تبليغاتX

مژگان موزيك Daisypath Next Aniversary Ticker عاشقانه های مــــریــــــم و مجتبی

´°●¤◦( هواي سرد اينجا را دوست ندارم ؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير كه سخت تنهايم) ´°●¤◦

به این میگن یه عشق واقعی 

پارسال  14 دی 85 روزه پنج شنبه یه متنی نوشتم  امشب داشتم اون یکی وبلاگمو میخوندم

 

(من دوتا وبلاگ ؛ دیگه هم دارم  که اونجا  شعر و متنای دیگه میذارم ) که یهو اون پست رو دیدم

 

 خاطرات ِ اون شب  جلو چشام رژه رفت ؛ حالو هوام عوض شد .... دلم میخواست اون متنو بذارم

 

 اینجا ولی...... ولی ..... ولی ..... دلم نمیخواد در موردش توضیحی بدم ok ؟

 

 

 

دوست داشتم من باشمو تو با يك دنياي خالي . دوست داشتم تو باشي و من و دوتا

 

 قلب ِ پر احساس .امانميشه.......كاش خودم ميمردم و مرگ لحظه هاي پر احساس زندگيمو نميديدم .

 

 امشب اگه تنهام ......اگه نيستي كه با هم اشك بريزيم . اما ضربان قلبتو توي دلم احساس ميكنم .

 

اگه هر شب ازشوق با تو بودن خوابم نميبرد اين شبا از درد جدايي وغم نبودنت نميتونم بخوابم ....

 

نيستي اما حست ميكنم . باهام حرف نميزني اما صداتو ميشنوم كه تو دلت داري حرف ميزني .

 

نميبينمت اما با همه وجود تو ذهنمي ،‌ الان ياد لحظه اخر افتادم . تازه اون موقع بود كه

 

 فهميد م ديگه صداتو نميشنوم باور لحظه ها برام مشكل شد . اشك ريختم اما چيزي عوض

 

 نشد . من موندم و يك جادهبي انتها كه از اين به بعد كسي رو براي همراهي ندارم چه

 

دردناك بود اون لحظه . قدرت تحملشو نداشتم اما چاره اي جز تحمل نداشتم ........امشب

 

 چه طولاني شده ؟بغضمم نميشكنه . امشب همه چيز

 

 عذاب اور شده . سكوت ، بغض خفه كننده ؛ فكر تو ؛ صداي ضربان قلبم ؛ تحمل نفس كشيدنم .

 

دارم آهنگايي كه با تمام وجودم بهت دادم رو گوش ميكنم . اون روز كه اون البوم رو بهت دادم

 

 ميدونستم كه تو اين شب كه عذاب اورترين شب زندگيمه تنها اين آلبوم ميتونه منو با اهنگاش

 

 باور كنه . براي همين به تو دادم تا تو هم تو اين شب بري سراغش . كاش تو هم الان گوش بدي

 

 . يكبار بهت گفته بودم الان بازم ميگم به تو ساده دل ندادم كه بري ساده ز يادم ، ولي هر

 

 چقدر بيشتر فكر ميكنم كمتر ميتونم باور كنم كه ديگه با هم نيستيم .

 

مدتها از لحظه آخر با هم بودنمون گذشته اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم . دوست

 

 ندارم كه از تو ذهنم بيرونش كنم . نميدونم چرا همش فكر ميكردم اين اخرين ديداره. يادته

 

 چطوري نگات ميكردم ؟

 

چطور دستت رو ميگرفتم تو دستم ؟ چرا امشب تموم نميشه ؟؟؟؟؟؟ ميخوام از خدا بخوام

 

 كه به هردومون كمك كنه . من دعا ميكنم تو هم دستاتو بالا بگير تا دعامون بر اورده بشه .

 

 سخته اما بيا باوركنيم كه براي ما بازگشت امكان نداره . ميدونم كه داري اشك ميريزي پس

 

 منم با تو اشك ميريزم و سعي ميكنم كه با هر قطره اشكم هم باورمو بيشتر كنم

 

 هم احساسمو . دوستت دارم براي هميشه ميدونم كه تو هم دوسم داري .ميخوام برم ،‌

 

 برم و از فردا با سكوت و دل شكستم يك زندگي بي دليل رو شروع كنم . ميخوام برم و با

 

همه اين چيزايي كه اتفاق افتاد باز خدارو شكر كنم تو هم برو ....... برو تا كم كم

 

باور كني كه هميشه هرچي تو زندگي دوست داشته باشي بهش نميرسي .برام سخته

 

 خيلي هم سخته . اما بايد بگم خداحافظ زيباترين لحظه هاي زندگي من .......

 

خداحافظ خاطرات من ......

 

خداحافظ قشنگترين اشتباه زندگيم ....... هر چند كه از خداحافظي متنفر بودي

 

 

 

 

 

فرصت نشد ببينمت خدا نگهداري كنم


فرصت نشد بمونم و از تو نگهداري كنم


گفتم اگه ببينمت دل كندنم سخته برات


اگه يه وقت بين راه رفتن پر از درد برام

 


گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت برم


پشت سرم زاري نكن چكار كنم مسافرم


من ميرم ولي باز تو بدون هميشه


ياد تو از خاطر من فراموش نميشه


گل من خوب ميدوني بي تو تك و تنهام عـــــــزيزم


اگه تو نباشي مي مـــــــــــــيرم


نامه رو تا تهش بخون


گريه نكن طاقت بيار


 

نامه رو خط خطي نكن


يه جمله رو هم دووم بيار


باور نكن يه بي وفام نامه ميذارم و ميرم


نـــــــــــــــــــــــه


قسمت زندگيم اينه


به كي بگم مســـــــافرم


سهم من از تو دوريه تو لحظه هاي بي كسيم


قشنگي قسمت ماس كه ما به هم نميرسيم


من ميرم ولي باز تو بدون هميشه


ياد تو از خاطر من فراموش نميشه


گـــــل من خوب ميدوني بي تو تك و تنهام عزيزم


اگه تو نباشي مي ميــــــــرم


هميشه زنده مي مونن با ياد تو ترانه هام


منو ببخش اگه بازم اشكام چكيد رو نامه هام


ديگه تموم شد فرصتا ، خاطره هام پيشت باشه


تموم خاطرات خوش، خدا نگهدارت باشــــــــــــه

 

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 23:18  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

عکس اپلود شده

 

خوب من اومدم ؛ امروز عاشورا ی حسینی بود .

 

چهارشنبه  از صبح که بیدار شدم رفتیم با علی خرید ؛ سره راه هم رفتیم پرده ی اتاق ِ

 

منو هم سر راه گرفتیم گفتم داداشی ما که تا اینجا اومدیم (رفته بودیم مولوی) بریم واسه پله ی

 

آشپزخونه هم فرش بخریم .(قبلا که گفته بودم  4تا پله میخوره تا آشپزخونه.... فرش نداشت )

 

خلاصه رفتیم بگیریم  فروشنده گفت بیاین بریم فرشای  داخل انبار هم ببینین رفتیم  توی یه

 

 کوچه ی تنگ و کج که شیب داشت و زمینشم یخ زده بود من با احتیاط میرفتم که زمین

 

 نخورم تا دم ِ انبار به سلامت رفتیم تا وایسادیم دره انبارو باز کنه  یهو دیدم علی رفت رو هوا اومد

 

پایین .یه ثانیه هم نشد  حالا من مُردم از خنده  حالا نخند و کِی بخند  اون مَرده

 

 هم خنده اش گرفته بود و داشت  میخندید از طرفی هم داداشی ما رو از رو زمین جَم میکرد .....

