دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه کسی به پایه گریه هام نمیشینه
بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام میخندن
بازم صدای گریه مو شنیدم همه به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه و اینو میدونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام میخندم
بازم صدای گریمو شنیدم همه به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه میشینمو واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه و اینو میدونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 2:19  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
دلم تنگ است!
نه اینکه فکر کنی می خواهم بهانه بگیرم یا غر بزنم، نه، اما این روزها بدجوری
دل تنگم، دلتنگ چه کسی یا چه چیزی؟ نمی دانم
، اما هست، زیاد هم هست،
خیلی هم هست.
کلافه ام و بی حوصله و بی هیچ بهانه ای دلم پی بهانه ای می گردد که بدانم
چرا چنین دلتنگم.
دلم می خواست می توانستم بنویسم، عین قدیمها، طولانی، کسی نمی خواند،
مهم نبود، اما دل من که خالی میشد، با هر کلمه، با هر لغت، قلب من بود که از
اندوه تهی میشد و کلمات سرشار از اندوه درون قلب من می شدند.
یکبار کسی در جواب یکی از نوشته هایم نوشت خصوصی نوشتن هم جرات
می خواهد، به گمانم راست گفته بود، این روزها جرات خصوصی نوشتن هم نیست.
خسته ام!
خیلی خسته.
آنقدر خسته که نمی توانم خستگی ام را با کلمات بدر کنم، سردرگم شده ام،
میان آنچه باید بکنم و آنچه نباید بکنم، میان درست و نادرست زندگی، میان چیزی
که باید بیاموزم و چیزهایی که نبایددلم تنگ است. برای تو، برای تو که نیستی.
دلم تنگ است برایت، نه برای تویی که حالا هستی، برای تویی که بودی،
\دلتنگم، دلتنگ روزهایی که تا چشم می بستم تو در خیال من بودی، دلتنگ
روزهایی که تا خیال می کردم بازوان مهربانت بود، دلتنگم، دلتنگ روزهایی که
دلتنگ بودنت بودم. راستی چند وقت است که دلتنگ بودنت نبوده ام؟ دلم
می خواست از تنهایی ام بگویم، که این روزها چقدر بزرگ است، و اینکه این
روزها چقدر کلافه ام و اینکه چقدر سردرگمم، و اینکه تازگیها تاب تحمل هیچ کس
را ندارم و به کوه یخ گفته ام زکی!
دلم تنگ است، نه اینکه فکر کنی می خواهم بهانه بگیرم یا غر بزنم یا مدام یاد
گذشته هایی بکنم که رفته اند، یا اینکه هنوز در گذشته زندگی می کنم یا مدام
بخواهم یکجوری بنویسم که دل بقیه به حالم بسوزد، یا بنویسم که بیایند بگویند
چرا مدام از خستگی هایت می نویسی؟ از شادیهایت بنویس.
دلم تنگ است، نمی خواهم غر بزنم، اما از روزی که از ترس، نوشتن از
دلتنگی هایم را از خاطره بردم، نوشتن از شادیهایم از یاد رفت.
من همینم!
و چقدر دلتنگم این روزها...
دلتنگی هم جزیی از چرخ دوار زندگی ست . چه بخواهیم و چه نخواهیم دلتنگ
چیزهایی یا کسانی میشویم که بوده اند و حال نیستند ، و یا حتی هستند .
گاهی شاید بشه آن را بر زبان آورد و گاهی هم شاید نه . گاهی شاید بشه از
نشانه ایی آن را فهمید و گاهی نه . به هر حال چه فرقی میکنه ، دلتنگی ، دلتنگیه ،
و میاد و میره .
درست مثل ابری که خیلی وقتها بدون انکه خود بخواهد ، گرفتار بازیگوشی باد و
نسیم میگردد و گذرش بر ما می افتد و سایه ایی بر صورتک آفتاب ایاممان
می اندازد و حتی گاهی بارشی را به ارمغان می آورد .
باران را که میبینم ، حال عجیبی بهم دست میده . شاید به یاد همان داستان دلتنگی ها
میافتم و شاید دلم هوای رهایی و پرواز میکند ، آخه جشن باران بدجوری ادمی را
وسوسه میکنه ...
امروز هم باران میبارد . بوی غریبی در آسمان پیچیده . نمیدانم نامش را چه میتوانم بگذارم ...
اگر دلتنگی ، بهم بگو . داستان دلتنگی ها ، اغلب واژه هایی یکسان دارند .
