لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ..
. لمس کن لحظه هایم را ... تویی که نمی داني من كه هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن
در دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده س
ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده اس
سلام 
اول از همه پیشا پیش عید قربان و همچنین یلداتون مبارک 

فردا عقد کنونه غزله
چه شود فردا ، من میخواستم امشب برم اونجا که فردا با مینا بریم
آرایشگاه
، حالا رفتنم ۵۰ ،۵۰ هس هنوز قطعی نشده .
دیگه چی؟؟؟؟ 
پی نوشت۱:محیا جونم چشم ولی چه طوری خبرت کنم؟؟؟؟؟
پی نوشت۲:غزاله جان پرسیده بودی خواننده این ترانه ای که توی وبلاگته کیه؟ اگه منظورت
شعریه که پایین نوشتم خواننده اش شادمهره ولی اگه آهنگه وبلاگمو میگی
۷موزیک باند (یه گروه) اونا خوندن ...
من فعلا برم میخوام با داداشی برم خرید بعدا میام براتون تعریف میکنم



+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 17:42  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
وقتي كه نمي خندي
از فشار لبهايت خوب مي فهمم
دلهره داري
تا مبادا
تنهاييت را بالا بياوري
سلام دوستای گلم 
معذرت میخوام
نمیدونم چه مرگم شده
آره حق با شماس؛ باید یه مدت به خودم فرصت بدم
باید زمان بگذره تا بتونم بشم همون آدمه سابق
از راهنمایی هاتون ممنونم
دوست دارم پست قبل رو پاک کنم ولی این کارو نمیکنم ، حالا بنا بر دلایلی...
ولی شما فراموشش کنید .

روی دیوار نوشت
این مکانیست مقدس
که چرا ؟
روز اول که ترا دیده ام
اینجا بودی
روز دوم
که نگاهم کردی
روز سوم
که سلامت گفتم
روزها از پی هم
فاصله ها کم و کمترمی شد
و از آن روز که رفتی همه شب
ازهمان روز که رفتی همه شب
خشت دیوار به من می گوید:
منتظر باش
کسی می آید
شاید این او باشد.



هرکی اومد تو زندگیم میبردمش تا اسمون
امروز میشد رفیقه راه فردا واسم بلای جون
نمیشه قلبه عاشقو به دسته هر کسی سپرد
نمیدونم بد می آورد یا چوب ِ سادگیشو خورد
هرچی که به سرم اومد تقصیره هیچ کسی نبود
هر چی که بود پای خودم ؛ تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد
جوابه کاره خودمه هر چی بلا سرم اومد
تقصیره هیچکسی نبود هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا میونه لحظه های من
رفاقتت ماله خودت ؛ منت نذار رو سره من
این قصه ها تموم شده ؛دیگه نیا دورو برم
هرچی که به سرم اومد تقصیره هیچ کسی نبود
هر چی که بود پای خودم ؛ تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد
جوابه کاره خودمه هر چی بلا سرم اومد




+
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 15:25  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
هیچوقت پنجره دلت رو تا آخر برای کسی باز نکن! چون باد می یاد
و اون رو واسه همیشه می بنده
تا دیدمت دوباره دلمو ربودی
؛بارقیبم نشستی دلمو شکوندی
تا نیمه های شب با اون بیرون میموندی ؛
جیک تو جیکِ لباش بودی واسش میخوندی
واسه دلم نقشه کشیدی خیلی پَستی
آره ساده دلمو زدی شِکستی
نمیدونم کجا باهاش دست تو دستی
یا اصلا داری باهاش میرقصی
تا دیدمت دوباره دلمو ربودی
از عاشقی خوندم واست ؛شعره جدایی خوندی
با اون یکی دیدمت مردم از حسودی
از غریبه نخوردم دشمنم تــــــــو بودی
واسه دلم نقشه کشیدی خیلی پَستی
آره ساده دلمو زدی شِکستی
یه روز نوازشم کردی یه روز دلو شکوندی
بدجور اون خنجرو تو قلبه من نشوندی
گفتی تا پای جونم ؛پیشه تو میمونم
آره اونم دروغ بود عزیز پیشه من نموندی
*************
یه چیزی اومده و راه ِ گلومو بسته داره خفه ام میکنه
؛ من دلم یه عالمه گریه
میخواد
لعنتی پس چرا نمیشکنی
؟؟؟؟؟؟؟ داری خفه ام میکنی

پس چرا آروم نمیشم؟؟؟؟ پس کِی میخوام از این کابوس بیدار شم؟ خدا خسته ام میفهمی؟؟؟
خسته ام
؛تا کِی میخوای ادامه بدی
؟؟؟؟؟ لعتنت به من ؛لعنت به سادگیم ؛
لعنت به تـــــــــو ؛لعنت به این زندگیه گندی.لـــــــــعنت......
بازم امروز رفتم بیرون , بازم بغض خفه ام کرد 
ولی این دفعه زیره نم نمه بارون گریه کردم
,نمیخواستم کسی بدونه دارم گریه میکنم ؛
نمیخواستم کسی صدای غروره شکسته ام رو بشنوه 
نمیخواســـــــــــتم 
بهت گفته بودم اگه اینجوری شه حلالت نمیکنم . (تا آخره عمر مدیونمی) حالا فهمیدم چرا
اون سوالو میپرسیدی ؛ تو به قلبم خنجر زدی (فکر میکنی جایی واسه گذشت گذاشتی؟؟؟)
فکر میکنی میشه گذشت؟؟؟؟؟؟
پی نوشت 1: حالم خیلی بده ؛خیلی بد .برام دعا کنید 
نشسته ام به سبکِ دیوانگان
خیره در چشمهای دیوار
میخندی و میپرسی
نکند عاشق شده ای؟
چه بگویم
حرفی نمانده دگر