 

 آی خندیدم .

 

رفتیم فرشم خریدیم و اومدیم خونه دیگه شده ساعت2:30 ناهار خوردیم  و اومدیم پرده اتاقمو

 

نصب کردیم . بعدشم فرشو رو پله پیچ کردیم  که لیز نخوریم .( قربونش برم ما خانوادگی

 

 استعدادمون توی لیز خوردن و زمین خوردن عالیه همین جوری فوران میکنه ) بعدشم

 

 فاطمه با خانواده اش اومدن ؛ علی هم رفته بود دنبال ِ جیگره من (عمو رضا که من عاشقشم)

 

(عمو بزرگمه ؛ و البته مجرد ) .... با هم رسیدن بعدشم مراسم معارفه و آشنایی

 

 (یاده مراسم ِ برَره ها افتادم ) ... بعدشم من توی آشپزخونه بودم نفهمیدم چی شد .

 

شام خوردیم و نشستیم صحبت کردن حرف کشیده شد به مراسم عقدکنون ِ این دوتا فنچ و

 

روز ِ مراسم و نحوه ی برگزاری.روزشو گفتیم یا 6 فروردین که میلاده حضرت محمد(ص) یا 27 فروردین

 

 که بازم میلاده امام حسن عسگری ِ ؛که شد همون 27 فروردین که برسیم کارا رو انجام بدیم .

 

میخوان عقد کنون رو تالار بگیرن واسه همین باید از حالا رزرو کنیم . بعدشم

 

به این نتیجه رسیدن که یه عقد کنونِ توپ بگیریم و دو سال عقد بمونن تا داداشی یه کم خودشو

 

 جمع و جور کنه بعدشم ایشالله بجای عروسی یا برن مکه یا یه جای زیارتی....  همه هم موافقت

 

 کردن وقتی هم میخواستن برن ساعت1:30 شب بود من  به مامان فاطمه گفتم دختر خاله

 

مامانم عاشورا نذری داره اجازه بدین فاطمه بمونه اینجا ؛ که مامانش گفت باشه مگه میشه

 

رو حرف تو حرف زد.

 

داشتین  خداییش جایگاهمو توی خونه و خونواده

 

شب نه من خوابیدم نه فاطمه تا ساعت7 صبح فک زدیم ماشاالله منم انگار تخم مرغ بستن به

 

 چونه ام  همش حرف میزدم از اونجایی که منو فاطمه با هم خیلی تفاهم داریم اونم هِی حرفامو

 

تائید میکرد ....خوابیدیم تا ساعت 12 ظهر .بعدشم بیدار شدیم  رفتیم با داداشی و فاطاطا

 

(همون فاطمه)رفتیم بیرون  سر راه گفتم بچه ها بریم کافی شاپ ؟ علی گفت بریم رفتیم

 

 جاتون خالی شلوغ بود  همه توی اون هوای سرد قهوه میخوردن و نوشیدنی ِ گرم ؛

 

ما سه تا بگو سفارش ِ چی دادیم؟ علی و فاطمه که میلک شیک شکلاتی منم کافی گلاسه

 

  دوتا میز بغلیمون همین جوری مونده بودن علی هِی اون رگه دلقک بازیش زده بود بالا مارو

 

کُشت از بس خندوند .... منم خنده هام خنده نیست که قربونش برم  اینقدر با مزه میخندم 

 

 طوری که هر کس میشنوه اونم شروع میکنه به خندیدن ... من میخندیم فاطمه هم میخندید

 

 به خنده های من ... بقیه که دیگه هیچی همشون اینجوری بودن ...بعدشم اومدیم خونه

 

داداشی پرید  تویWC یه مدتی هم خندیدیم به اون باز راه رفتنش زیگزالی شده بود ......

 

 خونه بودیم تا شب که رفتیم خونه دختر خاله مامانم سر کوچشون هیئت بود رفتیم بعدشم

 

سینه زنی و..... آی لرزیدیم آی لرزیدیم سرد بودا  ساعت 12 اومدیم خونه ؛بازم نشستیم با فاطمه

 

  حرف زدیم یه سرم اومدیم نت. واسه فاطاطا وبلاگ ساختیم . بهش گفتم خاطرات دوران

 

 نامزدی و بعدشم عقدو ایشاالله عروسیتونو  بنویس . میگه آخه من چی بنویسم؟ بهش

 

نگفتم من این وبلاگو دارم  آخه اگه بدونه  درسته خیلی خوبه ولی من دیگه نمی تونم اینجا

 

 همه چیزو با جزییاتش بنویسم راستش فکر میکنم استقلال و آزادی که دارمو از دست میدم ....

 

 

 

 

سمانه یادتونه؟؟؟؟ همون نوه خاله ی مامانم آخرشم نامزدیشو بهم زد ...

 

 

علی و فاطمه ظهریه رفتن برن خونه فاطمه اینا  هنوزم داداشی برنگشته .

 

 

 

 

پی نوشت 1 : دیدم بیکارم گفتم بیام وبلاگمو آپ کنم ....

 

 

 

پی نوشت 2 : من این آهنگو خیلی دوست دارم (جواد مقدم)

 

 

روزی روزگاری بود دوتا رفیق دوتا داداش

 

باباشون دستشونو  باز توی دست ِ هم گذاشت

 

به کوچیکه سپرد که اون بزرگ َ رو ول نکنه

 

تا یه روز یه جا توی جنگی میکنه صداش

 

بابا هِ پر کشیدو رفت  ؛ رفتِش به سوی آسمون

 

موندن این دوتا داداش تنهایی توی کهکشون

 

اینقدر مَردم ِ اون زمونه دوست داشتنِشون

 

تا یه روز ستمگره زمونه کرد شون نشون

 

دوتایی بعده نگاه به آسمون گفتن بابا

 

ما میخوایم با هم بریم  به سوی دشتِ کربلا

 

اسبا رو زین میکنن میرن این دوتا تنها

 

دوتایی حاضر شدن که بِکنن شره بلا

 

دشمن نامرد تو جنگ آب ُ به رو اونا می بست

 

8روزو 8 شب تشنگی صدا رو تو گلو شیکست

 

روزه نُهُم فرا رسید روزه برادر کوچیکه

 

رفت و اجازَشو گرفت آب بیاره چیکه چیکه

 

اما تو راه زخمی شد و از روی اسب افتاد پایین

 

یاده وصیت ِ باباش افتاد که میگفت تویی و این

 

وقته وداع با زندگی برادره بزرگ نشست

 