+
نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:7  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
رفتي و نوشتم باتو بودن تمومه ؛
رفتي و نوشتم با تو بودن حرومه
رفتي و نوشتم تو ياره من نبودي
رفتي و نوشتم بلاي جونم بودي
رفتي و نوشتم كه قلبه من شكسته
حالا نشستم پشتِ دراي بسته
تا كه يه روزي ازت خبر بيارن
دربه دريتو جلو چشام بذارن
الهي كه بموني توُ حسرت ِ يه شادي
چرا كه توُ اون روزا عذابم دادي
عذاب اون روزاي من درده تنِ تو باشه
آره ببين ميخوام كه سر به تنت نباشه
رفتي و نوشتم كه قلبه من شكسته
حالا نشستم پشتِ دراي بسته
تا كه يه روزي ازت خبر بيارن
دربه دريتو جلو چشام بذارن
امين فياض & مهدي قائم
واي حالم داره از اين م م ل ك ت ؛ اين زندگي اين ج ا م ع ه بهم ميخوره
..... خودمون
كم غصه داريم كم درده سر داريم اينا هم شدن قوز بالا قوز (غوز بالا غوز)
؛ ديروز
دختر خاله ام از اراك اومد خونمون بخاطر عقد علي ؛ ديروز سر گرمه اونا بودم اخه يه
دختر 1 سال و نيمه داره بنام غزل ؛ بعدشم عصر گفتم بيا بريم من ميخوام اسپري
و مام و ادكلن بخرم حاضر شديم و رفتيم منتهي غزل رو نبرديم هر دو هم با مانتو
مامانم غزلو نگه داشت علي هم باهامون اومد ؛ رفتيم اول توي پاساژ واسه علي شلوار
لي بخريم كه داداش كوچيكه زنگيد گفت آبجي كجايين ؟غزل داره گريه ميكنه دارم
ميارمش پيشتون گفتم بيا فلان جا ؛ غزل اومد بغله مامانش منم ديدم با بچه نميشه
رفت خريد گفتم برو خونه من خودم ميرم ميخرم و ميام(خوب شد نیومد وگرنه باید
شوهرش میومد اونو میبرد که واسش درده سر میشد
) ؛تنها رفتم خريدمو كردم
و داشتم بر ميگشتم تمامه اين اتفاقات 5 مين هم طول نكشيد ؛ سرم پايين بود
نديدم ماشين گشت ارشاد وايساده يهو ديدم يكي زد به شونه ام تا ماموره رو
ديدم رنگم پريد بازم همون صحنه ها همون رفتارا همون چيزا بابا من نميفهمم
مگه مانتوي من چشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كوتاه نيست اين دفعه بهونه شون اين بود كه
مانتوت بالاش تنگه
؛ منو ميگي انگار اتيشم زدن گفتم آخه كجاش تنگه؟خوب
من هيكلم تپله ؛پره .... هر چي هم بگيرم بالاش همينه تازشم من دخترم پسر كه نيستم
سينه نداشته باشم
؛ نميتونم كه عبا بپوشم
؛گفت بحث نكن بشين اونور
؛گفتم بابا دوروز ديگه عروسي داداشمه بذارين برم خونمون همين جاس ؛گفت
مگه ازدواج نكردي؟گفتم نه گفت پس واسه چي ابروهاتو برداشتي
؟؟؟منم گفتم
چه ربطي داره؟مگه حتما بايد ازدواج كنم؟گفت بله گفتم توي خانواده ي ما اينجوري
تازشم يه چيزه شخصيه به كسي ربط نداره
؛ پاشدم رفتم اون ته نشستم
و محل به كسي ندادم ؛ ما هم توي نيروي ا ن ت ظ ام ي يه آشنا داشتيم كه از
دوستانمون بود كه من دوبار ديده بودمش و شمارشو داشتم (دوسته علي بود )زود
زنگيدم به علي گفتم باز منو گرفتن گفت كجا؟گفتم فلانجا از بس عجله كرده بود
گوشيشو جا گذاشته بود فقط دويده بود تا اونجا اينا هم مثه سگ دقيقا مثه سگ
بودن همچين رفتارشون زننده و بي ادبانه بود كه نگو
؛ ديدم علي نتونست
كاري كنه سريع زنگيدم به اين دوسته علي (مهدي ) گفتم اقا مهدي منو گرفتن تورو
خدا يه كاري كن گفت كجايي؟گفتم فلانجا گفت بگو صبر كنيد تا شوهرم بياد گفتم
نميشه ميدونن مجردم ؛گفت اشتباه كردي گفتي حالا بگو صبر كنيد تا نامزدم بياد
(ايشون هم زن دارن هم يه بچه 5 ماهه
قرار نبود هووی کسی بشم
اما توی
اون شرایط هوو که هیچی اگه میگفت بیا بریم عقد کنیم تا مدرک داشته باشم
میرفتم
) ؛من هرچي گفتم آقا صبر كنيد نامزدم همكارتونه الان مياد ؛ گوش ندادن
كه ندادن رفتن ؛ زنگيدم به مهدي و گفتم دارن ميبرنم پايگاه 7 آدرس دادم ؛ علي از اين
طرف اومده بود مهدي از اون طرف خلاصه كه مُردم و زنده شدم توي راه هم يه مرده
ميخواست خودكشي كنه رگشو زده بود اومده بود داشت بنزين ميريخت روي ماشينش
ميخواست اتيشش بزنه واي اين ماشين گشت و ماشين پليس اين صحنه رو ديدن
نگه داشتن 5 نفري نميتونستن اين ادمو نگه دارن حريفش نميشدن
؛ ببين چقدر
فشار روي اين آدم بوده درده خودم كمم بود اينم ديدم زدم زيره گريه بلند گفتم بيا اينم
از م م ل ك ت مردم دلشون به چي خوش باشه
؟؟؟؟؟؟ خلاصه رفتيم و زنگيدم
به مهدي گفتم كجايين؟گفت اسمو فاميلت مريم ....... درسته؟گفتم بله اسم بابامم
محمده شماره شناسنامه ام هم 97...... اينا لازمه كه بدوني اگه ميخواي بگي نامزدمي
مهدي اومد و علي رو ديد كشيدش كنار گفت سوتي ندي بگو نامزدشم به منم زنگيد
گفت من اگه حتي جلو اونا هرچي گفتم سرتو بلند نكن
حتي اگه زدم توي گوشت
گفتم باشه
.خلاصه رفته بود كارتشو نشون داده بود گفته بودن چون عقد نيستين
شما نميشه كشي از افراد درجه يكش اينجا نيست؟گفته بوده چرا برادرش ؛خلاصه تعهد
دادم و علي واسم چادر اورده بود داد بهم و سرم كردم و اومدم بيرون اگه به علي كارد
ميزدن خونش در نمي يومد ؛مهدي هم تا منو ديد جلو همه همچين نگام كرد كه واسه
يه لحظه فكر كردم شوهرمه
؛ترسيدم .... به علي گفتم جونه من پيشه مهدي
ضايعم نكن ؛ هيچي نگفت داشتيم بر ميگشتيم ؛ مهدي گفت چرا طوري ميگردي كه
بهت گير بدن ؟؟مانتومو نشونش دادم گفتم اين چشه؟؟؟؟؟؟ نگاه كرد گفت هيچي گفتم
خوب اينا ميگن تنگه گفت خوب ديگه نپوش اومديم خونه .....
