تبليغاتX

مژگان موزيك Daisypath Next Aniversary Ticker عاشقانه های مــــریــــــم و مجتبی

´°●¤◦( هواي سرد اينجا را دوست ندارم ؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير كه سخت تنهايم) ´°●¤◦

 

 

 

 

وای که چه روزه بدی داشتم ؛ ای خدا این چند ساعت رو هم به خیر بگذرونBegging

 

 دارم دیوونه میشم ....

 

دیشب یه سر اومدم نت و اومدم دراز کشیدمNight ؛ و فکر میکردم و هم sms  بازی

 

 میکردم بعدشم که ساعت 3بود فکر کنم که خوابیدم (دقیقا یادم نیست ) ؛   صبح

 

 هم که بیدار شدم عطیه بهم زنگید و کلی بابت ِ این قضیه اعصابم خورد شد  و

 

بعدشم  اون sms ها و بعدشم  که حاضر شدیم بریم بیرون منو مامان و علی و فافا ..... 

 

 که با مانتو رفتیم  اونجا هم شلوغ (مرکز خرید بود ) اونقدر بهمون متلک انداختن و نگامون

 

 کردن که علی آخر سر دعواش شد گفت چرا با مانتو اومدین

 

( من نمیدونم مگه با مانتو بیرون رفتن اونم مانتویی که تا زیره زانوت ِ و یه روسری شالی

 

و شلوار لی (درواقع یه تیپ ِ خیلی معمولی ) آخه دیدن داره ؟که باید آخرشم

 

 هم دعوا بشه؟) یعنی این مردای ما اینقدر بدبخت هستن که اینجوری هم

 

میبیننت  آب از لب و لوچه شون راه میفته ؛ منم با علی بحثم شد که چرا گیر میدی

 

 آخه هِی به فافا میگفت شالتو بکش جلو توی محلیم  ؛ هی به من گفت موهاتو بکن تو ُ

 

منم لج کردم و بهش محل ندادم فافا ناراحت شد گفت اصلا بیا برگردیم خونه نریم ....

 

 خلاصه رفتیم و دعوا شد و منو مامان برگشتیم و علی و فافا هم خودشون اومدن منم

 

 چون اعصابم متشنج بود  گفتم میخوام برم قدم بزنم  ؛ زدم اومدم توی پیاده رو

 

(خلوت بود این طرفا ) داشتم همین جوری قدم میزدمو فکر میکردم  که دیدم یهو یه

 

 موتوری پشتمه و داره صدای موتورش آروم میشه تا برگشتم دیدم بغل ِ گوشمه

 

 دست  دارز کرد طرفم (نمیدونم واسه خودم یا اینکه میخواست کیفمو بزنه ) 

 

 که خودمو کشیدم کنار و جیغ زدم بعدشم فحشش دادم  اونم رفت ولی رفت توی

 

 خیابون و دنبالم میومد  ؛ داشتم سکته میکردم دلم میخواست جیغ بزنم و

 

گریه کنم ولی خودمو کنترل کردم  و یه کم رفتم جلوتر دیدم هرچی برم جلوتر خلوت تر

 

 میشه و  تنها تر میشم این بیشرفم دنبالمه رفتم توی  خیابون دیدم بازم داره با سرعت

 

 میاد سمتم کیفمو بلند کردم بزنم توی سرش که یه پسره توی ماشین

 

بود این صحنه رو دید  نگه داشت اومد پایین  موتوریه تا دید اون پیاده شد گاز داد و رفت

 

 همون موقع زدم زیره گریه  اون پسره تا دید دارم گریه میکنم و رنگمم پریده 

 

 گفت مزاحمت بود؟ من نمیتونستم جواب بدم زبونم همین جوری بند اومده بود ...

 

 فقط گریه میکردم  ؛ گفت کجا میری بیا برسونمت ؛ اصلا توی حال ِ خودم نبودم ؛

 

یهو به خودم اومدم دیدم توی ماشینم  اینکه کِِی و برای چی سوار شدم هیچی یادم

 

نیست فقط یادمه گریه میکردم  ؛ یه کم که آروم شدم  خجالت کشیدم که جلوی

 

یه غریبه اونم اونجوری اشک میریختم  ؛ آروم که شدم گفت مسیرتون

 

کجاست ؟ بهش گفتم ...  گفت مزاحمتون بود ؟گفتم بله گفت عجب م م ل ک ت ی

 

 داریما یه خانم جرات نمیکنه تنها بیاد بیرون .... شما هم سعی کن هوا که تاریک میشه

 

خونه باشی  میبینی که وضع خیلی خرابه .... حالا ما هم خورده بودیم به ترافیک مگه

 

 میرسیدیم بهش گفتم آقاااااااااا گفت مهدوی هستم گفتم بله آقای مهدوی از کمکتون

 

ممنونم  بیشتر از این مزاحمتون نمیشم  همین جا نگه دارین خودم میرم ؛ گفت نه خانم

 

میرسونمتون .... دیر وقته منم تا این صحنه رو دیدم نمیتونم بذارم تنها برید ....

 

خلاصه منو تا سره خیابون رسوند و رفت ..... نه به این  نه به اون پسره ی پست .....

 

 اگه بنا به جوونی ِ که اینم خب جوون بود نمیدونم چند سالش بود ولی 25 الی 26 سالو

 

 داشت جای برادری خوشگلم بود اینم میتونست جوونی کنه اینم میتونست

 

لش باشه اما نبود تازه کمک هم کرد ... چرا این م م ل ک ت که مثلا جمهوری ِ

 

 اس ل ا م ی هم هست باید این وضعش باشه؟؟؟؟؟؟؟چرا ؟

 

تا اومدم خونه رفتم توی اتاقم و دیدم فافا اونجاست رفتم توی اتاق و درو بستم و وایسادم

 

 پشت ِ در و چشامو بستم ؛ فافا ترسید اومد پیشم گفت چی شده مریم ؟؟؟؟ هیچی نگفتم

 

، دیدم ترسیده گفتم که چه اتفاقی افتاده .... هم خنده اش گرفته بود هم ناراحت شد ...

 

گفت امروز عجب روزی بودا

 

راستی امروز قبل از اینکه بریم خرید کیمیا بهم زنگید ؛ بعد از چند ماه 30 مین با هم

 

حرف میزدیم اولش زیاد تحویلش نگرفتم  ؛ ولی بعدا گفتم این چه گناهی داره؟ گفت

 

که عقد کرده ؛ گفت چند وقت پیشا مهدی بهش زنگ زده و گفته بیا بریم شمال

 

 که اونم گفته ازدواج کرده ؛ مهدی باور نکرده ..... گفتم شمارتو عوض کن ؛ گفت عوض

 

 کردم نمیدونم از کجا شمارمو گیر آورده گفتم بنامه خودته؟ گفت آره  گفتم خوب بزن

 

 بنامه شوهرت گفت دلم واست تنگ شده و.........

 

کلا امروز روزه بدی بود برام اینم از آخرین روزه از سال ِ 86 که بدترین و گندترین

 

 سال ِ عمرم بود ....

 

خدارو شکر که تموم شد

 

پی نوشت : دوست جونای گلم واستون آرزوی یه سال خوب و پر برکت با یه دنیا

 

 خوشی و سلامتی  دارم ایشاالله که سال خوبی داشته باشین  .

 

 

پی نوشت 2 : امروز ناهار رو علی و فافا درست کردن ؛ خیلی با حال بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:19  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

پیشاپیش سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 14:49  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

شنبه شب بود که فافا اومد اینجا یعنی با علی اومد منو مامان داشتیم آشپزخونه رو

 

 تمیز میکردیم ؛ بعدشم شام خوردیم و علی و فافا رفتن خونه عمو با یه جعبه شیرینی

 

 که عمو خونه نبوده برگشتن خونه قرار شد فردا شبش برن  ؛ با فافا تا ساعت 3:30

 

بیدار بودیم (عقد که کردن  دیگه نمیخوابن توی اتاقه من ؛ من به مامان گفتم بخوابن

 

 اینجا من باید برم توی حال بخوابم منم چون شبا تا دیر وقت بیدارم  حوصله ام سر

 

میره ؛ کامپیوترمم توی اتاقه ؛ دیگه تا صبح باید بپیچم دوره خودم و هِی وول بخورم

 

 ؛ گفتم تا وقتی بیدارن بمونن پیشه من  ؛ واسه خواب برن توی پذیرایی همونم شد )

 

صبح هم  فافا ساعت 8 بیدار شد با مامانمو مامانش رفتن دکتر ؛ بعدشم اومدن خونه

 

بیدار شدم و ناهار خوردیم و بعد از ظهر حاضر شدیم رفتیم واسه من شلوار لی خریدیم

 

 علی رو بین راه دیدیم گفت کجا ؟؟؟ گفتیم میریم خرید بعدشم میریم بگردیم گفت

 

بیخود خرید کردین زود بیاین خونه میخوایم بریم خونه عمو ما هم 1ساعته خرید کردیم و

 

 برگشتیم  ؛ حاضر شدیم و رفتیم خونه عمو... من ؛ داداش کوچیکه  ؛ علی و فافا  ....

