خدایا...
چرا باید گاهی وقتها دنیا اونقدر واسه ات کوچیک بشه که حس کنی توش داری خفه می شی
ونمی تونی نفس بکشی؟نمی دونم چرا اینها رواینجا می نویسم.ولی مهم نیست دیگه
هیچی مهم نیست وقتی دلت گرفته باشه و نتونی بگی واسه چی دیگه مهم نیست کجا بگی
و چه جوری بگی و یا یه کی بگی
. ولی خدایا به خودت می گم خودت می دونی که تو دلم
الان چه خبره و چه حالی دارم و واسه چیه
. چرا باید این طوری باشه چرا اونقدر توی
این دنیای قشنگت بایدتظاهرباشه ؟؟؟؟
بریدم
میفهمی یعنی چی؟؟
؟؟؟؟ یعنی کات یعنی تمومش کن .
.... یه هوای تازه میخوام دارم خفه میشم
نفس
کم آوردم نفس میخوام ای خدااااااااااااااااا چرا نمیشنوی
؟دارم با گریه صدا میکنم
دارم داد میزنم میشنوی یا گوشاتوگرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا شکرگزارت بودم
این زندگیم
بود میخوام کفر بگم شاید خودتو نشونم بدی کوشی؟کجایی؟ چرا خودتو نشون نمیدی؟
تا کی صدات کنم؟؟؟؟؟چیه باهام قهری؟؟؟ مگه خدا هم با بنده اش قهر میکنه ؟؟؟؟؟؟ اصلا
میدونی چیه ؟ ازت میخوام باید بهم بدی
حق گرفتنیه نه دادنی من حقمو میخوام
ازت بگیرم ....حق من از زندگی این نبود
کم گذاشتی واسم میفهمی؟؟؟؟
کم گذاشتی
دلگیرم ازت ؛
آی خدا دلگیرم ازت ؛ آی زندگی سیرم ازت ؛
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت .....
این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنه ؛
این نفسای بی هدف زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه ، ثانیه های آخره
فرشته ی مردنه من منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت ؛ آی زندگی سیرم ازت ؛
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت .....
چه اعتراف ِ تلخیه ؛ انگار رسیدم تَهِ خط
وقت ِ خلاصی از هوس آی دنیا بیزارم ازت
امروز یکی از بدترین روزام بود
یعنی از همون دیروز
؛ خیره سرم تولدم بود ای کاش به
دنیا نیومده بودم پارسال بهترین تولده عمرمو گرفتم ُ امسال بدترین
ای کاش همه چیز
تموم شه ؛ کاش فقط یه خواب باشه ؛ یه کابوووووس
میخوام بیدارشَم یکی منو بیدار کنه
؛ یکی دنیا نگه داره جای من اینجا نیست ؛
از دیشب حالم خوب نه خوب خوابیدم نه غذا خوردم نه مث ِ آدم زندگی کردم ؛ انگار تو کمام ...
هیچی از اطرافم نمیفهمم .... فقط میدونم چشام دیگه اشک نداره
بدنم نا نداره 
خیلی حالم خوب بود بهروزم بعد از دو سه هفته باز شروع کرده تماس گرفتن
منم
جواب نمیدم بهش .....
امروز دیدم یه شماره ناشناس باهام تماس گرفت وقتی گفتم الووووووو ... قطع کرد شماره
برام اشنا بود ولی نمیدونستم مالِ کیه .... دوباره زنگید بازم هیچی نگفت گفتم کاری
دارین ؟؟؟؟؟؟ گفت سلام گفتم سلام ؛ کاری داشتین تماس گرفتین؟؟؟؟؟ (اصلا تو حاله خودم
نبودم نمیفهمیدم چی میگم ) گفت نه حالت خوبه؟ گفتم شما؟ گفت نشناختی؟؟؟؟؟؟
گفتم نه گفت اگه نشناسی واقعا خیلی باهوشی ...... 
همون موقع بود که صداش تو گوشم پیچید یهو انگار برق بهم وصل کردن
مهدی بود
بعد از 7ماه دوباره باهام تماس گرفته بود
من خودم داغون بودم کاره اینم باعث
عصبانیتم شد
... گفتم واسه چی زنگ زدی
؟ گفت همین جوری گفتم غلط کردی
دیگه نزن شمارمو پاک کن
؛ بعدشم قطع کردم ....
از دسترس خارج کردم ...
پی نوشت 1: شماره ی من دست همه هست ؛ یه مدت هم مزاحم زیاد داشتم
که از طرفه مهدی بود ؛ به احتماله زیاد خطمو عوض کنم ؛ اونایی که شمارمو دارن اگه
عوض کردم بهشون خبر میدم ...
پی نوشت 2: برام دعا کنید ؛ صبر میخوام
پی نوشت 3: پدر یکی از دوستانم فوت کرده ؛ ممنون میشم اگه یه فاتحه براش بخونید
(شیمیایی بود شهید شد ) ؛ خدا رحمتش کنه .
پی نوشت 4 : دلم نمیخواد در مورده این پست توضیحی بدم ازم سوال نکنید 
هی نگید عاشق شدی عاشق شدی نخیرم قضیه عشقو عاشقی نیست 
پی نوشت 5 : ای جـــان دلم برات تنگ شده ؛ آره ایندفعه با خوده خودتم ؛
دلم تنگیده برات .بیمعرفت کجایی؟ که خیلی تنهام 
+
نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 21:44  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوفین؟
ما هم خوبیم ....
چرا میگم ما ؟ منظورم منو علی و فافاس (خب مگه چیه؟ چرا
اینجوری نگاه میکنی ما شدیم 3 تفنگدار ) .....
وای بچه ها قضیه ی فافا و علی لــــــو رفت
؛ 22 بهمن که تعطیل بود شب ِ قبلش
علی (21 بهمن) علی رفت خونه فافا اینا همون جا هم خوابید ؛ فرداش(همون22 بهمن)
بعد از ظهر علی خوابیده بوده فافا هم داشته آرایش میکرده
که یهــــــــو نرگس
(خواهره بزرگه ی فافا که شوهر کرده )(میدونید که فافا یه خواهر داره که از پدر با فافا یکیه
ولی از مادر جدا
.... نرگس میشه دختر خاله غزل و مینا (فهمیدین؟) ؛ نرگسم
نمیدونست اینا صیغه ان
) ..... علی راحت خوابیده بوده که نرگس بی خبر میاد اونجا
تا اینا به خودشون بجنبن مثله اینکه نرگس علی رو میبینه
ولی بازم علی میپره تو
کمد دیواری
(وای خنده دار بوده اون لحظه علی منگه خواب پاشده رفته توی کمد که مثلا
نرگس نبینه برعکسم دیدَش
....) نرگسم رفته بوده به خاله اش(مامان ِ غزل ومینا ؛
زن عموی ما )همه چیزو گفته ما هم مخصوصا نمیخواستیم فعلا اونا بفهمن
اینم رفت
مستقیم گذاشت کف ِ دسته خاله اش
. حالا زن عموم هم زنگ زد و وایساد با ما
دعوا کردن که چرا نگفتین و .......... طلبکار بود حسابی منم هِی منکر شدم
دیدم نه
بابا همه چیزو میدونه منم پررو برگشتم بهش گفتم خُب حالا که چــــــــــــی؟؟؟؟؟
گفت هیچی
..... گفتم پس تمومش کن
... خب کردیم نگفتیم
حالا
میگفتیم میخواستین چیکار کنید
؟ اگه هم میدونستین حق دخالت نداشتین
، دید
اینجوریه گفت باشه و قطع کرد
...(آخه علی فافا رو خونه زن عموم اینا دیده بود اینا
توقع داشتن که اینارو بندازیم جلو و همه کاره اونا باشن ؛ ما هم نمیخوایم اونا دخالت کنن )
خلاصه که اینا لو رفتن
.... بعدشم رفتم بیرون .... اون کفشه یادتونه که خریده بودم؟
موقع خرید فروشنده اش میگفت 6ماه ضمانت داره چون کاره خودمونه و ...... دوماهه که
من خریدمش دیدم کفِ زیرش نصف شد همون شب با علی و فافا و دوست ِ علی همون
که باهاش رفتیم بیرون رفتیم سراغه یارو کفشارو ازم گرفت قرار شده شنبه برم ازش یه
نو بگیرم
..... بعدشم رفتیم گشتیم و فافا رو رسوندیم و برگشتیم خونه این دوست علی
خیلی باحال ِ هم سنه منه
.... تازگیها زیاد باهاش میریم بیرون
آخرشم مخمو میزنه