حالا يه سر دردي گرفتم كه خدا ميدونه ؛ داشتم ميمردم خيلي بهم فشار اومد
استرس و اظطراب زيادي بهم وارد شد 
ميدونين تازه دارم به حرف يكي از خواستگارام ميرسم كه ميگفت آخه اينجا چي داره
كه ميخواي بموني؟من ميخوام برم اروپا تو رو هم با خودم ميبرم ؛فقط كافيه قبول كني
منم چون ميخواست بره خارج از ايران زندگي كنه گفتم نه من نميتونم از ايران دل بكنم ؛
اين اقا وكيله پايه 1 دادگستري بود و البته نا گفته نماند كه فاصله سني ايشوون با من
چيزي حدود ِ 11 سال بود و پدرش متخصص داخلي و مادرش متخصص زنان بود ؛
يه نگاه به خودم و اون كردم ديدم من كجا اون كجا ؛از نظر فرهنگي اجتماعي خانوادگي
؛ من ميخوام آزاد و رها باشم شيطنت كنم اما اون ديگه حال و حوصله اين چيزا رو
نداره ؛هنوزم كه هنوزه وقتي منو ميبينه بهم ميگه بازم نميخواي به طوره جدي به
من فكر كني؟؟؟؟؟؟؟ بهش ميگم نه ما اصلا به درده هم نميخوريم .......
حالا منظورم اينه كه دارم به حرفش ميرسم اينجا ديگه به درده موندن نميخوره ؛
ايران ديگه اون ايران نيست .
دلم به هيچي خوش نيست هيچــــــــي 
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 23:16  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
امان از اين روزاي تكراري و بيخود
؛ حالم يه جوريه ؛ بهار رو دوست دارما اما هميشه
يه جورايي واسم كسالت باره ؛ با اينكه 12 روز بيشتر به جشن علي و فافا نمونده ؛
انگاري هيچ حسي ندارم نه ذوق و نه شوق خودمم نميدونم چه مرگمه
؛ امروز با
مامان رفتيم كفش بخرم واسه لباسم ؛ برعكس رنگه لباسم پيدا نميكنم
اون چيزي
هم كه پيدا ميشه من نميپسندم
؛ سره راه يه مانتو فروشي بود (با مانتو رفته بودم )
به مامان گفتم بيا بريم ببينم ميشه يه مانتو بخرم ؟ رفتيم داخل يه نگاه انداختم ؛
دوتا مانتو پروو كردم خوشم نيومد جذب بود ؛ اين فروشنده هم حدودا 30 سال رو
داشت هر دفعه كه ميخواست مانتو بياره صددفعه براندازم ميكرد
بعدشم
نگاههاش عميق بود وزُل ميزد توُ چشات منم ديدم اينجوريه سعي ميكردم نگام با نگاش
تلاقي نكنه دوتا مانتو رو كه پروو كردم ديدم معذبم اونجا گفتم خوشم نيومد اونجا چون
چادر ملي هم داشتن من پرسيدم خياط دارين كه پارچه بيارم برام بدوزه؟گفت بله
شما شمارتون رو بدين من باهاتون تماس بگيرم
من دهنم باز موند
گفتم
ببخشيد؟؟؟؟
نه لازم نيست شما كارتتون رو بدين اگه لازم شد خودم تماس ميگيرم
گفت واسه چي نميدي؟ (با توجه به اينكه تمامه اين اتفاقات جلو مامانم و در حضور اون
بود ؛ تا من داخل اتاق پررو بودم داشت زير زبونه مامان رو ميكشيد كه من عروسشم يا
دخترش
) گفتم آقا شماره مغازتون رو بدين گفت تلفن نداريم ميخواي شماره
موبايلت رو بده ..... نذاشتم حرفش تموم شه منم با كماله پررويي گفتم نميدم
اصلا
بيخيال
گفت چرا؟؟مگه ميخوايم مزاحمتون شيم؟ گفتم نه بحثِ مزاحمت نيست
نميتونم گفت آقاتون نميذارن
؟؟؟؟ نزديك بود مامان بگه نه مجرده كه گفتم بله نميتونم
شمارمو بدم گفت باشه پس من شماره موبايلمو ميدم 1 شنبه ؛ 2 شنبه تماس بگير
اسمشو نوشت سجاد گفتم آقاي؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت سجاد هستم گفتم لطفا فاميليتون
رو بنويسين
منم گفتم فاميله خياطتون چيه؟ كه اگه زنگ زدم بگم با ايشون كار
دارم؟گفت چيكار به خياطمون داري
؟ تو با من كار داري
منم چشام 4تا شد
... گفتم باشه
داشتيم ميومديم بيرون گفت منتظرما زنگ بزن .... منم محل
ندادم بهش اومديم بيرون دوتا مغازه اونطرف تر گفتم بشين تا بزنم
همون جا
شمارشو پاره كردم از حرصم
؛ مامان گفت چرا پاره كردي؟گفتم كِرم داشت مگه
نديدي رفتارشو؟ مرتيكه فكر كرده من از اوناشم . 
