 6:30

 

 من همچين زرنگ شده بودم كه نگو

 

 رفتم لباسا رو ريختم تو ماشين لباسشويي و روشنش كردم .بعدش چايي دم كردم و

 

صبحونه رو رديف كردم و تنهايي صبحونه خوردم بعدش ساعت 7 بود كه زد به سرم برم حموم

 

(چون كمرم درد ميكرد (سرما خورده بودم)  بعدشم اومدم موهامو خشك كردم و سر فرصت

 

آرايش كردم(آدم بيكار بايد يه جوري وقتشو بگذرونه ديگه)خلاصه ارايشمم تموم شد يه 5

 

مينم جلو

 

 

آينه زُل زدم به خودم (عجب جيگري شده بودم عين يه عروسك باورم نميشد اوني كه

 

توي اينه س خودمم)(خيلي خود خواه شدم نه؟؟؟؟؟؟)ولي دارم واقعيت رو ميگم خوب ؛

 

اون حسو داشتم .بعدشم گفتم خوب چكار كنم؟ چكار نكنم؟ديدم ساعت شده 10:30 عمو

 

هم خوابه .گفتم حداقل برم يه كار بانكي داشتم اونو انجام بدم يه يادداشت براي عمو گذاشتم و

 

رفتم واي غلغله بود نفر 414 بودم منم از انتظار متنفرم ديگه ببينيد چقدر كلافه بودم

 

ساعت 1:30 كارم تموم شد و تا اومدم خونه عمو شد2تازه اومدم ناهار درست كردم نا نداشتم

 

رو پا وايسم بعد از ناهار بازم خوابيدم جلو كولر(از رو كه نميرم )بازم عمو اومد يه ملافه كشيد

 

روم كه باد زياد بهم نخوره ساعت 4  تا اومدم بلند شم از كمر درد (كليه درد )نتونستم

 

 يه جيغم كشيدم كه عمو ترسيد انگار داشتن كمرمو دوتا ميكردن عين مار به خودم

 

ميپيچيدم مثل درد زايمان

 

(حالا هر كي ندونه فكر ميكنه 10 شكم زاييدم ؛‌آخه مامانم گفت اونجور كه تو بخودت

 

ميپيچيدي انگار درد زايمان گرفتت وگرنه من كه نميدونم چه جوريه )خلاصه دستمو گرفتم

 

به كمرمو  تا سر خيابون عمو اينا رفتم (ديگه ميخواستم وسط خيابون بشينم و گريه كنم از

 

بس درد داشتم ) يه ماشيني خدا خيرش بده يه اقاي ميانسال بود نگه داشت و گفت چي

 

شده؟گفتم هيچي (ديد حالم بده)گفت كجا ميخواي بري؟ مقصد رو گفتم و گفت سوار شو(با

 

اينكه مسيرش نبود ولي منو رسوند هر كاري هم كردم كرايه حساب نكرد گفت مسافر كش

 

نيستم ديدم حالت بده  رسوندمت ايشالله هر چي ميخواد خدا بهش بده  )منم تشكر كردم و

 

اومدم  خونه با كلي بدبختي اومدم و بيمه رو برداشتم و

 

رفتم .تا رفتيم توي درمونگاه ديدم مامانمو بابام اومدن منو ميگي شوكه شدم چشام 4تا

 

شد (آخه من نگفته بودم ميرم كجا دكتر چون نميدونستم كجا بايد برم خلاصه مامان بابامو رد

 

كرد اومد خونه ولي خودش موند  منو مامان رفتيم داخل كه خانم دكتر گفت احتمالا سنگ كليه

 

باشه

 

 (اونجور كه من درد رو براش تشريح كردم خلاصه يه مسكن داد كه گفتم نميزنم قرص بده گفت

 

پس شياف مينويسم گفتم باشه با يه ورق چرك خشك كن (موقتي )بعدشم گفت فردا بيا

 

سونوگرافي و آزمايش تا مطمئن شيم .  مامان داروهامو گرفت و اومد منم داشتم سكته

 

ميكردم از ترس امپول (رفتم آمپول بزنم به

 

خانمه گفتم تورو خدا يواش بزنيا (مثل بچه ها التماس ميكردم بله بخندين  خنده هم داره اگه

 

اون موقع قيافه ام رو ديده بودين كه ديگه هيچي )با سلام و صلوات  و .... درازكشيدم  و