....بعدشم سه شنبه رفتم واسه والنتاین کادو خریدم
و چهارشنبه هم
علی بعد از ظهر رفت دنباله فافا و آوردش اینجا شب خیلی خندیدیم ؛ مخصوصا که منو فافا
میخواستیم بخوابیم توی اتاق من مامان یه رختخواب 1 نفره انداخت پایین تخت ؛ من یا
فافا اونجا بخوابیم علی اومد رفت زیره پتو حرف میزدیم دیدم علی هِی بیشتر میره زیره
پتو ؛ بهش گفتم اینجا نخوابیا برو سره جات
گفت نه هوا شناسی اعلام کرده اینجا
هواش بهتره
...(کدوم هوا شناسی من نمیدونم
) نرفت که نرفت مجبور شدیم
جاشونو دونفره کنیم ؛ علی هم خوابید اونجاولی منو فافا اومدیم اینترنت ؛ رفتیم یاهو با یکی
از این بچه های خوب که میومد وبلاگم چت کردیم کلی هم خندیدیم
دختره خوبیه
خوشم میاد ازش عکسه فاطمه و علی هم دید اونم معتقده که عروس دوماد فنچ هستن)
بعدشم با فافا اومدیم دراز کشیدیم و اینقدر حرف زدیم و خندیدم علی هم بیدار شد و هِی
فافا رو اذیت کرد
تازه صبحشم میخواست بره سره کار ؛ صبح با زور بیدار شده بود
و رفته بود خوبیش این بود که 5شنبه بود و زودتر از روزای دیگه اومد خونه ما حاضر شدیم
و علی به دوستشم گفت اونم اومد 4تایی رفتیم بیرون
واسه منم یه عروسک
خریده بود
راستی گواهینامه ام 3روز پیش اومد دمه در خونه 23 بهمن بود
منم به مناسبت گرفتن گواهینامه و هم والنتاین بقیه رو دعوت کردم
به هر چی
دلشون میخواد کلی هم خندیدیم سره انتخاب علی و دوستش سره منو دعواشون شد
(مسخره بازی
) یهو آقاهه اومد گفت چی شد
؟انتخاب کردین ؟ من گفتم هنوز
به تفاهم نرسیدیم
بعدش خندیدیم علی و فافا میلک شیک شکلاتی سفارش دادن
منو دوست علی کافه گلاســــــــه
... دوستش برامون از خاطرات ِ دوران تحصیلش
میگفت
و منو فافا مرده بودیم از خنده
... آخه همون دیروز عصر
قبل از کافی شاپ رفتن علی باز اومد سراغه منو فافا
1دقیقه میرفت سراغه فافا اونو
اذیت میکرد بعدش میگفت حالا نوبته گنجیشکه
میومد سراغه من منو انداخت اومد
بشینه روم من هولش دادم پاش بیش از حد باز شد شلوارش جر خورد
(خِشتَکِش)
حالا ما مرده بودیم از خنده
توی کافی شاپ من یادم افتاد گفتم علی اذیت نکن
وگرنه آبروتو میبرما
دوستش گیرداد که قضیه چیه منم بهش گفتم قضیه چیه مرده بود
از خنده
گفت حالا این که خوبه یه خاطره هم من دارم اینجوری تعریف کرد :
گفت مدرسه که میرفتن ایراد میگرفتن اون موقع که شلوار لی بپوشن فقط پارچه ای
میپوشیدن ؛ مسجد چسبیده بوده به مدرسشون واسه همین واسه نماز ظهر میبردنشون
مسجد میگفت رفتیم رکوع بعدشم سجده اول سجده دوم که خواستم برم یهو شلوارم از
پشت از زیره کمربند تا وسطه شلوارم جر خورد
میگفت دیدم ضایه س
تا همه
سجده بودن پاشودم فشنگی فلنگ رو بستم
(حساب کن این چقدر فرز بوده که
تونسته توی 2-3 ثانیه از صف بیاد بیرون تازشم چی
؟ردیف دوم بوده توی صف بعدشم
اومده رفته دفتره مدرسه) خداییش خیلی با مزه تعریف میکرد من اشکام داشت میومد ...
از بس خندیدم همه فقط میزه ما رو نگاه میکردن
... نشسته بود داشت میشمرد چند
نفر اونجان بعدش گفت رو هم 18 نفریم فکر کنم همه توی یه ماشین گ ش ت ارش اد جا
میشیم
الان میان همه رو جمع میکنن میبرن
. دیگه ساعت8:30 از اونجا
اومدیم بیرون رفتیم بگردیم که زنگ زد داداشش (همسنه علی ِ) اونم اومد 5تایی رفتیم
وای داداشش یه گیتاری میزنه که آدم کف میکنه
منم میخوام م م م م م م م 
خیلی دوست دارم گیتار یاد بگیرم
...دیگه اومدیم خونه ساعت10 بود تازشم شام که
خوردیم رفتیم 3تایی خونه عمورضا 11اونجا بودیم تا 12:15 بعدشم پیاده اومدیم خونه تا
صبح هم نخوابیدیم الان من دارم اینارو مینویسم ساعت 4:10 س و علی و فافا خوابن اینجا
آخه علی نه خودش خوابید تا گذاشت تا صبح فافا بخوابه باز من چند ساعتی خوابیدم
بذار الان میرم یه نخ میارم میرم سراغشون نامردا
چه تخت خوابیدن
....
فقط نذاشتن من درست و حسابی بخوابم منم خوابم میاد ماماااااااااااان .
تازشم فردا تولدمه 