پی نوشت 2: میدونی همیشه گفتن خودکشی کاره آدمای ضعیفه ؛ دارم به این نتیجه
میرسم منم یکی از اون آدمام .دارم در موردش فکر میکنم .
شاید به نتیجه ای رسیدم 
پی نوشت 3: دلم نمیخواد کسی ترحم کنه ؛من اینجا نمینویسم که کسی دلش برام بسوزه
یا بخوام جلبه توجه کنم ؛مینویسم که دله پر از دردم سبک شه .
پی نوشت4:بهروز بازم زنگ زدناش شروع شده ؛بازم اصرار؛ نمیدونم چکار کنم ؛ولی شاید
بهش جواب مثبت بدم ...دیگه برام مهم نیست با کی ازدواج کنم ویا با کی زندگی کنم ...از اول
که به دنیا اومدم رو پیشونیم نوشتن قربانیآره میخوام خودمو قربانی کنم . من که نتونستم
به کسی که میخوام برسم پس چرا نذارم کسی که دوستم داره به من برسه؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
بعدا بهش عادت میکنم خیلی راحت ؛خیلی آسون .مثل خیلی چیزای دیگه . اگه پی نوشت
2 عملی نشد اینو عملی میکنم اینم یه جور خودکشیه .کشتنه احساساتمه ؛
کشتنه احساسه شوقه به زندگیمه . کشتنه امید به ادامه ی زندگیم با عشقه .
میخوام روحمو بکشم ؛نه جسممو
شـــــــــــایــــــدم هر دو
كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛ تك سوارمهرباني تك نبود ؛ كاش برلوحي كه
برجان دل است ؛ واژه تلخ خيانت حك نبود
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 20:59  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
دیروز کلاسام تموم شد
؛ولی خیلی بد بود .... از ساعت 3تا 5 با ریحان همراه شدم
که ساعت کلاس من از 6تا8بود کلاس ریحان که تموم شد اومدیم خونه یه عصرونه توپ خوردیم
و ساعت5:45 توی آموزشگاه بودیم فکر میکردم آخرین جلسه ام خوب باشه چون تقریبا خوب پیش
رفته بودم
.ولی نمیدونم که یهو چم شد
؟؟؟؟ که ریختم بهم
، تمرکز نداشتم
حوصله نداشتم
؛کلافه بودم ..... خلاصه ی کلام گند زدم به تمامه چیزایی که توی این
مدت یاد گرفته بودم
.20 ساعت آموزشم دود شد رفت هوا
.... دیگه مربیم وقتی دید
اینجوری ام گفت ردی دوجلسه ام اضافه میخوری
.... ولی من نمیخوام رد شم .... فردا
تسته سرمربی دارم ... میخوام هرچی یاد گرفتم فردا بکار ببرم تا حداقل پیشه آقای عامری رو
سفید بشم
؛ نمیخوام فکر کنه که وقتش هدر شده .
.. امروز (دوشنبه) مثله این دیوونه ها
شده بودم . امروز کلاس نداشتم ...حالم خوب نبود
؛ دلم گرفته بود
.... مثله اینکه یه
چیزی رو گم کردم یا کم دارم حاضر شدم زدم بیرون از خونه کوچه پس کوچه ها رو میرفتم یهو به
خودم اومدم دیدم گونه هام میسوزه
.... من داشتم گریه میکردم
؛ مـــــن ...منی
که تا حالا کسی گریه ام رو ندیده
داشتم توی یه کوچه ی تاریک توی یه هوای سرده
پاییزی قدم میزدم و گریه میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا
؟ نمیدونستم
حسه یه بازنده رو
داشتم ؛ کسی که تهی شده ... بی اراده شده ... یه آدمه بیخود .
کسی که اسیر شده
؛ انگار اسیره توی یه قفس
. احساسه آدمی رو داشتم
که دیگه هیچی واسه باختن نداره و ناتوانه
. نمیخواد زندگیش حتی واسه یه ثانیه هم ادامه
داشته باشه
.چشامو بستمو از تهِ دلم خدارو صدا کردم
یهو دلم لرزید .احساس کردم
خدا داره اشکامو پاک میکنه ؛ احساس کردم هنوزم که هنوزه قبولم داره ...هنوزم بنده ش رو
هرچند بده ولی دوست داره
.اشکامو پاک کردمو برگشتم خونه .
تو حاله خودم نبودم وقتی از خیابون رد میشدم اصلا نگاه به چپ و راستم نمیکردم .
مثله یه آدمه مسخ شده بودم مثل ادمی که توی خواب راه میره .با چشمای باز.
پام خیلی درد میکنه
. آخه دیروز وقتی کلاسم تموم شد وقتی اومدم خونه داشتم از
پله های اشپزخونه میرفتم بالا (4تا پله میخوره تا آشپزخونه) که یهو سربنده انگشته شصت ِ
پام به ضرب و با شتاب خورد به تیزی ِ پله
؛یه لحظه فقط چشام سیاهی رفت
و سر گیجه
گرفتم اون موقع شدت درد اونقدر زیاد بود که هیچ دردی حس نکردم
(به قوله معروف
گرم بودم ) ولی مدتی که گذشت دیدم نمیتونم راحت راه برم در واقع موقع راه رفتن میشلم .
حالا شما حساب کنید من با این حاله خراب و پای شَل رفتم پیاده روی .
وقتی گفتم حالم خرابه گفتی یه نفس ِ عمیق بکش ؛ کشیدم ولی حالم بدتر شد همون
باعث شد که گریه کنم .
دو روز پیش مامان اومد گفت دیروز که رفته بودم جلسه ی قرآن ؛ یکی از اون خانمها (که میاد
جلسه )گفته بوده دختره خوب سراغ نداری واسه پسرم؟؟؟؟ مامانم و یکی از دوستاش پیشه
هم بودن مامانم گفته نه ... ولی دوستش زهرا خانم گفته بوده پس دختره خودت
چی؟؟؟؟ (مامانی میگه من هنوز بچه ام واسه همین منو به حساب نیاورده بوده
) ....
که اون خانمه میگه چند سالشه؟مامان میگه بهمن میشه 22 ساله .گفته عکسشو بیار ببرم
پسرم ببینه
.مامان اومد خونه به من گفت (اون موقع مینا خونمون بود ) اینجوری شده
عکستو ببرم؟؟؟؟؟ گفتم نمیدونم خودت میدونی من که نمی شناسمشون خلاصه مامان یه
عکس 3در4 از من برد براشون
؛ فرداشم (یعنی امروز) عکسه پسره رو آورد برام ... وقتی
از خواب بیدار شدم مامان عکسشو نشونم داد
.... (شنیدم طرف توی ونک خونه داره
و ماشین ؛با درآمده بالا .... مینا وقتی شنید گفت خاک بر سرت اگه قبول نکنی
؛ گفتم
مینا جون پول واسه من مهم نیست اول اخلاقش مهمه بعدم ظاهرش اخر مادیات
خلاصه
من تا شنیدم اینجوریه گفتم خونه مجردی داره لابد از این پسر قرتی های فلانه
که
موهاشونو انگاری برق گرفته
. آقا چشمتون روزه بد نبینه عکسشو که دیدم این
شکلی شدم :

.... طرف از این ب س ی ج ی ها بود که تا آخرین دکمه زیره
گلوشو بسته بود به یک مَن ریش .(وای که من متنفرم از ریش
) ؛ تا دیدمش گفتم
اَی نمیخوام
. مامان گفت چیه؟ گفتم بابا ازش معلومه از ایناس که میخواد یه چشمی برم
بیرون
درسته من چادری ام ولی همیشه هم آرایش دارم
گفت اگه قبول کنم دائم باید
دعوا کنیم
و بحث
. یه نه میگم 9ماه رو دل نمیکشم .خلاصه این یکی
خواستگارمم کیش.
دیشب داشتم به زری (دختر عمه ام )میگفتم نمیدونم چه حکمتیه وقتی تنهایی هیچ
خبری از خواستگار نیست ولی وقتی دلت یه جا گیره مثله مورو ملخ میریزن نه یکی نه دوتا
بلکه چندتا چندتا
.توی این یک ماه این دومیش بود.اونم گفت شانس دره خونه ی ادمو
فقط یه بار میزنه خره
.(این دختر عمه ی ما خیلی پولکیه ؛ واسه همین گفت قبول کن
خواستگار قبلیمم پولدار بود زری میدونست گفتم من اگه میخواستم برم سراغه مادیات بهروزو
(قبلیه ) رو انتخاب میکردم که هم پولدارتر بود هم خوشگلتر هم اینکه میمرد برام نه اینکه اصلا
منو نمیشناسه .)
پی نوشت 1 :
مدتیه عوض شدم
؛ حالم از خودم به هم میخوره
شدم یه بازیچه .
یه عروسک ِ خیمه شب بازی.
پی نوشت 2:
اونایی که ازم توقع دارین ؛ مریم مُرد
.ازش هیچ توقعی نداشته باشین
.
میخواین ازش بگذرین میخواین نگذرین نهایتش به درک واصِل میشه
پی نوشت 3:
دلم میخواد فردا برم جمکــــــــــــران
؛ مدتهاس نرفتم . ایشاالله اگه برم نذرمم ادا میکنم
.به داداشی گفتم دلم میخواد یه مقداری از راهو پیاده بریم .
پی نوشت4:
این روزا دل ِ خیلی ها رو شکستم
؛ چرا ؟؟؟؟ نمیدونم؟؟؟؟
پی نوشت 5:
دلم خفن هوسه امام رضا رو کرده ؛ دوتا دختر خاله هام و شوهراشون و بچه هاشون امروز
با قطار رفتن مشهد . اس ام اس زدم سلامه منم به آقا برسونید بهش بگین بطلبه تا
برم پابوسش . 
پی نوشت 6 :
به یه تنهاییه خفن احتیاج دارم 
پی نوشت 7 :
روزی که داشتم اسمه وبلاگمو عوض میکردم و میذاشتم برباد رفته های یک مریم ؛
نمیدونستم دلیلش چیه؟ ولی امروز فهمیدم واقعا یه بر باد رفته ام یه پاکباخته که دیگه
هیچی واسه باختن نداره .
پی نوشت 8:
چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم
چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند
نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زد
دیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم...
برای تو 1 : 
دارم از دوریت دیوونه میشم بی انصاف
؛ فقط دستامو بو میکنم میدونی چرا؟
برای تو 2: 
هنوز هم
چشمانم، نگاهت را؛
نگاهت، لبانم را؛
و لبانم، لبانت را نشانه میرود
در طلب یک بوسه ...
هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن
حتّی زیباتر از گذشته ...


