تبليغاتX

مژگان موزيك Daisypath Next Aniversary Ticker عاشقانه های مــــریــــــم و مجتبی

´°●¤◦( هواي سرد اينجا را دوست ندارم ؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير كه سخت تنهايم) ´°●¤◦

 

 

سلام

 

يه مدتي ننوشتم  چون ديگه نه حال و حوصله اش رو دارم نه دل و دماغشو  ....از طرفي هم هر كي

 

 از راه ميرسه  يه چيزي ميپرونه و ميره هر چند توي اين مدت گوشم پر شده از اين حرفا ... به خودم

 

 گفتم مريم مگه تو نميگي واسه دل خودم مينويسم ؟ مگه نميگي واسه اينكه حداقل خودمو اينجا

 

تخليه كنم  پس واسه چي ناراحتي؟واسه چي از حرف يه عده  ادم كه نميشناسي ناراحت ميشي؟

 

 چرا اينقدر بايد برات اهميت داشته باشه؟ بعدشم به اين نتيجه رسيدم كه از اين به بعد همه چيزو

 

نشنيده بگيرم .... راهنمايي ها وتجربه ها رو سعي كنم توي زندگيم به كار بگيرم و ازشون استفاده

 

 كنم و بقيه چيزارو هم نشنيده بگيرم .بعضي از دوستان بهم گفته بودن رابطه ام رو با كيميا قطع

 

 كنم و.... ولي بايد بگم من هنوزم باهاش در ارتباطم .حتي صميمي تر شديم هر روز اگه صدامو

 

 نشنوه  شب نمیشه  خیلی بهم وابسته شده  مخصوصا که تنهاس ....توی هر چیزی هم باهام

 

 مشورت میکنه  چند روز پيش دعوتش كردم افطار اومد اينجا ... اونم الان يه خواستگار داره  كه

 

 سرش گرم شده به اون ؛ همه چيزو به پسره گفته اونم قبول كرده  ولي گفته خانواده ام

 

نفهمه .... اميدوارم خوشبخت بشهولی مهدی هنوزم داره عذابش میده  فهمیده این پسره

 

خواستگارشه زده پسره رو لت و پار کرده که بستری شد بیمارستان بینی پسره شکسته ...

 

کیمیا نگرانه ایندشه میترسه  .جالبه كه امشب يكي از فاميلامون (فاميل مامانم) زنگ زد خونمون

 

 و گفت كه اجازه ميدين فردا بيايم واسه امر خير؟ (البته نه واسه پسر خودش چون پسرش 15

 

سالشه .... واسه يكي از دوستانشون ميخواستن  در واقع ايشون معرف هستن و ميخوان  مارو

 

با هم  اشنا كنن .)من سريع گفتم نه .... بعدش كنجكاو شدم گفتم بپرس چند

 

سالشه؟ميشناسنش؟گفت 28 سالشه و  خونه داره ماشين داره مغازه داره و... منم گفتم اينا مهم

 

 نيست ازش بپرس اخلاق چي؟ اونو داره؟ ظاهرش چطوره؟ خلاصه قرار گذاشتيم فردا همو ببينيم

 

 اصلا شايد اون از من خوشش نياد شايدم من خوشم نياد .... توي اين شرايط روحي كه من دارم

 

 واقعا نميدونم چكار كنم از طرفي دوست دارم  ازدواج كنم از طرفي انگاري هنوز با خودم كنار نيومدم

 

  ميترسم .... ميترسم بازم انتخابم اشتباه باشه .... ميترسم از چاله به چاه افتادن باشه ..... فقط

 

 ميگم خداجون به خودت توكل ميكنم .تو خودت ميدوني من چقدر سختي كشيدم  چه ها كه نديدمو 

 

 نشنيدم .... كمكم كن .... ياري بده .به حرمت همين ماه عزيز  دستمو بگير .ميدونم بنده ي خوبي

 

 برات نبودم ميدونم كم گناه نكردم ولي خودت گفتي  صدبار اگر توبه شكستي باز اي .مگه نگفتي؟

 

من توبه كردم .... خدا جون بازم اومدم سمت تو ...در خونه ات . ميدونم كه پشت در  نميذاريم .خيلي

 

 خوب و مهربوني . فقط و فقط از تو كمك ميخوام چون بهت ايمان دارم به قدرت و بزرگي و مهربونيت

