سلام بچه ها خوبين؟
منم بد نيستم
.اول از همه يه تشكر مخصوص بابته ابراز همدردي و پياماي تسليتتون
؛
واقعا ازتون ممنونم
... ميدونين چيه ؟ بعضي مواقع نميشه بعضي چيزا رو به زبان آوُرد .
بعضي مواقع هم توي يه جمله يا يه كلمه نميگنجه ....
خيلي وقته هوس كرده بودم كه قالب وبلاگمو عوض كنم
..... ميخوام واسه تنوع هم كه شده
قالبه وبلاگمو از مشكي بودن در بيارم يه رنگ شاد بذارم
. وقتي ميام توي وبم خودم دلم ميگيره
واي به حاله دوستام
؛ دلم نميخواد اينجوري باشه
.چند بار دوستايي كه اومدن وبلاگم بهم
گفتن چقدر وبت غمگينه ادم دلش ميگيره .
نميدونم اين قالب خوبه يا نه ؛ فعلا اينو گذاشتم .....بچه ها اگه قالباي خوب سراغ داشتين ادرسشو
لطفا برام بفرستين تا ببينم چطورن.
...
ديــــــــــــگه اينكه اوووووووومـــــــــــــم.چي بگم؟
غزل كه سرش به نامزدش حميد گرمه ازش خبري ندارم
؛ مينا هم از اون موقع كه غزل نامزد
كرده سرش گرم شده كمتر ازشون خبر دارم
.همه چي عوض شده حتي نوع رابطه ها 
.... دلم گرفته
.از بابته مريم (كوچولو)هم خيلي ناراحتم
غصه ام گرفته خفن
.....
از كيميا هم خبري ندارم ..... از همون روز كه زنگيد ديگه نزنگيده (خدارو شكر ) از بابته اونم خيالم
راحته زندگيش سروسامون گرفته ....
خب ديگه نميدونم در مورده چي بگم
؛ راستش زندگيم شده عينه يه مرداب؛ 
تكراري شده
؛ روزا شب ميشه و شبا روز
...بدونه هيچ انگيزه يا هدفي
.
فقط دلخوشيم شده اين نت و دوستاي نتي .... خيلي بي حوصله شدم
.... بعضي
دوستام گله ميكنن كه سرت شلوغه يادي از ما نميكني خبر ندارن كه تنها تر از هميشه ام
.
بي حوصله تر از هميشه
... دوست دارم تنها باشم
.... خودمو خودم تنهاي تنها
.
دارم افسردگي ميگيرم .... اين انزوا طلبي من باعث شده فكر كنن سرم شلوغه
.همش
شكايت و گله .
پي نوشت 1: مريم جونم (كوچولو) من هميشه ميام وبلاگتو ميخونم 
شده كاره هميشگيم ؛ عزيزم بازم بنويس
؛ من دركت ميكنم ميدونم چه حالي داري
ولي با نوشتن خودتو تخليه كن حالا اين وبلاگ نه يكي ديگه ؛ ولي بنويس .
پي نوشت 2 : نميدونم وبلاگه گيلاسي رو خوندين يا نه
؟ ولي حرفاش حقه .
خداييش حرفه حساب جواب نداره .
پي نوشت 3. دلم ميخواد تنهايي برم يه جاي دور
حداقل حتي اگه شده واسه
چند روز .... دوست دارم برم مشهد
؛ دلم تنگيده واسه امام رضا (ع)
پي نوشت4.راستي اگه قالبه خوشگل واسه وبلاگم سراغ داشتين ادرسشو برام
بذارين لطفا .
پي نوشت 5.چون قالب قبليم مشكي بود هميشه رنگه نوشته هامو ضدش انتخاب
ميكردم ؛ شايد الان روي اين قالب زياد جالب نباشن ؛ شرمنده حوصله ندارم برم از اول رنگه
همه ي نوشته هامو تيره كنم از اين به بعد با رنگاي تيره مينويسم.
پي نوشت 6: دلم ميخواد اهنگ گوش كنم
اونم اهنگاي مجيد خراطها 
پي نوشت7: بازم ممنونم ازتون دوست جوناي خوبم كه تنهام نذاشتين 
توي اين مدت .
ميام پيشتون 
فعلا باي
+
نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 15:6  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
انالله وانااله راجعون 
سرم داره گيج ميره هنوزم تو شوكم
؛ هنوزم باور نميكنم كه رفت
وقتي ياده اون خاطره هاش مي افتم آتيش ميگيرم . مادر جونمم رفت پيش خدا
رفت پيشه آقا جون
قرار بود 4شنبه (يعني امروز) برم بيمارستان مراقبش باشم ولي ديروز ساعت 4 بعد از ظهر
تموم كرده بود .
وقتي شنيدم شوكه شدم
گوشي تلفن از دستم افتاد و يه چيزي راه گلومو گرفت 
انگار داشتن با دست خفه ام ميكردن . تنها كاري كه كردم كنار ديوار سُر خوردم و بلند زدم
زير ِ گريه
. وقتي زنگ زدم كه ببينم عمو م خبر داره يا نه ديدم كه اونم خبر نداره و وقتي گفتم
عمه بهت زنگ زده يا نه؟ گفت نه چطور؟زدم زيره گريه فهميد و گفت مـــــــــادر؟؟؟؟؟