سره برادرو گرفت گفت به خدا کمر شکـــــــست

 

دستی نداشت بغل کنه چشمی نداشت نگاش کنه

 

تنها یه بار تو زندگی تونست داداش صداش کنه

 

دستی نداشت بغل کنه چشمی نداشت نگاش کنه

 

تنها یه بار تو زندگی تونست داداش صداش کنه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 19:13  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام خوبین؟

چه حال ...چه احوال 

فعلا زیاد وقت ندارم  بعدا میام براتون میگم این چند روز چی شد هر چند اتفاق ِ خاصی

نیفتاده .... دیشب با فاطمه یه وبلاگ ساختیم کع خاطرات ِ دوران ِ نامزدیشونو بنویسه

 هنوز شروع نکرده به نوشتن ... یعنی هنوز زیاد چیزی ننوشته

ولی  این آدرسه  وبلاگشه .... دوست داشتین برین ولی اسمی از من نبرینا

 نگین ادرسشو از کجا آوردین

اینم داشته باشین از من به شما وصیت

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 4:48  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

اندک میگویی

 

شهر دل خالیست  ،  خاموش است

 

برکه آرام است و غمگین

 

شهرزاد قصه گو تنهاست

 

ومن تنها تو را دارم

     

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 3:55  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

به کجا تکیه کنم؟

آن قدرپیر و خسته و بدون برگم

که با اولین باد خواهم شکست

رفیق راه دورم رفیق راه دورت خیلی خسته شده!!!!

 

 

حالم اصلا خوب نیست ؛ همین روزاس که سکته کنم  و راحت شم....

 

امشب بازم قلبم درد گرفت(از شدت ناراحتی) طوری تیر کشید که هیچی نفهمیدم

 

 فقط آروم چشامو بستم  

 

خدایا چــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟

 

بسه دیگه

 

بســـــــــــــــــــــه

 

تمومش کن

 

خسته ام کردی  میفهمی؟ خـــســــــتــــه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 1:48  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام خوبین؟ چه خبرا؟ چکارا میکنید؟خوبی مریم بانو؟ طنین جونم چطوری؟

 

دوست خوبم بید مجنون و شیلا ی مهربون(عزیزم وبلاگتو حذف کردی؟)مائده ؛

 

ستاره جون ؛ گیلاسی عزیز.....وبقیه ی دوستای نازم ، من که اصلا نمیفهمم

 

 روزام چطوری میگذره ، الان اصلا یادم نیست این یه هفته چطوری گذشت فکر کنم فراموشی

 

 مزمن هم به بقیه چیزام اضافه شده .

 

یکی به داده من برسه نمی دونم از دست این داداشی چکار کنم ای خدااااااااااااااا ؛

 

 تمام ِ بدنم سیاه ِ ؛ اون هفته که شوخی شوخی جدی شد و یه دعوای اساسی راه انداخیتم

 

 گیس و گیس کِشی ؛ گاز و مشت و لگد بود که حواله ی هم میکردیم . یه گازه

 

 خفن اون از من گرفت منم کم نیاوردم یه گازی ازش گرفتم که تا یه هفته میگفت درد میکنه موهاشو که دیگه هیچی تا اونجایی که زور داشتم کشیدم  دیگه خودم دلم براش

 

سوخت وِلش کردم هر چند اومدم یه لگد بکوبم به پاش انگشتای پای خودم ضرب دید

 

 هنوزم راه میرم درد میکنه لامصب  پا نبود  که تیر آهن بود .(حالا سر ِ چی؟؟؟؟؟؟؟

 

 گفت پاشو برو برام میوه بیار  گفتم به من چه مگه نوکرتم؟ گفت پس چی فکر کردی؟

 

یکی من گفتم یکی اون کار به جاهای باریک کشید ) جالب اینجا بود که ما اگه همو

 

میکشتیمَم نه بابام جلو میومد نه مامانم ,هر دو داشتن نگاه میکردن ببینن ما خودمون  کِی

 

 خجالت میکشیم واز دعوا دست میکشیم .همو کشتیم وقتی خسته و کوفته از کتکایی که

 

 خورده بودیم خودمون رفتیم کنار . علی زود این چیزا یادش میره فرداش  از سرکار اومد گفت

 

 خوبی گنجیشک (جیک جیک).... من کم محلیش کردم ؛ هِی حرف زد هِی بی محلی دید

 

 آخرش اومده بوسم کرده میگه ببخشید .منم زیاد سخت نگرفتم (این دعوا ها هم شیرینی ی

 

 خونه ی پدریه ؛ با تمام ِ زشتیاش  خاطرات ِ قشنگیه ) .... الان از خونه فاطمه اینا اومده

 

یادش رفته زنگ بزنه بگه رسیدم عوضش تا از در اومده یادش مونده که امروز سهمیه ی گاز ِ منو

 

 نداده و افتاده به جونم . بخدا روم نمیشه یه جا میرم  مانتومو در بیارم ؛ حالا یکی ببینه

 

 نمیگه این جای دندونای کیه  رو بدن ِ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چهارشنبه  قراره فاطمه با خانواده اش بیان خونمون یعنی دعوتشون کردیم واسه چهارشنبه شب

 

  امروز با مامانی رفتیم کلی خرید کردیم منم از فرصت استفاده کردم و گفتم من کیف

 

میخوام رفتیم  یه کیفو شال و یه جفت دستکش هم من خریدم (اخه دستکشمو

 

 توی ایستگاه مترو گم کرده بودم یادتونه که )دیشب و پریشب  من رفتم در نقش ِ کوزت

 

 آشپزخونمون 15 متری میشه یه طرفش همه کابینت ِ من ِ بد بخت (با توجه به اینکه

 

 تو روزای معمولی دست به سیاه و سفید نمیزنم )تما ی کابینتای بالا و پایینو رو ریختم

 

 بیرون  بیشتر ظرفا رو دوباره شستم و مامان خشک کرده و از اول چیدم 4ساعت فقط سره

 

کابینتا بودم .... آخر شبم کمرم همین جوری خشک مونده بود همین روزاس که قوز

 

 در بیارم .

 

حالا امروز چون رفتیم خرید وقت نکردم خونه روتمیز کنم  حالا ایشاالله فردا میخوایم با مامانی بریم

 

 مولوی پرده بخریم ... قصد داشتیم عید بخریم گفتیم چه فرقی داره  حالا بخریم .از خرید که

 

برگردیم باید برم بازم در نقش ِ کوزت .

 

راستی مامانم یه دختر خاله داره که با هم خیلی صمیمی هستن ما بهش میگیم خاله 

 

 بچه های اونم به مامان من میگن خاله ؛ این خاله ی ما 4تا دختر داره سمیه ازدواج کرده دوتا بچه

 

 داره ؛ سمیرا یکی دیگه از دختراشه که نا شنواس .دوتا دیگه هم داره بنام سمانه و سودابه .