 

 به تويي كه اگه بنده ات صدات كنه به فرشته هات  ميگي ببينيد بنده ام چي ميخواد؟ ببينيد بنده ام

 

 منو صدا ميكنه بنده ام ميگه يارب... اره من فقط از تو كمك ميخوام  منو ببخش كه ازت دور شده بودم

 

  منو ببخش فراموشت كرده بودم ... با اين حال هيچ وقت منو كه بنده ت باشمو هيچ وقت فراموش

 

نكردي بلكه توي اوج گناه نجاتش دادي  نذاشتي بد بخت بشه .ازت ممنونم خدا جونم .دوستت دارم

 

خداي مهربونم .

 

 

 

 

 

زخماي رو دلم يكي دوتا نيست

 

 واسه زخمه تازه ديگه جايي نيست

 

داشتم فراموش ميكردم ديگه تورو

 

تورو خدا برو

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 

دنبالش نيا  ماله تو نيست

 

از همون راهي كه اومدي برگرد

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 

فكر كردي كه اگه بري تا كِي ميشينم پاي تو؟

 

سخت بود فراموشيت ولي كسي اومد به جاي تو

 

يه فرشته ي واقعي ؛ نقاب به چهره ش نميزد

 

اون اصلا مثله تو نبود زخمي به قلبم نميزد

 

عكساتو آتيش زدمو عشقتو كشتم تو دلم

 

ديگه اجازه نميدم بازي كني با اين دلم

 

اين دل ديگه نميخوره اين بار ديگه گوله تورو

 

حتي حاضر نيستم بيارم به زبون اسمه تورو

 

زخماي رو دلم يكي دوتا نيست

 

 واسه زخمه تازه ديگه جايي نيست

 

داشتم فراموش ميكردم ديگه تورو

 

تورو خدا برو

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 

دنبالش نيا  ماله تو نيست

 

از همون راهي كه اومدي برگرد

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 23:18  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

ديروز از سفر برگشتم . با كلي شوق و ذوق اومدم تو وبلاگم و 46 تا نظر داشتم كه بايد از

 

بعضيهاتون تشكر كنم بخاطر همدردي و درك بالاتون و گله كنم از بعضي ديگه .حالا خوبه

 

 نوشتم اصلا دلم نميخواد نصيحت بشنوم جالب بعضيها پا رو فراتر ميذارن و توهين ميكنن و

 

 فحش هم ميدن (كه همه ي حرفاشون لياقت خودشونه ) بابا جان من يه ادم بالغم و مثلا

 

عاقل (ميدونم با كاري كه كردم بايد به عقلم شك كنم خودم ميدونم ولي تو حق نداري به

 

 عنوان كسي كه منو نميشناسي در موردم قضاوت  نا حق كني). نميخوام كسي كه مياد اينجا

 

 بهم توهين كنه. براي بار هزارم ميگم من اينجا واسه دل خودم مينويسم .واسه اينكه يادم نره

 

 چه بلاهايي سرم اومد  و چه ها كشيدم .واسه اينكه برام بشه تجربه . واگه كسي اومد و

 

خوند به جاي اينكه 4تا فحش بارم كنه و بهم بگه هرزه .4تا چيز خوب ياد بگيره و اين چيزا براش

 

 بشه تجربه كه نشه يكي مثل من .لابد الان ميگي  من مثل تو نميشم من كارايي كه تو كردي

 

 و نميكنم و... منم از اين حرفا زياد ميزدم ولي اين كارا رو دقيقا همون كسايي بيشتر انجام

 

 ميدن كه ميگن ما نميكنيم و ما با بقيه فرق داريم .شايد بخاطر همون غرور كاذب.... بگذريم

 

 ولي اينم براي بار اخر ميگم اگه كسي بدش مياد  از اين حرفا و... نيادددددددد اينجا  من كه

 

دنبال كسي نمي فرستم دعوتنامه كه ندادم كه كسي مجبور باشه دوست داشتي بيا قدمت

 

 سر چشم دوستم نداشتي ديگه نيا (به غير از بعضي دوستان خوبم كه همو ميشناسيم )

 

امروز روز پر حادثه اي بود برام .