تولدم مبارک 



حالا که تولدمه میخوام از خصوصیاته اخلاقی ِ خودم بگم که بیشتر بشنا سیدم
نه که خیلی معروفم 
مریم متولد 27بهمن 64 .فرزند اول خانواده از بین ِ فصلا عاشق بهارم
مخصوصا اردیبهشت ماه و پاییز مخصوصا دو ماه اول(مهر و آبان )
......
عاشق برگریزون و نم نم بارونشم ؛ از گل مریم و رز و نرگس خوشم میاد چون علاوه بر
زیبایی عطر دل انگیزی هم دارن . از بین ِ درختا از بید مجنون خوشم وقتی ظاهر اشفته ش
رو میبینم دگرگون میشم مخصوصا وقتی باد بیاد و برگاش تکون بخوره .
از بین ِ رنگا از صورتی و زرد و مشکی خوشم میاد .
از بین ِ حیوانات : سگ (وفاداریش)و اسب (نجابتش)و آهو (چشای خوشگلش
و هیکل ِ نحیفش)
از هوای بارونی و ابری خوشم میاد مخصوصا که یه بادی هم ( بادی که آروم بوزه نه اینکه
طوفان باشه) بیاد .
از فسنجون و انواع کباب و فست فوت خوشم میاد با ماهی (مخصوصا تن ماهی)
دوست دارم ماشینم پژو206یا BMW باشه .
ایران رو با همه ی خوبی ها و بدیهاش دوست دارم با تمامه نقطه ضعفاش و کمبوداش
با هیچ جا عوضش نمیکنم حتی یه وجب ش .
عاشق ِ آرامش ِ شبم واسه همین بیشتره شبا بیدارم
نقطه صعف ِ خاصی ندارم ولی از دروغ بیزارم تازشم اگه عصبانی بشم هیچ کس و هیچ
چیز برام مهم نیست چشامو میبندمو دهنمو باز میکنم
....(البته بستگی به شدت
ِ عصبانییتم داره)
بهترین و بدترین روز زندگیم : بدترین زیاد داشتم ولی آخریش فوت مادر بزرگم بود
بهترینش همین بهمن ماه بود 10 بهمن . و گرفتن گواهینامه ام
اینم یه شعر که شاعر معاصرمون شایا تجلی در مورده دختره متولد بهمن سروده :

گل ِ همیشه عاشق
دختره ماه ِ بهمن
چی به سرم آوردی؟
ببین چه کردی با من
من اهلِ عشق نبودم
دل به کسی نبستم
چه کردی با دل ِ من ؟
که حالا عاشق هستم
تو از کدوم حوالی ؛ به سمت ِ من پریدی ؟
من که کسی نبودم ؛ آخه تو من چی دیدی؟
عشق بدون ِ اما ؛ عشق ِ بدون ی تردید
سایبونه چشاته ؛ دستای گرم ِ خورشید
تو که پرنده بودی تو آسمون ِ آبی
بگو چی شد که میخوای رو دست ِ من بخوابی؟
من باورم نمیشه دختره ماه ِ بهمن
یه آشیونه از عشق ؛ بخوای بسازی با من
من باورم نمیشه ؛ اندازه ی تو باشم
یه معجزه س اگه من ؛ تو چشم ِ تو صدا شـــــــــــــم
+
نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 23:25  توسط مــــــــــریــــــــــم
|













والنتاين يا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوريه برابر با 25 بهمن
جشن گرفته ميشود.
* سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد:
شكل يك قلب ساده و يا تير خورده
: از آنجـايـي كـه قـلب مركز
احساسات عميق،اصيل و پر شور است.
.قلب تير خورده آسيب پذيري عشق را نشان ميدهد.
هنگامي كه شما از سوي معشوق خود طردميشود.
قلب تير خورده نشانه پيوند و اتحاد زن و مرد نيز ميباشد.

كيوپيد(CUPID): كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه وبالدار ترسيم ميگردد.
اين كودك شيطان با لبخندي موذيانه تـيـر و كمان نيز با خود حمل ميكند.
چنانچه يكي از تيرهاي اين كودك
به قلب فردي اصابت كند وي فورا عاشق ميشود
.كـيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايي در افسانه هاي روم
باستان مي بـاشد.
نيز ناميده ميگرددمعني لغوي آن "آرزو " است. كوپيد برخي اوقات آمور(AMOR).
همتاي كوپيد در افسانه هاي يوناني اروس ((EROS نام دارد.
3- كبوتر،قمري و مرغ عشق: اين پرندگان نماد وفاداري، پاكي و معصوميت هستند.
4- گل رز
: گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق وگذشت.
5- تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـكـيـل ميـداده است.
در زمــانهاي ديرين رسم برآن بوده كه هرگاه دسـتـمال خـانمـي به زميــن مي افتاد
مردي كه متوجه آن ميشده بلافاصله آن را از زمين برداشته و به زن ميداد.
گره هاي عشق: از يك سري حلقه هاي در هم تنيده و بافته شـده تشكـيـل يـــافته اند
اين حلقه ها آغاز و پاياني ندارند و نماد عشق جاوداني و پايدار است.
علامت"X":اين علامت به معني بوسه در كارت هاي تبريك و نامه هاي روز ولنتاين است.
روبان قرمز: اين رسم به زمانهاي قديم بازميگردد كه شواليه هاهنـگـاميكه عـازم جنـگ بودند
نوار يا روسري از معشوقه خود دريافت كرده و آن را به يادگار با خود ميبردند.
* ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه۸۵
درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود

* ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود
كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند.
* هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين،
عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك.
* براي جشن گرفتن اين روز به يك كافي شاپ و يا براي صرف شام
به يك رستوران دنج برويد.
* رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي
است.
* در خصوص تاريخچه و مبداء ولنتاين اختلاف نظر وجود داشته تا جايي كه
ولنتاين با افسانه در آميخته
است.