 

سمیه خونش کرج ِ دهقان ویلا ؛ سمانه که میرفته خونه سمیه همسایه شون (واحد بغلیشون )

 

 دوتا پسر مجرد داره جای برادری خوشگل هم هستن ... برادر بزرگه از سمانه خوشش اومده بوده

 

 و از پارسال میگفتن هاشم  سمانه رو میخواد  سمانه میگفت میخوام درس بخونم  و به این بهونه

 

 ردش میکرد (فکر کنم مسعود پسر عموشو میخواد سمانه) ... تا اینکه مسعود از سمانه

 

 خواستگاری کرد سمانه گفت نه با فامیل ازدواج نمیکنم بعدش که درس ِ سمانه تموم شد

 

 هاشم اومد خواستگاریش بعد از کلی نازو عشوه و ..... جواب ِ مثبت داد ؛ حالا چی؟ با دودلی...

 

 جواب رو داده یعنی اینکه کاملا راضی به این ازدواج نبود حالا چرا دودل شده؟ من شنیدم که

 

 مسعود پسر عموش بعد از دادن جواب مثبته سمانه به اونا تلفنی با سمانه حرف میزنه و نمیدونم

 

 چی میگه که سمانه پشیمون میشه از ازدواج با هاشم .... خلاصه سه ماهِ خون ِ همه رو کرده

 

 توی شیشه و یه روز میگه میخوام یه روز میگه نمیخوام .خاله ی مامانم اومد خونمون و گفت

 

مریم بیا برو با سمانه حرف بزن بگو آبرومونو نبره ؛ اگه مسعود رو میخواد چرا ردش کرد و یا اصلا

 

 چرا هاشمو قبول کرد که الان بعد از سه چهار ماه بگه نمیخوام؟حالا چی؟ هاشم

 

 عاشق ِ سمانه س  و همش داره ضربه میخوره یه هفته س خودشو حبس کرده تو اتاقش  نه

 

 بیرون میره نه سره کار همشم گریه میکنه (خداییش پسره خوبیه ؛ این سمانه خیلی خره)؛

 

 منم 4شنبه رفتم و با سمانه حرف زدم  ولی خانم مرغش یه پا داره ؛ حتی توی جواب رد دادن

 

 هم شک داره  همه رو رو هوا معلق نگه داشته .از طرفی هم  خاله خیلی بهش فشار میاره

 

سمانه هم لج میکنه میگه نمیخوام .(۳ ماه و خورده ای هست که صیغه هستن)

 

یعنی تصمیم گیری واسه ازدواج اینقدر سخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آره خداییش خیلی سخته (خودم میپرسم خودمم جواب میدم)راستی بهروز بعد

 

 از ماه محرم و صفر با خانواده اش میان... اگه عمه ش فوت نکرده بود قبل از محرم اومده بودن...

 

 حالا عجله ای نیست .

 

منم که اصلا عجله ندارم اصـــــــــــــــلا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 1:40  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سقوط مي كنم ،

هر بار از لبه ي تاريك حرفهايي كه سمت و سويي ندارند !

حرفهايي كه تو از دلت مي زني و من از تنهاييه بي پايان ...

آري...هربار...سقوطي مرگبار ميکنم!!!

اميد بهبودي ام نمي رود ...

گويي باور نكرده اي ...

خلاص نشده ام از خوابكده ي دربدري هاي مزمن لحظه ها !

جاده ها مثل مار مي پيچند روي تلاشهايم ...

و شايد تلاشهايت

و دستان سرد من در جيب زمان ... خواب رفته !

چرا مضطربي ؟

از احساس نامه اي كه نخوانده اي و اصلا هنوز نيامده ؟!!!

يا شايد سكوت كرده اي از بي صبري !؟

پس من چه كنم ، كه ذره ذره ي جويده شده ي روزهايم

با طعمي گس در دهان ظالم روزگار جا مانده !

مدتهاست كشنده ترين ساعات ،حوالي من در چارچوب اتاقم ...

تاب مي خورند !

و آفتاب لا به لاي پنجره ي چشمانم ... گم شده .

مي دانم ... مي داني ... دير زماني ست ...

كندترين روياي شبانه ما با كابوسهايي از آينده

هم خواب شده اند ...

كاش صبح مي شد .

در انديشه ي چون و چراي دل شكسته ام نباش ... عزيز !

كه زوال من شايد از همان نقطه ي آغاز ما بود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 3:4  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

وای چه برفی میادا اِی جـــــــــــــان ؛ حال کردم هر چند هنوز برفش زیاد نشده تا یه

کم برف نشست زمین ؛پریدم توی حیاط و دوتا عکس انداختم .Photographer

توی حیاطمون یه درخت کاج داریم که وقتی برف میشینه روش خیلی خوشگل میشه ....

 ایناهاش اینم عکسش.

 

عکس اپلود شده

دیروز یعنی همون شنبه به فاطمه زنگیدم گفتم خانمی خونه ای؟با علی بیایم اونطرفی

 میخوام کفش بخرم (علی به فاطمه میگه خانمی دیگه همه

توی خونه خودشون بهش میگن خانمی؛دوستای مامانشم میگن خانمی)

(خدا شانس بده ؛داشتی خواهر شوهر گری رو)

زنگیدم به علی که زود بیا خونه با هم بریم خونه فاطمه اینا (حالا اگه بهش میگفتم بیا بریم من

 کفش بخرم همین جا سر کوچه میگفت نمیام هوا سرده ؛ولی تا فهمید میخوایم بریم اونطرفی

 گفت حاضر شو تا بیام ) منم حاضر شدم تا اومد رفتیم خونه ی فاطمه اینا لباس پوشید و

رفتیم این کفشا رو خریدم

عکس اپلود شده

 تو پا خیلی خوکشله.درسته من چادری ام اما دوست دارم تیپ بزنم حتی اگه شده زیره چادر .

 گفتم این کفشا یه شلوار لی کوتاه کم داره ؛دیدم علی داره این شکلی نگام میکنه

 گفتم خُب مگه چیه؟ میخوااااااااااااااااام .

یه چیز جالب بگم راسته که از هر چی بدتون بیاد یا مخالفش باشین گیرتون میادا . من یه مقدار

 تو پُرم مخصوصا بازوهام علی هم همش گازم میگیره . اون موقع ها که هنوز گوشاش دراز

نشده بود ؛میگفتم تو که خوشت میاد برو یه زن تپل بگیر میگفت اَه نمیخوام زنم باید باربی

 باشه ؛سفید و قد بلند (چه خوش اشتها) آرایش هم زیاد نکنه ....دقیقا یه

 چیزی گیرش اومد برعکس.فاطمه قدش کوتاه نیست (از من بلندتره )به علی میخوره ولی

 اونم تو پُره (تپل نیستا ولی هیکلش پره) بدنش سفیده ولی صورتش به اون سفیدی نیست و

 اما در مورده آرایش دقیقا آرایشش مثله منه .(جالبش اینجاس که علی به من میگفت آرایش

 تو غلیظه) به فاطمه اصلا نمیگه آرایش نکن یا کمتر بمال تازه رفته بودیم بیرون بهش میگفت

 لوازم آرایش نمیخوای؟؟؟؟؟ مامانم فاطمه رو خیلی دوست داره ولی روزه اول که رفتیم

صیغه شون کنیم مامان گفت باید به علی بگم بهش بگه کمتر آرایش کنه

(منم عصبانی شدم خفن )گفتم آخه مامانی چکار داری؟داری از حالا مادر شوهر گری در

 میاریااااااااااااا ؛این حرفو کسی میزنه که دختره خودش آرایش نکنه منو فاطمه آرایشامون

یکیه مدیونی اگه بخوای در مورده این مورد بهش حرفی بزنی .ول کن بابا .