یه شعره خوشگل که حسه منو میگه:
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه يهو بشي همه كسم 
راستي چي شد چه جوري شد اينجوري عاشقت شدم 
شايد ميگم تقصيره توس تا كم شه از جرمه خودم 
به ملاقات امدم ببين كه دلسپرده داري
چگونه عمري از احساسه عشق شدي فراري
نگاهم كن دلم را عاشقانه هديه كردم
تو دريا باشو من جويباره عشقو در تو جاري
من از پروانه بودنها من از ديوانه بودنها
من از بازيه يك شعله ي سوزنده كه اتش زده بر دامانه پروانه نميترسم
من از هيچ بودنها از عشق نداشتنها
از بي كسي و خلوته انسانها ميترسم
راستي چي شد چه جوري شد اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصيره توس تا كم شه از جرمه خودم
راستي چي شد چه جوري شد اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصيره توس تا كم شه از جرمه خودم
من از عمقه رفاقتها من از لطفه صداقتها
من از بازيه نور در سينه ي بي قلبه ظلمتها نمي ترسم
من از حرفه جداييها يا اشناييها
من از ميلاده تلخه بي وفاييها ميترسم
راستي چي شد چه جوري شد اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصيره توس تا كم شه از جرمه خودم
بعدا نوشتم1:
سه شنبه صبح رفتم برای آزمون (با ریحان رفتیم )ساعت 8 صبح با 3نفر دیگه رفتیم
یهو همه رفتن نشستن عقب من موندم بعنوان اولین نفر
(کم استرس داشتم این موضوع هم
باعث شد دیگه حسابی خودمو ببازم).با ترس و لرز رفتم نشستم پشت فرمون حالا شانسه
من صندلیشم گیر کرده جلونمیاد منم روم نشد بگم از عقب هول بدین (واسه همین پام به
کلاج و گاز درست نمیرسید ) از طرفی هم پام درد میکرد (سر همون قضیه ی پله )استرسمم
از یه طرف دیگه همه ی اینا دست به دست ِ هم داد تا رد شم.گفتم میدونم ردم بنویس برم
دو جلسه رو 
.(خیلی سعی کردم قبول شم ولی نشد خودت خواستی ؛ من چه کاره بیدم
؟؟؟؟)
بعدا نوشتم2: 
چند روزی بود هوای جمکران داشتم
؛ دلم پر میزد برم اون طرفی ...آخرشم رفتم دیشب
رفتم جمکران (آقا باهام آشتی کرد بالاخره
) با یه دله شکسته و پردرد رفتم و خالی و سبک
برگشتم با گریه رفتم و آروم برگشتم ؛ نمیدونید چقدر حالم بد بود .... حالی داشتم که تا حالا
نداشتم من خیلی رفتم جمکران ولی انگار اولین بارم بود یه عطشه خاصی بود ؛ اشکام
بی اختیار میومد .همه رو دعا کردم
تمامه اونایی که میشناسم همه ی اونا که دیدم
و ندیدم تمامه بیمارا ...
ای زلیخا دست از دامانه یوسف باز کش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاکِ پاک ِ جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر امد خبری در راه است
سر خوش ان دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شــــــــــاید 
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان میروم
بردر سلطانه خوبان میروم
میروم باره دِگر مستم کند
بی سرو بی پا و بی دستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر کِه نشناسد امامه خویش را
بر کِه بسپارد زمانه خویش را ؟
(به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم؟؟؟؟؟)
با همه ی لحنه خوش آوایی ام
دربه دره کوچه ی تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنته این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما میشدی
مایه ی آسایِ ما میشدی
هر که به دیداره تو نائل شود
یک شبه حلالِ مسائل شود
دوش مرا حالِ خوشی دست داد 
سینه ی مارا عطشی دست داد
نامِ ِ تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامانه سیاوش گرفت
نام ِ تو آرامه ی جانه من است
نامه ی تو خطه اَمان ِ من است
ای نِگهِت خاستگه ِ آفتاب
بر من ِ ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر اَنداز ز ِ چشم ِ ترم
تا بتوانم به رُخَت بنگرم
ای نفست یارو مدد کاره ما
کِی و کجا وعده ی دیداره ما؟
دل ِ مستنمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدنه تو هوس ِ حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تورا بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج ِ آئینَم
کدام گوشه ی مشعر کدام کنج ِ منار؟
به شوقه وصله تو به انتظار بنشینم؟
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگذینم
چو رو کنی ز رَهَت درد و رنج نشناسیم
ز لطف ِ روی تو دست از ترنج نشناسیم
بعد نوشت 3:
این بی تفاوتها داره از زندگی سردم میکنه 
بعد نوشت 4:
فردا چهله ی مادر جونه ؛ یکی از کلاسام فرداس ساعت 7تا9صبحه یکیشم یکشنبه ساعت4تا6.
بعد نوشت ۵: 
نسیم جان ازم پرسیدی هنوزم دلتنگه مهدی هستی؟ باید بگم نه اصلا مهدی کیه؟؟؟
من توی زندگیم ادمی بنام مهدی نمیشناسم ...
برای تو 
عشقت را دوست داشته باش زیرا مهمترین تصمیم ِ زندگی است 
بعد نوشتم 6:
امرو ز(پنج شنبه )ساعت 6:30 بیدار شدم و حاضر شدم و ساعت7 رفتم با مامان آموزشگاه
7:15 رسیدیم ؛ تمرین کردم و اومدیم خونه ؛چون شبه قبل 3ساعت بیشتر نخوابیده بودم تا
اومدم لباسامو عوض کردم و افتادم رو تخت اصلا نفهمیدم کِی خوابم برد
ساعت
1:30 بود که مامان بیدارم کرد و ناهار خوردم و حاضر شدیم بریم بهشت ِ زهرا من با داداشی
رفتم بقیه هم خودشون . چقدر سردمون شد
رفتیم دوتا دسته گل گنده (رز
و داوودی )
گرفتیم و رفتیم ما زودتر از بقیه رسیده بودیم بقیه هم که اومدن یه 1ساعتی اونجا بودیم و بازم
منو علی زودتر از بقیه برگشتیم خونه . این داداشه ما شوخی هاش خرکیه بخدا
...
دوستیه خاله خرسه س .اگه بدونید چه بلایی سرم آورد . 1ساعتی میشد اومدیم خونه اومد
نشست پشته کامپیوتر و یه کم بازی کرد و وَر رفت من داشتم تختمو مرتب میکردم ؛ یهو اومد
بغلم کرد و گفت گنجیشک
(علی به من میگه گنجیشک) گفتم نکن علی برو پاهاتو بشورررر
(داد میزدم ؛ من به بوی پا حساسم
؛ بدم میاد اینم همیشه ی خدا پاش بو میده
)
شروع کرد منو گاز گرفتن هُلم داد رو تخت ؛ منم با تمامه قوا میجنگیدم
که نتونه گاز بگیره
(عاشقه اینه که بازو هامو گاز بگیره همیشه بازوهای منو مامان سیاهه
) .در گیرو داره
جنگیدن بودم که غَلت زدم از تخت افتادم همون موقع افتادم روی گیره سرم
(زیره کتفه چپم بود) حالا هِی جیغ میزنم میگه علی کتفم شکست
خره فکر میکنه
شوخی میکنم ...مامان اومده میگه چتونه؟میگم مامان کتفم شکست
(حالا دارم از زوره
درد گریه میکنم
؛ علی هم هر هر میخنده میگه قیافَشو
)خلاصه الان دستمو نمیتونم
بلند کنم فکر کنم ضرب دیده گیره سرم هیچی ازش نموند
انداختمش توی سطل ِ زباله ؛اون
که فلزبود اینجوری شد وای به حاله استخون ِ من .
یکی به من بگه من از دسته این داداشی چَکــــــــــار کنم
؟؟؟؟نه که همین یه
گنجیشک ُ داره یهو عشقش فوران میکنه .
برای تو 
کناره هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفن ِ
اینقدر خاطره داری که گویی قده یک قرنه
گلوم میسوزه از عشقت عشقی که مثه زهر ِ
ولی بی عشقه تو هر دم خنده با لبهای من قهره
درسته با منی اما به این بودن نیازارم
تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوسِت دارم
اگه گفتی دوسِت دارم فقط بازیه لبهات بود 
وگرنه رنگه خودخواهی نشسته توی چشمات
هر چی عشقه توی دنیا من میخواستم ماله ماشه
اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه
فکر میکردم با یه بوسه باتو هم خونه میمونم
نمیدونستم نمیشه اخه بی تو نمیتونم
گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی
هزار بار مُردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی
چشام همزاده اشک و خون ؛ دلم همسایه ی آهه
زمونه گرگو عشقه تو شبیه مکره روباهه
شدم چوپانه ساده لوح که داره گله ی احساس
چه رسمی داره این گله سره چنگاله گرگ دعواس
تو اینقد خواستنی هستی که این گله نمیفهمه
اگه لبخند به لب داری دلت از سنگو بیرحمه
ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تورو رو کرد
نفرین به دله ساده که به چنگاله توخون کرد
هر چی عشقه توی دنیا من میخواستم ماله ماشه
اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه
فکر میکردم با یه بوسه باتو هم خونه میمونم
نمیدونستم نمیشه اخه بی تو نمیتونم
گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی
هزار بار مُردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی
+
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 0:40  توسط مــــــــــریــــــــــم
|