+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 2:1  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام من باز اومدم
؛ این چند روز خدایی سرم شلوغ بوده خفن والبته خیلی هم خوش
گذشته چرا؟؟؟؟؟؟؟ میگم براتون ؛ عجله نکنین . روزه تولده فاطمه جونی تا عصر منتظره
داداشی موندیم تا از سره کار بیاد وقتی اومد دیدم واسه خانمی یه شلوار لی گرفته منم
واسش یه عطره زنونه گرفتمو مامانمم براش یه بلوزه صورتی گرفت که جلوش سنگ دوزی داشت
.... تا علی رفت یه دوش گرفت و اومد و حاضر شد ساعت شد 7:30 بعدشم فشنگی رفتیم
خونه فاطمه اینا وقتی رسیدیم توی راه پله بازم منو داداشی با هم درگیر شدیم 

حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟ د سره اینکه دستمو کشیدم رو سرش اونم روی موهاش حساسه .مخصوصا که
کلی باهاش ور رفته بود تا با ژل تونسته بود درستش کنه
اونم نامردی نکرد و یه گاز ازم
گرفت
(مثلا سطحی و ا زروی مانتو و چادر
) منم خداییش دردم گرفت مخصوصا که
تازگیها بدنمم ضعیف شده دیگه هیچی
. اعصابم سگی شد و اخمو شدم رفتیم بالا و
با فاطمه روبوسی کردمو تولدش رو تبریک گفتم و یه گوشه کز کردم و پشتمو کردم به
داداشی
(خداییش اولش کِرم از من بود
)...... بعدش دید ناراحتم هِِی به یه
بهانه ای دلقک بازی در آورد که منو بخندونه منم وقتی عصبی شم هیچی نمیتونه بخندونم
بدتر جدی میشدم و محلش نمیدادم
تا اینکه اومد بغلم کردو بوسم کرد 
گفت ببخشید خب تقصیره خودت بود میدونی که من رو سرو صورتم حساسم دست نزن بهم
. این گذشت تا اینکه بعد از شام با فاطمه رفتیم تا لباس عوض کنه
(جشن تولد نگرفته
بود فقط خانواده ی خودش بودن و ما و دوتا از دوستاش ؛ خودمونی بود ) لباسش خیلی باحال
بود
یه لباسه عروسی بود ماله 30 ساله پیش
که ماله دوسته مامانش بود
رفتیم موهای فاطمه رو درست کردم و تورشو گذاشتم رو سرش و لباسشو پوشید و حاضر
شد (لباسش خیلی باحال بود به فافا هم میومد
؛ کلی خندیدیم علی هِی دلش آب
میشد بیاد ببینه
ما نمیذاشتیم آخرش که صداش کردیم تا اومد تو اتاق یهو این جوری شد
و بعدشم مثلا غش کرده
خودشو انداخت رو زمین زد پرده اتاقشونو کند
پرده افتاد
روش
. حالا همه فقط میخندیم بهِش خودش مرده بود از خنده . پرده رو درست کرد و منم رفتم
دوربین رو برداشتم و فیلمبرداری کردم فیلمشون فقط شده کِر کِرِ خنده
.... علی هِی
دلقک بازی در میاورد فاطمه همش میخندید مامانه فاطمه هم گفت عروس همش نیشش بازه
و هِره میکنه
.... اون شب خیلی خوش گذشت اینم عکسه کیکش ساعت12
میخواستیم برگردیم که علی گفت فاطمه رو هم ببریم
خلاصه فا فا رو هم با خودمون
آوردیم اومدیم خونه ساعت 1 بود اومدیم با علی و فافا توی اتاقه من و یه کم گفتیم و
خندیدیم و بعدشم یه تیپا زدیم و علی رو دَک کردیم
و با فافا خیلی حرف
زدیم تا اینکه خوابمون برد
..... فرداشم منو فافا حاضر شدیم پیچوندیم رفتیم بیرون
خیلی بهمون خوش گذشت الکی گفتیم میریم پاساژ دره خونه عمه
. بعدشم اومدیم خونه
بعد از شام علی و فافا رفتن خونه عمو من نرفتم ؛ من رفتم حموم و اومدم خوابیدم رو تخت
بغل ِ شوفاژ دیدم اومدن علی گفت من میخوام بخوابم اینجا
گفتم شرمنده من حموم بودم
(سرما هم که خوردم) از جام جُم نمیخورم
گفت تو بخواب پیشه فافا من بخوابم بالا گفتم
نخیرم اگه میخوای بخواب پیشه فافا
من جام خوبه
خلاصه مامان جاشونو انداخت تو
همون اتاقه من (در نتیجه 3تایی خوابیدیم توی یه اتاق
)فافا خیلی قلقلکیه علی هم
نقطه ضعفشو گیر آورده تا دراز کشید شروع کرد فافا رو قلقلک دادن حالا اونم هِی میخنده
و خودشو جَم میکنه و میگه علی تورو خدا نکن
؛ مامانم اومد گفت چیکارش میکنی؟
خداییش خیلی خنده دار بود صحنه اش همه داشتیم میخندیدیم بهشون (حالا علی واسه
چی قلقلکش میداد؟ واسه تلافی اینکه رفته بوده خونه فافا اینا صبح که فافا بیدارش میکنه
بره سره کار بیدار نمیشده فافا هم برداشته یه پر از گلِ سرش آورده هِی کرده تو بینی ِ علی