 

 

 

مامان بيدارم كرد واسه سحري هرچند ميشه گفت خواب مونديم ولي 20دقيقه مونده بود

 

 به اذان .سحري خورديم و بعد از اذان  نماز خوندم و خوابيدم صبح ساعت 9:30 كيميا بهم زنگ

 

 زد . حالم بد بود .صداش گرفته و ضعيف بود.داشت گريه ميكرد .گفتم چي شده؟ گفت همه

 

 چيز تموم شد گفتم چي ميگي ؟گفت مريم حلالم .گفتم چي شده كيميا ؟ گفت رگمو زدم.

 

گفتم خيلي غلط كردي ديوونه.واسه چي؟ گفت مهدي گفته يا بايد خودتو بكشي يا بايد با من

 

 ادامه بدي و كتبا‌" بنويسي كه بين ما رابطه اي نبوده و فقط رفت و امد خانوادگي بوده و... .

 

وگرنه برو رگتو بزن .(خيلي كيميا رو  تحريك كرده بوده كه بدبخت اگه من جاي تو بودم خودمو

 

ميكشتم و با اين زندگي نكبتيت و.....) كيميا هم خريت كرده بود و با تيغ جراحي رگشو زده بود

 

 .زود حاضر شدم و خودمو رسوندم خونه اش و رفتم در زدم اومد درو باز كرد . ديدم يه ملافه

 

 پيچيده دور دستش  ملافه هم سفيد بود و پر از خون . تا منو ديد پريد بغلمو گريه كرد . بغلش

 

 كردم و يه كم كه اروم شد نشوندمش و رفتم براش اب قند اوردم  و دادم بهش و گفتم پاشو

 

 لباس بپوش بريم دكتر گفت نميام گفتم بيخود نمياي بلندش كردم و كمك كردم لباس بپوشه

 

 و بردمش يه مطب كه نزديك خونه اش بود. گفتم پانسمان كنه گه دختره منشي ش گفت

 

چي شده؟ مجبور شدم راستشو بگم گفت رگش باد داره اول بايد دكتر ببينه اگه بخيه نخواست

 

 بيا پانسمان كنم .خلاصه نوبت گرفتيم و رفتيم داخل دكتر كه دستشو ديد گفت خودزني

 

كردي؟كيميا با سر جواب داد گفت چرا؟ هردو سكوت كرديم .چي ميگفتيم؟ميگفتيم بخاطر

 

 نامردي يه موجود هوسباز؟خلاصه دكتر دست بردار نبود  يه  نگاه به من كرد و بازم پرسيد چرا؟

 

 من هيچي نگفتم كيميا يه نگاه به من كرد و گفت بگم؟گفتم بگو (احساسا كردم نياز داره

 

كه با يكي حرف بزنه كسي غير از خودم و خودش ) خلاصه همه ي ماجرا رو به دكتر گفت ؛

 

دكتر نعجب رده بود گفت اين شخص بيمار روانيه ؛ چرا شكايت نميكنين؟گفتيم كرديم ولي

 

 بي فايده بود (راستي يادم رفت  بگم ما كه ازش شكايت كرديم  مهدي رو گرفتن و بازداشت

 

كردن  ولي چون پارتي داشت 1 ساعته ازاد شد )اين يعني هيچ .يعني اگه توي اين مملكت 

 

 پارتي داشته باشي ميتوني قتل كني چه برسه به فساد و بدبخت كردن دختراي مردم .مهدي

 

 پشتش محكمه واسه همين هر غلطي دلش بخواد ميكنه ..... يكي از خواننده هاي وبلاگ 

 

 برام يه كامنت گذاشته بود داشت از مهدي دفاع ميكرد و هر چي لياقت خودش بود رو حواله ي

 

من كرده بود و از مهدي يه فرشته ي پاك و بي گناه  ياد كرده بود . بايد بگم آخه احمق تو هم

 

 يكي مثل مهدي .لشايي مثل اون كم نيستن .لابد خودتم داري كثافت كاريهاي اونو ميكني

 

 كه اينطور ازش دفاع ميكردي . خلاصه دكتر يه كم راهنماييمون كرد و بعدشم نسخه نوشت

 

 براي كيميا و گفت داروهاشو بده دست خانواده اش .گفتم تنهاس .بعدش رو كرد به كيميا و

 