 

شلوارمو دادم پايين و همشم تاكيد ميكردم اروم بزنيا  (خداييش غريبه كه بينمون نيست

 

 اصلا نفهميدم كِي برام زد خيلي خوب زد كلي ازش تشكر كردم  خيلي هم خانم خوشگلي بود

 

).اومدم بيرون(جا آمپولم درد ميكنه

 

)فردا بايد برم سونو گرافي دعا كنيد سنگ نباشه  من ميترسم مامااااااان

 

چهارشنبه هم ميخوايم بريم امامزاده داوود اگه حالم خوب باشه ميرم ايشاالله (جاي همتونو

 

خالي ميكنم )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 23:22  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام

 

خوبین؟

 
عید مبعث رو به همه شما مسلمین تبریک میگم 
 

 

 

 

واي خيلي خسته ام جاتون خالي امروز عقدكنون پسر عمو بود(همون داوود داداش غزل)

 

تو محضر عقد كردن و بازم خودي ها يه بزن و بكوب مشت راه انداختيم ولي جشن اصليش

 

 كه مهمون هم زياد دارن فكر كنم جمعه اينده باشه .اينا هم ما رو كشتن  لقمه رو هي دور

 

 سرشون ميچرخونن بابا جان خب يه دفعه يه جشن درست و حسابي بگيرين ديگه اين سه تا

 

جشن خودموني شد ايشاالله اين جمعه تموم ميشه و خــــــــــلاص .من كه ديگه كتف

 

برام نمونده از بس دوربين دستم بود الان به زور دارم آپ ميكنم  از طرفي هم خوابم

 

 مياد . .

 

خلاصه منو مامان زودتر رفتيم و اونجا يه كم كمك كرديم و بعدشم رفتيم محضر و اومديم خونه

 

و تا ساعت 10 بزن و بكوب داشتيم خيلي خوش گذشت مخصوصا كه قاطي بود

 

(حالي به حولي)امشب همه قاطي وسط قر

 

 ميداديم كه ديگه هيچي) .50 نفري بوديم .بعدشم منو علي

 

اومديم خونه

 

حال ندارم بيشتر بنويسم

 

خوابم مياد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:51  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

 

باور نمي كني دوستت دارم

باور نمي كنم دوستم نداري

چه خيالات كاذبيست

رسيدن باورهاي ما بهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 1:41  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

دختر

 

 عمو كوچيكه (غزل)زنگ زد كه كجايي؟گفتم پارك گفت ؛ گفت ما ميخوايم با مينا

 

 (خواهر بزرگه)بيايم خونتون (واسه انتخاب رشته چون مجاز شده بود )شبم ميمونيم خونتون (حالا

 

قضيه چيه؟؟؟؟ اصل ماجرا اينه كه دوست پسر خانوم داره مياد كه اينا با هم قرار بذارن و همو ببينن

 

 اين انتخاب رشته رو كردن بهونه و اومدن خونه ما ).اومديم خونه علي و غزل با

 

هم با موتور رفتن كه برن لباس بخرن و برن سر قرار (علي قضيه غزل و حميد رو ميدونه و هميشه هم

 

نهايت همكاري رو با همه ميكنه چه با من چه با غزل )   منو مينا زديم و رقصيديم

(مثلا ميخواستيم تمرين كنيم واسه 26 كه جشن عقد كنون داداششه)بعدشم

 

  نشستيم و حرف زديم .الانم ساعت 4:45دقيقه

 

صبحه كه منو مينا نشستيم و داريم اينارو مينويسيم ولي غزل خوابه .قبلش اينقدر شوخي

 

كرديم و خنديديم كه مامانم صداش در اومد و اومده بود پشت در اتاقم و ميگفت باز با هم جفت

 

شدين؟خوب بخوابين ديگه كه ديگه غزل لالا كرد و منو مينا لالامون نيومد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 5:23  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