(خداییش حال کردین؟)مامان دیگه در مورده این موضوع حرفی نزد .جالبه علی بازم به

من میگه کمتر ارایش کن (یکی بیاد منو از دسته این نجات بده ؛ تا منو میبینه

 می دویه میاد گاز میگیره حالا من هی جیغ میزنم و دوره خونه میدویم این خوشش میاد و

میگه گنجیشک جیک جیک .... گازو که میگیره میره بهش میگم باباجان

 برو زنتو گاز بگیر اونم بازوش مثله منه میگه نه اون حیفه )

چی بگم والااااااااااااااا؟

دیشب رفته بودیم بیرون کلی خندیدیم .مخصوصا آخراش.... هوا سرد بود گلاب به روتون

 داداشی wc داشت زیگزالی راه میرفت میگفت بدویید فاطمه هم خوش خنده با منم

 جفت شده بود دیگه هیچی .تا رفتیم خونشون علی پرید تو دستشویی باباش گفت

 پس علی کو؟ فاطمه گفت هر وقت از بیرون میایم کجا میره رفته همون جا

(فهمیدم کاره همیشه شونه نه که هوا سرده این داداشی ما هم با نامزدش میره بیرون زیادی

 ذوق مرگ میشه بهش فشار میاد .) تا میرسن خونه میپره دستشویی .

امروز امتحانه شهر داشتم دیدم برف میاد نرفتم منم خودمو کشتم با این رانندگی و

 گواهینامه گرفتن .

 

پی نوشت 1: مریم بانو توی وبلاگت خوندم که آهنگه مادر سامی یوسف رو گوش میدادی اون

 حالتی شدی راستش منتا حالا گوش نکرده بودم رفته بودم خریده بودم ولی یادم رفته بود

گوش کنم دیروز قاطی سی دی هام پیداش کردم گذاشتم واقعا قشنگه حاله آدمو دگرگون

میکنه الان دارم آهنگ مادر سامی یوسف رو گوش میدم .

 

پی نوشت2 :مریم بانو و طنین جونم اگه دوست داشتین هر وقت اومدین یاهو عکسه فاطمه

 و علی رو نشونتون میدم.(آخه فقط شمادوتا از دوستای وبلاگ نویس آیدیمو دارین)

 

پی نوشت3: مرسی شیلا جون ؛ از مطالبه مفیدی که توی وبلاگت مینویسی ... و

ممنون که میای پیشم .

 

پی نوشت4: بید مجنون جونم من اومدم وبلاگت نمیدونم چرا نظر که میذارم میپره

دوبار نظر گذاشتم پرید دیگه نذاشتم . منظورم اینه که میام پیشت ؛ بی معرفت نیستم .

 

پی نوشت 5: بهتون گفته بودم منو فاطمه متولد یه ماهیم؟؟؟؟؟؟ اونم بهمنیه .

 نمیدونم چی واسه تولدش بخرم ... نظرتون چیه؟

 

پی نوشت 6: راستی دیروز صبح جوابه آزمایشه داداشی و خانمی رو گرفتن خدارو شکر مشکلی

ندارن . همه چی خوبه.

 

پی نوشت7:این کفشا رو پوشیده بودم میرفتم رو یخ و برف هِی پامو میکوبیدم زمین میگفتم

 اگه راست میگی بشکن دیگه .(فکر کنم اون کفش قبلی ها تاثیره بدی تو روحیه ام گذاشته

 دارم دیوونه میشم ؛ دارین توهمو؟)

 

پی نوشت 8: اینو ببینین

عکس اپلود شده

 داداش کوچیکه خودشو کشت هِی با خاک انداز برف جمع کرد تا تونست اینو بسازه تازشم چی؟

 هِی براشون ذوق میکنه ای خدا یکی بیاد به این بگه آخه کی با ضده زنگ برای آدم برفی چشمو

 ابرو میذاره؟تازشم میگه گنجیشک این تویی.

 

 

تلخیه این جدایی رو با گریه بدترش نکن

ما که شکسته دلمون تودیگه پر پرش نکن

من که دلم خونه ولی دوست ندارم تو بشکنی

فقط بدون هرجای اون دنیا برم تو با منی

چیزی ندارم که بگم غیر از خداحافظ عزیز

اشکای نازنینتو به پای رفتنم نریز

یه دنیا حرفه تو دلم امــــــــــــا نمیتونم بگـــــــــــــــم

چه فرقی داره وقتی که بدونه تو باید برم

تلخیه این جدایی رو با گریه بدترش نکن

ما که شکسته دلمون تودیگه پر پرش نکن

چیزی ندارم که بگم غیر از خداحافظ عزیز

اشکای نازنینتو به پای رفتنم نریز

 

این متنه بالا رو نوشته بودم توی ورد بعدش رفتم بیرون از خونه یه کاری داشتم انجام بدم و بیام

سر راه رفتم کلوب دوتا فیلم خارجی کمدی گرفتم ؛ داشتم بر میگشتم خونه .... جانم نه

 نخوردم زمین خوشت میاد من هِی بیفتم؟؟؟؟؟ نه نیفتادم ولی خداییش هوا خیلی

 سرده ها برفا یخ زده شده عینه سنگ حواسم به راه رفتنم بود توی پیاده رو که یه گربه

 اومد از درخته پرید که بره بالا هِی لیز میخورد (از دور که میومدم دیدمش) تا بالاخره موفق

 شد بره بالا .... همون موقع نزدیک درخت شدم داشتم از زیرش رد میشدم که گربه ِ پرید رو

دیوار بر اثر این پریدن شاخه تکون خورد همه برفا ریخت رو من دقیقا شده بودم

 شبیه آدم برفی هایی که داداش کوچیکه درست کرده بود .

یخ زدم هنوزم دارم میلرزم

 

بعد نوشت 1:راستی اینم عکس ِ همون تخت و میز آرایشی که با غزل و مینا رفته بودیم

 خریدیم ؛ گفته بودین عکسشو بذارم.هر چند دیره ولی خوب.هنوز نو مونده.

 

عکس اپلود شده

 سخترين چيز در زندگي : اگر 2 نفر از هم خوششون بياد ولي

نتونند به هم ابراز علاقه کنند. خيلي بده فقط هم ديگرو دوست

دارن از ته دل ولي غرور بيجا نميزاره که اين 2 وانمود کنند و اين

سکوت و غرور بيجا اين 2 رو از هم دور ميکنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 18:19  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام خوبین؟

منم ای بد نیستم راستش خیلی تنبل شدم نه حسشو دارم که بیام آپ کنم نه حوصله.