گفت خواهشا اشتباهتو تكرار نكن چون اين ادم ارزشش رو نداره .كيميا قول داد كه از داروهاش

 

سوء استفاده نكنه (چون توي داروها دكتر براش مسكن نوشته بود الان يادم نيست چي بود

 

 ولي قوي بود  ).بعدشم رفتيم و داروهاشو گرفتم و بهش گفتم بريم خونه ي ما گفت نه ولي

 

 من راضيش كردمو اومديم خونه ي ما .(قبلش تلفني اطلاع دادم ). اومديم خونه به مامان

 

 معرفيش كردم .اومديم توي اتاق من  مامان پرسيد روزه س گفتم نه حالش خوب نبود نتونست

 

روزه بگيره . مامان براش شربت اورد و ميوه  رفتم توي اشپزخونه و به مامان گفتم كه چي

 

شده .بعدشم توي اتاقم بوديم و صحبت ميكرديم كه مامان اومد پيشمون يه كم حرف

 

زديم .بعدشم مامان ناهار درست كرد واسه داداش كوچيكم و... ناهار اورد واسه كيميا .خجالت

 

ميكشيد  ميگفت شما روزه ايد زشته ... گفتم عزيزم راحت باش  .تعارف نكن .خلاصه  نذاشتم

 

 با اون حال تنها باشه چند تا عكس با هم انداختيم واسه يادگاري يعني خودش گفت گفت

 

 ميخوام يادگاري باشه گفتم باشه .بهم گفت برام خط چشم ميكشي؟ گفتم باشه بعدشم

 

ازم خواست ارايشش كنم .منم اين كارو كردم خداييش دختر خوشگليه حيفه اون حيفه من

 

و امثال ما واسه مهدي و ادمايي مثل مهدي . مثل عروسك بود مخصوصا مژه هاي بلند و فر

 

 خورده اش .بعدشم گفت تو هم ارايش كن .گفتم صبر كن وضو بگيرم و بيام .بعد از وضو

 

داشتم ارايش میكردم  كه اونم از تو اينه نگام ميكرد گفت مريم  گفتم بله؟ گفت  من عيبي 

 

 توي صورتم دارم؟ گفتم نه چطور؟گفت مهدي گفته لابد توي صورتت يه كم و كسري بوده كه

 

رفتم سراغ يكي ديگه .گفتم زِر زده . ديگه چي ميخواد هم خوشگلي هم خوش هيكل . خودش

 

مگه چي داشت؟گفت مهدي گفته فاصله بين ابروهاي تو (يعني كيميا ) زياده ولي مريم

 

 ابروهاش هم بلنده هم فاصله ي ابروهاش نزديكه براي همين رفتم سراغ مريم .خنده ام

 

گرفت گفتم چه بهانه ي بي مزه اي . خاك بر سر بي لياقتش . گفتم كيميا بيخيال . كارم تموم

 

 شد و داداش كوچيكمو صدا كردم و چند تا عكس ازمون انداخت . بعدش كيميا داشت حاضر

 

 ميشد بره كه من ميخواستم نمازمو بخونم ...گفت صبر كن من برم بعد بخون .نذاشتم تنها

 

 بره داداش كوچيكمو باهاش فرستادم كه برسونش. بعدشم اومدم و اين پستو نوشتم .2

 

ساعت ديگه  اذانه برم به كارام برسم .

 

راستي ببخشيد ؛ يادم رفت اول بگم :

 

ماه رمضان ماه نزول بركاته و ماه مهماني خدا ... اولا اميدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول

 

 حق واقع بشه دوما  سر سفره ي افطار منم فراموش نكنين ... التماس دعا دارما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 17:23  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

امشب هوا بارانی است. امشب هوا بارانی است و من گریه نمی كنم. امشب هوا بارانی
 
 است و من نه من امشب می گریم. شاید دل گرفته ام،همچو ابر بارنی گشایشی از گریه
 
 شبانه بگیرد. شاید اشكهایم در میان قطرات باران گم شود. باران اشكهایم را می شوید.
 