سرم درد ميكنه خفن
؛ شدم عينِ سگ همش دارم پاچه ميگيرم .....

دلم ميخواد يه چند روزي خطامو خاموش كنم در رو روي خودم قفل كنم كه از خونه هم
بيرون نرم ؛ كسي هم كاري بهم نداشته باشه تا آروم شم ولي هيچ كدوم عملي نيست
؛ هر كدوم به دلايلي .....
خيلي تنهام البته خودم خواستما 
ترجيح ميدم تنها باشم ؛ حوصله هيچي و هيچ كس رو ندارم 
مجيد خراطها &
اومدي اما نگفتي چرا رفتي تنها موندم
حتي وقتي كه نبودي تورو از دلم نروندم
از همون لحظه كه رفتي سيل ِ اشكم كوه ِ دردم
حتي او روزاي اول ناله و نفرين نكردم
حتي از غريبه ها هم هي سراغتو گرفتم
تا كه خنديدي دوباره من جوابمو گرفتم
اما باز دلم نميخواد مثله اون روزا بسوزم
نميخوام دوباره چشمام تا بياي به در بدوزم
ديگه اين دفعه تمومه زندگيم سوخته و رفته
هنوز اون زخمه زبونا بدون از يادم نرفته
هنوزم چشماي خيسم گله از دست ِ تو داره
بي وفا بودي ولي باز از غمت اشكام ميباره
توبدون از وقتي نيستي روزوشب واسم غريب ِ
نه ديگه باور ندارم ؛ همه ي حرفات فريب ِ
نه همه ي حرفات فريب ِ
اما باز دلم نميخواد مثله اون روزا بسوزم
نميخوام دوباره چشمام تا بياي به در بدوزم
ديگه اين دفعه تمومه زندگيم سوخته و رفته
هنوز اون زخمه زبونا بدون از يادم نرفته
هنوزم چشماي خيسم گله از دست ِ تو داره
بي وفا بودي ولي باز از غمت اشكام ميباره
توبدون از وقتي نيستي روزوشب واسم غريب ِ
نه ديگه باور ندارم ؛ همه ي حرفات فريب ِ
نه همه ي حرفات فريب ِ
پی نوشت ۱: نظراته پست قبل رو جواب دادم
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 22:32  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
اینو واسم آف گذاشته بودن
دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم ،با یه نگاه مهربون،همون نگاهی که سالها
آرزوشو داشتم و ازم دریغ میکرد . گریه کرد،گفت دلش برام خیلی تنگ شده می خواستم
اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ولی نمیتونستم ،فقط نگاش کردم .....اون رفت ولی
سنگ قبره من خیسه خیسه 
امروز اصلا حالم خوب نبود ، داشتم میمیردم از کلافگی و تنهایی
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:21  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبين؟
بابا كلافه شدم
؛ ميدوني الان چه حسي دارم ؟حس ِ اون تشنه اي رو دارم كه
بعد از مدتها به آب رسيده و نميدونه از كجا شروع كنه
يا چقدر بنوشه تا سيراب
شه ؛ حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟ چون موفق شدم بعد از 3 شبانه روز
(قت كن ؛ كم چيزي
نيستا 3 شبانه روز
؛ به نت دسترسي نداشته باشم )بیام نت نه اينكه تلفنه
قطع باشه هااااااااااا نه ؛ نميدونم مشكل از اينترنت بود
يا از سيستم ِ من
؛
كانكت ميشدم ولي نه ياهوم باز ميشد نه بلاگفا و نه سايت ِ ديگه اي
؛ حالا منم
معتاده اينترنت ؛ داشتم ميمردم
؛ اصلا يادم نيست روزام رو چطوري گذروندم ؛ دچار
فراموشي شدم خفن
؛ اين چند روز كارم شده بود ؛ آهنگ گوش دادن و تنها نشستن
توي اتاق و در رو قفل كردن ؛ فقط همينا يادمه
؛ 3روز پيش با كيميا قرار گذاشتيم
و همو ديديم ؛ ميگفت خيلي عوض شدي ؛ لاغرتر شدي ، چهره ات عوض شده ؛ ولي اون
برعكس ُ من چاق شده بود و هيچ تغييري توي چهره اش نديدم ؛ دلم كلي براش سوخت
؛ راست ميگن كه آدمه بد بخت تا آخرش بد بخته
؛ اون از بچگيش ؛ اون از دوران تجردش ؛
اينم از ازدواجش
؛ با شوهرش اصلا نميسازن
؛ شوهرش هنوزم با دوست دختراي
قبلش در ارتباطه ؛ با تلفن ؛ اس ام اس ؛ اون روز كيميا قبل از اينكه با من قرار بذاره رفته
بود پيشه يكي از اون زنايي كه با شوهرش ارتباط داشت 
؛ اومده بود ميگفت
مريم من چيكار كنم
؟ داشت منفجر ميشد ؛ كلي دلداريش دادم ؛ باهاش حرف زدم ،
يه كم اروم شده ؛ گفت بريم خونه م گفتم نه بيرون باشيم بهتره گفت مريم خسته ام
بيا بريم ؛ خلاصه رفتيم خونش ؛ هنوزم آثاره دعواشون باقي مونده بود همه جاي
خونش بهم ريخته بود وسط حالش تمامه سي دي ها پخش و پلا بود ؛همه جا شلوغ
بود گفت ببخشيد اينجوريه ؛ دعوامون شده بود ؛ به روي خودم نياوردم ولي دلم خيلي
براش سوخت ، 30 مين پيشش موندم و زدم بيرون ؛ نميخواستم با شوهرش روبه رو
شم ؛ نديده حس ِ بدي نسبت بهش دارم ؛ 22فروردين قرار بوده عروسيشون باشه
ولي سره كاراي شوهرش بهم خورده ؛ ميگفت اگه بخواد به كاراش ادامه بده ؛
طلاق ميگيرم ..... موندم توُ حكمته خدا ، ميگفت مريم ازدواج نكن جز بدبختي و
مسئوليت هيچي نداره ؛ به هر كسي هم اعتماد نكن گوله ظاهر رو نخور شوهر من
خوب خوبشون بود و اينجوري از آب در اومد .