....علی هم میخواست تلافی کنه
) تا ساعت 3بیدار بودیم مثلا علی میخواست
ساعت7:30 بره سره کار. بعد از ظهرش که علی از سره کار اومد یه چرت خوابید و من حاضر
شدم رفتم بیرون و علی و فافا رفتن خونه فاطمه اینا .
امروز جمعه بود و یکی از اون روزای خوب واسه من
؛ از خواب که بیدار شدم علی رو
دیدم گفتم جوجو نرفتی اونجا؟( پیشه فافا) گفت نه عصر میرم ...... گفتم بیا کارت دارم ؛ رفتیم
تو اتاقم و درو قفل کردم گفتم میخوام در مورده بهروز باهات حرف بزنم گفت چی شده
؟ گفتم
که موضوع از چه قراره وقتی باهاش حرف زدم گفت اون به درده تو نمیخوره
(من 7 روز
پیش بهروزو رد کردم ولی علی نمیدونست
) گفتم اتفاقا خودم به این نتیجه رسیده بودم
واسه همین یه هفته ای میشه ردش کردم گفت کاره خوبی کردی
. اون اصلا به تو نمیخورد .
گفتم علی میری فافا رو بیاری اینجا عصر با هم بریم بیرون
؟ گفت باشه رفت و فافا رو آورد
ساعت 5 رفتیم بیرون البته دوست ِ علی هم بود
اولش رفتیم پارک توی شریعتی بعدشم
گفتیم بریم امامزاده صالح جاتون خالی رفتیم خیلی هم خوش گذشت کلی خندیدیم
بعدشم رفتیم پیتزا زدیم تو رگ
و بعدشم فافا رو رسوندیم خونشون وقتی منو علی اومدیم
خونه ساعت 10 بود ولی کلا روزه خوبی بود
خدارو شکر هیچ وقت اینقدر نخندیده بودم
.علی باز wc داشت
و منو فافا مرده بودیم از خنده
.طنزی بود واسه خودش ....اونجا یه
ماشین ِ گ ش ت ا رش ا د * بود
که من تا دیدم پریدم پشت ِ علی گفتم وای گرفتنمون
.علی گفت غلط میکنن واسه چی میترسی
؟ منو فافا که صیغه نامه داریم شما هم که
چادر سرتون چرا بگیرنمون
؟ گفتم واسه آرایشامون .... گفت غلط کردن میزنم لِهِشون
میکنم .... 
(چون منو قبلا گرفتن واسه مانتوم که ا لبته کوتاهم نبود تا زانوم بود
دیگه چشمم ترسیده
) منم خیلی ریلکس دسته فافا رو گرفتمو از جلوشون رد شدم
دقیقا هم توی چشای یکیشون زل زدم
که ببینم میخواد چیکار کنه ولی هیچی نگفتن
.... و رد شدیم . 
پی نوشت 1: بچه ها فافا یه کتاب داشت که دو جلده، خیلی جالب و خوبه واسه زن و شوهرا
(مخصوصا اونایی که خدای نکرده توی زندگی ِمشترکشون مشکل دارن) و کلا نامزدا چیزای
جالبی داره داده منم بخونم منم دیدم خوبه گفتم بهتون معرفی کنم ....بنام ِ بهشت خانواده
یاد بود1: این یه یادگاریه , از طرفه یکی از دوستام که امشب یهو هواشو کردم ؛ شاید بیاد
اینجا رو بخونه میخوام بدونه فراموشش نکردم 
یاد بود 2:اینم یادگاریه mac هنوزم وقتی میبینمش بیادت میافتم جوجو
.....
از عطرش استفاده نمیکنم چون نمیخوام تموم شه .
پی نوشت 2: نمیدونم چی شد که این یاد بودا رو دوست داشتم بذارم اینجا ولی خب یه
حس باعث شد .......... بیخیال .
+
نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:24  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام
خوبین ؟ ممنونم از دوستای گلم که اومدن و تبریک گفتن
بعدا میام آپ میکنم دیروز و امروزم عالی گذشت
.jpg)
میمیرم برات نمیدونستی نازه من ؛
میمیرم واسه اون دوتا چشم ِ سیاه
میمرم واسه اون زنگ ِ صدات ؛
میمیرم واسه اون نازه نگات
تو شدی همه ی زندگیم ؛
تو شدی همه دلبستگیم ؛
تو شدی بهاره امید و دلدادگی
تو شدی تمامه عمره من ؛
تو شدی کبوتره عشقه من ؛
اومدی آخر نشستی رو بومه من
تو بیا بشین کناره من ؛
سر بذار روی شونه ی من ؛
میخوام برات قصه بگم قصه ی عشق
قصه ی دلدادگی ِمن ؛
قصه ی مستی ِ چشم ِتو ؛
قصه ی عاشقی ِ منو تو ای گل ِ من
ای تو قبله ی وجوده من ؛
ای تو امیره قلبه من ؛
میخوام بگم عاشقتم ای گل ِ من
ای تو آتشکده ی قلب ِ من ؛
ای همه ی عشق ِتو وجوده من ؛
تو شدی خدای من خدای من
بودنه تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه ؛
میمیرم بی تو اگه با من نباشی
اگه با من تو نباشی شب ِ من سحر نمیشه ؛
شب میمونه با من تا همیشه
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 23:26  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

