 

تا ساعت 12:45  شب خونه عمو بودیم و پیاده برگشتیم تا خونه خندیدیم علی

 

 هوسه بستنی کرده بود هیچ جا هم باز نبود  ؛ قرار شد من فرداش برم خونه عمو

 

 که خونه اش رو گردگیری  کنم  ؛ فافا گفت منم میام آخه خونه تنهام (مامانم خونه بود

 

 ولی خوب دیدم منم اونجا تنهام گفتم تو هم بیا ؛ بدجور بهش عادت کردم ) تا از خواب

 

 بیدار شدیم و ناهار خوردیم و حاضر شدیم رفتیم خونه عمو ساعت 3:30 بود ؛ بازم پیاده

 

رفتیم  و گفتیم و خندیدیم .... رفتیم  خونه عمو ناهارشو بهش  دادیم و گفتیم

 

بی زحمت بفرمایید بیرون از خونه تا ما به کارامون برسیم (عمو از اون مرداییه که از

 

 گرد گیری و کاره خونه بدش میاد ولی فوق العاده تمیزه ) خلاصه عمو رو بیرون کردیم

 

 افتادیم به جونه خونه از دیواراش گرفتم تا جارو و پرده شستن و..... فافا هم فرشارو

 

شامپو کشیدو منم شیشه هاشو پاک کردم (داشتم شیشه پاک میکردم  ؛ که فافا گفت

 

 نری اونطرف می افتی پایین میگن  خواهر شوهرشو انداخت پایین والا شانس که نداریم

 

 ... منم گفتم همون حرصه خودت ُ میخوری  گفت نه واسه خودت بد میشه میگه

 

 ببین چیکارش کرده که از اینجا پرتش کرده پایین خلاصه هِی خندیدیم )

 

 تازشم رفتیم سره یخچاله عمو  و بستنی رو زدیم تو ُ رگ .... و گازشو پاک کردیم

 

 و خلاصه از ساعت 4:30 تا 9 همه کاراشو کردیم من که دیگه شده بودم یه جنازه ی

 

 واقعی  داشتم میمردم عمو از بیرون اومد و واسه عیدی من یه بلوز گرفته بود

 

و یه پارچه چادری کرپ ساده ؛ واسه فافا یه روسری شالی  ؛ واسه علی یه بلوز مردونه ؛

 

 واسه داداش کوچیکه هم یه بلوز .....  یه بلوز هم واسه مامانم ؛ دیگه تا اومدیم خونه

 

ساعت 10:30 بود سره راه هم از اون بستنی هایی که علی هوس کرده بود خریدیم و

 

 خوردیم تازه کلی کارم خونه داشتیم ؛ چون قرار بود بریم اُردو باید الویه درست میکردیم ؛

 

چیپس و پفک و  کلی خرت و پرتم سره راه خریدیم  واسه فردا (یعنی امروزمون ) بعدشم

 

 رسیدیم خونه شام خوردیم  ؛ فافا رفت حموم ؛ منم رفتم سراغ الویه  دیگه ساعت 1 بود

 

 کارامون تموم شد بعدشم وسایل رو آماده کردیم  و فافا رفت خوابید منم خیلی خسته

 

 بودم ولی از خستگی زیاد خوابم نمیبرد  ؛ فکر کنم 2:30 الی 3 بود که خوابیدم 

 

 صبح هم مامان ساعت 7:30 بیدارمون کرد داشتیم میمیردیم واسه خواب ؛

 

پاشودیم دیدیم آب نداریم قطع ِ  پریدیم توی حیاط (شیره حیاط آب داشت ولی کم )

 

صورتمو شستم و مسواکمو زدم و پریدم حاضر شدم فافا هم اومد و حالا داریم آرایش

 

 میکنیم هِی خراب میشه خط ِ چشمم لنگه به لنگه میشد  وقت هم نداشتیم

 

  منم کفری شده بودم ؛ آخر سر همون جوری درستش کردم و بیخیالش شدم ؛

 

مانتوهامونو پوشیدیم و بیخیاله چادر شدیم  ؛ کوله رو برداشتیم و عینک دودیهامونو

 

 زدیم  دسته همو گرفتیم و رفتیم ؛ دم ِ باشگاه که رسیدیم دیدیم لیلا و نرگس

 

 منتظرن ولی مینا و غزل هنوز نیومده بودن نرگس گفت از دور که میومدین نشناختمتون

 

  رفتیم توی اتوبوس  دیدیم غزل و مینا هم اومدن و تکمیل شدیم و راه افتادیم 6 نفر

 

 فقط ما بودیم  دوبه دو نشستیم ؛ مربیشون خیلی باحال بود  ؛  کلی توی اتوبوس

 

 زدن و رقصیدن  ؛ ما هم فقط نگاه کردیم و خندیدیم . وقتی رسیدیم فشم  ؛

 

رفتیم توی یه باغ و اجاره ش کردیم ؛ هر کس رفت روی یه تخت (گروهی ) ما 6 تا هم

 

رفتیم به جای تخت روی یه سکو که از بالا مشرف بودیم به رودخونه  زیر انداز

 

 انداختیم و نشستیم و فیلم گرفتیم و عکس انداختیم و هِِی گفتیم و خندیدیم مُردیم

 

 از دست ِ این نرگس جُکی ِ واسه خودش 30 سالشه ولی عینه دخترای 19 ....20

 

ساله س  از بس خوش سفر ِ مخصوصا من میمیرم از دست ِ کاراش  دلقکیه ؛

 

 توی اون چند ساعت من فقط میخندیدم بعدشم ناهارامونو خوردیم و ......... اونجا

 

 چون کسی نبود فقط یه سرایدار پیر داشت  اونم رفته بود توی اتاقش ما همه مانتو هامونو

 

در آورده بودیم  بقیه که روسری هاشونم در آورده بودن  ولی ما شالامونو  انداخته بودیم

 

رو سرمون مال ِ من هِی لیز میخورد می افتاد غزلم گفت خواهی نشوی رسوا همرنگ

 

 جماعت شو ؛گفتم دیگه رسوایی نداره تو که میدونی من کاری به کاره کسی ندارم

 

 هر کاری دلم بخواد میکنم  شالمو از سرم در آوردم 5 مین که گذشت و چند تا عکس

 

 انداختیم  انداختمش رو سرم (اینجاش رو کم کنی بودا ) (راستی نزدیک بود بریم

 

 با ماشین رو هوا ؛ خدا خیلی رحم کرد  ؛ واقعا صدقه خیلی خوبه اونایی که

 

اومده بودن یه مشما پلاستیک پر کرده بودن از ترقه و .......... هِی مینداختن از پنجره

 

 بیرون البته ماشین  نگه داشته بود کنار  جاده  یکی از اینا یه دختر بچه داشت

 

حدودا 7 الی 8 ساله که خیلی هم شیطون بود مشما دست ِ اون بود دیده بود

 

 دوست مامانش روشن میکنه میندازه بیرون  خوشش اومده بود و برداشته بود یکی

 

 از اون ترقه ها رو روشن کرده بود گذاشته بود توی مشما روی پاش ؛ ما هم تهِ اتوبوس

 

 بودیم ؛ یهو دیدیم توی اتوبوس پر شد از دود و جرقه  همه جیغ زدن و از دره جلو پریدن

 

بیرون منم از هولم از روی صندلی پریدم رفتم ته ِ اتوبوس که مثلا از دره عقب بریم

 

 بیرون که اونم خراب بود باز نمیشد شاید باور نکنید اما واسه یه لحظه همه چیزو

 

 تموم شده دیدم  ؛ داشتم اشهدمو  میخوندم که دیدم راننده با هموون

 

 قمقمه ی آبی که داشت وضو میگرفت  (نمیدونم شایدم داشت دست و صورتشو

 

میشست ) پرید بالا و ریخت روی صندلی که داشت آتیش میگرفت  ؛ اون دختر بچه هم

 

 برده بودن پایین چون ترقه روی پاش ترکیده بود پاش اندازه ی یه 25 تومنی سوخته بود

 

 دوتا شلوارشم  پاره شده بود و هم سوخته بود  خدایی خطر از بیخ ِ گوشمون رد شد

 

 ؛ من خیلی ترسیده بودم واقعا قلبم داشت   می ایستاد ) ساعت 4 هم راه

 

 افتادیم و اومدیم سمت تهران بازم بزن و بکوبشون و رقاصیشون راه افتاد ....

 

تا رسیدیم دم ِ خونه پیاده شدیم و  منو فافا رفتیم خرید واسه من ؛ بعدشم اومدیم

 

 خونه و عکسارو ریختیم توی کامپیوتر  و کلی خندیدیم به نرگس یاده اون موقع افتادیم

 

که میخواست از درخت بره بالا عکس بندازه ولی نمیتونست آخرشم رفت نشست

 

 رو درخته ما هم آویزون شدیم بهش عکس انداختیم یه لمی داده توی

 

 عکسا که نگووووووووو کرکره خندس  .....  الانم با اینکه خیلی خسته ام  ولی گفتم بیام

 

 آپ  کنم و برم .

 

 

راستی امشب داشتیم موهای مامانو رنگ میکردیم اضافه اومد گفتم فافا بیا جلو

 

 موهاتو رنگ کنم ببینیم بهت میاد یا نه فقط جلو موهاشو  رنگ کردیم بازم اضافه

 

 اومد اضافشم مالیدم جلو موهای خودم (موهای من همین طوریش یه کم خرمایی

 

هست ؛ این رنگه هم زدم جلو موهام دیگه خیلی تابلو شد ) .... فافا زود شست

 

 چون موهاش مشکی بود زیاد رنگ نگرفت ولی جلو موهاش روشنتر از بقیه جاهاشه ....

