سلام بچه ها خوبين؟
واي دلم براتون تنگيده بودا....... فكر نميكردم اينقدر به اينجا و محيطش و دوستام عادت كنم
ولي خب كردم....
يه مدتيه ننوشتم نميدونم چطوري شروع كنم از شما چه پنهون يادم رفته قبلا چطور مينوشتم .
از نطر روحي خيلي بهترم ؛ ميشه گفت با قضيه كنار اومدم و قبولش كردم .اين چند روزه اينقدر
اتفاقات رنگارنگ و عجيب افتاده كه حسابي گيجم كرده
يه تصميم مهم گرفتم راستش من
هميشه به حرف دلم بودم و واقعا بيشتر مواقع ضرر كردم ولي ميخوام الان حداقل واسه يه بارم
شده با عقلم پيش برم . هر كاري ميكنم كه بتونم اتفاقاته اين چند وقت رو بذارم كنار هم و يه
جواب منطقي براش پيدا كنم نميتونم يعني نميشه يه جاي كار ميلنگه ؛ اشكال داره .....
منظورم كيميا و كاراشه و اين مشكلاتي كه داره پشت سر هم براش بوجود مياد و .... تصميم
گرفتم ازش فاصله بگيرم تازگيها احساس خوبي نسبت بهش ندارم احساس خطر ميكنم من
هميشه با همه صادقم ؛ظاهر و باطنم يكيه ...ولي تازگيها توي حرفاش تضاد وجود داره كه نتيجه
گيريش اين ميشه كه داره دروغ ميگه
....وهمين دروغ گفتنش هميشه براش مشكل درست
كرده .اون خواستگارش يادتونه گفتم؟اولش به من گفت بهش گفتم وضعيتمو اونم گفته اشكال
نداره ولي نميخوام خانواده ام بفهمه (دروغ ميگفت بهم )ولي گندش در اومد كه كيميا اصلا بهش
نگفته فقط گفته قبلا با يكي دوست بودم همين مهدي هم چند روز پيش جلو پسره رو گرفته
و همه چيزو بهش گفته در نتيجه قضيه ي ازدواجشون منتفي شد ....ميگفت مامانش دوستم
داره و هي زنگ ميزنه قربون صدقه ام ميره بعد ميگفت مامانش مخالفت كرده ميگم چرا؟ميگه فال
پاستور گرفته ميگه نه
....منو بگو كه واقعا خوشحال بودم كه داره زندگيش سرو سامون ميگيره ...
ولي اي دل غافل /فكر ميكنم همه مثل خودم هستن باهام.بيخيال نتيجه اينكه ميخوام كاتش
كنم .دوست ندارم دوستي و صداقتمو به پاي كسي بريزم كه لياقتشو نداره ...هر كي ميخواد باشه
مهم نيست .راستي دختر عموم غزل رو يادتونه؟(دختر عمو كوچيكه ) داره ميره قاطي مرغا .امروز
اومده بودن واسه صحبت كردن و اشنايي خانواده ها (طرف همون حميد دوست پسرشه )داوود
(داداش بزرگه غزل)وقتي فهميده طرف همون پسره س كه يه بار دعواشون شده مخالفت كرده و
گفته نه (آخه پارسال حميد زنگيده بوده به غزل حرف ميزدن داوود مياد غزلم زود تابلو ميكنه و
قطع ميكنه داوود ميفهمه و زود ميره سراغ ايدي كالر و غزل فرصت نميكنه شماره رو پاك كنه ؛
داوود شماره رو بر ميداره و ميزنگه به حميد و خلاصه حميد لو نميده و دعواشون ميشه و
درنتيجه با اينكه حميد لو نداده داوود ميفهمه كه دوست پسر غزله ....بساطي داشتيم اون شب
كتك و كتك كاري غزل چنان كتكي خورده بود كه نگو ...ولي ادم نشد به داوود گفت رابطه ام رو قطع
كردم ولي ادامه داشت اون موقع منو علي واسطه شون بوديم غزل كه از طريق تل نميتونست
باهاش حرف بزنه مياومد پيش من با حميد چت ميكرد .....ويا از طريق موبايل علي با هم در
تماس بودن.ما توي يه ساختمون سه طبقه زندگي ميكرديم همه پيشه هم ولي الان يه ساله كه
خونه هامون جدا شده از خواستگاري امشب خبري ندارم فقط ميدونم همه موافقن بجز داوود كه
اونم مطمئنم زنش مخشو ميزنه و راضيش ميكنه خودشون مرداد ماه عقد كردن بعد از 5 سال كه
همو ميخواستن بهم رسيدن .)
ديگـــــــــــــــــــــه چي بگم
؟؟؟؟؟؟؟فعلا چيزي يادم نمياد اگه يادم اومد پي نوشت ميكنم .