سلام خوبین؟؟؟
اگه گفتین امروز چه خبره؟؟؟؟؟
امروز تولده فاطمه جونیمه 

این آدرسه وبلاگه فاطمه و علی اگه دوستان میخوان برن بهش تبریک بگن 
روزهای با تو بودن (علی و فاطمه)


فاطمه جان
لمسه بودنت مبارک خانمی


بابا ايول چه ميكنن اينا





ر


بالاييها تكنو ميزنن پايينيها كردي ميرقصن











حالا همه بريزين وسط آآآآآآآآآآآآآآاره همينه



حالا نوبته كيكه
فاطمه جون بدو بیا شمعا رو فوت کن 
تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی

جشنه تو جشنه تولده تمومه خوبیهاس
جشنه تو جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس

تولدت مبارک تولدت مبارک

امشب شبه ما غرقه گلو شادی و شوره
از جشنه ستاره اسمون یه پارچه نوره
امشب خونمون پر از طنینه دل نوازه
این کوچه پر از نوای دلنشینه سازه
داش علی خطاب به فاطمه جون:عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
داش علی:زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوسِت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک
جشنه تو جشنه تولده تمومه خوبیهاس
جشنه تو جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس
جشنه تو طلوعه یک روزه مقدسه برام
وقته شکر گذاریه به سوی ِ درگاهه خداس
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوسِت دارم تولدت مبارک