 

اون شب که رفتیم بی بی شهربانو لیلا گفت مریم موهاتو رنگ کردی؟ گفتم نه  ؛

 

 گفت فکر کردم رنگ کردی آخه قهوه ای ِ ؛ اگه الان ببینه چی میگه ؟؟؟؟؟؟

 

 

پی نوشت 1 :  طنین  جونم بهت تبریک میگم واقعا خوشحالم که  داری میری

 

 سره خونه زندگی خودت عزیزم ایشاالله که خوشبخت بشی گلم  واست آرزوی

 

 یه زندگی ِ پر از آرامش و سعادت دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 0:35  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

دیروز که رفته بودیم خرید حلقه و .... برگشتنه علی رفت خونه فافا اینا شب بمونه

 همونجا و منو و مامان برگشتیم خونه ؛ داشتیم از دره پاساژ میومدیم بیرون که

 اس ام اس اومد برام داشتم گوشیمو از کیفم میاوردم بیرون که یهو پام پیچ خورد یهو

 دیدم ولوووو شدم وسطه پیاده رو ؛ خیلی سریع اتفاق افتاد ۱ثانیه هم نشد فقط دیدم

 رو زمینم ؛ از طرفی خنده ام گرفته بود از طرفی هم پام درد گرفته بود خفن ؛ زودی

 خودمو جمع و جور کردم (بابا چشممون کردن توی آرایشگاه ؛ از بس نگامون کردن اَه ) ؛

دیگه با پای شل اومدیم خونه حالا شلیش یه طرف روز قبل رفته بودم پیاده روی پدره پام

در اومده بود تاول زده بود اندازه ...... اندازه ی چی بگم ؟صبر کن ...... آهان درست

 اندازه ی یه بادوم یا فندق  ؛ حالا حساب کن اون پا پیچ هم بخوره دیگه نوره اَلا نوره

صبح ساعت ۸ مامان صدام کرد که پاشو الان زن عمو اینا میان اینجا ؛ یهو از رو تختم

بلند شدم  دیدم پامو نمیتونم بذارم رو زمین ؛ شلون شلون رفتم بیرون گفتم : من

با این پا بیام ؟ اصلا من نمیام  تازشم نمیتونم بیام و نرقصم ؛ اگرم بیام و نرقصم

 ناراحت میشن میگن چرا خواهر شوهر نمیرقصه ؛ حالا من هِی گفتم نمیام مامان و

 زن عمو و نرگس(خواهر بزرگه فافا ) و عروس عمو و دختر عموها هِی اصرار که نمیشه

 باید بیای گفتم اصلا میدونید چیه ؟نمیتونم بیام ؛ خلاصه نرفتم  موندم

خونه تنها ؛ ولی زنگیدم به فافا گفتم سره سفره عقد برام دعا کنیا ؛ به علی

 هم گفتم ؛ گفتن چرا نیومدی؟ گفتم چلاق شدم نمیتونستم بیام  ؛

موندمم خونه ولی دلم همش اونجا بود هِی زنگ میزدم و میگفتم چی شد ؟

الان کجایید ؟ ساعت ۱ زنگیدم به زری گفتم من خونه تنهام بیا پیشم ؛ زری و دختر

 عمه کوچیکم مریم اومدن اینجا و زنگیدم به مامان که اگه خواستین بیاین فافا رو

 هم بیارین با خودتون ؛ ساعت ۴ مامان اینا اومدن گفتم پس علی و فافا کوشن ؟

گفت باماشین ِ نرگس و علی آقا (شوهر نرگس ) اومدن  .... رفته بودن خونه زن عموم

زنگ زدم گفتن پاشین بیاین اینجا زری و مریم فافارو ببینن اومدن

و ماشاالله هزار ماشاالله نمیدونید چقدر خوشگل شده بودن هر دو ....

 مخصوصا فافا ؛ پریدم بغلش کردم و تبریک گفتم بهشون ؛ بعدشم فیلمشون رو دیدم

 و هی حسرت خوردم که ای کاش میرفتم .... همه بودن بجز من ؛ دیدم علی و فافا

 میخوان برن بازم خونه زن عمواینا تا با نرگس و علی آقا و غزل و حمید و داوود و لیلا برن

 درکه . گفتم ای نامردا تک خوری ؟؟؟ منم میام  ؛ حاضر شدم و شلون شلون

خودمو چسبوندم بهشون و رفتم  تا میخواستیم بریم شد ساعت ۷:۱۵ داشتیم

 میرفتیم دیدیم خیلی راه بندونه و گیر میکنیم نمیشه بریم تصمیم گرفتیم بریم

 بی بی شهر بانو منو فافا تا حالا نرفته بودیم  خلاصه پیچوندیم و رفتیم  ؛ منو فافا و

علی و نرگس و علی آقا توی ماشین اونا بودیم  ؛ غزل و حمید و مینا هم با موتور بودن

داوود و لیلا هم با موتور . اینقدر توی راه خندیدیم  و خوش گذشت که نگو ؛یه فلاکس گنده

 برده بودیم پر از چایی ؛ سیب زمینی هم خریدیم سره راه بریم آتیش روشن کنیم

 سیب زمینی کبابی بخوریم داشتیم سر بالایی میرفتیم که ماشین خراب شد و

نکشید مجبور شدیم ماشین رو بذاریم و پیاده بریم بالا یه بادی هم میومد که نگو منو

داشت باد میبرد علی هِِی میگفت باد داره گنجیشک ُ میبره  ؛ حالا منم با

این پای آشو لاش با این باد و پای پیاده داشتم میمردم ؛ خلاصه با جون کندن

 خودمونو رسوندیم بالا رفتیم نشستیم ولی نتونستیم آتیش روشن کنیم بیخیال ِ

سیب زمینی ها شدیم

چایی خوردیم و پفک و تخمه و ......... کلی هم مسخره بازی در آوردن و خندیدیم ؛ آخه

علی و داوود (پسر عموم) و علی آقا میشن با جناق با هم  نشسته بودن پیشه

هم و هِِی مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم  ؛ بعدشم زیارت کردیم

 میخواستیم برگردیم که داوود و حمید با موتور دوتا دوتا مارو بردن پایین تا پای ماشین

 همون موقع هم بارون نم نم شروع شد ؛ اومدیم و ما نشستیم داخل ماشین  ؛

بقیه هم با موتور دنبال ِ هم میرفتیم

انگار داشتن عروس میبردن (خوب واقعا هم عروس تو ُ ماشین بود دیگه) هِی بوق میزدن

خلاصه خیلی خوش گذشت ؛ سره راه علی و فافا رفتن خونه فافا اینا (از فردا میان اینجا )

داوود و لیلا هم رفتن خونه لیلا اینا ؛ حمید و غزل و مینا هم رفتن خونه زن عموم اینا

(یعنی در واقع  همه ی این سه زوج که هر سه هم عقد کرده هستن تشریف بردن

 خونه مادر زناشون  ؛ نا مردا     منو مینا تنها بودیم همه زوج بودنم ؛

نرگس و علی آقا هم منو رسوندن دره خونه و رفتن  .

 مینا و نرگس میرن باشگاه ؛ایروبیک  حالا قراره از طرف باشگاه ۳شنبه  ببرنشون

اردو فشم ؛ گفتن هر کسی که میخواین میتونید بیارین  ؛

نرگس گفت میای؟ گفتم آره اسم ِ منو فافا رو هم بگید بنویسن ...

فقط ۶ نفر ماییم ؛ چه شود ....۶تا شلوغ کن و خوشگذرون مطمئنم

 خیلی خوش میگذره  .

 

پی نوشت ۱:  بابت ِ تبریک ممنونم ایشاالله عروسی خودتون .

 

پی نوشت ۲: علی اون موقع که اومدن با فافا خونه و داشتیم فیلمشون رو میدیدیم

گفت گنجیشک بیا جلووووووو کارت دارم منم فکر کردم بازم میخواد گاز بگیره گفتم

 نمیام  ؛ خودش بلند شده اومده بوسم کرده و دست راستشو کشیده  رو سرم ؛

 گفتم واااااا چرا موهامو خراب میکنی؟ گفت نفهمیدی چیکار کردم ؟ گفتم نه گفت

 دستمو کشیدم توُ سرت تا زود شوهر کنی ؛ زری مرده بود از خنده

.... از طرفی هم مامان اومده یه سری رو سره منو زری و مریم (دختر عمه ام )

 از خاک ِ همون قندی که رو سرشون ساییدن ریخته رو سرمون (خنده ام گرفت

 به این کارا )... آخه غزل و حمید که عقد کردن علی دوئید رفت پیشه حمید و

 گفت یالا دستت رو بکش رو سره من اول(از بس هول بود این پسر ....

حمیدم شوخی شوخی کشید ولی هنوز ۴ ماه نگذشته بود که علی هم رفت قاطی

مرغا حمید میگفت دیدی دستم چه سبک بود برات حالا من موندم که علی دستش

 سبکه یا بدتر میترشیم (این جمله آخر شوخی بود  بابا من تازه ۲۲ سال و ۱

ماهمه حالا عجله ای نیست   )

 

**********************

 

ديگه به آخر خط رسيده بودم , بايد يه جوري بهش ثابت مي کردم که

دوستش دارم . يه تيغ داد دستم و گفت : اگر واقعا منو دوست داري رگتو بزن .

 گفتم آخه مرگ و زندگي دست خداس ... بايد بهش ميفهموندم که صادقانه

 دوستش دارم . رگمو زدم ......... وقتي داشتم تو دستاش جون ميدادم

شنيدم که ميگفت : اگه منو دوست داشت هيچوقت خودشو نميکشت

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 1:1  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

امروز رفتیم واسه علی و فافا خرید حلقه و سرویس

از اون طرفم فافا رو بردیم آرایشگاه واسه اصلاح ِ صورت و ابرو خیلی تغییر کرد

آخه تا حالا دست به صورتش نزده بود آرایشگاه هم شلوغ بود  این بچه ام صداش

در نیومد (خوب واسه باره اول جالب بود) یه خانومه اومد واسه اصلاح هِِِی خودشو

 جمع و جور کردو ... اونوقت آرایشگره گفت اون که دفعه اولش بود و صورتشم پر بود

 این جوری نکرد ساکت نشست ولی خداییش خیلی تحمل کرد فافا .علی پشت

 دره آرایشگاه منتظر نشسته بود وقتی اومدیم بیرون تحمل نکرد و توی کوچه جلو

 همه پرید بوسش کرد و گفت ناناز چقدر جیگر شدی همه ی ما هم این شکلی شدیم

فردا وقت محضر دارن واسه عقد ایشاالله فردا عقد میکنن و جشنش میمونه

 واسه اردیبهشت ماه ایشاالله . خلاصه فردا این فافا جون رسما و قانونا مالِ ما میشه

 هرچند که الانشم هست ولی اون دیگه رسمی تره میخوایم عقد کردن بیاریمش

 اینجا چند روز بمونه ...... حالم خوب نیست دارم از سر درد میمیرم

نمیدونم چرااینقدر سرم درد گرفته ؟؟؟؟؟ باید برم دکتر .... تازگیها سردردای خفن

میگیرم  طوری که دلم میخواد گریه کنم تازشم تاری ِ دید هم پیدا کردم ؛ چشام که

دیگه هیچی هر وقت سرم درد میگیره میخواد چشام در بیاد .... نمیدونم شاید مال ِ

 این حرص و جوشیه که این چند وقته خوردم ؛؛؛ فردا ساعت ۱۱ صبح باید محضر باشیم .

منم برم فعلا  که بخوابم چون صبح باید ساعت ۸ بیدار شم .