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:8  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام دوستان خوبم 
يه مدتيه كه حال و حوصله ي آپيدن ندارم يعني ديگه نميخوام آپ كنم
و خاطره هامو بنويسم شايد ادامه بدم ولي نه خاطره نويسي ..... ولي من
هميشه بهتون سر ميزنم از دوستاي خوبمم كه تنهام نميذارن ممنونم هستي
جونم اميدوارم با پدرام خوشبخت بشي عزيزم مريم جونم(كوچولو ) اميدوارم به
سهيل برسي مرسي كه مياي پيشم... داداش رسول خيلي اقايي...دوست خوبم
بيد مجنون(كم پيدايي ؟ كمتر مياي پيشم ) مگان عزيز ؛ ازاده جونم وبقيه
دوستان كه الان حضور ذهن ندارم كه اسم ببرم ازتون ممنونم كه توي اين
مدت همراهم بودين و تنهام نذاشتين ... توي وبلاگ يكي از دوستان ديدم به
يه بازي دوستانشو دعوت كرده و از بقيه هم خواسته اگه دوست داشتن شركت
كنند كه منم خوشم اومد خواستم از خودم بيشتر بگم
با اجازه دوستان*
خودتو معرفي كن:
من مريم هستم متولد 27 بهمن 1364
.فرزند ارشدخانواده و تك دخترم ...فكر نميكنم لوس
باشم وتا حدودي توي زندگيم مستقل بار اومدم .هميشه خودم تصميم گرفتم و عملي كردم كه
بعضي جاها واقعا ضرر كردم.
ميشه گفت خيلي لجبازم وبه همون مقدار مهربان و دل رحمم
.بعضي مواقع هم كينه اي ميشم
كه كم پيش مياد .اصلا حسود نيستم اين بارها بهم ثابت
شده كلا توي فاميل يه جايگاه خاصي دارم (روم خيلي حساب ميكنن
).تا انگولكم نكنن
عصباني نميشم ولي اگه بشم بد عصبي ميشم (كوچيكترو بزرگترو فاميل و غريبه سرم
نميشه )....هميشه بهم ميگن از زبون كم نميارم
و يه جواب اماده واسه هرچيز توي آستينم
دارم ...
.معمولا اگه كاري كنم كه كسي از دستم ناراحت بشه ازش معذرت خواهي ميكنم
و سعي ميكنم از دلش در بيارم .
...متاسفانه خيلي احساسي ام واين اصلا خوب نيست
وقتي منطقم بكار ميفته كه ديگه فايده اي نداره .
عاشق گل مريم و ياس و نرگسم بخاطر عطرشون و رز بخاطر اينكه نماد عشق و محبته.
از بين درختا از بيد مجنون خوشم مياد .....
فصل و ماهي كه دوست داري:
از فصل پاييز خوشم مياد مخصوصا از برگ ريزونش
و نم نم بارونش
از بين ماهها هم : مهر و ارديبهشت رو دوست دارم
غذاي مورد علاقه:
انواع و اقسامه كباب ها و ساندويچ ها و پيتزا رو دوست دارم ....
از فسنجونم خوشم مياد
رنگ مورد علاقه:
بستگي داره چه رنگي رو واسه چي بخوام استفاده كنم
لباسام معمولا مشكيه ..... ولي كلا از صورتي و زرد و نارنجي خوشم مياد
موسيقي مورد علاقه ام:
معمولا پاپ گوش ميدم ورپ البته اينم بستگي به حس و حالي داره كه اون موقع دارم 
ولي بيشتر مواقع اهنگاي ملايم و اروم گوش ميدم
آهنگاي حميد عسگري رو دوست دارم مخصوصا آهنگه وقته رفتن
واز دروغ محض فرزاد فرومند خوشم مياد پيشنهاد ميدم گوش كنيد 
بدترين ضد حالي كه خوردي:
بدشانسيم بدترين ضد حال توي زندگيمه
بزرگترين قولی که تا به حال دادی:
به خودم قول دادم كه ديگه با احساسم پيش نرم حداقلش
هر چقدر احساس ميذارم
منطقم بذارم صبورتر از قبل باشم 
ناشيانه ترين كاري كه كردي:
دوستي با مهدي
بهترين خاطره ي زندگيم:
جشن تولدم سال 85(پارسال) كلا 85 بهترين ساله عمرم بود
بدترين خاطره ي زندگيت :
اشنايي با مهدي وهمون 5ماهي كه با مهدي گذشت 
شخصی که بخوای ملاقاتش کنی:
امام زمان .....