امتحانه آیین نامه رو قبول شدم روزه چهارشنبه بود امتحان داشتم یه غلط داشتم .

همون روزی بود که برف میومد آقای محبوب گفت شهر رو هم میری امتحان بدی؟گفتم نه اونو

 میذارم واسه یکشنبه . خیلی خبرا داشتما یادم رفته ؛ اهان همون روزه چهارشنبه با دوستم

رفتیم بیرون عجب روزی بودا پر از حادثه ولی دو سه تاش یادم مونده از آموزشگاه که برگشتم اومدم

خونه وقت گذروندم تا اینکه 1:30 از خونه زدم بیرون قرار بود با دوستم (ای جان ) بریم بیرون

از اونجایی که برف میومد و هوا هم سرد بود رفتیم کافی شاپ پدر بزرگ توی اون هوای

 سرد یه چیز داغ میخواستم که گرمم کنه در نتیجه شیر قهوه خوردم و ای جان یادم نیست

 فچ کنم کاپوچینو بود سفارش داد .بعد از نیم ساعت رفتیم قدم زدن یادتونه گفته بودم دلم یه

 عالمه برف میخواد؟واسه اینکه برف بازی کنم..... همون روز یه گوله برف برداشتم و پرت کردم

 طرفه ای جان که سرش برگردوند خورد تو صورتش (آخه من پشتش بودم ) آی یخ کرد

 میلرزیدا ولی وجدانن ناراحت شدم دیدم سردش شد .بعدش خنده دار بودم من...

 کفشام پاشنه دار بود هِی لیز میخوردم .سره همین کفشا همون روز که داشتم میرفتم

رفتم تو ایستگاه مترو چون زمین خیس شده بود لیز بود منم که کفشام خودشون لیزه منتظره

 همین لحظه ها واسه افتادن .تا پامو گذاشتم رو پله اولی دیدم رو هوام یهو یکی منو از

پشته سر گرفت برگشتم ببینم ناجیِ من کیه .دیدم یه آقای حدودا29-28 ساله س با یه

 قده بلند که من تا کمرش بودم .یه بارونی مشکی هم پوشیده .شیک و موقر .تا

من برگشتم منو دید این شکلی شد . گفتم ممنون ببخشید . گفت خواهش حالا جرات

نمکنم قدم دومو بردارم همین طوری عینه این اسگولا وایسادم بروبر جلومو نگاه میکنم

 یهو دیدم همون طرف گفت برو من مواظبتم .با هزار زحمت دومین قدمو برداشتم ولی

 پامو محکم گذاشتم که نیفتم ضایع شم اونم توی اون جمعیت تازشم چی؟اونم من با این

 وضعم (با چادر)....خداییش کر کره خنده بود . این اقا قد بلنده گیر دادناش شروع شد . رو

پله برقی اومد ایساد بغلم ؛ گفت خوبی؟ منو میگی همین طوری موندم دیدم ای

وای ظاهرن(خودم بلدم درستش این شکلیه ظاهرا)آقا تنش میخاره .محلش ندادم ؛ رفتم

بلیط بگیرم دیدم پشتمه توی همون گیرو دار دستکشمم گم کردم یه لنگش دستمه یکی

 دیگشو گم کردم دید دارم دوره خودم میچرخم و دنباله یه چیزی ام گفت چی شده؟ هیچی

 نگفتم باز پرسید چیزی گم کردی؟ نا خودآگاه گفتم دستکشم

 (حالا اون به جهنم دستم یخ کرده بود ).... گفت میخوای برم بالا رو بگردم؟ نه آقا ممنون.

راهمو گرفتم و رفتم دنبالم راه افتاده میگه اسمت چیه؟ مجردی؟؟؟محلش ندادم

 فقط چپ چپ نگاش کردم گفت حیف نیست به این خوشگلی اینقدر بد اخلاق باشی؟؟؟؟

 (من همیشه حلقه میندازم دست چپم ؛ با این حال مزاحم زیاد دارم ) اون یکی دستکشمو

در آوردم بذارم توی کیفم .یهو حلقمو دید رنگش پرید گفت ببخشید حلقه ت روندیدم .

حالا منم خنده ام گرفته بود خفن ولی خودمو کنترل کردم بازم گفت جدی حلقته؟ گفتم

 بله گفت مبارک باشه ببخشید خداحافظ . رفت دیگه پشته سرشو نگاهم نکرد .

حالا این خوب بود زیادی سیریش نشد ولی نیم ساعت پیشش مجبور بودم مسیره خونه تا

ایستگاه مترو رو با ماشین برم سواره تاکسی شدم.رانندش جووون بود اونم بهم گیر داده بود

 باهام رفیق شو .اونو نتونستم ساکت بشینم گفتم یا شما اشتباه گرفتین یا من اشتباه

سوار شدم .گفت مگه چی گفتم؟دیدم دهن به دهنش بذارم پررو میشه ساکت شدم تا

مقصد کرایمو حساب کردم و رفتم که نزدیک بود بخورم زمین .این از چهارشنبه .

دیروزم رفتم بیرون که چشمت روزه بد نبینه خواهـــــــــــر ؛ بازم رو پله برقی بودم که

 پام پیچ خورد یهو پاشنه کفشم شکست .دیگه واقعا میخواستم همون جا بشینم گریه کنم

 .با یه بد بختی یه لنگی اومدم خونه . . . .. پدره پام دراومد .دلم سوخت

 واسه پام نمیدونم چه گناهی کرده که قسمتش بوده پای من بشه.

علی رفته خونه فاطمه اینا .باورتون میشه هر روز اونجاس؟؟؟؟ تازه دیروز رفتن آزمایش

خون که همه چیزشون آماده باشه واسه عقد . اومده بود گفت گنجیشک دستمو ببین اینقدر

 درد میکنه ... گفتم حقته هرکه طاووس خواهد جوره هندوستان کشَد .گفت فاطمه

 واکسن کزاز زده جاش درد میکرد منم هِی فشارش میدادم .(کِرم داره این داداشیه ما )

 

 

پی نوشت 1: وقتی میاین برام نظر میذارین ؛ بازم سر بزنید شاید بهتون جواب داده باشم

 (تو همون قسمته نظرات)

 

پی نوشت 2: خواهر شوهر بودن اینقدره خوبه که نگو .بسی زیادی خوچحالیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 23:4  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام چطورین خوبین؟؟؟؟؟؟

 

ببخشید دیر اومدم بخدا وقت نمیکنم این روزا کلاسام از یه طرف دیروزم تولده یکی از

 

دوستام بود  رفته بودم سه شنبه هم رفتم خونه غزل اینا فیلمه عقدشو تبدیل کنم

 

 میخواست ببره قم  خانواده ی شوهرش ببینن سه شنبه شب همونجا خوابیدم ؛ چهارشنبه

 

 اومدم خونه (ساعت5 عصر).

 

حالا بریم سراغ اون خبری که گفتم اگه حدس زدین؟؟؟؟فقط یکی درست گفت

 

من بالاخره رسما خواهر شوهر شدم  جونمی جون

 

شاید واسه شما زیاد  مهم نباشه ولی واسه من خیلی جالب بود یه حسه مبهمی بود

 

این که توی هر چیزی ازم نظر میپرسیدن خیلی شیرین بود .