فعلا بایتون

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 1:51  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

سلام خوبین؟

 

منم ای بدک نیستم ؛ یه جورایی حالم بهتره امروز بعد از یه هفته .... خنده اومد رو لبام 

 

مجتبی هم حالش بهتره امروز رفته بود دکتر قراره بعد از عید بره آزمایش و ...... خدا کنه

 

 چیزیش نباشه .... خیلی از نتیجه اش میترسه ....  باهاش حرف زدم و یه کم بهش امید

 

دادم گفتم که نترس چیزی نیست  پس اون همه امیدی که به زندگی داشتی چی شده ؟

 

 گفت مریم خسته  شدم دیگه تحمل ِمریضی ندارم ؛ دیگه کشش ندارم  گفتم داری

 

تحمل کن  ..... مگه خودت به من نمیگفتی امیدت به خدا باشه ؟مگه نمیگفتی صبر داشته

 

باش خوب حالا چرا باید اینارو من به تو بگم؟؟؟؟؟

 

امروز یهو از دهنم پرید بهش گفتم ای بیشرف ..... فکر میکردم ناراحت بشه ولی دیدم

 

خندید گفت مریم  خیلی وقت بود نخندیده بودما منم از خنده اش خندیدم واسه اینه که

 

میگم بعد از یه هفته خنده اومد رولبام .(تازگیها تکه کلامم شده بی شرف ؛

 

 قبلا کره خر ؛  د ی و س  بود حالا شده بی شرف )

 

اون روز به زری میگم بی شرف شدیا میگه مریم توروخدا نگو می افته توُ دهنم

 

  بابام پدرمو در میاره )

 

فافا جونم مرسی عزیزم ؛ خانمی گل مطمئن باش اگه خواستم با کسی حرف بزنم

 

 کسی رو محرم تر از تو سراغ ندارم ؛ حتما به تو میگم .دلم برات تنگیده فافا

 

دیروز با مامان رفتیم  خرید واسه فافا .... یه پارچه چادری  سفید  خیلی نازه خریدیم  ....

 

 فروشنده فهمید من خواهر شوهرم ؛ گفت خواهر شوهر گری در نیاریا  ؛ مامان

 

 گفت نه اتفاقا خیلی زنداداششو دوست داره .... پسره گفت من یکی یه دونه ام

 

مامانم میگفت 20 سالت بشه برات زن میگیرم حالا میگه هر وقت آدم شدی برات

 

 زن میگیرم ؛ منم  میخواستم اذیتش کنم گفتم پس حالا حالا مجردی بعید میدونم

 

 به این زودیا آدم بشی .... همکارش مرده بود از خنده  ؛ مامانمم

 

خنده اش گرفته بود  روش نمیشد بخنده ریز ریز میخندید .... پسره خودش غش

 

کرده بود از خنده گفت دستت درد نکنه آبجی .... گفتم قابل نداشت .

 

 

دیشب که با مامان از خرید برگشتیم دیدم علی جوجو داره ژل میزنه به موهاش

 

 و هِی ور میره  گفتم به سلامتی کجا ؟؟؟؟؟؟؟ گفت بیرون گفتم نمیری فافا ؟

 

گفت نه امشب نمیرم ؛ رفت بیرون ؛ 15 مین بعدشم من حاضر شدم رفتم هم یه دور

 

بزنم هم یه رژ دیده بودم خوشم اومده بود اونو بخرم  ..... داشتم بر میگشتم خونه

 

 که دیدم بوی ادکلن علی میاد( DAVIDOFF EINA   ) فکر نمیکردم علی اون

 

 طرفا باشه  بیخیال شدم دیدم دو سه متر جلوتر یکی هم هیکل و قد و تیپ علی داره

 

 میره و با موبایلشم حرف میزنه رفتم تا پشت ِ سرش باز شک کردم نیم رخشو که

 

 دیدم رفتم پشتش یهو دست انداختم دوره بازوش یه متر پرید بالا با حالت تعجب برگشت

 

 نگاه کرد دید منم (داشت با فافا حرف میزد آنتنم نمیداد هی میگفت رفتم خونه

 

 میزنگم بهت ) قطع شد گفت کجا بودی گنجیشک ؟؟؟ گفتم اومدم خرید

 

 داشتم یه دوری هم بزنم ، گفتم بهش که از بوی ادکلنش فهمیدم اونه ..... یهو توی

 

 خیابون جَو گرفتش بوسم کرد ؛ چند تا پسر وایساده بودن اونطرف تر

 

(با 2 متر فاصله ) اینجوری داشتن نگامون میکردن .... منو داداشی وقتی

 

 میریم بیرون همه فکر میکنن دوست دختر دوست پسریم از بس عاشقانه

 

بهم میچسبیمو دستا همو میگیریم (خیلی دوست دارم یه بار که با علی میرم

 

 بیرون بهمون گیر بدن ؛ دوست دارم ضایع بشن .... اگه مائیم که شانس

 

 نداریم اگه با بوی فرندمون بریم خفتمون میکنن فعلا که همونشم

 

ندارم )زنگیدم مامان گفتم من با علی ام  ؛ دیر اومدیم خونه نگران نشین ؛

 

 تا اومدیم خونه 9:30 بود .....

 

الان رفته پیشه فافا .... از سره کار اومده  من دراز کشیده بودم رو تختم و داشتم کتاب

 

شعر میخوندم  ؛ تیریپمو دیده  (یه بلوز صورتی آستین کوتاه کشی تنم بود با یه شلوار

 

مشکی کوتاه ) اولش آروم اومد پیشم که فرار نکنم نزدیکم که شد پریده

 

دستامو گرفته بعدش یه گاز ...زدم تو ُ سرش گفتم یه مدت از سرت افتاده بود باز شروع

 

 کردی ؟  برگشته میگه الان میرم سراغ فافا (فافا این جور مواقع میگه خدا

 

 به داده من برسه ) بعد علی خودش مث ِ فافا این حرفو زد (خدا به داده من برسه )

 

بعدشم برگشته میگه جیگره خودمه .... گفتم وقتی خودت جیگر داری

 

چرا میای سراغ جیگر مردم؟ (خودمو گفتم ) اولش شوکه شد و یه کم نگام

 

کرد بعدشم یه گاز دیگه گرفت گفت بیخود وقتی فافا نیست  میام سراغ تو ؛

 

 (البته منظورش واسه گاز بود )هردوتاتون مثله هَمین .....

 

بعدشم حاضر شد و رفت پیشه فافا ....منم حاضر شدم گفتم مامان بیا بریم بیرون

 

حوصله ام سر رفته ... یهو زد به سرم با مانتو رفتم چادر سرم نکردم ........ دوباره یاده

 

وقتی افتادم که با مانتو میگشتم والله با چادر میریم بیرون میخوان چشممو در بیارن

 

امشب با مانتو و مقنعه بودم دیگه هیچی .... مامان گفت با چادر بیا بیرون

 

 که اینقد نگات نکنن (گاو ِ پیشونی سفیدم  ) معمولی بود هم آرایشم هم تیریپم 

 

 نمیدونم چرا اینقد توُ چشمم ...

 

فعلا برم

 

بعدا میان یه آهنگی که دوست دارم شعرشو میذارم

 

 

 بعد نوشت  :

خواننده  :علی مرشدی

 

 

من دیوونه ی چشمای تو ؛ تو ... تویی همه دنیای من

 

کاش بمونی تو همیشه پیشم ؛ بهونمی برای موندن

 

با تو آخه دیگه غمی ندارم

 

آخه دوسِت دارم آخه تورو میخوام

 

عشق ِ من دلم رو نشکن

 

آخه همش از تو میخونم  ؛ میخوام فقط با تو بمونم

 

نگیری از دلم نگات ُ ،آره میخواد  بمونه با تو

 

دیوونه ی ِ چشات منم  ؛ آرزوی منه بودن ِ با تو

 

با تووووووووووو عشقه من دلم رو نشکن

 

نبینمت دلم میگیره ؛ بیا دلم آروم بگیره

 

هرجا میرم تورو میبینم ؛ تو نباشی دلم میمیره

 

دلم میخواد با تو بمونم ؛ بیا پیشم ای مهربونم

 

آخه عاشقم بخدا  ؛ عشقت میبرتم تا کجا

 

نگو که دوسم نداری ؛ بگو که فقط منو داری

 

منو داری منو داری عشقه من دلم رو نشکن

 

آخه همش از تو میخونم  ؛ میخوام فقط با تو بمونم

 

نگیری از دلم نگاتو  ،  آرزوشه بمونه با تو

 

دیوونه ی ِ چشات منم  ؛ آرزومه بودن ِ با تو

 

با تووووووووووو عشقه من دلم رو نشکن

 

نبینمت دلم میگیره ؛ بیا دلم آروم بگیره

 

هرجا میرم تورو میبینم ؛ تو نباشی دلم میمیره

 

من دیوونه ی چشمای تو ؛ تو ... تویی همه دنیای من

 

کاش بمونی تو همیشه پیشم ؛ بهونمی برای موندن

 

با تو آخه دیگه غمی ندارم

 

آخه دوسِت دارم آخه تورو میخوام

 

عشق ِ من دلم رو نشکن

 

آخه همش از تو میخونم  ؛ میخوام فقط با تو بمونم

 

نگیری از دلم نگات ُ ،آره میخواد  بمونه با تو

 

دیوونه ی ِ چشات منم  ؛ آرزوی منه بودن ِ با تو

 

با تووووووووووو عشقه من دلم رو نشکن

 

نبینمت دلم میگیره ؛ بیا دلم آروم بگیره

 

هرجا میرم تورو میبینم ؛ تو نباشی دلم میمیره

 

 

 بعد نوشت ۲:

 

 ساعت ۲:۰۵ بامداد

 

(بعد نوشت ۲  رو بنا به دلایلی  پاک کردم )

 

بعد نوشت ۳: الان از خونه فافا اینا اومدیم  ؛ خاله و عمه و زن عمو اونقدر رفتن رو مخم

تا با زور راضیم کردن و منو با وشگون (میدونم اصلش نیشگونه) و تهدید و قربون و صدقه و...