مهربونم میخوام برای تو بنویسم ؛ برای تو که باعث شدی تا بفهمم که با بقیه فرق دارم
برای تو که باعث شدی با یه حس قشنگ آشنا بشم ؛ ولی عزیزم خودت خوب میدونی که
همونقدر که لذت بخشه ، همون قدرم زجر آوره ؛ پیدا کردنه یه نیمه ی سیب بقول خودت
وبه قول من نیمه ی گمشده ی خیلی لذتبخشه .... ولی نداشتنه این نیمه واسه ی خودت
تا ابد ؛ زجر آوره .....بگذریم که ناگفته ها زیاده اگه تویی که از توی چشام حرفامو میخونی .










سلام بچه ها خوبین
؟ دیدم پسته قبلی خیلی طولانی شده اگه همین طور بخوام بعد
نوشت اضافه کنم طنین پوستمو میکنه
.... بعدشم خیلی پست قبلی طولانی میشد
واسه همین تصمیم گرفتم یه پست جدید بنویسم
هر چند نمیخواستم تا فردا شب
آپ کنم ....
از کجا بگم
؟؟؟؟ آهان امروز جلسه ی هفتمم بود
؛ امروز داداش کوچیکه رو بردم ؛
دوساعت تمرین کردیم بعدشم ساعت 17:55دقیقه اومدیم خونه . اتفاقه خاصی نیافتاد ؛
فردا میخوام زری رو با خودم ببرم(دختر عمه ام )
خواستگارمو رد کردم
؛ ولی هنوزم اصرار داره (کلافه ام ؛ از خودم بدم میاد ...
اصلا
دلم نمیخواد شاهده شکستنه غروره کسی باشم
) میگه بهم یه فرصته دیگه بده .
منم سردر گمم
؛ از طرفی بهش حسی ندارم
از طرفی دلم براش میسوزه
(اینم میدونم ترحمه بیجاییه
) خدایا این دیگه چه جور امتحان کردنه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه
کی گفته من میتونم از پسه این امتحان بر بیام؟الان وضعیته من مثله اینه

پی نوشت 1:
از دیروز گوشیهامو خاموش کردم
؛ ایرانسلمو بعضی مواقع روشن میکنم ولی
بازم آخرش خاموشه .
پی نوشت 2:
خداجونم تو که همیشه کمکم کردی تو که همیشه حمایتم کردی ؛
بازم راهه درست رو نشونم بده ! 
پی نوشت 3:
راستی یه خبر ؛ بعد از چهلم مادر جون ؛ میخوایم بریم واسه داداشی (علی) نامزد کنیم
تا ایشالله بعد از عیده نوروز عقدکنون بگیریم ویه دو سه سالی عقد بمونن تا خودشونو
جمع و جور کنن
.طرف دوست دخترشه ( دختره خوفیه
؛ من خیلی دوستش دارم
اونم منو دوست داره
؛ یه چیزه جالبتر اینکه فاطمه هم بهمنیه
(خنده داره ها
)
به علی میگم علی اخلاقش عینه منه
میگه نه اون پاچه نمیگیره
(میبینین تو رو خدا
یه عمر زحمت بکش داداش بزرگ کن
آخرشم بهت بگه هاپو
)
منم گفتم عزیزم اولشه ، حالا صبر کن بعدا هاپو شدنشم میبینی .

پی نوشت 4:
باورم نمیشه دارم خواهر شوهر میشم 
پی نوشت 5:
میگما باید یه انجمن درست کنم بنامه ترشیدگان
خودمم بشم مدیرش
.
این روزا دختری با 21 سال سن جزء ترشیدگان محسوب میشه مگه نه
؟
شوهر پیدا نمیشه
. گذشت اون زمانی که به یه دختره 21 ساله میگفتن
بچه س حالا زوده شوهر کنه .
پی نوشت 6 :
دیگه چی بگم
؟؟؟؟؟ کلی حرف دارما ولی الان یادم رفته .
پی نوشت 7:
امروز دقیقا یک ماه از فوته مادر جونم میگذره .
پی نوشت 8:
این روزا حوصله ی هیشکی رو ندارم
؛ دلم یه جای خلوت میخواد
، دلم میخواد برم
جایی که فقط درخت باشه و آسمونه خدا و یه زمین که روش پر باشه از
برگای پاییزی 
.... دلم میخواد یه لباسه گرم بپوشم و روی این برگا راه برم
و فقط فکر کنم
دلم میخواد تو هم کنارم باشی .
پی نوشت ۹:

نی نی جان (رامین ِ عزیز ) ۱۷ آذر ماه سالروزه تولدت رو بهت تبریک میگم
دوستِ خوبم
امیدوارم سالهای سال این روز رو با یه دنیا عشق و سلامتی
جشن بگیری .