پريشب علي رفت فافا رو آورد اينجا البته ميشه گفت بعد از 10 الي 12 روز ... آخه فافا
يه مدت ميرفت سره كار كه ديگه الان نميره ؛ اومد اينجا ؛ ديروزم وقتي بيدار شديم ؛
بارون ميومد هوا ابري بود؛ از اون هواهايي بود كه من ميعشقم ؛ گفتم فافا پايه اي
كه بريم بيرون؟گفت آره ...حاضر شديم رفتيم بيرون ؛ اول از همه رفتيم كافي شاپ 1
ساعتي نشستيم
بعدشم رفتيم پياده روي كلي هم خوش گذشت
؛ اومديم خونه
علي رو سره كوچه ديديم ؛ گفت كجا بودين؟ گفتيم بيرون گفت مامان گفته رفتيم سينما ؛
گفتم نه نرفتيم ... دوباره ساعت 8رفتيم بيرون منو فافا و داداش كوچيكم ؛ سره راه از اين
بستني 2 ليتري ها خريديم و اومديم خونه تا ساعت 1 بيدار بوديم يعني دوره هم بوديم ؛
بعدشم رفتن بخوابن ولي من تا صبح ساعت 5 بيدار بودم داشتم كلافه ميشدم
؛
نه نت ميتونستم بيام...... نه كسي پيشم بود و نه سر گرمي وجود داشت .....
امروز صبح ساعت 10 گوشيم زنگيد بيدار شدم ديدم شماره ناشناسه ؛ نميخواستم
جواب بدم ولي يهو جواب دادم و ديدم مجتبي س
؛ گفت خواب بودي؟گفتم بله ؛
گفت برو بخواب گفتم نه ؛ ديگه بيدار شدم كاري داشتي؟ گفت ميخواستم حالتو بپرسم ؛
و 2الي 3 دقيقه حرف زد و بعدشم بهش گفتم حتما بيا واسه عقد علي ؛ و خداحافظي كرديم ؛
ديگه خوابم نبرد
.... فافا هم تمامه اين مدت نشسته بود توي اتاقم داشت
حاضر ميشد كه با علي برن خونشون ؛ ديگه خوابم نبرد ؛ امروز واسه اولين بار توي
ساله جديد و البته نا گفته نماند بعد از ماه ها نشستم همراه ِ علي و فافا صبحانه خوردم
؛اونا رفتن و من موندم و بازم تنهايي حوصله ام سر رفته بود كه كه عمه زنگيد
گفت فافا اونجاست؟گفتم نه رفت گفت ما ميخواستيم با زري بيايم اونجا گفتم بياين
ما هم تنهاييم اومدن و مامان ناهار درست كرد و بعد از ناهار اهنگ ِ رقص گذاشتيم و يه
كم رقصيديم
و بعدشم حرف زديم ساعت 7 بود كه رفتن منم خودمو سر گرم كردم
تا اينكه الان اومدم نت ديدم بالاخره موفق شدم ؛ 14 روز ديگه مونده به عقد علي از
يه طرف زود ميگذره از يه طرف دير ؛همش دلهره و اضطراب داريم ؛ مامانم تازگيها
دلنازك شده ؛ ديشب علي كت و شلوارش رو پوشيد
فافا هم اينجا بود ،
مامان زد زيره گريه بهش ميگم چرا گريه ميكني؟ميگه همين جوري به علي ميگه
كِي بزرگ شدي
؟ ميدونم اين اشكاش اشكه ذوق ِ ؛ ميدوني يه جورايي به مامان
حق ميدم بيشترين زحمتو مسئوليت زندگي مثلا مشتركشون روي دوشه مامان بوده و
هست ؛ من تازه دوساله اومدم با مامان اينا زندگي ميكنم
؛ دقيقا ميشه گفت 17 سال
شايدم بيشتر كه جدا ازشون زندگي ميكردم
؛من پيشه مادر بزرگم و بابا بزرگم و
عمو رضا بودم ؛ زير دست عمو تربيت شدم و قد كشيدم و رشد كردم ؛ البته توي يه
اپارتمان 3 طبقه بوديم همه با غزل اينا با هم زندگي ميكرديم خونه ماله بابا بزرگم بود
وقتي فوت كرد خونه رو فروختن و هر كسي سهمشو برداشت و رفت سوي زندگيه
خودش ؛ منم اين وسط موندم بودم كدوم طرفي برم ؛ كه گفتم امتحاني بيام با
خانواده ام اولش برام مشكل بود ؛ ولي كم كم عادت كردم (حالا فهميدين چرا احساسه
من به عمو رضا بيش از حده معموله؟ چون هم برام پدر بود هم مادر ؛ هم دوست هم
حامي و هم عمو ) ؛ منو بچه ي خودش ميدونه
؛ هميشه بهم ميگه دخترم
؛
اين دوري واسش خيلي عذاب اور بود تا چند ماه ؛ لامپِ اتاقمو خاموش نميكرد
ميگفت دلم ميگيره وقتي اتاقت تاريك باشه ؛ اگه روشن باشه فكر ميكنم هستي ....
قلبـــــــــــم داره تير ميكشه
؛اين چند وقت خيلي فشار روم بوده ....