شاید هیچكس نفهمد كه من گریسته ام. اما نه تو حتماًمی فهمی. فردا كه ببینمت، صفای
 
 آسمان بهاری دلم را خواهی دید و به نمناكی هوای دلم پی خواهی برد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 4:12  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

خبر گمشدنت

تازه نيست

روزهاست كه تو هم هستي و هم نيستي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 16:25  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

بلندترين فريادها را بايد با زبان سكوت گفت و من به پاس تمام

 

آرزوهاي از دست رفته ام سكوتي ميكنم به اندازه ي فرياد

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 15:59  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

 

مُردم آزار مكش از پي آزردن من

 

***********

 

 گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست گاهی وقت

 

 نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا

 

 کی باید بخندم؟؟؟ دلم برای نگاهش دوباره لک زده است وبی خیال که

 

 عمری به من کلک زده است قمارعشق و این همه شکست تکراری دوبار

 

ه بی بی دل را حریف تک زده است عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند خودش

 

 به زخم سکوت لبم نمک زده است ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد

 

 کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 0:18  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

یه جمله ی قشنگ :

 

 

بارون نباش كه با التماس خودت رو به شيشه بكوبي ...

 

 ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بكشن

 

 

ســــــــــلام خوبين؟؟؟ خب امشبم  كه شب نيمه شعبانه اول از همه اين روز بزرگ و گرامي

 

 رو به همگيتون تبريك ميگم .(يادش بخير پارسال .... دلم تنگيده واسه سال 85 كه يكي از

 

 بهترين سالاي عمرم  بود اي كاش تموم نميشد ... راسته كه ميگن : هرسال ميگيم دريغ از

 

 پارسال ) .... كاش اين سال 86 گندي زودتر تموم شه .

وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به

 مهر ديگري است. بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي

مي نگري... که دلش پيش تو نيست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 0:49  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

دلم هوای طعم شور اشک کرده است.دلم هوای شکستن بغض کرده است.

 

 دلم هوای صدای هق هق شبانه ام کرده است.دلم... هواي تو را كرده....

 

سلام خوبين؟؟؟؟ ديروز بعد از اپيدن وبلاگم  مامان  يه كم غذا براي عمو درست كرد و با هم

 

رفتيم خونه عمو وقتي رفتيم بالا تا درو باز كرد و منو ديد گفت سلام خوشگلم چقدر ناز

 

 شدي(عمو از اينكه من مانتويي شده بودم ناراحت بود و هميشه بحث  داشتيم سر اون قضيه

 

 ولي وقتي منو با چادر ديد ذوق زده شد )رفتيم داخل و من غذاها رو توي يخچالش جابه جا

 

كردم و بعدشم از خودمون پذيرايي كردم (رفتم سر يخچال هر چي ميوه و خوراكي بود آوردم )

 

ولي هيچي نخوردم فقط يه كم خربزه خوردم (كه خيلي دوست دارم)بعدشم مامان رفت و من

 

 موندمو يه عالمه كار (رفتم تو نقش كوزت (درسته؟)‌  ) خلاصــــــــــــــه از اشپزخونه شروع كردم

 

 شستن و تميز كردن (خدايي عمو خيلي تميزه ولي من يه اخلاقي كه دارم وقتي ميرم اونجا

 

 بايد همه چيزو خودم دوباره از اول تميز كنم انگار خونه خودمه با دل و جون براش ميكنم )

 

اشپزخونه كه تموم شد جاروبرقي كشيدم همه جا رو و  داوود زنگيد و گفت داريم ميايم اونجا 

 

.داوود و زنش و غزل و داييش اومدن تا ساعت10موندن و رفتن بعدشم شام گرم كردم(قرمه

 

 سبزي) و جاتون خالي خورديم و ظرفا رو شستم بعدشم ساعت 11:15 بود زد به سرم برم

 

حموم  و رفتم ساعت12 اومدم بيرون .(يكي ميگفت جن ها شبا ميرن حموم ميگما نكنه منم

 

 جِنَم و خبر ندارم ) بابا شوخي كردم نترس.بعد هم خوابيدم .صبح بيدار شدم (در واقع ظهر چون

 

ساعت 11 بود) صبحونه هم نخوردم رفتم تو اشپزخونه مشغول ناهار شدم (جا همگي خالي چه

 

ناهاري شده بود ).لباسا هم ريختم تو ماشينو و تنظيماتشو انجام دادم و بيخيالش شدم تا من

 