گفتم آره . عمو زد زيره گريه هر چي صداش ميكردم توي حاله خودش نبود . 
نگرانش بودم ؛ گفتم الانه كه سكته كنه تنها هم بود خونه.(اين عموي من از بابام و بقيه ي عموهام
از مادر يكي هستن و از پدر جدا. واسه همين وقتي شنيد انگار تمامه هستي اش رو از دست داده)
تنها كاري كه كردم سريع با آژانس رفتم خونه عمو. كليدو كه انداختم و در اپارتمان رو باز كردم ديدم
يه سيگار دستشه و بغض كرده يه گوشه و داره اشك ميريزه
. رفتم بغلش كردم و تا تونستم گريه
كردم . دختر عموم مينا هم اومد . خلاصه داوود و زنش و زن عموم و غزل و مينا و خواهر زن عموم .
همه اومدن خونه ي عمو .ساعت 12:30 رفتن .من موندم و مينا پيشه عمو .صبح هم ساعت 7:30
بيدار شديم و همه با هم رفتيم بهشت زهرا .تا ساعت 12:30 منتظر بوديم تا جنازه رو از
بيمارستان بيارن .بعدشم غسل و كفن و بعدشم مراسم تدفين و خاكسپاري .وقتي داشتن
غسلش ميدادن ؛ وقتي اونطوري اينطرف و اونطرفش ميكردن انگار جيگرمو اتيش ميزدن . اون مادري
كه همه ي ما رو بزرگ كرده بود اون مادر جوني كه محكم بود و استوار؛ شده بود يه پوست و
استخوون كه راحت با يه انگشت جابجاش ميكردن
.بچه ها واسه شاديه روح مادر جونم
يه صلوات و يه فاتحه نثاره روحش كنيد .امشب شبه اولشه . 
حالم خوب نيست . كم خوابي و افت فشار و فشار عصبي كه بهم وارد شده
يه روزه واقعا داغونم كرد . 
رفت ولي ياد و خاطره هاش هميشه برامون (مخصوصا من ) زنده اس و هميشه تو قلبمونه .
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 16:33  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبين؟
چند وقت بود كه نمي اومدم نت در گير اسباب كشي و بيمارستان
(مراقب مادر بزرگم
بودم ؛ بچه ها براش دعا كنين
) بعدشم نامزديه غزل حسابي وقتمو گرفته بود و حتي
وقت نداشتم سرمو بخارومنم
... اتفاقه خاصي توي اين مدت نيفتاده از كيميا خيلي وقته
خبر ندارم تقريبا 7روز ميشه آخرين بار كه بهم زنگيد گفت تو كجايي؟ زنگ كه ميزنم يا جواب
نميدي يا رد ميكني
گفتم نه من رد نكردم
(من رد نميكردم فقط جواب نميدادم )بعدشم
گفتم چه خبر گفت نامزديمه جمعه بايد بياي واسه جشنم منم بهونه اوردم و گفتم نامزديه
غزله نميتونم بيام (در صورتي كه نامزديه غزل 5شنبه بود نه جمعه
) خلاصه اين قضيه
رو پيچوندم
. بعدش گفت نگرانتم گفتم واسه چي
؟؟؟؟؟ گفت فكر كردم با مهدي
بودي
منم اين شكلي شدم
گفتم كيميا ديگه داري شورشو در مياريا
صد دفعه گفتم اون اگه طلا بشه من ديگه نگاش هم نميكنم