برای تو :
سعی کن هیچ وقت تنهام نذاری 
دارم اسیرت میشم 
دارم عاشقت میشم 
****************
کی میخواد یاده تورو ازم بگیره نازنین
آرزوم بود که بمونی واسه ی دلم همین
کی میخونه از صداقت واسه ی تو از چشات
اون کدوم دیوونه س که میمیره عمری برات
دل دیگه خسته شده همه ش بهونه میگیره
نبودنه تو روزی رو این دل بی تو میمیره
کی میخواد یاده تو رو ازم بگیره نازنین؟
آرزوم بود که بمونی واسه ی دلم همین
کی میخونه از صداقت واسه ی تو از چشات
اون کدوم دیوونه س که میمیره عمری برات
دلی که از هم شکستی هنوزم عاشقته
هنوزم این عاشقت همیشه چشم به راهته
کسی پیدا نشده که دلش آسمون باشه
وقتی که دردی نداره به فکره دیگرون باشه
من همونم که تا ابد به پای عهدم میمونم
صدام دیگه نا نداره با قلبه خسته م میخونم

یه جمله ی زیبا :
هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن هر چي صادق تر باشي بيشتر
بهت دروغ ميگن هر چي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميذارن هر چي قلبتو آسونتر
در اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي بيشتر حقتو
ميخورن هر چي خودتو خاکي تر نشون بدي واست کمتر ارزش قائلن
بعد نوشتم ۱:
مریم بانو علی ۲۰ سالشه خب ما چکار کنیم؟؟؟؟ وقتی میگه میخوامش؟ مادره دختره هم میگه
یا بیاین نشون کنین یا تمومش کنن فکر دله این دوتا نیست که خب وقتی میخوادش باید نامزدش کنیم دیگه
برای تو ۲ :
مرا مي فهمي من تو را مي خواهم وهمين ساده ترين قصه ي يك انسان است... تو مرا مي خواني
من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 0:8  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوفین
؟ خیلی وقته ننوشتماااااا خداییش وقت نمیکردم
هر روز میرم کلاس روز اول هشتم بود که میشد پنج شنبه با ریحان رفتیم (چون ریحان از
شنبه کلاساش شروع میشد قرار شد این دوروز رو با من بیاد بقیه روزا هم یا داداش کوچیکه
بیاد یا مامانم)باریحان رفتیم اموزشگاه ؛ منتظر شدیم تا مربیم بیاد منم قبلا ندیده بودمش
نمیشناختم کیه .فقط فامیلیشو میدونستم ؛ اونجا نشسته بودیم که حرف شد من از محبوب
پرسیدم اقای عامری (مربیم) کدومه
؟؟؟؟(آخه چند تا از مربیها اونجا نشسته بودن ) گفت
هنوز نیومده . یهو یکی از مربیها گفت ندیدیش
؟گفتم نه
گفت این هیکلشه (دستاشو
به عرضه یک متر باز کرد
)چهارشونه و قد بلند منم گفتم بگین ماشاالله 
؛ یهو این
شکلی شد
و زد به میزی که جلوش بود
گفت چشم
. (ضایعه اش کردم نه
؟)
دیگه داشتیم با ریحان بلوتوث بازی میکردیم که اقای عامری اومد ومن دیدمش
؛ تا دیدمش
گفتم یا حسین چقدر اخمو و بد اخلاقه
(گفتم ریحان خدا به دادم برسه معلومه بد اخلاقه ).
بعدشم که ساعت2 شد (روز اول 2تا4 بود) گفت بریم . رفتیم و پرسید کدوماتون؟گفتم من گفت
شما بشین جلو .من نشستم جلو و ریحان عقب ؛ خودشم پشته فرمون بعدش گفت پرونده ات
رو باز کن و بعضی جا هارو برام توضیح داد وبعدشم رفتیم محله اموزش و به من گفت بشین
پشته فرمون (برای روزه اول بد نبود ) در ضمن اینم فهمیدم که نباید از روی ظاهر کسی قضاوت
کنم
آقای عامری خیلی خوش مشرب و خوش اخلاق و فوق العاده زیرک و باهوشه
و خیلی هم اطلاعات ِ عمومیشون بالاس
. در ضمن متولده یک ماه هستیم
هر دو بهمنی . 
جلسه ی دوم : روزه جمعه ساعت11 تا 1 بود . حرکت و توقف رو اموزش داد (کلی خندیدیم )
آخه خرکی ترمز میکردم
مخصوصا با حرص ترمز میکردم
در صورتی که باید اروم و نرم
ترمز کنم . اون روزم خیلی خوش گذشت بعد از کلاسم با ریحان رفتیم بیرون ناهار خوردیم و
رفتیم سینما
. شب هم با علی رفتیم بیرون (ولگردی
)ساعت12:30 اومدیم خونه .
جلسه ی سوم
: امروز بود شنبه 10 آذر . امروز دیگه ریحان نبود با داداش کوچیکه رفتیم ؛
نمیدونم امروز چه مرگم شده بود تمرکز نداشتم
؛ فکرم پراکنده بود
؛ پکر بودم .
بنده خدا اقای عامری وقتی دید اینجوری ام گفت همون ایست و حرکته دیروز رو تمرین کن
.
امروز درسته که تمرکز نداشتم ولی روزه خوبی رو گذروندم ....
دلم گرفته ..... راستی چرا لحظه های خوشی زود گذرن
؟؟؟؟زود میگذرن کاش
میتونستم جلوی زمانو بگیرم .
به قول دکتر شریعتی در دردها دوست را خبر نکردن خود
یک عشق ورزیدن است!!
امروز فهمیدم فقط من نیستم که درد دارم ؛ خیلی از ادما حتی اونایی که نقابه
بی تفاوتی زدن به صورتشون اونا هم دلشون پر از درد و حرفای نگفتنیه .
سردی رابطه به من آموخت
احساساتم را به خود بگویم
از نگرانی های مادر آموختم
لبخندهایی بزنم، بی پشتوانه ی شادی
یک ساله سپید شدن موهای پدر جوانم ، به من یاد داد
اندوه، در سینه پنهان کنم
بی کسی خصوصی نویسم کرد
شکست پذیرشم آموخت
نمیدونم چرا بازم دلم میخواد وبلاگمو مشکی کنم
. هر کاری میکنم که شاد
باشم انگار نمیشه .
خسته ام وبریده ام ؛ ولی اینم میدونم که :
من می دونم که می تونم ؛ چون می خواهم که زندگی کنم. دنیا جایی برای ضعفا نداره،
برای خوب زندگی کردن و ادامه دادن، باید قوی باشم
ولی خداییش تا کِی خودمو گول بزنم؟تا کِی بگم بخند؟ بگم شاد باش بگم
لعنتی دنیا دوروزه این دوروزم خوب بگذرون ؛ سخت نگیر .
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
پی نوشت 1:
شاید بیای و اینجارو بخوونی اگه خوندی ازم هیچی نپرس
نمیخوام به کسی جواب
بدم اینجا من همه چیزمو میگم ؛ اینجا من یه ادمه دیگه ام ؛ کلی با اون چیزی که
میبینی و میشناسی فرق دارم .نمیخوام احساسه امنیتم رو اینجا از دست بدم

پی نوشت 2 : 
یه sms برام اومد که وقتی خوندمش دلم گرفت :
خیلی تلخه که ببینی یه آهو اسیره پنجه های یه شیر شده ولی تلختراونه که ببینی
یه شیر اسیره چشمای یه آهو شده.
پی نوشت 3:
خیلی بده که اسیره برق چشای کسی بشی ولی ؛ اصلا بذار اینجوری بگم :
تاحالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونه؟؟؟؟تاحالا شده تمومه شب گریه کنی
بدونه اینکه بدونی چرا؟؟؟؟دلت میخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمیرسی؟
تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره؟؟؟؟بعد اروم تو دلت بگی دوستت دارم ؛
اما نخوای بدونه ؟؟؟
آره حق با توس خوب منو شناختی من شکننده ام .