اینجا مال منه چون من خواستم که باشه  هر چی هم که دلم بخواد

 توش مینویسم اهای تویی که از این چیزا بدت میاد مگه مجبورت

کردم که بیای یا برات دعوت نامه فرستاده بودم؟اره با خود نامردتم چون

 اگه مرد بودی یه نشونی از خودت میذاشتی. در ضمن بیشعور منم یا

 تو ؟ اصلا تو چکار داری که من بدبختم یا خوش بخت؟ راست گفتن

که کافر همه را به کیش خود پندارد میدونی چیه از

نوشته هات معلومه تو یه ادم عقده ای بدبختی که از هر نظر که فکرشو

کنی کمبود داری چرا باید به علی بگم برات متاسفم؟چون بعنوان یه

 برادر با من راحته؟ به این نمیگن بی غیرتی .میگن شعور و فهم و

 درک که تو هیچ کدومشو نداری . حالا باید بگم که من برای تومتاسفم

امثال تو این جامعه رو به گند کشیدن .من اونقدر مغرور هستم که خودمو

 برای کسی نشکنم مگر برای کسی که فکر کنم ارزش شکستن داره

 اینجا خونه ی مجازیه منه. دوست ندارم هر کسی

 مثل گاو(با عرض معذرت از دوستان خوبم)سرشوبندازه  پایین و فکر

کنه داره میره تو طويله.

دوستای گلم ببخشید اگه بی ادبی کردم اخه یه ادم واقعا بی شعورکه

 حد خودشو نمیدونه وقتی میاد و یه حرفایی میزنه که نباید بزنه اعصاب

 ادم خردمیشه . من اینجا نمینویستم که یکی مثل تو بخواد بیاد بخونه و

 چرت و پرت بگه من اینجا واسه دل خودم مینویسم  برای اینکه این لحظه

ها رو یادم نره

.بخاطر اینکه  توی این دنیای مجازی ادم بیشعور و بی

فرهنگ حتی اینجا هم دست از سرمون بر نمیدارن و نمیذارن برای خودت

 و دلت راحت بنویسی مجبورم نظرخواهی رو تاییدی کنم که بعد از تایید

من نشون داده بشه هر چند اصلا دوست نداشتم اینطور باشه .

اهای تویی که نمیدونم اصلا کی هستی فقط یه اسم از خودت گذاشتی

 که مطمئنم اونم حقیقی نیست (چون جیگرشو  نداری ) دوست ندارم

دیگه بیای اینجا حالم از تو و امثال تو بهم میخوره

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

نمی خوام قلب تو باشم که با هر اتفاقی

بشکنم می خوام روح تو باشم که تنها لحظه

 مرگ،از تو جداشم


 
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 23:32  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

نشسته ام به سبك ديوانگان

خيره در چشم هاي ديوار

مي خندي و مي پرسي:

" نكند عاشق شده اي؟!"

چه بگويم

حرفي نمانده دگر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1:44  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام دوستان گلم خوبين؟

واي كه من اعصابم خيلي خرده دارم ديوونه ميشم به دو دليل كه دليل اولشو  دوم ميگم ولي دليل دومرو الان ميگم واونم اينه كه اومدم بهتون سر زدم و لي براتون كه نظر ميذاشتم تا ثبت رو ميزدم ميپريد وارور ميداد و نميدونم كه اصلا ثبت ميشد يا نه؟ولي احتمالا ثبت نميشد فقط تونستم به دونفر فكر كنم نظر بدم  ولي اومدم پيشتون و وبلاگاتونو خوندم .به فروغ و پگاه عزيز هم سر زدم و وبلاگاشونو ديدم  عالي بود .خوشحالم كه تولد نازنين جون باعث شد كه دونفر به دوستاي  خوبم اضافه بشه.اميدوارم بتونم دوست خوبي براتون باشم. از مامان پرهام جونم ممنونم از بيدمجنون و مريم (كوچولو)ورسول و اسموني جون و شيلا جون و همه دوستاي گلم .واما دليل اولي كه باعث شده اعصابم خرد باشه برميگرده به ديروز  ولي هنوزم

اثرش باقيه .

 

اینم خوب فهمیدم که:

 

قدرت و صلابت يه مرد در پهن بودن شونه هاش نيست بلکه در اين هست که چقدر ميتوني به اون تکيه کني و اون ميتونه تو رو حمايت کنه

 

 

ديروز تو خونه يه كمي بحثم شد (سر يه موضوعي)منم اين روزا خيلي اعصابم خيلي ضعيف

 

شده و تحمل هيچي رو ندارم و سريع قاطي ميكنم . اين بود كه زود داغ كردم و آمپرم رفت بالا

 

 و ترجيح دادم خونه نمونم اين بود كه زدم بيرون .گفتم كجا برم كجا نرم؟ تو خيابونم

 