بردنم ؛ آخرشم مهریه اش شد ۲۲۵ تا سکه با سه تیکه که علی باید بده (گازو یخچال و فرش)

الان ساعت ۲:۰۵ بامداد ِ

امیدوارم خوشبخت بشن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 22:13  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

غصه نخور ای دله بی کسم

گریه نکن گلم همه کسم

رسمه دنیا  بی وفاییه

دلکم ؛دلکم ؛ دلکم

دله من بغضتو بشکن ؛ غریبگی نکن با من

ببار مثله ابره بهار ؛دله من

اونی که تورو شکسته  ؛ خدا جوابشو میده

ببار مثل ِ ابره بهار دلکم

 

غصه نخور ای دله بی کسم

گریه نکن گلم همه کسم

رسمه دنیا  بی وفاییه

دلکم ؛دلکم ؛ دلکم

دله من بغضتو بشکن ؛ غریبگی نکن با من

ببار مثله ابره بهار ؛دله من

اونی که تورو شکسته  ؛ خدا جوابشو میده

ببار مثل ِ ابره بهار دلکم

 

 

 

*******************

 

 

سلام مرسی از دعاهاتون ؛ واقعا ممنونم

اینم شعر همین آهنگ ِ وبلاگمه

خواننده اش :علی عبدالملکی ِ

البومش خیلی زیباس

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 4:2  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 ای کاش اگر کسی به دلمون پا گذاشت دیگه دلمو تنها نمیزاشت!

 

 ای کاش اگر یه روزی دلمونو تنها گذاشت رد پاشو رو دلمون جا نمی گذاشت

 

 

الهی قربونِ اون بزرگیت برم خدا ؛ حکمتت چیه؟

 

چرا باید اینجوری شه؟

 

باتمام ِ اون بیماریها بازم ازت نا امید نشد ؛ باز یه چیز دیگه گذاشتی تو ُ دامنش؟

 

بازم شکرت .

 

دلم میخواست میمیردم و این روزو نمیدیدم و اون حرفو ازش نمیشنیدم

 

مگه چند سالشه؟ 2ماه دیگه تازه 19 ساله میشه ....این انصاف نیست

 

وقتی بهم گفت دوست دارم راحت منو ببره نه اینکه زجر کُشم کنه قلبم لرزید ؛

 

چرا باید توی این سن آرزوی مرگ راحت داشته باشه؟چرا باید اونقدر درد بکشه که

 

اینطوری بگه؟چرا من ِ نا امید باید به اون کوه ِ امید  ، امید بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی به

 

 سرش آوردی كه حالا بخواد با من از نا امیدی

 

 بگه ؟؟؟؟؟ اصلا چرا این روزا همه بد بختیا رو داری سرم هوار میکنی؟؟؟؟؟

 

چرا فکره منو نمیکنی؟ به بزرگیت قسم  دیگه تحمل ندارم صبرم تموم شده ؛

 

خداجونم من که پیشت ارزشی ندارم میدونم ؛ اما فکر نکنم اونقدر از چشت افتاده

 

 باشم که اصلا منو نبینی خدا جون هیچی واسه خودم نمیخوام هیچی ؛ فقط

 

.فقط شفای اونو میخوام .کسی که به من میگفت با من از ناامیدی نگو خودش

 

داره به من میگه ناامید شده ......خداااااااااااااااا کمکش کن

 

 

سلام بچه ها ؛ حال و هوای این چند روزم یه طرف حال ِ الانمم یه طرف , دعا کنید ....

 

دعا کنید واسه کسی که تازه 19 سالشه و تازه مث ِ خیلی های ما اول ِراهِ ولی داره

 

به مرگ فکر میکنه .

 

خیلی برام عزیزه , خیلــــــــــــــــــی

 

حاضرم بخاطرش خیلی کارا بکنم .....فقط خوب بشه

 

 

پی نوشت1: شخص مورد نظر از آشنایان ِ ؛ که واسه من خیلی عزیزه ولی دلم

 

 نمیخواد درموردش به کسی توضیح بدم ؛ میدونم که میاین و سوال میکنید مذکر یا

 

 مونث ؛محض ِ اطلاع ایشون مذکره .

 

 

 

 

پی نوشت 2: حالم خوب نیست کلی گریه کردم ؛ موندم تو ُحکمت خدا ...

 

 بازم شکرت خدا ....اگه میخواستی ببینی صبر و تحملش چقدره که دیدی چرا

 

 زجرش میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا درد میکشه ؟؟ 

 

 

 

پی نوشت 3: دلم یه عالمه گریه میخواد ؛ داشتم گریه میکردم مامان میگه

 

 مُردی از بس این هفته گریه کردی ببین زیره چشات گود افتاده  ؛ آخه چته؟؟؟؟؟

 

 

 

 

پی نوشت 4: داشتم با شامم بازی میکردم که مامان گفت چرا نمیخوری؟ دستمو

 

 گذاشتم رو گلومو  گفتم  یه چیزی اینجام گیر کرده که داره خفه ام میکنه ,

 

گفت میخوای بریم یه دور بزنی؟ گفتم نه و بلند شدم و اومدم توی اتاقمو خودمو خالی کردم ......

 

 

 

 

پی نوشت 5 : دعا یادتون نره ها ؛ دعای یه بنده در حق ِ یه  بنده ی ِدیگه زود میگیره ....

 

. مخصوصا که الان دیدم توی کامنتام یکی از دوستامم اومده گفته تورو خدا واسه

 

 عموم دعا کنین خوب این شد دوتا دعا کنید

 

 

 

 

 

 

 

تو قراره منی بهاره منی  نگاره منی

 

تو همه کسه من هم نفسه من کناره منی

 

شبهام با تو مهتابیه  روزهام با تو آفتابیه

 

دریا همیشه آبیه عشقم ای یارم

 

غمهام دیگه رنگ نداره ؛فصلام همیشه بهاره

 

این قسمته روزگاره ؛ عشقم ای عمرم

 

تـــــــــــــــو معشوقه منی آرزوی من مقصوده منــــــی

 

تو آرومه منی اون حادثه موقِمنی

 

شبهام با تو مهتابیه روزهام باتو آفتابیه

 

دریا همیشه آبیه عشقم ای عمرم

 

غمهام دیگه رنگ نداره ؛فصلام همیشه بهاره

 

این قسمته روزگاره ؛ عشقم ای عمرم

 

تـــــــــــــــو قراره منی بهاره منی نگاره منی

 

تو همه کسه من هم نفسه من کناره منی

 

شبهام با تو مهتابیه  روزهام با تو آفتابیه

 

دریا همیشه آبیه عشقم ای عمرم

 

غمهام دیگه رنگ نداره ؛فصلام همیشه بهاره

 

این قسمته روزگاره ؛ عشقم ای عمرم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 20:18  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام

 

 دیشب یه پستی نوشتم ؛ که حذفش کردم دوستای گلم سعید و مریم عزیز نگران

 

 نباشین  حالم خوبه ؛ سعید(دکتر آینده در غربت ) ازت ممنونم که توی اون حاله بدم آرومم

 

 کردی و باهام حرف زدی ببخشید که ناراحتتون کردم ..... پست قبلی رو حذف کردم ؛

 

 نیمیخوام  دوستام با خوندنش ناراحت بشن

 

 

**************

 

 

3شنبه با زری رفتیم دانشگاه  ساعت 1:30 راه افتادم 2:00 خونه عمه بودم  دیدم

 

 زری حاضر اماده نشسته داره میوه میخوره  بهش گفتم پاشو مگه نگفتی اگه از 2دیرتر

 

 بشه نمیرسیم پاشو دیگه خیلی ریلکس برگشته میگه دیر نمیشه کفشاتو در بیار بیا

 

 بشین 10 مین دیگه میریم ؛ ساعت 2:20 راه افتادیم  انقلاب پیاده شدیم گفت پیاده

 

 بریم؟ گفتم بریم دانشکده خودش اقتصاد ِ ولی ما باید واسه کلاس ِ تنظیم خانواده و

 

 جمعیت میرفتیم دانشکده زبان ..... وای وقتی رفتیم اونجا من دیگه داشتم میمردم

 

 مخصوصا که کمرمم درد میکرد اوضاع طبیعی نداشتم  گفتم زری درسته هم یه

 

نوع ورزشه هم شیکممون آب میشه ولی فکر نمیکنی توی این اوضاع  راه زیادی بود؟

 

 گفت نه تازشم برگشتنه هم باید همین راهو پیاده بریم ؛ رفتیم کلاس خیلی

 

 خوبی بود با استادشم راحت بودیم این جلسه تشریح دستگاه  ت ن ا س ل ی مرد

 

 بود..... خیلی خندیدیم ؛ هِی تیکه میپروندن  سوالای خنده دار میکردن  من

 

 از همه بدتر ...... استادشم باحال بود  جلسه ی بعد افتاد بعد از عید حتما میرم .....

 

برگشتنه هم پیاده اومدیم تا انقلاب ولی از بس فک زدیم  نفهمیدیم چطور رسیدیم

 

  ..... تا من رسیدم خونه 7:30 بود ... اومدم مثله جنازه ولو شدم

 

دیروزم یکی از اون روزای عذاب آوره زندگیم بود که واقعا مرگ رو  جلو چشام دیدم

 

دیشب با بابا دعوام شد درگیر شدم اساسی ؛ حالا سره چی بماند کار به جاهای

 

 باریک کشید علی هم نبودخونه فافا بود از همیشه بی پناهتر و بی کس تر بودم

 

خیلی ناامید و تنها دیدم واقعا بدونه تکیه گاهم ؛ آرزوی مرگ کردم ,معمولا یه پدر

 

 تکیه گاه و ستونه یه زندگیه اما من هیچ وقت وجودشو حس نکردم هیچ وقت , ولی

 

 عمو رضا هیچ وقت توی هیچی واسم کم نذاشت  چه مادی چه معنوی با من

 

 طوریه که همه توی فامیل به من سوگلی ِ آقا رضا ....  جونمو میدم واسه عمویی

 

اما بابا برام کوچیکترین ارزشی نداره ؟؛لطفا نیاینُ نصیحتم کنید که هر چی باشه

 

 پدره و .......... من کوچکترین محبتی ازش ندیدم نه من نه داداشا فقط میدونیم مثه

 

 یه سایه توی زندگیمونه  که بود و نبودش یکیه .