بعد نوشت 1:
امروز جلسه ی چهارم بود ؛ عینه باد گذشت .... عالی بود هم روحیه ام
هم پیشرفتم ... مخصوصا که مربیمم خیلی باهام راه اومد .
بعد نوشت 2:
نازنی جان شیلا ی عزیز و طنین مهربونم باشه وبلاگمو مشکی نمیکنم ؛
به هر حال دوستایی که میان اینجا حقه آب و گل دارن . نظره اونا هم شرطه .
بعد نوشت3 :
از این به بعد به غیر از پی نوشت ها و بعد نوشت ها یه چیزه دیگه هم
اضافه میشه بنام "خطاب به تو" اصلا دلم نمیخواد به کسی در موردش توضیح بدم ...
لطفا نپرسین این خطاب به تو واسه کی نوشته میشه ؛ چون اونی که باید بدونه
میدونه که واسه اونه .( بهتره در موردش کنجکاوی نکنید ؛ چون تنها درمقابله
این سوال جوابی که میگیرین سکوته ) .... اون احساسه امنیت یادتونه؟
نمیخوام از بین بره
بعد نوشت 4:
واسه اولین بار دارم توی عمرم آرزو میکنم که ای کاش میشد زمان رو متوقف کرد.
بعد نوشت 5:
از این به بعد توی هر پست یه جمله یا شعر یا متنه خوشگل و قشنگو
با معنی هم میذارم ؛ چیزی که حسمو بیان کنه .
برای تو :
گرچه نمیشود به تو رسید یا حتی برای لحظه ای مالکه قلبه تو شد
امــــــــــا ....برای دوست داشتن ِ تو وسعت ِ تمامه دنیا را در اختیار دارم
ومیتوانم تورا انقدر دوست بدارم که همه باور کنند حق ِ من درزندگی
توبودی که به نا حق از من ربودند.
بعد نوشت 6 :
امروز جلسه ی 5 بود .عالی بود .مثله هر روز ....خیلی زود گذشت .
برای تو :
می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم...
اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...
عجیب دلم هوایت را کرده
کاش معجزه شود

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید
وصد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شد
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
تو مثل هیچ کس خندان بودی
تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود
وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
همیشه در کنار هم باشیم
وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی
ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
ویار همیشگی من باشی
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
تا من بیشتر از تو
تورا ببینم
+
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 1:7  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبین؟؟؟؟؟؟؟
وای که خیلی حرصم در اومده بابا من دیشب نشستم یه پست ِ طولانی نوشتم
که همه اش پریـــــد
و اعصابمو داغون کرد
بیخیال خودمونو میزنیم به اون راه 
راستی برام خیلی جالب بودا ؛ البته حق میدم بهتون وقتی نوشتم دلم شوشو میخواد بیشتریاتون
فکر کرده بودین چون غزل ازدواج کرده منم شوشو میخوام .... ولی اصلا ربطی به قضیه ی غزل
نداره
. راستش نمیخواستم این موضوع رو فعلا اینجا عنوان کنم چون بعضی از دوستام که منو
میشناسن (یا منو دیدن یا کاملا منو میشناسن) میان اینجا رو میخونن نمیخواستم تا چیزی قطعی
نشده بهش اشاره کنم ولی لازم شد بگم
من عجله ای برای ازدواج ندارم کاری هم به این ندارم که دوستام دارن ازدواج میکنن اگه اینطور بود
که منم باید 3ساله پیش ازدواج میکردم چون دختر خاله ام که هم سنمه (من خواهر ندارم ) و مثل ِ
خواهرمه سه سال پیش ازدواج کرد خیلی تنها شدم ولی دلیل نشد که بگم منم میخوام ازدواج کنم
با اینکه خواستگارای زیادی هم داشتم توی این سه سال ولی راستش هیچ کدوم به درده من نمیخوردن
نه اینکه بد بودن نه ولی اونی نبودن که من میخواستم حالا از هر نظر .....
اما چیزی که نمیخواستم فعلا بگم وجوده یه خواستگاره سمج ِ که مدتی ِ فکرمو مشغول کرده
جدیدا دچار دوگانگی های بدی شدم ؛ نمی دونم باید چکار کنم
؛ قدرت ِ تصمیم گیری ندارم ،
نمیتونم با خودم کنار بیام نمیدونم میتونم یه بار دیگه به مردی اعتماد کنم یا نه ؟؟؟؟ هم شوشو
میخوام همش میترسم از آینده . و بزرگترین ترسم واسه اختلاف طبقاتی ِ که وجود داره میترسم فردا
برام بشه یه معظل ؛ بگذریم فعلا که هیچ جوابی ندادم و اونا هم منتظرن که اجازه بدم واسه اومدن
....میدونم که اگه بیان دیگه تمومه .... فعلا دارم کشش میدم تا شاید بتونم توی این مدت با خودم
کنار بیام یه نگرانی ِ دیگه هم دارم که بابته فنچولکم ِ
(شما نمیدونید کیه ) شاید یه دلیلی
که نمیذاره با خیاله راحت تصمیم بگیرم فنچولکه .
به خودم میگم: "مُردم از تنهایی! "
توو دلم یکی شبیه مادری صبور و مهربون میگه: " میدونم دخترکم، میدونم"
چی بگــــــــــــم
؟؟؟؟؟ آهان میخوام از کلاسایی که میریم بگم وای نمیدونید چقدر خوش
میگذره بقول یکی از دوستام وقتی بهش گفتم امروز خیلی خوش گذشت گفت مگه رفتی عروسی؟
آقای درستکار یادتونه
؟؟؟؟؟ همون که گفتم فکر کنم معلممونه ؛ اون مربیمون نیست تازه امروز
فهمیدم طرف مدیره آموزشگاس
. خنده داره نــــــــــــــه
؟؟؟؟؟ ما توی این مدت با مدیره اموزشگاه
کل کل میکردیم
.امروز وقتی فهمیدیم قیافمون دیدنی بود من دقیقا اینجوری بودم 
فکم یک متر اویزون شد .بعدشم همزمان با ریحان یه نگاه بهم کردیم و اینجوری شدیم
.بعد با یه
حالته خاصی گفتم مدیره .

روز اول کلاس
: ریحان اومد خونمون و رفتیم . زود رفتیم واسه همین دوتا خانم
بیشتر نیومده بودن .نشستیم ردیفه دوم درستکار اومد بالا و یه کم از مقررات گفت و ..... حضور غیاب
کرد و رفت ما دیدیم یه اقای حدودا 40 ساله شایدم بیشتر اومد سر کلاس خودشو معرفی کرد من
سرهنگ فلان هستم و...... خداییش ایشون خیلی خوش برخورد و خوش مشرب هستن وکلا کلاساش
خسته کننده نیست کلی هم میخندیم .بعدش که ساعت 6 کلاسمون تموم شد ریحان گفت مریم
گشنمه هوسه پیراشکی کردم بریم بخوریم
؟؟؟؟؟ گفتم هستم بریم
رفتیم و دوتا پیراشکی
داغ گرفتیم و همونطور که راه میرفتیم خوردیم (خیلی مزه داد .من معمولا توی خیابون روم نمیشه چیزی
بخورم ولی وقتی با ریحان میرم بیرون همش دوست دارم بخورم
نمیدونم چرا؟) بعدش رسیدیم سره
خیابون ِ ما یه کافی شاپ ِ که من پارسال تولدمو همونجا گرفتم خیلی با حاله (از نظر من ولی ریحان
خوشش نیومد از اونجا
)گفتم بریم میلک شیک بخوریم؟؟؟؟؟؟؟؟گفت چــــــــــــــــی؟؟گفتم
بریم بخوریم تا بدونی چیه اگه ایندفعه گفتم بریم میلک شیک بخوریم اینطوری وسطه خیابون نگی چی
که همه بفهمن نمیدونی چیه
(کلی خندیدیم
) اصولا منو ریحان وقتی میریم بیرون خیلی
خوش میگذره هر دومون کر کره خنده میشیم ..خلوصه (همون خلاصه ) رفتیم و سفارش دادیم و
جاتون خالی زدیم تو رگ و بعدش اومدیم و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه
.این از شنبه جلسه ی اولمون .
جلسه ی دوم : ریحان اومد اینجا (خونمون ) گفت داداشش خونه بوده آرایش نکرده اومد یه ارایش
ملایم کرد (بر عکسه من ؛من توی ارایش ؛ روی چشم خیلی کار میکنم یعنی آرایش چشمم باید
یه طوره دیگه باشه و خط چشم باید حتمـــــــــــا داشته باشه .ریحان بر عکسه من همیشه ارایشش
ملایمه و روی چشاش ارایشی نمیکنه جالبه هر دومونم چادری
) ( منم با مریم جون
کوچولو موافقم نمیدونم چرا اگه یه چادری تیپ بزنه یا به خودش برسه همه یه جوره دیگه نگاش
میکنن ؛ انگار جرم کرده منم از اونایی ام که باید تیپ بزنم حالا فرقی نداره برام با مانتو باشم
یا چادر )...بعدش تا کلاس پیاده رفتیم
(آخه نزدیکه خونه ی ماس) رفتیم تو کلاس و
بلوتوثم رو روشن کردم گفتم ریحان اون تم خوشگلاتو رد کن بیاد . از اونجایی که ما مشغول ِ بلوتوث
بازی بودیم یکی از این پسرای حاضر در جمع میفهمه و شروع میکنه فرستادن از اسمه بلوتوثه من
خوشش میاد آخه فقط واسه من فرستاد در صورتی که ماله ریحان هم روشن بود میخواست بدونه
این شیطونکه شهر کدومه که فچ کنم فهمید
.(من چکاره بیدم
) بعد از کلاسم رفتیم من
عطر خریدم بعدشم نخود نخود هر که رود خانه ی خود .
جلسه ی سوم : همین امروز بود بازم مثله دیروز ریحان اومد اینجا ارایش کرد
و رفتیم ولی رفتیم
فیشایی که من صبح پرداخت کرده بودم رو بدیم درستکار بذاره لای پروندمون (نبودین بخندین
)
رفتیم داخل چند نفر نشسته بودن . ما مستقیم رفتیم سره میزه درستکار داشت تلفن صحبت میکرد
من پرونده ی خودمو گذاشتم جلوش با 4تا فیش(فیشای ریحان هم بود ) داشت اشتباه مال ریحان رو
میذاشت داخله پرونده ی من (حواسش نبود داشت تل حرف میزد ) منم نامردی نکردم خیلی ریلکس
فیشارو ازش گرفتم ماله خودمو جدا کردم دادم بهش اونم مبهوت منو نگاه میکرد
تلفنش تموم
شد و سلام و احوالپرسی کردیم . گفت قاطی کردم
منو ریحان همو نگاه کردیم و نیشخند
زدیم
(یعنی همیشه قاطی هستی پدر جان 
).بعدشم پرونده ریحان رو نگاه کرد و گفت
جای ایراد نداره البته با خنده
بعد عکسه ریحان رو در آورد و گفت بذار از عکست ایراد بگیرم که
ریحان گفت اونم ایرادی نداره درستکار خندید و گفت بلـــــــــــــــــه
.گفت موفق باشین بفرمایین
سره کلاس .داشتیم از پله ها میرفتیم بالا که ریحان گفت مرمر طرف بد جوری میخاره 