(حالا داشتم داد ميزدم آخه
خيلي عصبانيم كرد با اين حرفش )گفت حالا چرا ناراحت ميشي داد ميزني گفتم آخه
اعصابمو خورد ميكني
اصلا ديگه نميخوام باهات رابطه داشته باشم
تو به من شك
داري
همش يه دستي ميزني همش دروغ
.... وايساد زبون ريختن كه الهي قربونت
برم من كه حرفي نزدم تورو خدا اينجوري نگو من بهت عادت كردم
تنهام نذار
و....
گفت مهدي بهم زنگيده و گفته الان با مريمم اگه باور نداري بهش بزنگ اگه جوابتو داد (بر
عكس اون روز كه كيميا زنگ زد ما اسباب كشي داشتيم گوشي ايرانسلم دست مينا دختر
عموم بود
(كيميا زنگيد من جواب ندادم مينا جوابشو داد و گفت دست منه خطش ) اون
يكي گوشيمم كه خط 12 ام توشه تا شب دست علي (داداشم ) بود ( گوشيش شارژ نداشت
خاموش شده بود گوشي منو گرفت ).واسه همين حرف حرفه مهدي شده بود و اينم فكر كرده
بود من با مهدي ام . خلاصه بهش گفتم تو داري ازدواج ميكني بهتره اين رابطه قطع بشه .
وايساد التماس كردن منم اون موقع با غزل و مينا داشتيم ميرفتيم تخت و ميز ارايش انتخاب
كنيم توي خيابون بوديم بهش گفتم نميتونم زياد صحبت كنم باشه بعدا قطع كه كرديم ديگه
ازش خبري نشد و منم نزنگيدم.بعدش با غزل و مينا رفتيم تخت اينا بخريم
نميدونيد چقدر
از دست غزل خنديديم
اون روز شده بود يه گوله نمك
. من تختم
چوبي بود كه ديگه هم از چشمم افتاده بود هم اينكه يه روز با علي شوخي ميكرديم علي
با شتاب پريد روي تختم لبه اش يه كم شكست
(اندازه يه كف دست ) منم همونو كردم
بهونه و گفتم من اين تختو نميخوام
بايد برام بخرين
خلاصه كه رفتيم غزل و مينا
برام با سليقه ي خودشون انتخاب كردن يه تخته فلزي مدل طاووس زرشكي با ميز ارايش
و آيينه و عسلي اش(خیلی خوکشله
) .خيلي نازه
. خلاصه اون شب كلي خنديديم
از دست اين غزل
.فروشندهِ بهش ميگفت بيا اينجا كمك من ماهي 100 تومن بهت
ميدم
(غزلم گفت
من ميخوام دكتر شم با يه دكتر كه نميگن بيا فروشندگي كن
)
البته با لحنه خاصي ميگفت .
5شنبه هم نامزديش بود ..... من خيلي خسته بودم از بيمارستان اومدم خونه لباس عوض
كردم و با علي رفتيم .ولي بيخوابي ِ شب قبلش خيلي اذيتم ميكرد .كلا خوب بود .غزل صدام
كرد يهو دستشو كشيد رو سرم
گفتم چيكار ميكني
گفت ميخوام زود شوهر كني
نترشي
(بابا مگه من چند سالمه
؟تازه بهمن ميشه 22 .خودش حول بود18سالگي
شوهر كرده
فكر ميكنه منو مينا (19سالشه)ترشيديم )
ديـــــــــــــــــگه چي بگم؟
فعلا چيزي يادم نمياد شايد بعد نوشت كنم .