 

امروز زنگیدم با عمویی حرف بزنم تا اروم بشم میگه خوشگلم خوبی؟گفتم نه

 

 گریه ام گرفت همون موقع  ؛ اینقدر غصه خورد و قربون صدقه ام رفته که خودم

 

 خجالت کشیدم مرد با این سن و شخصیت که کسیه واسه خودش به من میگه خودم

 

 کوچیکتم خودم فدات میشم غصه ی چی رو میخوری؟نبینم  چشای

 

 خوشگلت خیس بشه  حالا برام بخند  عزیزم ؛نبینم غمتو که ناراحت میشما ؛

 

 دلخوشیم تویی وقتی میبینم ناراحتی غصه میخورم  .... دیدم خیلی ناراحتش

 

 کردم ؛ با گریه خندیدم و بهش میگم فدات بشم که امیده زندگیمی اگه نبودی

 

 میمردم .... دوست دارم عمویی .

 

 

میخوام از این به بعد توی هر پست که مینویسم  ؛  یکی از اهنگایی که دوست دارم

 

 شعرشو بذارم 

 

 

اگه کد اهنگشونم گیر آوردم میذارم رو وبلاگ .

 

 

پی نوشت 1: لطفا نصیحت نکنید به هیچ وجه

 

 

پی نوشت 2: من تا این سن احترام ِ بابامو داشتم ولی دیگه همه چیز از بین رفت

 

 و حرمتا شکسته شد  ؛ متاسفم واسه این قضیه

 

 

پی نوشت 3: سعید آخرشم گفتم ؛ میخواستم این روزا با تمامه تلخیش ثبت بشه

 

 

 

پی نوشت  4: دیشب از روی ناتوانی و بی پناهی یه عالمه قرص خوردم که بد بختی

 

معده ام قبول نکرد و همه رو .... بعدشم که مامان فهمید با دوتا لیوان ابلیمو به دادم

 

رسید ولی تا صبح منگ بودم و سردرد و سر گیجه داشتم .

 

 

 

پی نوشت 5: توی بحرانی ترین دوران ِ زندگیمم ؛ مخصوصا که این روزا تغییرات

 

 هورمونی هم دارم  دیگه هیچی ؛ شدم عین ِ سگ .

 

 

 

محسن یاحقی:

 

 

 

تورو خدا گریه نکن بخاطره منم شده

 

بذار خیال کنم دلت راضی به رفتنم شده

 

گریه کنی نمیتونم اشکاتو طاقت بیارم

 

فدای اشکات خانمی آخ که چقد دوست دارم

 

میرم ولی پیشه چشات ، عشقمونو جا میذارم

 

دلم میخواد نرم ولی روی دلم پا میذارم

 

توهم میخوای نرم ولی توهم مثه منی پره غرور

 

مرگه منه وقتی برم از پیشه تو یه جای دور

 

خط بکش رو خاطره هام ، عکسامو پاره کن نبین

 

من که برای عشقمون کهنه شدم ای نازنین

 

دست بکش رو آسمونا ستاره ی تازه بچین

 

من چه کنم بی عشقه تو وقتی شدم تنها ترین

 

من از خدا میخوام کمک کنه فراموشم  کنی

 

منم خوشم که تا ابد عروسکه خیالمی

 

 بعد نوشت :

 

 

فردا ۱۷ اسفند تولده داداش علی :

 

 

جوجو تفلدت مبالک

 

 

 

 

 

 تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 17:47  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

برو فراموشم بکن که هرچی بود تموم شده

 

بدون که لحظه لحظه هام به پای تو حروم شده

 

برو فراموشم بکن برو که از یادم بری

 

ندونستم تو قلبه تو نشسته عشقه دیگری

 

برو فراموشم بکن برو فراموشم بکن برو فراموشم بکن

 

برو فراموشم بکن ؛ برو منو تنها بذار

 

چشمای خیره به درم اون دیگه رفت حالا ببار

 

خدا کنه دیگه نیاد ؛ یااینکه از یادم بره

 

دوباره مثل ِ اون روزا اُفتاده تو ُ کارم گره

 

حالا که رفتی از پیشم منتظرت نیستم بدون

 

اونی که میگی عاشقه برو کناره اون بمون

 

وای که چقد ساده بودم فکر میکردم  دوسَم داری

 

 حالا با عشق ِ تازَتی  دست توی دستش میذاری

 

برو فراموشم بکن برو فراموشم بکن برو فراموشم بکن

 

برو فراموشم بکن ؛ برو منو تنها بذار

 

چشمای خیره به درم اون دیگه رفت حالا ببار

 

 خدا کنه دیگه نیاد ؛ یااینکه از یادم بره

 

 

دوباره مثل ِ اون روزا اُفتاده تو ُ کارم گره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 21:10  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

عجب روزی بود امروز ؛

 

گفته بودم که تختم کناره شوفاژه ؛ شوفاژای  حال و پذیرایی و آشپزخونه همه بسته شدن

 

 به بغیر از اتاق من  ؛ اونم نصفه باز بود البته نصف کمتر .... صبح احساس کردم دارم توی

 

 خواب آبپز میشم ؛ چشامو باز کردم دیدم بلـــــــــــــه ؛ از طرفی چسبیدم به شوفاژ ؛

 

 از طرفی پتو رومه از اون طرفم آفتاب با شدت داره از پنجره میتابه بهِم ؛ کلافه شدم با

 

 یه ضربه پتومو شوت کردم دیدم رفت افتاد جلو دره اتاقم (لا مصب ضربه نبود

 

 که 4....5 متر شوت شد اونطرفتر) بعدشم خودم خنده ام گرفت به این حرکت زود

 

 شوفاژ رو بستمو پنجره رو باز کردم تازه فهمیدم ؛ اگه بیدار نمیشدم اگه از گرما نمیمردم

 

حتما از کمبوده اکسیژن تلف میشدم .....

 

از وقتی از خواب بیدار شدم  ؛ این فکر افتاد توی سرمو هِی قلقلکم داد تا اینکه بعد از ناهار

 

 اجراش کردم ؛ گفتم مامانی  میخوام اتاقمو هم گرد گیری کنم هم دکورشو عوض کنم کمک

 

میخواااااااااااااام ؛ گفت باشه بذار بعد از ناهار ...... ناهار که خوردیم اومدم یه ظرف

 

برداشتم آبگرم ریختم ؛ وایتکس (به میزان لازم) بعدشم یه کم مواد شوینده ؛ یه جفت

 

 دستکش و یه اسفنج + مقدار زیادی دستمال آوردم توی اتاقم ؛ همه وسایلمو با کمک

 

 مامانی گذاشتیم بیرون اتاق خالی شد فقط موند میز کامپیوترم و فرش و پرده ها .....

 

افتادم به جون در و دیوار ..... (از من بعیده این کارا )بعدشم ولووووو شدم همون وسط ؛

 

مامان گفت پاشو  تمومش کن نذار بمونه کمکم کرد تا تموم شد بعدشم جارو برقی

 

 آوردم و جارو کشیدم  و بعدشم  تختُ آوردیم  و اون که مرتب شد میزو.......

 

  خلاصه این شد دکور اتاقم الان اینه .....تازشم چی؟نمیدونم  امروز چرا اینقدر فعال شده

 

 بودم.....  یه تاپ آستین حلقه ای پوشیدم با یه شلوارک (از بس فعالیت داشتم گرمم

 

 شده بود ) رفتم توی حیاط  ؛ دیدم وای حیاط چقدر کثیف شده رفتم از پشت ِ باغچه شلنگ ُ

 

 پیدا کردم آوردم جارو هم آوردم (مامان نبود رفته بود بیرون) از همون جلو در شروع کردم 

 

 شستن تا پله ها (تازشم نزدیک بود لیز بخورم نفله شم  ؛ اونم چی؟ با این پله ها که

 

اگه میفتادم واقعا جنازه میشدم ) ... کمرم خشک شد تا تمامه حیاط رو شستم وسطای

 

 کار بودم دیدم مامان اومده میگه ول کن حیاط ُ بذار 5شنبه شب میشورم که واسه فرداش تمیز

 

باشه (آخه  همسایمون میخواد توی حیاط ما نذری بپزه ؛ دیشب 7تا دیگ و اجاق آوردن گذاشتن

 

 توی حیاط )گفتم حالا تا 5شنبه بازم بشور .... وای وای چقدر کثیف و سیاه بود منم وسواس

 

 توی این چیزا  ؛  دیگه دیدم کمرم همونجوری خشک شده دیگه زیاد گیر ندادم و خودمو قانع کردم

 

 که بسه ؛ بعدشم گیر دادم که اون گلدونا که بخاطر سرما برده بودیم داخل رو بیارن بیرون

 

 ؛ بابا اینا یکی یکی آوردن من گذاشتم توی حیاط ؛ خیلی با صفا و تمیز شده

 

خوشمان آمد خفن .... نشسته بودم رو پله ی بالکن جلو اتاقم  داشتم اس ام اس از خودم

 

 در میکردم ؛که دیدم زنگمونو میزنن ؛ با همون تیریپ پریدم  رفتم درو باز کردم دیدم عمه

 

 و زری اومدن خونمون اونم بیخبر زری تا منو دید جیغ کشید بغلم کرد ؛ گفتم

 

جیغ نزن ؛اومدیم داخل خونه و براش یه سی دی رایت کردم و بعدشم گفت بریم توی حیاط

 

 خیلی با صفا شده رفتیم نشستیم رو پله ( اون با مانتو منم با همون تیریپ قبل )داشت

 

برام حرف میزد میگفت بیا فردا بریم دانشگامون کلاس تنظیم ِ خانواده داریم  داشتیم در این

 

 مورد بحث میکردیم که دیدم یهو زری گفت ای بی شرف من این شکلی شدم

 

 گفتم وا چرا؟ گفت تو نه .... گفتم دیوونه شدی؟ غیر منو تو مگه کی اینجاس؟ گفت مریم

 

 اون پنجره هست با انگشت نشونم داد (از سه طرف همه آپارتمان ساختن  خونه ی ما

 