حالم يه جوراييه ؛ دوست دارم خودمو بزنم به رگه بي خيالي و راحت روزامو بگذرونم
اما نميشه ....
خداجون كمكم كن
واسم خيلي دعا كنيد .
اشكان سالار
هنوز برام عزيزي هنوز برام هموني
بخاطره تو ميرم ميخوام اينو بدوني
باز چرا خيسه چشمات باز چرا غصه داري
هيچي نگو ميدونم ؛ ديگه دوسم نداري
ديگه دوسم نداري
من كه گذشتم از عشق بخاطره دل ِ تو
هر كاري گفتي كردم كه حل شه مشكله تو
من كه بخاطره تو ؛ از خودتم گذشتم
اين شده حالو روزم اين شده سرگذشتم
هنوز برام عزيزي هنوز برام هموني
بخاطره تو ميرم ميخوام اينو بدوني
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 0:11  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
اصلا نميفهمم روزام چطوري شب ميشه و شبام روز ؛ هيچ جا هم نميرم ؛
اصلا دلم نميخواد از خونه برم بيرون
روزه 13 به در هم مامان اينا رفتن خونه فافا اينا
كه با اونا برن بيرون من موندم خونه ؛
اين روزا دلم ميخواد بيشتر تنها باشم تا اينكه توي جمع بپلكم
؛ موندم خونه ؛
زنگيدم به زري گفت ما رفتيم پارك لاله
؛ گفتم من خونه ام گفت پاشو بيا پيشه
ما گفتم نه تنها حوصله ام نمياد بيام .گفتم اونجا چه خبره
؟گفت تا دلت بخواد
مخ زنيه ؛همه دارن مخ ميزنن گفتم تو چند تا زدي
؟گفت من از اين اُرضه ها
(عُرضه ها ؛ درستش كدومه؟
)ندارم .
گفت اگه زودتر برگشتيم ميام پيشت گفتم باشه ؛ منم رفتم يه سي دي گذاشتم
توي دي وي دي و ولوم رو تا آخر زياد كردمو تركوندم
(آخه من هميشه با كامپيوترم
آهنگ گوش ميدم اما رفتم اون سي دي كه گلچين كرده بودم آوردم گذاشتم با
صداي بلند گوش دادم
)همزمان مشغول ِ تميز كردن ِ خونه شدم . ديدم زنگ
ميزنن رفتم در رو باز كردم ديدم عمه و دختر عمه ام زري پشت ِ در بودن اومدن داخل و
نشستيم زري گير داد بيا ابرومو درست كن
(خودش ابروشو برداشته بود يكيش
مشرق بود يكيش مغرب
؛ دفعه قبل من برداشته بودم همه بهش گفته بودن چه
خوشگل شدي
؛ ايندفعه خودش زده بود خراب كرده بود
) گفتم واسه
چي خرابش كردي آخه من اينو چيكارش كنم
؟ ابروهات نازك ميشه ها تو هم كه
نازك نميخواي گفت حالا يه كاريش بكن
ديگه منم نامردي نكردم با تيغ افتادم به
جون ِ ابروهاش
بالاخره گندي كه زده بود رو درست كردم ولي بازم مثل ِ قبل نشد
گفتم بذار در بياد تا دفعه ديگه برات درستش كنم
.(خوده من تا حالا آرايشگاه
نرفتم واسه ابرو هميشه خودم بر ميدارم جالب اينجاست كه آرايشگر هم نيستم كه بخوام
بگم بلدم ولي از بس ماله خودمو برداشتم دستم راه افتاده
همچين يكي برميدارم
كه هيچ كس باور نميكنه كاره خودم باشه
؛ بالاخره معلوم شد هنرم توي
چيه
)الان بسيار خوچال و خردسند شديم از اين كشف ِ بزرگ
. بعدشم
ساعت 8:30 با عمه زديم بيرون ساعت 9:30 اومدم خونه .... فرداشم يه سر با
جوجو رفتم بيرون . ديروزم علي رفته بود خونه فافا اينا كه برن خونه عمه ي فافا مامان
و بابا و داداش كوچيكه رفتن بهشت زهرا ؛ منم موندم خونه ؛ حاضر شدم تا ساعت 5
برم بيرون آخرشم 5:30 رفتم بيرون ساعت 8 بود كه برگشتم از بس راه رفتم پاهام درد
گرفته بود ولي عوضش خوب پياده روي كردم تا نزديكيهاي خونه عمه رفتم و برگشتم
.بازم بي هدف بازم تنها بازم بي حوصله .....
پي نوشت 1:
برگشتي ؛ انتظار داري باهات باشم . فكر نميكني يه كم توقعت ازم
زياده؟
ميخواي وادارم كني كه باهات بمونم ؟ ميگي اگه نموني نفرينت ميكنم ؛
خوب بكن
من به كسي بد نكردم دلم نميخواد به زور gf كسي باشم بابا جان من
نميتونم با تو كنار بيام اصلا تو خوب ... آقا ...مهربون كلا يه آدم كامل اما من نميتونم ....
آره مشكل از طرفه منه من نميتونم اون آدمي باشم كه تو ميخواي ؛ بازم دارم بر ميگردم
توي همون دوران احساس ميكنم بازم دارم افسرده ميشم ؛ بابا ازم بگذر ؛
مثله من واسه تو زياده .