.گفتم بیخیال
.رفتیم سره کلاس دیدیم جامونو گرفتن مجبور شدیم بشینیم ردیفه جلـــــــو
وای امروز این سرهنگه چشامو در آورد
بس که نگاهش رو من بود از طرفی هم گفتم که خوش
مشربه همش لبخند رو لباشه
. منم کلا حساس . نمیتونم جواب ندم
.ولی امروز خیلی جدی
بودم دخمله خوفی بودم
. قراره فردا ساعت 8صبح تا 12 بریم مربیمونو انتخاب کنیم . توی راه
پله بودیم داشتیم تابلوی اعلانات رو میخوندیم که مهرو امضای درستکار رو دیدیم بعنوانه مدیره
اموزشگاه
. که گفتم ریحان فاتحه رو بخون
. خلاصه تصمیم گرفتیم حسابی خر بزنیم بلکه
دهن ِ بعضیهارو ببندیم
. رو کم کنی ِ .بعدشم رفتیم پیراشکی خوردیم
.جاتون خالی بعدشم
اومدیم خونه خیلی خوش گذشت بهمون .
احتمالا از این به بعد پستام بعدا نوشت داره . اگه چیزی یادم اومد بعدا مینویسم . راستی امروز
یک ماه تموم شد که اومدیم این خونه جدیده .
پی نوشت 1 : میدونم این پستم طولانی شده ؛ پس من چی بگم که این پست رو دوبار
نوشتم
؟؟؟ باره اول سیو نکرده بودم پرید اینم از باره دوم .
پی نوشت 2: احتمالا این بار طنین جان منو میکشه 
خوفی طنین جان؟؟؟؟
پی نوشت 3: اینو توی یه وبلاگی خوندم ولی الان ادرسش یادم نیست
خوشم اومد گفتم بنویسمش
وای از داغ غم عشقهای زودگذر..عجب زهری داشت ..ولی زود فراموش
میشد..انقدر باید خمیر دل ادم تو دست اینو اون ورز بیاد تا یه جا انسجام بگیره.
.تا یکی بتونه تا همیشه تورو اسیر خودش بکنه.
بعدا نوشت ۱: طنین جان من با مشکی مینویسم نمیدونم چرا توی وبلاگ
یه رنگه دیگه س.
بعدا نوشت ۲: امروز جلسه ی چهارم بود خیلی خوش گذشت طبق معمول
امروز اصلا یه چیزه دیگه بود من همش این شکلی بودم
بعدشم جلو دهنمو
میگرفتم که مثلا کس نبینه دارم میخندم
. فردا آزمون داریم هیچی نخوندم
برم بخونم فردا خراب نکنم .بابا کلی روم حساب کردن
راستی این سرهنگه امروز
واسه اولین بار فامیلیه ریحانه رو درست خوند بعدشم ذوق مرگ شد و این بار درست
گفتم از بس انگولش کردیم تا درست شد ( بد نوشته بودن نمیتونست بخونه اشتباه
میخوند ). منم معطل نکردم گفتم چه عجب
.
منم که دیگه میشناسه فامیلی همه رو بلند خوند به من که رسیدنگاه کرد و
یواش گفت فلانی منم گفتم حاضر
. بعدش هم گفتم خسته نباشین و بای بای
کردم و اومدم بیرون .راستی این درستکارم شده سوژه ها
امروز فهمیدیم که کشفه
دیروز اشتباه بوده ایشون فامیلیشون آقای محبوب هست و قائم مقام هستن ایشون
فکر کنم ریحان ازش خوشش میاد ... محبوب هم فچ کنم همینطور
امروز صبح یه سر رفتیم واسه تعیین مربی . تا مارو دید احوالپرسی کرد
بعدشم نشست پشته میزش (روبه روی ریحان )من نگاش نکردم ولی ریحان گفت
حواسم نبود یهو سرمو برگردوندم دیدم داره نگام میکنه بعدش تا نگاشون بهم گره خورده
محبوب سرشو میندازه پایین .
اینم از این 
وقتی که از تو حرف میزنم همه فعل هایم ماضی هستن حتی ماضی بعید ...
ماضی خیلی خیلی بعید کمی نزدیک تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است ! 
+
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 0:16  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوفین؟
منم ای بد نیستم
؛ خب از کجا شروع کنم
آهان....
با ریحانه دوستم رفتیم اموزشگاه ثبتِ نام کردیم
برای رانندگی
، هنوز هیچی
نشده خوب خودمونو نشون دادیم
؛ 2روز پیش ریحانه دوستم اومد خونمون که بریم برای
ثبت نام (من مدتهاس میخوام برم ولی ریحان گفت بذار با هم بریم ما هم اِنده معرفتو
مرامیم
گفتیم باشه
)خلوصه(همون خلاصه ی خودمون
) رفتیم با همه ی
مواد لازم
(مدارک) خیلی شلوغ بود (اون روز روزه ازمون بود) رفتیم نشستیم
مدارکمونو اماده کردیم و بردیم خانمه(اسمش یادم نیست
)کفت برین پیشه اقای
درستکار
(ما فکر کردیم منشی ِ اونجاس
)رفتیم سر میزه ایشون و مدارک رو دادیم دوتا
فرم داد پر کردیم
وبعدشم فیشهایی که پرداخت کرده بودیم و..... بعدشم یه مبلغی باید
میدادیم بابته کتاب و یه چیزه دیگه که الان یادم نیست چی بود که رو هم میشد هیجده هزار
تومان ... گفت هیجده تومن همراتونه
؟گفتیم بله خلاصه نشسته بودیم اونجا که یهو برگشت
گفت شما همه ی مدارکتون
کامله دست ِ مارو هم بستین
منم که از زبون کم نمیارم
در حین ِ پرکردنه فرم یواش
به ریحانه گفتم دهنتونم بستیم
.که طرف از شانسه
من
گوشاش تیز بودو شنید
دیدیم یه نگاه کرد و یه لبخنده موزیانه زد
(که یعنی
شنیدم چی گفتی حواستو جمع کن
)منم همون موقع خودمو زدم به اون راه ..
.
(اهان یادم رفت بگم که طرف دوستشم پیشش بود)نمیدونم چی شد که یهو برگشت گفت
کلاساتونو مرتب سره ساعت بیاین و غیبتم نداشته باشین
خلاصه یه مدت باید مارو
تحمل کنین
(من داشتم امضا میکردم
) ؛ ریحانه گفت مهم نیست میگذره 
.... منم از همه جا بیخبر
گفتم موقته
آقا دیدیم این اقای درستکار از زوره خنده
قرمز شد از طرفی هم نمیخواد بخنده هِی بخودش فشار میاره
نخنده از طرفی هم
نمیتونه یهو نیشش باز شد
) وبه تلافیه حرفه ما گفت بذار چهرهاتون یادم
بمونه
دارم براتون
حالا چی؟؟؟؟؟؟؟؟بعد از این همه منو ریحان فهمیدیم طرف
مربیمونه
(کلاس تـئوریمون
) خلوصه(خلاصه) ما تصمیم گرفتیم کاری نکنیم که آتو
بدیم دستش
خدا به دادمون برسه قیافه دوتامون دیدنی بود
؛ دیگه لال مونی گرفتیم
و فهمیدیم این ضرب المثل در مورده ما صدق میکنه
؛ لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود
یا این یکی ==> زبانه سرخ سره سبز را میدهد بر باد
(مادر جونم خدا بیامرز
همیشه
بهم میگفت دختر تو اگه اخرش سرتو بخاطر زبونت به باد ندادی
)راست میگفت.