 

روز سه شنبه کلاس داشتم  ؛ داشتم بر میگشتم خونه توی خیابون  مامان اینا رو دیدم 

 

داشتن میرفتن خونه فاطمه اینا گفتم صبر کنید من برم خونه لباسامو عوض کنم و بیام

 

علی گفت نه دیر میشه ما گفتیم فلان ساعت اونجاییم  نمیخواد بری اگه میای با همینا بیا

 

وگرنه دیر میشه من که نمیام خونه(از بس این داداشه ما هوله) خلاصه ما مجبور شدیم

 

 با همون تریپ بریم خواستگاری .(مثلا خواهره داماد بودم و تنها خواهر شوهر )

 

خلاصه رفتیم و صحبت کردن و ..... بعدشم قرار بر این شد که چون تازه مادر جون چهلمِش تموم شده 

 

 ما تا عید صیغه شون کنیم(البته هیچ کس از فامیلا نمیدونه بجز عمو بزرگه که جیگره منه)

 

ایشاالله عید  یه جشن ِ مفصل و عالی براشون بگیریم که عقد بمونن تا

 

دوسال بعد ایشاالله (داداشی ما زود خر شد و ازدواج کرد کاشکی  همه ی پسرا زود

 

 اینجوری شَن )(البته بلا نسبته بعضیها ) تازشم فردا عیده علی رفته کلی واسش

 

 خرید کرده  قراره فردا براش ببریم . راستی عیدتون مبارک .Yah

 

 

 

پی نوشت 1: میگما این طرحه زمستانی ِ ایرانسل خیلی مزخرفه ها    اَه .... اَه ....

 

 ولی طرحه پاییزیش حرف نداشت ؛ دارم میمیرم از بس این چند روز اس ام اس بازی

 

نکردم ؛ من عجیب به اس ام اس معتادم ؛ طرحه زمستانی شرکت کردم فکر کردم

 

 مثله قبل ِ هر چی اس ام اس داشتم سند تو آل کردم یهو زدم دیدم از اعتبارم 500تومن مونده

 

 تا دوروز توی شُک بودم ...این دیگه چه جورشه اقا من اعتراض دارم

 

 

 

 

پی نوشت 2: من دلم کوه میخواد با یه عالمه برف بازی.

 

 یادش بخیر پارسال  دورانی داشتم واسه خودم ....

 

 

پی نوشت 3: من پارسالمو میخوام

 

 

 

 

 

 

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم

 

اونی که دلو دینمو برده خیلی وقته نکرده یادم

 

هم اتاقی ببین چگونه سیله اشکم شده روونه

 

درده جان سوزمو به جز تو بخدا هیشکی نمیدونه

 

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برو طبیبه دله بیمارمو بیار

 

بهش بگو عاشقش غریب ِ مُرده از رنجه انتظار

 

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم

 

اونی که دلو دینمو برده خیلی وقته نکرده یادم

 

 

 

 

بعد نوشت 1:

 

 

اصلا به کسی چه که من توی این وبلاگ چکار میکنم؟ اینقدر پا تو کفشه من نکنین ؛

 

 ببینم مگه جاتونو تنگ کردم؟ واقعا این مردم چقدر بیکارنا (البته بلا نسبت بعضیها )فقط

 

 میشینن ببینن کی چیکار میکنه تا بیان فضولی..... آقا جا یه کلام ختمه کلام من هر کاری

 

 میکنم به خودم ربط داره لازم نکرده تو فضولی کنی . آدمه زنده وکیل وصی فضول نمیخواد

 

زندگیه خودمه هر کاری هم دلم بخواد میکنم .فهمیدی یا تفهیمت کنم؟؟؟؟؟

 

 ( مخاطبم همون کسیه که اومده توی وبلاگم ز ِره زیادی زده ) .... آره این روزا خوشحالم

 

 اونقدر خوشحالم تا چشمه تو و امثاله تو دربیاد . عقده ای

 

 

بعد نوشت2:

 

ببخشید دوست جونای گلم ولی مجبور بودم این جوابو بدم به اونایی که چشم ندارن

 

 خوشحالیه دیگران رو ببینن  یا اونایی که کارشون شده سرک کشیدن تو زندگیه دیگران

 

 

بعد نوشت3:

 

راستی این آهنگه محسن یگانه رو گوش دادین؟ خیلی قشنگه مخصوصا با اون

 

 صدای قشنگ و لحنه خوندنش  وااااااااااااااااای خیلی نازه حتما گوش بدین .

 

 

آی خدا دلگیرم ازت ؛ ای زندگی سیرم ازت

 

آی زندگی میمیرمو  عمرمو میگیرم ازت

 

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنه

 

این نفسای بی هدف ؛زنده به گورم میکنه

 

چه لحظه های خوبیه ؛ثانیه های آخره

 

فرشته ی مردنه من ؛منو از اینجا میبره

 

آی خدا دلگیرم ازت ؛ ای زندگی سیرم ازت

 

آی زندگی میمیرمو ؛ عمرمو میگیرم ازت

 

چه اعترافه تلخیه ؛انگار رسیدم تَه ِ خــــــط

 

حرفه خلاصی از هوس ؛ آی دنیا بیزارم ازت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 0:18  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام چطوری؟خوبی؟خوشی در سلامته کامل به سر میبری؟هووووووووووووووو

 

منم خوفم ، یعنی ای خوفترم؛ وا چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟ تعجب نکن خودمم

 

 نمیدونم چرا دارم با دمم گردو میشکنم  راست میگم بخدا.... میدونی من اصولا همین

 

جوری ام ...بقوله مینا یه ربع عقبم .بیخیال ولی الان که دارم این پست رو مینویسم در

 

سلامت و صحت کامل عقلی ؛ روحی و جسمی ام.

 

وامــــــــا اون شب که گفتم میخوام با داداشی برم خرید ؛ نامرد منو قال گذاشت و رفت خونه

 

زن عموم (چون فاطمه همون زن داداشه آینده اونجا بود)خلاصه ما موندیمو یه لیسته خرید

 

 که همین جوری موند منم گیر دادم به مامان که یالا پاشو با هم بریم

 

 (آخه 8شب بود ) رفتیم و خرید کردم و برگشتیم .