تولدت مبارک




تولدت مبارک




اینم کادوها



+
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 11:13  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبین خوشین
؟در سلامته کامل به سر میبرین؟
امروز خر کیفه خر کیفم
..... یه یک ماه و نیمی بود که میخواستم برم امتحان شهر بدم
ولی بخاطر این برف هِی مینداختمش عقب
بلکه این برفا آب شه میترسیدم برم رو
برفا امتحان بدم ماشین لیز بخوره منم ترمزام خرکیه
.دیگه هیچی .میخواستم هر جوری
هست همون دفعه اول قبول شم
.واسه همین هِی امروزو فردا کردم بلاخره تصمیم ِ کبری
گرفتم که چهارشنبه برم امتحان بدم که خواب موندم
و نرفتم گذشت تا اینکه امروزم
روزه امتحان بود دیشب ساعت 2 بامداد خوابیدم
(آخه داشتم وب گردی میکردمو یه سر به
دوستام زدم
)بعدش اومدم خوابیدم همش کابوس میدیدم
در واقع خواب و
بیدار بودم به مامان گفته بودم منو ساعت6 بیدار کنه مامانه منم همیشه از نیم ساعت 40
دقیقه قبلش شروع میکنه صدا زدن
ماشاالله عینه یه نواره ضبط شده میمونه
که
زدنش رو ریپیت
.... ساعت 5:30 بیدارم کرده میگه پاشو میگم ساعت چنده؟میگه
5:30 گفتم مامان 6 بیدارم کن
نه به اون دفعه که 7 بیدارم میکنی نه به الان بذار بخوابم
..... دیگه خوابم نبرد هِی لولیدم تو جام
درست سره ساعت 6 که شد پلکام سنگین
شد
دیگه واقعا داشتم بیخیاله امتحان و ...... میشدم
.دیدم مامان این طوری
داره نگام میکنه
گفت 6شد پاشو
.منم با این قیافه ها 

(همه رو با هم
داشتم )بلند شدم(دل کندن از اون کرسیه گرم سخت بود برام
راستی بهتون گفته
بودم من تو اتاقم کرسی دارم
؟؟؟؟جدی میگم , خب اینم یه جور کرسیه دیگه قبلا تختم
زیره پنجره بود ولی هوا که سرد شد دیدم اگه بخوام هنوزم بخوابم زیره پنجره قندیل میبندم
دکور رو عوض کردمو تختمو گذاشتم کناره شوفاژ
.... بازم اتاقم سرده منم
وقتی میخوام بخوابم میرم زیره پتوم ,بعد یه طرفه پتومو میندازم رو شوفاژ هر چی حرارته میاد
اون زیر اینقده فاز میده که نگو
پس منم کرسی دارم
)بعدش رفتم با آب
سرد صورتمو شستم
که خواب از کله ام بپره
.بعدشم اومدم صبحونه خوردم و
حاضر شدم تا اومدم برم بیرون این شکلی شدم
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون دیدم داره گوله
گوله برف میاد
نزدیک بود توی حیاط بشینمو گیسامو بکنم
؛ آخه اینم شانسه
من دارم
؟؟؟؟؟ای خداااااااااااااااااا.
... اومدم برگردم تو مامانم فهمید
برداشت درو از داخل
قفل کرد گفت یالا با زبونه خوش برو
...منم گفتم یا نصیب و یا قسمت و رفتم
بگذریم که از سرما و استرس پاهام میلرزید
و چند بار نزدیک بود با برفا یکی شم
اونم چی؟ساعت 7 صبح
. پیاده رفتم تا آموزشگاه دقیقا شده بودم یه ادم برفی ِمتحرک 
خودمو تکوندم بعد رفتم داخل کارامو انجام دادم و رفتم محلِ آزمون آخه گفته بودن 8 اونجا باشین من
7:30 رفتم که مثلا زود امتحان بدم و بیام رفتم برف هم شدت گرفته بود منم همین جوری
وایساده بودم تو برفا و به شانسم فکر میکردم
دختر فقط من بودم با 3تا پسر دیگه من رفتم
یه گوشه زیره یه سقف وایسادم
حالا ساعت شد 8 خبری نشد
8:5خبری نشد
تااینکه شد ساعت8:45
دقیقا تقریبا (جمله بندی رو دارین
؟ مثلارشته ام
ادبیات بوده )
هممون از سرما منجد شده بودیم
؛تا سرهنگ رو دیدم مثله فشنگ از جام پریدم و همه
رفتیم دورش دیدم همون موقع دوتا خانم دیگه اومدن گفت شما خانما اول .... منم زود رفتم 
نشستم عقب دومی هم اومد عقب موند اون یکی که اجبارا باید میرفت پشته فرمون حالا من همش
این جوری بودم
(انگار گذاشته بودنم رو ویبره
) بغل دستیم گفت سردته؟ گفتم نه
میترسم گفت باره اولته؟گفتم اره گفت من باره سوممه
.اولی (باره دومش بود)هنوز ترمز دستی
رو نخوابونده بود هِی گاز میداد که بره
سرهنگه گفت دستی رو بخوابون بعدشم یه بار خاموش
کرد راهنما هم که نمیزد
سرهنگه گفت راهنما بلد نیستی
؟؟؟؟؟گفتم یا خدا
منو الان با
تیپا میندازه بیرون
(آخه منم یادم میره راهنما بزنم
) همه چیزم
امتحان گرفت از پارک ِ 30 سانت گرفت تا دنده عقب و روشن خاموش
.دومی هم نشست اون
بد نبود .نوبت من شد رفتم مثل این راننده ها خیلی ریلکس
(البته ظاهرا ریلکس باطنا
داشتم سکته میکردم
؛ نمیخواستم بدونه اعصابم متشنجه که همونو بکنه بهونه واسه رد
کردنم
)نشستم صندلیمو تنظیم کردم و کمربندمو بستم آینه م رو هم تنظیم کردم (اون دوتا
آیینه تنظیم نکردن
؛ سرهنگ هم با دقت نگاه میکرد
به حرکاته من تنظیم آیینه رو که دید
دیگه زیاد روم دقت نکرد
کله اش رو انداخت رو پرونده ی اون دوتا
)بعدش بقیه مراحل
رو انجام دادم راهنما و خروج از پارک بعد گفت برو پارک دوبل بزن ....زدم گفت خروج از پارک .....
بعدشم دوره یه فرمون بعدشم دوفرمون بعدشم 30 سانت و آخرشم گفت دنده عقب
برو ....
یهو گفت ببینم چقد تمرین کردی
؟ من گفتم یه 12 ...13 بار
به اون دوتا گفت برید ....
شناسنامَم رو بهش دادم ... وقتی تکمیل کرد (فرم ِ امتحان ُ ) پروندمو بهم داد در نتیجه با تماه
اضطراب و استرسی که داشتم باره اول
قبـــــــول شــــــدم .... 
اینقد خر کِیف شدم که دیگه سرما رو حس نمیکردم
اگه نمیخواستم زمین بخورم فکر کنم تا
الانم تُو توهمش بودم
..... لابد میگین مگه هنر کردی و..... ولی من واقعا هنر کردم راستش
من خودم فکر نمیکردم بتونم قبول شم اونم با این وضع روحی که داشتم تنها کسی که میدونه من
چی میگم مریم بانو ِ
همین و بس .تازشم رو کم کنی هم بود
هم با علی هم با داوود
پسر عموم
اخه علی هنوزم تو آیین نامه هِی داره درجا میزنه به من میگفت نمیتونی گفتم
حالا میبینی
.... داوود پسر عموم وقتی فهمید آیین نامه 29 شدم گفت مگه هنر کردی شما
دخترا تو خونه بیکارین میشینین میخونید
(من نمیدونم چه ربطی به خونه نشینی
داره؟ به نظر من درصده قبولیه پسرا باید راحتتر و بیشتر از دخترا باشه چون هرچی باشه
هم آشناییشون بیشتره هم از بچگی عاشقه ماشین بازیو ..... هستن ؛ منم گفتم معلومه که
هنره هر کسی نمیتونه نمره ی منو بگیره
تازه اونم چی؟ من اصلا کتابو نخوندم همونا بوده
که سر کلاس یاد گرفتم .... )
باورتون میشه انگار یه باری رو دوشم بود که برداشته شد
؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از صبح تا حالا احساس
ِ سبکی و راحتی میکنم
..... زری دختر عمه ام بهم زنگیده میگه رد شدی یا روفوزه
؟؟؟؟
گفتم قبول شدم
گفت برو چاخان
گفتم بخدا قبول شدم
گفت راست میگی؟گفتم آره
گفت باشه شب بهت زنگ میزنم کارت دارم شیرینی ِ من یادت نره الان میخوام برم خرید .گفتم کجا
با کی چی میخوای بخری؟
گفت :با مامانم شب بهت 12 به بعد زنگ میزنم نگیری
بخوابیااااااااااااااااااا
...گفتم باشه
... منو زری تازگیا قرار میذاریم شبا میحرفیم
.....
دوشب پیش ساعت12 زنگ زده ساعت 3:30 نصفه شب قطع کرده
تازشم چی؟من بهش گفتم
مگه تو فردا نمیخوای بری دانشگاه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میگه چرا گفتم خره پس چرا داری اینقدر
فک میزنی
؟بگیر بکَپ
..... خوابم گرفت
از بس فک زدی (دختر عمه ام متولده
63 ؛ یکسال از من بزرگتره
)حالا یکی میخواد بره اونا نصفه شبی جمع کنه از خنده غش کرده
آخرشم به من میگه تو ادم بشو نیستی
برو بتمرگ
.....ببینم امشب تا کِِی
میخواد فَک بزنه ........