 افتاده این وسط که دو طبقه س و شخصی ساز ولی ساختمونای اطرافش همه 4 طبقه س یکی

 

 از این آپارتمان توی کوچه بغلیه ولی پنجره های آشپزخونه اش سمته حیاطه ماس ... که توی

 

 این مدتی که ما اومدیم اینجا یعنی از ابان ماه تا حالا من ندیدم کسی پنجره اش باز باشه و

 

یا کسی نگاه کنه ) گفتم خوب که چی؟ گفت یکی اومد پشت پنجره تا دید من نگاش

 

 میکنم رفت کنار .... منم این شکلی شدم گفتم نه دروووووووووووووغ میگی ! گفت

 

 بخدا گفتم زن بود یا مرد؟ گفت نفهمیدم زود رفت کنار.... خلاصه ما هنوز موندیم توی

 

خماری که بالاخره کی این هیکل ِ نیمه برهنمونو دید زده .... ( توی حیاط داشتیم

 

هم حرف میزدیم هم آهنگ گوش میدادیم  آخه پنجره اتاقمو باز گذاشته بودم ؛ زری گفت مَرمر

 

 برو این اهنگو زیاد کن قشنگه منم از اونجایی که زورم اومد برم دور بزنمو از اونطرف برم داخل

 

و بعدشم برم توی اتاق خودم دیدم پنجره بازه طِی یه عملیات  ضربتی پامو باز کردمو از پنجره

 

رفتم بالا پریدم رو تخت و اومدم زیاد کردم بازم به همون روش برگشتم توی حیاط ؛ دیدم

 

زری هنوزم همون جوری شاخ در آورده داره منو نگاه میکنه گفت چه جوری اینقدر لنگتو

 

 باز کردی؟ اونم با این شلوارک تنگ که به زور باهاش راه میری؟ گفتم به بد بختی

 

 اگه این پام نبود راحتتر بودم .....خلاصه یه مدت خندید به این کاره من بعدشم

 

 رفتیم تو خونه و عمه گفت زری بریم ساعت 8 شب بود که رفتن ....

 

علی رفته پیشه فافا آخه میخواست فافا مانتو بخره باهم رفتن ... به من گفت گنجیشک

 

نمیای؟ گفتم نه برو حوصله خرید ندارم ....

 

راستی جمعه ای عمو رضا اومده بود خونمون نمیدونید چیکار کردم  زدم سیم کارتشو

 

سوزوندم یه گوشی N95i نوکیا خریده خیلی نازو باکلاسه خوشم اومد ازش داشتم

 

 باهاش ور میرفتم ؛ گفتم عمویی پین بدم به گوشیت و سیم کارتت؟گفت بده وای اومدم

 

 پین بدم نمیدونم چی شد اشتباه زدم که دیگه کار دستم داد اخرشم سیمش سوخت

 

 نا گفته نماند که دفعه دوم بود که این شمارشو  سیمشو میسوزوندم .....

 

یه بارم سیم کارت علی رو سوزوندم یه هفته بود خطشو گرفته بود  رفتم سراغ

 

گوشیش خاموش بود روشنش کردم ازم پین خواست منم الکی یه چیز زدم چند بار عددهای

 

مختلف زدم (رمزایی که فکر میکردم میذاره) دیدم سیم کارت سوخت  اون موقع صداشو

 

در نیوردم ولی گندش در اومد کاره من بوده آخرشم ضررشو دادم که من باشم فضولی نکنم

 

 

 .ولی آدم بشو نیستم ؛ تا وقتی که جان در بدن داریم به کارمون ادامه خواهیم داد

 

  ....دیگه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووووووووم فعلا چیزی یادم نمیاد .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:35  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

این چند روز حالم زیاد خوب نبود ؛ میدونی چیه؟جالبیش اینجاست که خودمم

نمیدونم چه مرگمه ؛ این چند روز کارم شده اهنگای غمگین گوش دادن و خودخوری و

کز کردن یه گوشه میرم  تو اتاقمو درو میبندم رو خودم و میشینم فقط گریه میکنم ؛

خسته ام فقط همین ....شیلا جونم خودمم نمیدونم چرا توی این سن اینقدر

 پژمرده ام ....دیگه اون شور و نشاطه سابق رو ندارم ؛ عزیزم

 بخاطر ازدواج و .........هم نیست .... اتفاقا عمه ام یکی رو معرفی کرده که قرار بود

 توی این هفته بیان که گفتن توی ماه صفر شگون نداره بذارین بعد از صفر .....

من مشکل خواستگارو ازدواج ندارم عزیزم ...مشکل من این چیزا نیست ....

 مشکل من درونمه ؛ اوضاع روحیمه  .... افسرگیمه .... آرومو قرار ندارم  ؛ مثه یه

 مرغ پر کنده  شدم ؛ با هیشکی نمیسازم ....با همه درگیرم حتی با خودم .

اون هفته فافا اومد اینجا یعنی علی رفت دنبالش اومد اینجا ؛ 3شبی موند و رفت ؛

هر چند وقتی اون میاد اینجا سعی میکنم خوب باشم و توی خودم نباشم ولی اونم

میدونه که من یه چیزیمه ؛ درکم میکنه ؛ وقتی میاد با خودش شادی میاره ؛ واسه

یکی روزم که شده از تنهایی میام بیرون ...

ایشاالله قراره  بعد از ماه صفر بریم خونه فافا اینا که بزرگترا بشینن صحبت کنن و

مهرش رو ببرن ؛ در واقع بله برون . عقدشونم توی محضر باشه و ایشالله جشنشونم

  توی فروردین حالا روزش مشخص نیست ....

چند وقتی بود دوباره توی سرم افتاده بود برم کلاس گیتار (چهار سال پیش جرقه اش

 توی ذهنم زده شد ) ...  ولی همه مخالفت کردن گفتن دخترو چه به گیتار

 زدن؟؟؟؟؟؟؟(میدونین که خانواده ی من یه کمی متعصب و مذهبی ان البته نه

از این مذهبی های خشک ؛ بزن بکوبشون به جاس و بقیه چیزاشونم به جا ) ولی من

مثله اونا نیستم طرزه فکرم و عقایدم زمین تا اسمون باهاشون فرق داره ؛ من میگم

 چه اشکالی داره اگه مثلا من استعدادشو دارم برم گیتار زدن یاد بگیرم؟؟؟؟

میگم گیتار میگن نه آخه به چه دردت میخوره؟

میگم برم شنا میگن با این همه آلودگی و بیماری که هست نمیخواد بری...

میگم طراحی میگن نه میگم کلاس آرایشگری و اشپزی میگن نه ...

.بابا خسته شدددددددددددددددددم

تا کی واسه حرف و دل بقیه زندگی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم میخواد یه بار واسه

 دله خودم باشه با تصمیم و خواسته ی خودم برم جلو ..... عادت کردین همیشه

گفتم چشم؟؟؟؟ عادت کردین همیشه یه عروسک بودم توی دستاتون؟ یه

کمم که لجبازی میکنم و میخوام سره حرفم بمونم میگن  گستاخ شدی ؛

بهت رو دادیم ......... آخه من اینارو به کی بگم ؟؟؟؟اینا درد نیست ؟مگه فقط من

 دخترم؟؟؟؟ مگه فقط من خانواده دارم ؟مگه بقیه خانواده ندارن؟ چرا من نباید به

جایی برسم؟؟؟؟چون دخترم؟فقط باید بمونم خونه که مبادا آفتاب و مهتاب منو ببینه ؟

 فردا هم یکی بیاد منو ببره و بازم روز از نو روزی از نو؟؟؟؟

من این طرز تفکر رو دوست ندارم ؛ دلم میخواد رها باشم ؛ میخوام شاغل

 باشم ؛ میخوام برم دنباله علایقم ؛ دوست دارم گیتار بزنم ؛ دوست دارم با دوستام

 برم شنا ؛ برم کلاس طراحی برم آرایشگری ؛ برم باشگاه ..... بابا چکار به من دارین؟

 نمیخوام فقط هنرم آشپزی باشه و همیشه بوی قرمه سبزی بدم , نمیخوام هنرم

 فقط زاییدن باشه . نمیخوام م م م م م م

اینم بگم که خانواده ی خوبی دارم ؛ ولی یه کم طرزه تفکر من با اونا فرق داره حتی

با علی که مثلا امروزیه و از این نسل .اولین مخالفش علی بود .که گیتار به درد تو

نمیخوره ؛ رانندگی هم میگفت .واسه چی میخوای یاد بگیری؟ول کن ؛من هنوزم

نتونستم ایین نامه رو قبول شم ؛ تو هم عمرا بتونی ولی من رفتم و هردو رو اولین

 بار قبول شدم ؛ حتما توی خودم استعدادشو میبینم که میگم میخوام یاد بگیرم ؛

من یکی گیتار دوست دارم یکی نِی ولی میدونم که نِی زدن نفس میخواد که من ندارم ، 

 حالا میبینید که گیتارم یاد میگیرم چه حالا چه صد ساله دیگه میرم دنبالش ؛

یکی از اون ارزوهایی ِ که اگه تلاش کنم میتونم بهش برسم .....

حتی اگه شده با همتون در بیفتم این کارو میکنم .

 

آنقدر آرزو بر گور بردم که دیگر جایی برای جسدم باقی نماند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 19:6  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

چقدر دوست داشتم تمام دلتنگی های این روزها را با کسی قسمت می کردم

 ویا کسی بود برای گوش دادن ودرد ودل کردن ، کنارم بماند، ولی آنقدر فاصله زیاد

شده که هر چه فریاد می زنم ، گویا ، صدایم را نه تو می شنوی

 و نه هیچ کس دیگر... !!!