باشه برو ؛ نفرينمم ميخواي كني بكن اگه به حق باشه كه ميگيره و اگه نا حق باشه
كه هيچي اما من نگران نيستم بهت بد نكردم كه بترسم از نفرينت
... اگه باهات
بازي ميكردم ...اگه وقتت باهام حروم ميشد باز يه چيزي اما واسه اينكه وقتت حرومم
نشه يا با احساست بيشتر از اينا بازي نشه ميگم برووووو ؛ اما من برات آرزوي
خوشبختي دارم ؛ دعا ميكنم
كه خوشبخت ترين آدمه روي زمين باشي .ميدوني
كه دوستي از نظره من تعريف شده س ؛ ميتوني يه دوست برام بموني اما دوست
دخترت نميشم .بازم خودداني ....
پي نوشت 2
: راستي سميه صاحب يه دخمل ِ خوشگل و ناز شد كه اسمش
قرار بود بشه پانيز اما نميدونم چرا تغيير عقيده دادن و گذاشتن شادي .
پي نوشت 3:
اوني كه دوسش داري ؛بهش نگو دوسش داري ميره و تنهات ميذاره
اگه باور نداري بهش بگو دوسش داري ميره رو دلت پا ميذاره
آره ! ميدونم عاشقشي
عاشقه اون نگاهش
آره ميدونم دربه دري تا ببينيش باز دوباره
منم يه روزي مثله تو عاشق بودم تا پاي جون
عشقمو فرياد زدمو ؛ دربه دري شدم نگـــــــو
رفتشو تنهام بذاره روي دلم پا بذاره
قلبه منو سوزوندو رفت رفتو با ديگري نشست
رفتو با ديگري نشست
پي نوشت 4
: چند وقت پيش اتفاقي باتيغ دستمو بريدم
كه اونم اتفاقي نزديكه
شاهرگه دستم بود (فكربد نكن نميخواستم خودكشي كنم
)كه اگه يه كم اونطرف تر
بود مطمئنن رگمو زده بود به زور خونش بند اومد فقط پوسته روي دستم كنده شد
خيلي هم كوچولو بودا اما همين يه ذره كلي خون اومد ديگه داشت خوب ميشد
الان هِي دستم ميخاريد منم حواسم به زخمه دستم نبود خاروندمش الان داشتم
تايپ ميكردم ديدم دستم خيسه نگاه كردم ميبينم تمامه لباسم خوني شده 
اين همه خون اومده بوده من نفهميدم 
پي نوشت 5
: خانمي با زندگي صورتي واقعا واست خوشحالم عزيزم
؛ ديشب
كه با هم چت ميكرديم باور كن منم به اندازه ي تو خوشحال شدم حتي يه لحظه
اشك شوق اومد توي چشام
واست بهترينا رو آرزو ميكنم .
پي نوشت 6 :
طنين جونم خونه داري چطوره
؟خوش ميگذره ؟
پي نوشت 7:
خوشحالم كه هستي و دارمت هر چند موقت
نيستي وقتي تنها ميشم خاطره هات يادم مياد
چشام باروني ميشن و رفتنه تو يادم مياد
دستم بهت نميرسه انگاري دور شدي ازم
آخه چرا توُ قلبِ تو ، من ديگه جايي ندارم ؟
عاشقم كردي و رفتي و گفتي نميموني كنارم
گولت ُ خوردم و سوختمو ساختمو چيزي نگفتم
خنده ي تلخه تو مونده هنوز توُ دلم يادگارم
حالا بيا و ببين چي آوردي به روزو روزگارم
يادمه حرفاي تو ميسوزوند تن ِ سرده وجودم
يادته دستاي خستمو پس زدي نموندي كنارم
مني كه ميگفتم واسه تو ميمونم ؛ شكـــستي غرورم
حالا ميگم با تمامه وجودم ؛ دوســــِت ندارم
دوسِت ندارم
حرفاي تو عزيزكم ديگه شنيدن نداره
هرچي گفتي دروغ بوده ؛ قلبم برات جا نداره
سياه شدم با كلكات بدجوري آتيشم زدي
گفتي تو آخر ميموني رفتي نموندي جا زدي
عاشقم كردي و رفتي و گفتي نميموني كنارم
گولت ُ خوردم و سوختمو ساختمو چيزي نگفتم
خنده ي تلخه تو مونده هنوز توُ دلم يادگارم
حالا بيا و ببين چي آوردي به روزو روزگارم
يادمه حرفاي تو ميسوزوند تن ِ سرده وجودم
يادته دستاي خستمو پس زدي نموندي كنارم
مني كه ميگفتم واسه تو ميمونم ؛ شكـــستي غرورم
حالا ميگم با تمامه وجودم ؛ دوســــِت ندارم
دوسِت ندارم
(مصطفي يگانه)
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 22:46  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
نگاه دگر به سوي من چه ميكني؟چون در برِ رقيب ِ من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فريبها تو هم پِي ِ فريب ِ من نشسته اي
برو ؛ برو به سوي او مرا چه غم؟ تو آفتابي او زمين من آسمان
بر او بتاب زان كه گريه ميكند در اين ميانه قلبِ من به حال ِ او
كمال ِ عشق باشد اين گذشتها ؛ دل ِ تو مال ِ من ؛ تن ِ تو مال ِ او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي ، چگونه رَه نبرده اي به راز ِ من ؟
گذشتم از تن ِ تو زانكه در جهان تني نبود مقصد نياز ِ من
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 1:30  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبین ؟
چه خبرا؟خوش میگذره یا اونایی که مسافرت بودن خوش
گذشت ؟؟؟؟ ما که تهران بودیم هیچ جا نرفتیم
؛ این روزا هم اونقدر سرمون شلوغ بود
که وقت نکردم بیام آپ کنم
؛ بید مجنون دیگه صداش در اومد گفت بیا آپ
کن دیگه
؛ منم در اولین فرصتی که تونستم (یعنی الان ) اومدم آپ کنم
. این چند
روز که هیچ کجا نرفتیم تهران بودیم ؛ واسه سال تحویل علی رفت خونه فافا اینا نموندن
اینجا ما هم دیدیم فافا دوست داره خونه خودشون باشه هیچی نگفتیم
؛ خوده من
که شخصا وقت ِ سال تحویل خواب بودم
چون تا ساعت 6 صبح بیدار بودم گفتم تا
8 بخوابم بعد بیدار شم که دیگه بیهوش شدم
و هر چی صدام کرده بودن نفهمیده
بودم ساعت 1 بود بیدار شدم و پریدم تو حموم بعدشم و اومدم لباس پوشیدم و با مامان
و داداش کوچیکه رفتیم خونه عمو رضا بعدشم اومدیم خونه روز دوم زن عمو و مینا و لیلا
و داوود اومدن خونمون و رفتن مامان رفت خونه خاله اش من نرفتم موندم خونه اگه کسی
اومد حداقل من باشم
. شب هم ساعت 10 یا 11 بود که (دقیقا ساعتش یادم نیست )
علی و فافا اومدن خونمون ؛ فرداش علی و فافا و داداش کوچیکه رفتن خونه عمویی و
بعدشم علی و فافا رفتن خونه نرگس ؛شب هم زن عمو فافا و علی و ما رو دعوت کرد
هم واسه عید دیدنی هم مثلا پا گشا کردن فافا رو
.... خوش گذشت بد نبود
حمید و غزل هم بودن ؛ فرداش رفتیم خونه دوست مامانمو و خاله مامانه نرگس
و دختر خاله ی مامان (خاله نوری ؛ مامانه سمانه ) ....