مشغول بودم اونم كار خودشو كرد و اخرشم زنگيد كه چي؟كه كارم تموم شده بيا امانتي ها

 

(لباسا)رو بگير.عمو بعد از ظهر خوابيد منم حوصله ام سر رفته بود داداش كوچيكه عصر ساعت4

 

اومد اونجا منم ديدم اينجوري هم حوصله ام سررفته هم ديگه عمو تنها نيست فلنگ رو بستم

 

 (عمو خواب بود وگرنه نميذاشت بيام  خيلي منو دوست داره منم خيلي دوستش دارم عشق

 

منه زندگيم بسته به نفساش اگه اون نبود منم نبودم زندگيمو مديونشم  ميشه گفت هم برام

 

 پدر بوده هم مادر هم عمو ) . زنگيدم به علي كه كجايي؟گفت فلان جا(نزديك خونه عمو )گفتم

 

بيا دنبالم با هم بريم خونه (از اون موقع كه چادري شدم سختمه تنها برم بيرون هنوز عادت

 

 نكردم )  با علي اومدم خونه و علي رفت دنبال كاراش . يكساعت بعدش عمو زنگيد كه عزيزم

 

كجا رفتي؟وقتي بيدار شدم ديدم نيستي خيلي كسل شدم  گفتم كاش نميخوابيدم (گفتم

 

عمويي حوصله ام سر رفته بود دلم نيومد بيدارت كنم ).خلاصه اينم از اين . امشب دلم خيلي

 

 گرفته بود به مامان گفتم پاشو بريم بيرون ساعت11  منو  مامان و بابا رفتيم پارك .علي خونه

 

 نبود و داداش كوچيكه هم پيش عمو بود .داشتم دق ميكردم يه بغض توي گلوم بود كه داشت

 

 خفه ام ميكرد ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 1:0  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام خوبين؟

 

دوستا جوناي خوبم ممنونم از اينكه 1.بهم سر ميزنين 2.از دست  اون كسي كه اومده بود و

 

چرت و پرت گفته بود ناراحت شدين و يه جورايي جوابشو دادين حالا توي همين پست

 

 جواباتونو ميذارم كه اگه اومد بخونه بلكه خجالت بكشه و دمشو بذاره رو كولش و بره (هر چي

 

 باشه اون يه نفره ولي من تنها نيستم چون دوستامو دارم )(خيلي لوس شدم نه؟)

 

 با مامان يه سر رفتيم مانتو بخرم كه از مدلاش خوشم نيومد ولي

 

چهارشنبه يه اتفاقي افتاد كه بازم منو برد به دوسال پيش () خاطرات دو سال پيش

 

 برام زنده شد و منو سر در گم و دودل  كرد .

 

 

پ.ن:

 

اينم جواب دوستام به اون  مزاحم:

 

۱.از این حرفهای الکی هم که بعضیا میزنن بیخود خودتو ناراحت نکن

 

 

۲.در جواب کسی که اون .... خورد


اولا کسی تا خودش یه چیزو امتحان نكرده باشه نمی فهمه


پس نتیجه می گیریم که خانوم خودشون بی بند و بار بودن


کاش یه ردی میزاشت می رفتم اونجا 4 تا فحش می خورد ادم می شد


این جا جاش نیست بگم


رگ غیرت زد بالا به قول اون بی بندو بار قیرت


خدا به بنده هاش سواد بده صلوات


فکر کنم بستش باشه


رو دل میکنه

 

 

 

۳.خودتو ناراحت نکن تو هر وبی مزاحم هست

 

۴. مریم جون بیخیال شو بابا به کسی چه ربطی داره که تو و خانوادت چه جوری هستین

 

۵.سلام دوست عزیز من واقعا واسه اون نمی دونم مرتیکه یا زنیکه متاسفم به قول شما

جنبه نداره . خیلی ناراحت شدم که به شما همچین حرفیو زده .... شما صادقانه زندگیتونو میاید

 میگید بعد یه همچین آدم رزلی باید پیدا بشه همچین حرفیرو بزنه ببخشید قاط زدم آخه خیلی

 از این جور آدما بدم میاد خودشون روم به دیوار هر گوهی میخوان میخورن بعد این جوری پشت

 سر مردم حرف میزنن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 14:56  توسط مــــــــــریــــــــــم  |