خيلي جالبه :از سوسک مي ترسيم........از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک
نمي ترسيم از عنکبوت مي ترسيم..........از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده
نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم.........از سرخ شدن ادما از خجالت
نمي ترسيم از سرما خوردگي مي ترسيم.........از سرخورده کردن دوستامون نمي ترسيم.
از شکستن ليوان مي ترسيم.........از شکستن دل ادما نمي ترسيم
+
نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 22:29  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

سلام دوست جوناي خودم 

خوبين؟
منم خوبم
؛ يعني خيلي بهترم ... شدم عينه همون موقعهايي كه مهدي تو زندگيم نبود 
يه ادم شنگول و بيخيال
(نه از اون بيخيالا ؛ از اونا كه بيخياله هر چي پسره
)واسه خودم
راحت دارم زندگي ميكنم . البته بعضي مواقع كيميا هِي با سوالاش باعث ميشه كه خاطرات
برام يادآوري بشه ولي نسبت بهشون هيچ احساسي ندارم
كاملا نسبت به مهدي و خاطراتش
بي تفاوت شدم و بي احساس
.بابا نزنيد
آره گفته بودم ميخوام رابطمو با كيميا
كات ميكنم سر حرفمم هستم
اين تصميم رو حتما عملي ميكنم ولي يواش يواش تازه
فهميدم با هر كسي بايد عينه خودش رفتار كرد
اون خيلي با سياسته منم بايد يه كم زرنگ
باشم و سياست بخرج بدم
.همين
....فعلا ازش خبري ندارم دو دفعه زنگيده خونه من خونه
نبودم به گوشيمم كه ميزنگه جواب نميدم ميره از بيرون تماس ميگيره منم كه ميدونم اونه جواب
نميدم فعلا
.....تا بعدا ميخوام به خودش بگم كه دلم نميخواد اين رابطه ادامه داشته
باشه .....
راستي اين روزا بد جوري درگيرم
؛ از طرفي اسباب كشي از طرفي اين هفته
نه جمعه ي هفته ي بعد بعله برونه غزله
.....بالاخره داوود موافقت كرد
ديدين گفتم
زنش مخشو ميزنه همونم شد
.خلاصه اينا هم بهم رسيدن ايشاالله همه ي زوجا
خوشبخت بشن . اين دختر عموي ما هم جزء اونا باشه
.
خدا جون ما رو هم عاقبت بخير كن
. خب غير از اين همه گرفتاريمون جمعه اي كه گذشت
درگير خواستگاري بوديم
(براي خودم
).
طرف با معيارام همخوني نداشت از نظر ظاهري خيلي خوشگل بود با 30 سال سن . ولي از نظر
طرز فكر و غيره مثل هم نبوديم
جالبتر اينكه هر چي مادره ميگفت همون بود
من خوشم
نيومد
.يعني اگه مادره ميگفت نه نپسنديدم اونم ميگفت نه
. حالا نميدونم چطور بود كه
مهرم نشست به دل مادره
. ولي كلا با خود طرف نتونستم كنار بيام .اينم از اين .
ديگه چــــــــــــي؟ ؟؟؟؟؟
پ.ن 1 : مريم جونم (كوچولو)
ظاهرا از اهنگ وبلاگم خوشت اومده ؛ خانمي
خواننده اش
فرزاد فرومند (اسم اهنگشم دروغ محض ِ) البومش خيلي قشنگه
..... نميدونم ۲ پست
قبلي رو خوندين يا نه؟ اونجا نوشتم كه يكي اين اهنگو دوست دارم يكي هم وقته رفتنه حميد
عسگري اونم محشره .

پ.ن 2 : ميگما از اون مزاحمه وبلاگم فعلا خبري نيست
شرشو كم كرد 

. ن3:
ميگم اگه كسي اومد با اسم و ادرسه من و براتون مزاحمت ايجاد كرد بدونين
كه من نيستم ديگه خودتون منو ميشناسين 
پ.ن 4: فعلا همچنان خاطره نويسي توي اين وبلاگ رو ادامه ميدهيم
(همچنان
نيازمنده ياري سبزتان هستيم
)
. ن5: راستي من ارشيومو كمي تا قسمتي حذف و سانسور كردم باشد
.
. كه يادمان برود چه بر سرمان گذشت و چه بلاهايي از بيخه گوشمان رد شد .
. ن6: راستي طنين جونم و الي جون من اومدم پيشتون ولي هر چي نظر ميدادم
ميپريد
فكر نكنيد نميام پيشتونا من به همه اونايي كه بهم سر ميزنن سر ميزنم
ديگه عرضي نيست . 

+
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 1:52  توسط مــــــــــریــــــــــم
|