 

دلم میخواد از اینجا برم

میخوام برم و یه جای دیگه بنویسم

جایی که هیچ کس ندونه کجام

جایی که فقط به یه تعداد از دوستام ادرسشو بدم

دیگه اون راحتی و آرامشو ندارم

حس آزادیم از بین رفته

خسته ام

میخوام خودم باشمو خوددددددددددددددم

دست از سرم بردار

برررررررررررو

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 23:57  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

زندگی با ادما ش برای من یه قصه بود

 

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

 

همه خنجر توی دستو  خنده روی لبشون

 

توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود

 

نمیخوام مثله همه گریه کنم

 

دیگه گریه  دلو وا نمیکنه

 

قصه های پشته این پنجره ها

 

غمو از دلم جدا نمیکنه

 

قصه ی ماتمه من هر چی که بود هر چی که هست

 

قصه ی ماتمه قلبه خسته ی یه آدمه

 

وقته خوابه دیگه دیره نمیخواد قصه بگم

 

از غمو غصه برات هرچی بگم بازم کمه

 

نمیخوام مثله همه گریه کنم

 

دیگه گریه دلو وا نمیکنه

 

قصه های پشته این پنجره ها

 

غمو از دلم جدا نمیکنه

 

قصه ی ماتمه من هر چی که بود هر چی که هست

 

قصه ی ماتمه قلبه خسته ی یه آدمه

 

وقته خوابه دیگه دیره نمیخواد قصه بگم

 

از غمو غصه برات هرچی بگم بازم کمه

 

نمیخوام مثله همه گریه کنم

 

دیگه گریه دلو وا نمیکنه

 

قصه های پشته این پنجره ها

 

غمو از دلم جدا نمیکنه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 0:34  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

باهام قهری؟؟؟؟؟؟؟؟ خب ببخشید

 

معذرت میخوام , خب قبول دارم باهات بد حرف زدم ولی هر چی باشه

 

تو خدایی و من بنده ات به بزرگیه خودت ببخش پشیمونم  وقتی فکر کردم دیدم

 

 بدتر از اینا هم میشد بشه و نشد .....راضی ام به رضای تو .....بخشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

سلام خوفین ؟

 

 

ممنونم ازتون که اومدین و بهم دلداری دادین و هر کدومتون به طریقی میخواستین

 

 کمکم کنید راستش اینجور مواقع ترجیح میدم سکوت کنم یعنی اصلا نمیتونم حرفی بزنم

 

 لال میشم  ؛ فقط ناراحتیمو بروز میدم ولی علتش رو نمیگم ؛ واین هم خوبه هم بد .....

 

راستش من آدم خیلی صبوری ام ؛ طوری که بیشتره کسانی که منو میشناسن بهم

 

میگن خدایی خیلی صبوری (ولی فکر کنم بودم دیگه نیستم )خلاصه که وقتی ناراحت

 

 میشم باید یه جوری و یه جایی خودمو تخلیه کنم کجا بهتر و اَمنتر از اینجا کی بهتر از

 

دوستام ؟؟؟؟؟ تمامه اینارو گفتم که فقط بگم ازتون ممنونم ...

توی این هفته با تمامه کسالتی که داشتم واسه همون ناراحتی که پیش اومده بود ؛ بیکار

 نموندم زنگیدم به زری (دختر عمه ام ) گفتم میخوام برم واسه جشن علی و فافا لباس بخرم

 میای بریم؟ گفت آره 3روز پیش خواب بودم (چون شبا بیدارم صبحا دیر بلند میشم ؛ اون

 روزم ساعت6 صبح تازه خوابیده بودم ؛ خواب بودم ) ساعت11 صبح بود دیدم زری از توی

حیاط  داد زد مریم پاشو دربه در (با حالت جیغ   ) منی که این جور مواقع چون

خسته ام و تازه هم خوابیده بودم (خوب طبیعتا خوابم سنگینه ) شوکه شدم عینه

 فنر نشستم روتخت چند لحظه مخم هنگ کرده بود وقتی به خودم اومدم پریدم پایین و دنبال ِ

 شلوارم و یه بلوز میگشتم ( آخه  شبه قبلش بیرون بودم شلوار لی پام بود منم دیگه

عوضش نکرده بودم وقتی میخواستم بخوابم در آوردم یه لباس خواب (بدن نما ) پوشیدمو

خوابیدم ؛ آخه خیالم راحت بود  که کسی نمیاد تو اتاقم چون در رو قفل کرده بودم ) ....

تا اون میخواست بیاد داخل خونه من لباسمو پوشیده بود در رو هم باز کرده بودم و

 دوباره رفته بودم  رو تخت خودمو زده بودم به خواب ؛ تااومد تو اتاق داد زد

پاشـــــــــــووووووووو تازشم اومد با بالشت زد تو سرم  گفت مثه

خرس میخوابه پاشو گفتم زَهره مار  چرا جیغ میزنی ؟؟؟؟ سکته کردم

باور کن کله ی همه همسایه ها اومده بوده از پنجره بیرون .....حالا غــــش کرده بود

 از خنده نه از این خنده ها دیدنی بود منم مسخره بازی در آوردم مثلا داشتم بادش

میزدم و میگفتم مامان یه لیوان آب ِ قند بیار زری غش کرده ....با خنده و شوخی و کتک کاری

(مسخره بازی ) اومدیم بیرون با عمه ام روبوسی کردم  و منتظر شدیم و بعد از ناهار با زری رفتیم

 دیدیم اون گالری ِ بسته اس آخه ساعت 2:30 رفتیم (نگاه نکرده بودیم به ساعت )

برگشتیم خونه و دوباره ساعت 5 رفتیم و چند تالباش پُروو کردم تا اینکه اینو (اینم بالا تنه اش)

انتخاب کردم تن خورش خیلی نازه البته رنگای دیگه هم داشت ولی از اونجایی که من عاشقِ

 صورتی ام  این رنگی برداشتم (صورتی کثیف ).... (کم مونده بود از زری کتک بخورم

 سره انتخاب رنگ اومدیم خونه پوشیدم یه کم هم رقاصی کردیم و ....... دیروز رفتم

 خونه ام با زری رفتیم  پیاده روی یه بوتیک بود که لباساش خوب بود با قیمت ِ مناسب منم

 رفتم با زری 4تا خریدم دوتا سبز (یه مغز پسته ای ؛ یه صدری ؛ یه قرمز یه  آجری ) قشنگه

 بعدشم اومدم خونه شبم ای جان بهم زنگید و حرفیدیم ..... قبلش هم زری زنگیده بود

 (علی میگه لا مصب اینقدر که این زنگ خور داره حاجی بازاری نداره؛ خب به من چه )

  امروز حوصله ام سر رفته بود آخه علی که خونه نبود چون دیروز با خانواده ی فاطمه اینا رفتن

 خونه خاله اش کرج به منم گفتن بیا ولی بخاطره اوضاع روحی نا مناسبم نرفتم ؛ داداش

 کوچیکه هم امروز (جمعه) از طرف مدرسه بردنشون مشهد ؛ واسه همین خونه خلوت

بود دلم گرفت زدم از خونه بیرون زری زنگ زد گفت کجایی ولگرد ؟زدم خونه نبودی ؛

گفتم هیچی دارم پیاده روی میکنم حوصله ندارم گفت بیا اینجا اومدم خونه گفتم مامان پاشو

 بریم خونه عمه گفت الان ؟(ساعت6:30 ) گفتم آره پاشو ؛ منو مامان رفتیم و ساعت 8:30

 از خونه عمه برگشتیم دیدم علی اومده خونه لباسامو دید گفت چرا واسه فافا نخریدی؟ گفتم

 نمی دونستم فافا چه رنگی میخواد ویا اصلا خوشش میاد یا نه ... بعدشم اومد لباسی که

خریده بودم واسه عقدشون رو پوشید من توی آشپزخونه بودم با مامان دیدم صدام میکنه

رفتم توی اتاقم دیدمش مرده بودم از خنده مامانم اومده میگه چی شده ؟ دید علی لباسه

 منو پوشیده با اون قده درازش و هیکله لاغرش (اینقدر زشت بود تو تنه علی .... لباسم از

چشمم افتاد ) بعدشم در آورد ...... وای این داداش کوچیکه (جوجو ده سال از من کوچیکتره )

 خونه نیست چقدر خونه خلوته هاااااااااااا ولی وقتی هست درودیوارم از دستش در امان

 نیستن ...... فعلا یه هفته از دستش راحتیم .(نه که همچین جای منو تنگ کرده بود

 بیچاره )

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 0:6  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

نه باورم نميشه که تو منو از ياد ببري
تولدم شد بي وفا از تو نيومد خبري
چشماي من خشک شد به در حالا کي بي وفاتره
بال و پرش دادم ولي ديگه واسم نمي پره
اينو بدون دستاي من گرمي دستاتو مي خواد
تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو يادت بيار
حتي ديگه خدامونم به دادمون نمي رسه
گريه نکن که دستمون به دست هم نمي رسه
تو رو خدا بهش بگين صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا خوشي به من نيومده
بهش بگين سراغشو از کس و نا کس مي گيرم
بهش بگين اگه نياد تو انتظارش ميميرم
آخه چرا نگاه اون چنگي به دل نمي زنه
ميگن يکي تو قلبشه جونمو آتيش مي زنه
فقط خدا ازت مي خوام دست توي دستاش بزارم
جز آرزوي ديدنش هيچ آرزويي ندارم
بازم ميگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگيره
برگرد بيا به کلبه مون تا سر و سامون بگيره
ببخش اگه قسمت نشد توي چشات نگاه کنم
يا سر رو شونه ت بزارم اسم تورو صدا کنم
تو هم منو بذار برو اما بدون رسمش نبود
جز تو آخه کيو دارم دليل رفتنت چي بود
اون که نخواست پيشم باشي بايد خودش صبرم بده
خدا گرفتي عشقمو جواب قلبمو بده
حتي ديگه خدامونم به دادمون نمي رسه

گريه نکن که دستمون به دست هم نمي رسه
تو رو خدا بهش بگين صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا خوشي به من نيومده
بهش بگين سراغشو از کس و نا کس مي گيرم
بهش بگين اگه نياد تو انتظارش ميميرم
آخه چرا نگاه اون چنگي به دل نمي زنه
ميگن يکي تو قلبشه جونمو آتيش مي زنه
فقط خدا ازت مي خوام دست توي دستاش بزارم
جز آرزوي ديدنش هيچ آرزويي ندارم
بازم ميگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگيره
برگرد بيا به کلبه مون تا سر و سامون بگيره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 22:36  توسط مــــــــــریــــــــــم  |