بعدشم زنگیدم به خانمی
(زنداداش جونم
) دلم براش تنگیده بود
باهاش حرفیدم
بعدم بهش گفتم به آبجیت بگو برام یه جعبه خوشگل برام درست کنه میخوام توش کادو بذارم.
.
نمیدونم چرا هنوز فاطمه نیومده من اینقدر دوسِش دارم
بیشتر از علی عاشقشم 
چند روز پیش که غزل اینجا بود
سره فاطمه دعوامون شد
.
... من
یه شلوار خریده بودم غزل ندیده بود تو پام وقتی دید گفت خیلی بهت میاد
......بعدش حرفه
رون و
....شد گفتم رونام افتاده توش گفت باز تو خوبی فاطمه از تو تپلتره
منم گفتم
ماشاالله تو دهنت نیست
؟؟؟؟؟؟ گفت خب حالا سلیطه خانم
مگه میخوام
چشمش کنم
؟گفتم حالا هرچی یادت باشه همیشه ماشاالله بگی
یه مدتی سره این
موضوع کل کل میکردیم چقدم به غزل برخورد که چرا بهش اینجوری گفتم منم واسه در اوردنه
حرصِش گفتم فاطمه عشقه منه
خیلی میخوامش
(غزل اینا نمیدونن که
علی و فاطمه صیغه ن . بهشون گفتیم بعد از عید
)
یعنی شدم هوووو ی علـــــــــی آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد نوشت1: این کامنتیه که یکی از رهگذرا گذاشته :
پری: میدونی فاطی میاد اینارو میخونه واسه همین داری اینارو میگی .بوی پاچه خواری میاد
اینم جوابم به شما : اولا فاطی نه و فاطمه (فاطمه خانم) دوما من یه آدم رُک و بی رودر
وایسی هستم خیلی رک و صریح و بدون پرده حرفمو میزنم (دوستام دیگه منو خوب شناختن)
اینم بگم که آدم چاپلوسی نیستم من قبل از اینکه فاطمه بخواد ادرسه اینجا رو داشته باشه
و بیاد و اینارو بخوونه در موردش مینوشتم اگه یه کم به خودت زحمت میدادی و چند تا پست
قبل تر رو هم میخوندی میفهمیدی که از همون اولی که قضیه ی فاطمه پیش اومد من در
موردش همه چیزو بدون ِ هیچ تغییری یا سانسوری نوشتم ....سوما مهم من و خود فاطمه
هستیم که میدونیم رابطمون واقعا چه طوریه ...من شما رو نه میشناسم و نه میدونم کی
هستی .... پس چه دلیلی داره بخوام بخاطر اینکه میخوای بیا ی و اینارو بخوونی یا
فاطمه بخواد بیاد بخوونه چاپلوسی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ این واقعا بی معنیه .من حرف دلمو زدم
و احساسه واقعیمو گفتم .... چهارما ، من چون خواهر ندارم رابطه ام با دخترای فامیل از
جمله دختر عمو ,دختر عمه و دختر خاله خوبه .... دیگه چه برسه فاطمه که زنداداشمه و یکی
از اعضای خانوادمون . من اونو واقعا خواهرم میدونم بیشتر خواهرمه تا زنداداشم .دیگه نبینم
کسی بیاد و بگه چون فاطمه میاد اینجا تو اینارو نوشتیا .
+
نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 20:57  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام حالتون چطوره
؟ خیلی وقته آپ نکردم
ولی از دوستام ممنونم که مثل همیشه
تنهام نذاشتن چه خبرا
؟خوبین خوشین؟ امروز تولد عمو رضا بود (عشقم
) قشنگم
تولدت مبارک.
...خودت میدونی که عاشقتمو میمیرم برات
.
چندروز پیش فکر کنم شنبه بود رفتیم خونه فاطمه اینا منو مامان و علی ؛میخواستیم بریم لباس
ببینیم خلاصه رفتیمو یه لباس پوشید بهش میومد همونو رزرو کردیم ؛ قرار شد فرداش من بیام
باهاش بریم ارایشگاه
که وقت بگیره واسه همین من اون شب موندم خونه فاطمه اینا ....
خیلی خوش گذشت
...فرداش بعد از ناهاررفتیم... آرایشگاهش خوب بود رفتیم و اومدیم با
علی صحبت کردیم و علی گفت نه نمیخواد برین اینجا ...برو پیشه دوست مامانت (دوسته
مامانه فاطمه هم ارایشگره) این از اینا . پَریروز یه کم دراز کشیدم رو تخت دیدم نه خوابم میره نه
حوصله دارم
یه کتاب آوردمو داشتم میخوندم که غزل زنگ زد کجایی؟ گفتم خونه گفت
پاشو بیا میخوایم بریم سینما سر کوچتون
...گفتم حال ندارم گفت غلط کردی
بدو بیا
منتظریم .رفتم دیدم غزل و مینا و لیلا زنداداششون منتظرن جاتون خالی رفتیم فیلمه عاشق رو
دیدیم جالب بود .بعدشم برگشتنه غزل گفت من میخوام شب بیام خونتون بمونم بیام؟
گفتم وااااااا چرا میپرسی خوب بیا بعدشم رفتیم ساندویچی بعدشم مینا و لیلا رفتن خونه
خودشون موندیم منو غزل
؛ گفتم میای بریم واسه عمو کادو بخریم؟ پس فردا تولدشه ,
رفتیم و خریدمونو کردیم واسه خودمم خرید کردم (غزل همیشه میگه با اینکه از خرید خوشم نمیاد
ولی عاشقه اینم که با تو بیام خرید ؛ چون من وقتی میرم خرید کلی خرید میکنم
) اومدیم
خونه ساعت 9 بود .... بعدشم نشستیم و حرف زدیم تا ساعت 4 صبح هم نخوابیدیم 
ساعت8 هم قرار بود بیدار شیم بریم اموزشگاه رانندگی
.... ساعت11 از اموزشگاه برگشتیم
رفتیم یه دسته گل ِ خوشگل پر از نرگس و رزو مریم واسه عمو خریدم و قرار شد عصر برم خونه اش .
برای غزل یه سی دی ام پی تری رایت کردم و بعدشم حاضر شدیم و ساعت 5:30 بود زدیم از خونه
بیرون رفتم دیدم علی هم خونه عموس .یه دو ساعتی نشستیم و برگشتیم . صبح میخواستم
برم امتحانه شهرمو بدم که باید ساعت7:15 اموزشگاه میبودم ولی خواب موندم 
از شانسه من مامانمم خواب موند منم لج کردمو نرفتم
چون فایده ای نداشت ... امروز یه
سر رفتم مخابرات بعدشم رفتم امور مشترکین میگم دوماهه واسه من قبض نمیاد چرا؟؟؟؟
میگه پستیها نمیارن
میخواستم المثنی بگیرم ( خیلی شلوغ بود نمیدونم واسه چی صف
کشیده بودن فکر کنم واسه کوپن ؛ خلاصه غلغله بود یه پسره هم وایساده بود اونطرف هِی نگاه
به من کرد منم پشتمو کردم بهش به اون خانمه گفتم ببخشید میشه یه قبضه المثنی بهم بدین؟
گفت شمارتو بگو (حالا من اولین بارمه که خودم میرفتم قبض بگیرم همیشه داداش کوچیکه
میره یا علی
) منم شمارمو گفتم و قبضو گرفتم و اومدم خونه ... یه زنگ به سمانه زدم
.یهو دیدم گوشیم زنگ میزنه شماره ناشناسه برداشتم
من :بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- : سلام
- سلام بفرمایین؟
- ببخشید شما با من تماس گرفین ؟
- من : کِی ؟؟؟؟؟
- یه دو سه دقیقه پیش ؛ آخه شمارتون افتاده بود .
- من
:نــــــــه ؛ فکر نمیکنم شاید ایراد از مخابراته من اصلا با جایی تماس نگرفتم به
هر حال من معذرت میخوام
- نه خواهش میکنم ببخشید
- من: خواهش (تا اومدم قطع کنم میگه :)
- این دفعه اگه میخوای بری پست قبضتو بگیری شمارتو اروم بگو 
- من
: شما که الان گفتین شمارم افتاده بوده رو گوشیتون 
- : خوب حول شدم اونجوری گفتم
آخه من تا شما اومدین داخل ازتون خوشم اومد
دنباله یه موقعیت بودم تا بهتون شماره ای چیزی بدم که خودتون شماره دادین 
- من
: من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به شما شماره دادم؟
- : خوب به من که نه ولی خوب من شمارتونو برداشتم 
- من:نمیدونستم ؟آدمی مثله شما توی اون شلوغی میخواد سو استفاده کنه
؛
لطفا دیگه تماس نگیرین
چون من متاهلم .
- :جدی؟؟؟؟
من معذرت میخوام خانم
. دیگه مزاحمتون نمیشم فقط میخواستم
بگم شما خیلی جذاب و زیبایین خوشم اومد ازتون
....ولی حالا که متاهلین دیگه
مزاحمتون نمیشم ببخشید 
- من: خواهش میکنم
خداحافظ
بعد زود قطع کردم . یه مدت همچین ترسیده بودم که نگو
... هر چی فکر کردم نفهمیدم که اون
شماره رو از کجا فهمیده بود چون اولا فاصلمون زیاد دوما اونجا خیلی شلوغ بود سوما من اونقدرا
هم بلند نگفتم که این بشنوه ولی خب خیلی زرنگ و جلب بوده که تونسته شمارمو گیر بیاره .
قراره سمانه بیاد اینجا بریم بیرون ساعت 3:30 باهاش حرف زدم قرار بوده 4:30 اینجا باشه .
ولی الان ساعت5:10 هنوز نیومده تازشم چی؟
میخواد بریم بیرون بگردیم 

+
نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 17:13  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو گفتن دیگه هیچ وقت پیش من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود
+
نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 0:15  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 0:37  توسط مــــــــــریــــــــــم
|