كي رو نفرين ميكني؟
نميشه گفت نفرين چون اهل نفرين نيستم ولي اميدوارم مهدي يه روزي چوب
كاراشو بخوره
همچنين اين كنه ي جديد (مزاحم وبلاگم...) اصلا برام مهم نيست واسه
همين بيشتر از اين در موردش نميگم آخه يه موقع پيش خودش فكر ميكنه كسيه 
وضعيتت د ر ده ساله اينده:
هيشكي از فرداي خودش خبر نداره چه برسه به 10 سال اينده .... ولي احتمالا متاهل 
و داراي 1بچه ترجيحا دختر 
حرف دلت:
من كه باز دارم هنوزم توي خاطرات ميسوزم
ياده ظلمهاي گذشته سياه كرده شب و روزم
دوست دارم يادت تو سينه واسه هميشه بميره
تو شكسته سخته عشقت دلم عبرتي بگيره
تا بفهمه توي دنيا خيلي از عشقا فريبه

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود/
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود /
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود/
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود /
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید /
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید/
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت/
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت /
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید /
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید/
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد /
بنویسید که پوسید ولی کال نشد /
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت/
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت/
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد/
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد/
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد/
و کسی کودک احساسش را تاب نداد/
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود/
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود /
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت/
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

ودر اخر منم دوستاي گلمو دعوت ميكنم هر كس دوست داشت ميتونه شركت كنه
منم خبر كنيد بيام بخونم
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 23:48  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

زندگي تجربه اي ديرين است
كه گهي شاد و گهي غمگين است
آنچه من تجربه دارم در آن
به تو تكرار شدن سنگين است
زمن آموز همان تجربه را
زمن آموز كه عبرت اين است
+
نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 23:53  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
چه فرقی هست بین نوشتن و ننوشتن؟
بعد از یه عمر زجر و در به دری یه جایی رو پیدا کردم که بتونم با گفتن بخشی از خوشي ها و درد ها
و دلتنگی هام آروم بشم
یه خونه ی مجازی با چهار تا رفیق .همین سهم من بود از این دنیای نکبت بار
که عده ای به اون هم بخیلی کردن
...امروز آسمون سیاه وبلاگم سیاهتر از همیشه است دلم بد جوری
گرفته از آدمای خودخواه و پست فطرتی که خودشونو پشت یه نقاب قایم میکنن و می یان اینجاروبه
لجن میکشن و بد و بیراه میگن حتی اونقدر شهامت ندارن که از خودشون يه نشون بذارن اگه هم ميذارن
ادرسه يه وبلاگ ديگه رو ميدن ويا حتي شهامت اينو ندارن كه خودشونو واسه يه لحظه بذارن جاي
من يا كيميا يا هزاران مريم يا كيميا ي ديگه 
حالم بهم میخوره از اونایی که فک میکنن منجی بشریت هستن و می خوان به حساب خودشون این
بشر خاطی رو هدایت کنن ...بابا به چه زبونی بگم من دوست ندارم پای کثیفتونوبذارین تو خونه ام من
خودم باورم رو میسازم مثل شما ها نیستم که چهارتا جمله و حدیث و آیه حفظ کنم بعد فک کنم که کی
هستم و راه بیفتم و شعار بدم درسته اشتباه كردم خطا كردم ولي كافر كه نشدم بابا منم بنده ي همون
خدايي ام كه خداي تو هم هست ...تو هم ممكنه يه روز يه جا توي زندگيت اشتباه كني شايد مثل
من شايدم يه جوره ديگه اين دليل نميشه كه تو پاك باشي و فرشته ي بي گناه خدا و من يه ابليس باشم
و يه گناهكار... 

و در نهایت هم الکی خوش هایی که هدفشون فقط بالا بردن آمار بازدید وبلاگشونه وحالم رو با نوشتن
جملاتی از قبیل :وبلاگ خوبی داری ..به من هم سر بزن ...به هم میزنن 
غم به هر جا که رودم سر زده آید به دلم
چه کنم خانه من بر سر راه افتادست .
از توی بی درد که فکر می کنی اومدی تا رسالتت رو به انجام برسونی و منو از شر گناه خلاص کنی
عقم می گیره
تو اگه یه روز تونستی جای من باشی و انسان بمونی هنر کردی.
پ.ن: نميدونم كدوم به اصطلاح ادمه خدا نشناسيه كه با ادرس وبلاگه يكي از دوستان
برام كامنت گذاشته بود كه منم كلي عصبي شدم و رفتم جوابشو دادم ولي اون دوست
(صاحب وبلاگ) اومد و برام كامنت گذاشت كه حتي روحشم از اين ماجرا خبر نداره
....بايد همين جا بگم كه دوست خوبم منو ببخش من تو شرايط خوبي نيستم اگه حرفي
زدم معذرت ميخوام اين پست رو در جوابه همون دسته ادما نوشتم ..... اهاي تويي
كه اين كارا رو ميكني از خدا نميترسي؟ بد بخته عقده اي ميدونستي تو يه بيماري؟
يه بيمار رواني يه ساديسمي كه از اذيت كردن ديگران لذت ميبره بترس از خدا.
+
نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 22:42  توسط مــــــــــریــــــــــم
|