كه نميشه ول بگردم (بدم مياد الكي ول باشم ) مخصوصا كه تو اين جامعه اگه يه دختر تنها بره

 

 بيرون و حالا خودستايي نباشه خوشگلم باشه كم مزاحم نداره (از اين اتفاقات زياد برام

 

 افتاده) براي همين تصميم گرفتم كه برم انقلاب كه هم وقتم بگذره هم اون كتابايي كه مدتي بود

 

ميخواستم برم بخرم ولي وقت نميكردم  رو بگيرم .خلاصه يه دو ساعتي رو اينجوري گذروندم

 

ديدم خسته شدم از طرفي هم اون كتابارو پيدا نكردم اينم از بدشانسيه منه .هروقت هرچي رو

 

ميخوام انگار ملخ تخمشو ميخوره  و قحطي مياد .يه بار  گفته بودم من اگه خواستم برم

 

لب دريا بايد يه افتابه اب با خودم ببرم  تازه بايد قبلش معاينه ش كنم ببينم سالمه يا نه؟ 

 

 راستي امشب

 

ميخوايم بريم مهر برون (پسر عموم داوود چند ساليه كه دختر خاله اش رو ميخواد  و عمه دختره

 

نميذاشت اخه پدر نداره فوت شده .

 

خلاصه يه 5سالي گذشت تا اينكه راضي شده بودن و  امشب مهربرونشون بود و يه دفعه شد بله برون

 

 خودموني و قراره جشنشو توي يكي از اين اعياد بگيرن در واقع دختر خاله و پسرخاله بهم

 

رسيدن .خوش بحالشون

 

 اونجا يه كم بزن و بكوب بود و....... الان نيم ساعته اومديم خونه منو علي با

 

موتور زودتر اومديم مامان اينا الان رسيدن .

 

بعضیا  از این آدمای بلا نسبت احمق

 الکی الکی

خودشونو از چشت میندازن

حالیشون نیست که چقدر طول کشیده

چقدر زمان برده تا اون تو جا بگیرن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 2:29  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام بچه ها

من بازم اومدم  امــااين بار متفاوت

 

ميدونين چرا؟نميدونين؟خوب معلومه ديگه چون ميخوام

 

 ايندفعه با يه تولدت كوچولو شروع كنمتولد دوست خوبم

نازنين عاشقه

خيلي خوش اومدين دوستان اميدوارم بهتون خوش بگذره

 

تولدت مبارك نازنين جان

بابا ايول چه ميكنن اينا

ر

بالاييها تكنو ميزنن پايينيها كردي ميرقصن

حالا همه بريزين وسط آآآآآآآآآآآآآآاره همينه

حالا نوبته كيكه

اینم ادرس وبلاگ نازنین عاشق اگه دوست داشتین برین

وبلاگش و به خودش تبریک بگین 

http://www.nazanineashegh.blogfa.ir/

 

نه

ديگر به من نگو جادوگر

ديگر هيچ وردي نمي كند اثر.

يك زماني چشم هايت جادوي دستم بود.

سحر كدام حرف شدي؟

جادوي كدام واژه ها تو را از من گرفت؟

شوق چه آينده ايي تو را تسخير كرد؟

طلسم كه شدي

كه هر چه تلاش مي كنم

اين نسخه باطل نمي شود انگار.

آه كه چه شكسته است

چه خسته است

اين جادوگر عاشق تو.

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 0:0  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سری اول انیمیشنهای عاشقانه 

همیشه یک نفر هست که آدم را بگریاند،

بخنداند و دلبسته ی خویش کند.

همان یک نفر هم کافی است، حتما کافی است ؛

اگر که تو هم برای او همان یک نفر باشی





درست در یکی از همین روزها برای کسی لبخند زدم و او هم. شاید هم اول او لبخند زد

و من هم. نمی دانم.

وای بر من، چقدر حرفهای نزده دارم. زمانی که باید حرف می زدم دهانم را بستم

 و فقط لبخند زدم. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 4:10  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

 

وقتي خاطره هاي ادم زياد ميشه ديوار اتاقشون

 

 پر ميشه از عكس ؛ اما هميشه دلت واسه اوني

 

 تنگ ميشه كه نميتوني عكسشو به ديوار بزني

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 23:37  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

خوش تر از ايام عشق، ايام نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 17:31  توسط مــــــــــریــــــــــم  |