 

بعدشم برای عقده غزل ؛ داداشا با هم رفتن منو مامان با هم ، همه رفتن آرایشگاه ولی من و

 

دوتا زندایی های غزل موندیم خونه قراره محضرشون ساعت 1 بود ،من محضرم نرفتم . موندم خونه

 

 بعد از ناهار رفتم توی اتاق ِ غزل و مینا وسایلمو ریختم بیرون و شروع کردم (بقول ِ داماده

 

 خاله ام شروع کردم بتونه کاری و صافکاری؛ این داماده خاله ام آقا مرتضی خیلی باحال و

 

شوخه وقتی میخوایم بریم بیرون به منو سمیه زنش میگه بدوئید صافکاری هر وقت حاضر شدین

 

 بگین منم برم لباس عوض کنم ؛خودش میدونه کارمون طول میکشه )  چی داشتم

 

میگفتم؟اووووووووووووووم اهان ؛آره دیگه آرایشمو کردم و موهامم درست کردم و

 

 لباسمم عوض کردم که زندایی غزل اومد گفت چه خوشگل شدی منم درست کن ؛(یکی

 

 نیست بگه بابا مگه من آرایشگرم؟؟؟؟ خلاصه اونم آرایشش کردیم و موهاشو

 

سشوآر کشیدم اون یکی زنداییش اومد ؛ خوشبختانه اون خودش کاراشو کرد ؛ بعدش همه

 

 از محضر اومدن  خونه (غزل رفته بود آرایشگاه ،رفتن ارایشگاه دنبالش از اون طرف رفته بودن

 

 محضر ) هر کس از در اومد داخل تا منو دید گفت کِی رفتی آرایشگاه  (آخه همه میدونستن

 

 من نمیخوام برم آرایشگاه)گفتم نرفتم  مینا گفت غلط کردی دروغ نگو ؛گفتم بخدا نرفتم ؛

 

هر کسم منو دید گفت از همه خوشگلتر شدمخود شیفتگی رو دارین؟ (خداییش اونایی

 

 که رفته بودن آرایشگاه هیچ کدوم خوشگل نشده بودن چون همه با هم رفته بودن یه جا

 

،فقط لیلا خوشگل شده بود همینه وقتی7نفر برن یه آرایشگاه ...دیگه تازه چی؟همون آرایشگاه

 

که غزل رفته بود؛ توی3ساعت7 نفر رو درست کنه همین میشه . ) بعدشم رقص و بزن و

 

 بکوب و .... وای نمیدونید که چه زنداداشه رقاصی گیرم اومده  همه رقصی بلده گفتم فاطمه

 

 باید به منم یاد بدیا ، منو فاطمه همش با هم بودیم علی هم به همین بهونه میومد

 

 می نشست بغلمون و هِی میخندیدیم  همه هم ما رو نگاه میکردن خلاصه تنها کسی که

 

 نفهمید میخوایم فاطمه رو بگیریم واسه علی خواجه حافظِ شیرازی بود خبرش تا قم هم

 

 رفته .(ما قمی نیستیما ولی مامانِ غزل قمیه ؛ حمید هم قمی ِ ) آره داش.....

 

آخره شبم عکسPhotographer و .... ولی یه چیز میگم  خداییش از غزل خیلی بدم اومده

 

 خیلی خودشو میگیره دیشب دیگه تحمل نکردم بهش پروندم ؛ داشتن عکس مینداختن

 

 من نه عکس انداختم نه توی فیلمش هستم ؛ رفتیم توی اتاق خوابِ پسر عموهام

 

مادر شوهره غزلم بود زن عمومم بود با فاطمه و من و علی و پسر عموم و زندایی ِ غزل ؛زن

 

 عموم به علی گفت ایشاالله تو هم از این کارا بکنی علی هم نه گذاشت و نه برداشت  گفت

 

غزل حق نداره وقتی میخوایم عکس بندازیم وایسه فقط نی نی (علی به مینا میگه نی نی)

 

بیاد .زن عموم گفت چرا؟ منم گفتم چون باید با هر کس عینه خودش رفتار کرد غزل خودشو

 

 حسابی گم کرده ؛ زن عموم گفت زشته جلو مادر شوهرش منم گفتم زشتی نداره

 

 مگه دروغ میگم؟

 

خوب غیبت بسه

 

 

راستی 1جلسه با مربی ِ ریحانه کلاس گرفته بودم امروز صبح با مامان رفتیم  وااااااااااااای

 

خیلی عالی آموزش میده خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ؛ واسه همین رفتم 1جلسه اضافه گرفتم

 

 آخه 4شنبه امتحانِ شهر دارم واسه همین کلاسمو واسه 3شنبه گرفتم .یعنی روزه قبل از آزمون .

 

ریحانه گفت میدونم کلاتون میره تو هم ؛امروز دوبار خاموش کردم یهو گفت یه بار دیگه

 

خاموش کنی کلامون میره تو هَما .

 

خداییش خیلی باحاله حدودا 50 سالو داره ؛ آموزشش که دیگه حرف نداره (بهترین مربیه

 

 آموزشگاس )..منم عشقه سرعتم اینم میگه زیاد تند نرو هِی میگفت یواش اینقدر تند نرو

 

 منم قیافه ام دیدنی بود .

 

دیــــگــــــــه؟؟؟؟؟؟

 

پی نوشت 1: مریم بانو اینم از عقد کنونه غزل ولی به من اصلا خوش نگذشت

 

 هیچ شوق و ذوقی واسش نداشتم

 

 

 

پی نوشت 2 : آهان یادم رفت بگم در مورده بهروز دارم به نتایجه مثبتی میرسم ؛دیگه

 

 نمیخوام  قربانی باشم میخوام خیلی منطقی و جدی بهش فکر کنم .

 

 

 

پی نوشت 3: میخوام زندگی کنم ؛ چون حق ِ زندگی کردن رو دارم .چرا زندگی نکنم ؟وقتی

 

 میبینم واسه خیلی ها مهمم و دوسم دارن؟؟؟؟

 

      واقعا چرا؟ تو هم که دوسم نداری به دَرَ ک

 

 در مقابل اوونایی که دوسم دارن گُمی.

 

 

 

پی نوشت 4: هر روز با خودم کلنجار می روم ؛ می خواهم قوی باشم ؛نمی خواهم گریه کنم

اما هر از گاهی ؛که دلم خیییلی برایت تنگ می شود ؛وقتی به حرف هایم گوش نمی کنی

اشک هایم یواشکی ؛ از چشمانم می لغزند ؛ همیشه می لغزند

شاید

روزی

گوش کنی

به حرف هایم

۰۰۰۰۰

آن روز بیشتر دوستت خواهم داشت

 

 

پی نوشت 5: بعد نوشت دارم احتمالا

 

 

 

شعـــــــــــــر :

 

 

یه ترانه ی خوکشل که من خیلی دوسش دارم البته خواننده ش رامین پرستشه :

 

 

 

یارو غمخواری ندارم دل شکستمو شکسته

 

دیگه هیچ عشقی ندارم دله من بی تو شکسته

 

اسمون تیره و تاره ابره اسمون میباره

 

دیگه من تنهای تنهام اسمونه بی ستاره

 

همشون رفتن و رفتن دنباله یه عشقه تازه

 

فکر نکردن که یه عاشق دوباره در انتظاره

 

بخدا تنهایی سخته کسی دردمو ندونه

 

آره دنیا واسه ی من دیگه هیچ رنگی نداره

 

 

دنیای به این قشنگی دیگه زیبایی نداره

 

هر کی که یه عشقی داره اسمونش از ستاره

 

یارمممممممممم

 

یاررررررررررررررم

 

یــــــــــــــــــارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 22:16  توسط مــــــــــریــــــــــم  |