دیگه اینکــــــــــــه ؛ راستی کیمیا دیروز بهم زنگید شمارش ناشناس بود جواب که دادم دیدم
اونه ؛ منم نمیدونستم چکار کنم باهاش حرف زدم ولی خیلی سرد
.... خلاصه یهو قطع
شد (خونمون انتن دهیش خیلی افتضاحه
واسه همین هِی قطع میشه
)
دیگه نزنگید منم زنگ نزدم ولی گفت نامزد کرده 5شنبه هم عقدشه حالا نمیدونم
کدوم 5شنبه .
راستی امروز رفته بودم بیرون تو ایستگاه متروبودم ؛ روپله برقی یهو چشمم خورد به
bf قبلیم
(اولین دوستم قبل از مهدی) تا دیدمش
همون لحظه اونم منو دید خجالت
کشید سرشو انداخت پایین ؛منم دیگه نگاش نکردم
رومو کردم اونور
......
ادم حسابش نکردم . این بدترین توهین بهش بود
(از کم محلی بیزار بود تا
حده مرگ
) بعدش تمامه تنم شروع کرد به لرزیدن
یهو رنگم پرید و فشارم
افتاد
(نمیدونم چرا ؟فکر نمیکردم دیدنش اینجوریم کنه ).بعدشم سعی کردم بهش
فکر نکنم همین کارم کردم .
یکی از خواننده های وبلاگم (که من نمیشناسمش چون فقط یه اسم نوشته بود
اونم بنام سحر؛ یه کامنت گذاشته بود که میدونی چرا وقتی دیدیش لرزیدی؟ چون یاده وقتی
افتادی که لخت جلوش بودی .... باید بگم شمایی که منو نه دیدی نه میشناسی چطور به
خودت اجازه میدی که در موردم اینطور فکر کنی و اون فکرو به زبون بیاری؟ اصلا تو میدونی چرا
رابطه ی من با اون قطع شد؟؟؟؟ میدونی؟ نه نمیدونی واسه این بود که نمیذاشتم بعد از یکسال
پاشو از حده خودش فراتر بذاره میگفت تو برام محدودیت گذاشتی ؛ میگفت تو نمیذاری رابطمون
مثل بقیه باشه من رابطمونو کات کردم چون نمیخواستم مثله امثاله تو باشم . راست گفتن
که کافر همه را به کیش خود پندارد .... نمیدونم که بازم میای و اینو میخونی یا نه ولی اینو
اضافه کردم که بقیه ی اونایی که میان و میخونن بدونن که من اگه دیدمش تمامه بدنم لرزید
واسه این نبوده که منو لخت دیده واسه این بود که یاد حرفاش افتادم خاطره هامون جلو
چشمم جون گرفت حرفاش ؛ صدایی که میگفت دوستت دارم ؛ میگفت تمامه زندگیمی ؛
میگفت خدا یه فرشته برام فرستاده .دروغاش یادم اومد ؛ اون خندها اون گریه ها که وقتی
ناراحت بود پا به پاش گریه کردم ؛ اونوقتی که داشت خم میشد و میشکست من نذاشتم اون
موقعی که اوایله اشناییمون بود و عزادار شد داشت دیوونه میشد و من شده بودم سنگه صبورش
و بهش دلداری میدادم یاده وقتی افتادم که گفت اگه توی این وضعیت کنارم نبودی میمردم ؛
حالا فهمیدی چرا لرزیدم؟ اونم احتمالا این چیزا یادش اومد که از خجالت سرشو انداخت پایین
پی نوشت 1: شبنم جونم پیوندام سره جاشونه احتمالا وبلاگ درست لود
نشده بوده .
پی نوشت 2: مریم جونم (کوچولو) خوشحالم که بازم مینویسی.

بعد نوشت1 :
متنه بالا رو دیشب نوشتم ولی این بعد نوشتها ماله امروزه .... امروز علی میخواست یه
سر بره خونه ی غزل اینا حمید هم هر هفته 5شنبه جمعه ها میاد تهران
(از قم) علی هم
بخاطر اون میره (رابطشون خیلی خوبه) منم گفتم 30 مین صبر کن تا حاضر شم منم میام
.عمو از دیروز خونه ی ما بود . دیشب نذاشتیم بره ؛ بعد از ناهار با علی رفتیم اونجا . داشتن
ناهار میخوردن (قرار بود gfعلی هم بیاد اونجا من بیشتر بخاطر اون رفتم
آخه تقریبا
فامیله ؛ جاتون خالی خیلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم ؛ولی چه فایده از اونجایی که
من هیچ وقت خوشی بهم نیومده درسته از دماغم اومد بیرون
حالا چطوریش بماند ....
بعد نوشت2 : دلم خیلی گرفته
؛ دلم گریه میخواد 
بعد نوشت 3 :خداییش دیگه نه انگیزه ای واسه ادامه ی زندگی دارم
نه هدفی 
بعد نوشت 4: دلم شوهر میخواد
...... اینو جدی میگم نخندین
؛البته منظورم
اینه که دلم میخواد به یکی تکیه کنم
در واقع میخوام بشه همون انگیزه و هدف
واسه ادامه ی زندگی
یه امید به اینده
؛ از تــنهـــــــایی خســتـــــه شدم

بعد نوشت5 : یه چیز بگم
؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم چرا تازگیها دوست دارم
وصیت نامه بنویسم
واسه خودم یه اعلامیه درست کنم
، چرا این روزا همش دارم
به مرگ فکر میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟ 
دلم خیلی چیزا میخواد 
خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم
خداپاشو پاشو نشو ناراحت از کارم
کجاهاشو دیدی این تازه اوله کاره
خداپاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم 
خدا جون صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 4:42  توسط مــــــــــریــــــــــم
|