ما فرشامونو واسه عید میخواستیم بدیم بیرون بشورن که نشد گفتیم بعد از تعطیلات
بدیم بشورن
؛ روز 5 عید بود که نشسته بودیم دیگه مطمئن بودیم کسی نمیاد
(اکثرا رفتن مسافرت ؛ اونایی هم که بودن اومده بودن ) حوصله ام سررفته بود ؛ گفتم
مامان این فرشا رو بندازین توی حیاط همه کمک کنیم بشوریم نمیخواد بدی بیرون
این طوری باز میدونیم خودمون شستیم مطمئنه ؛ اولش گفت نه بعدشم راضی شد فرشا
رو انداختیم توی حیاط اونروزم هوا خوب بود خلاصه همه کمک کردیم شستیم حیاط رو هم
شسته بودیم با صفا شده بود علی هم کلی آب پاشید به منو فافا ما هم شلنگ رو گرفتیم
بهش کلی بازی کردیم
بعدشم گفتیم مامان ناهار رو آورد توی حیاط خوردیم بگذریم
که کلی هم سره ناهار خوردن خندیدیم
؛ فرشا که خشک شد کمک کردم انداختیم
بعدشم داشتیم مبلا رو میذاشتیم که تلفن زنگید دختر خاله ام زنگید گفت که زهرا
(دختر خاله کوچیکه ) نامزد کرده
؛ کلی خوچحال شدیم واسه اون کلی هم شاخ در اوردیم
اخه تازه 14 سالشه
همسنه داداش کوچیکمه
؛ شبش عمویی اومد
خونمون علی رفت جوجه گرفت اومد رفتیم توی حیاط بساط رو ردیف کردیم و فرش انداختیم
و پشتی گذاشتیم و جوجه ها رو درست کردیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت 
,؛ فردا شبشم غزل و حمید رو دعوت کردیم همراه با خانواده ی عمو اینا + نرگس و شوهرش
علی اقا و داوود و لیلا 20 نفری میشدیم
مامان هم دونوع غذا درست کرد از صبح منو
مامان و فافا مشغول بودیم
شبم بعد از شام اندازه ی یه هیئت ظرف کثیف شده بود ؛

که منو فافا دوتایی شستیم
.... ساعت 12 بود که رفتن . دوروز پیشم خاله
گفت بیا پیشه سمیه
(خواهر بزرگه سمانه ؛ چون حامله بود و روزای آخر بارداریشه ؛
احتمالا فردا پس فردا فارغ میشه ؛ اومده خونه مامانش ) ؛ گفت سمیه تنهاست ما
میخوایم بریم خونه داداشم بیا پیشش ؛ منم از همون شب رفتم پیشه سمیه که فرداش
پیشش باشم (یعنی دیروز
) خونه دایی رضا لویزان
ِ( پسر خاله مامانمه ولی ...
منم بهش میگم دایی رضـــــا
) ؛ منو سودابه و سمیه موندیم خونه ناهار درست
کردیم و آهنگ گوش دادیم و زدیم توی سره و کله ی هم
خلاصه کلی حال کردیم
عصر سمیه گفت بچه ها هوس بستنی کردم
میرید بخرید؟ گفتم سودابه میره ؛
سودی گفت من تنها نمیرم بیا باهم بریم از من انکار و از اون اصرار آخرشم سمیه گفت
پاشو دیگه
(یه فحش بهم داد شما نشنیده بگیرین ؛ بهم گفت پاشو دیگه
گشاد
) منم دیدم دیگه نمیتونم در برم
پاشدم چادر چاقچور کردم و رفتیم بستنی
بخریم سودابه با یکی دوسته اسمش علی ِ بچه محلشونه
؛ تا رفتیم بیرون ما رو دید
یه رفیق داره اسمش محمد
ِ اون شب که من اومدم خونه خاله اینا نشسته بود روی
موتورش نزدیک ِ خونه خاله منو دید
؛ دیروزم دید با سودابه رفتیم بیرون علی بخاطر
سودی با موتور پشت ِ سرمون اومد ؛ محمد ِ هم باهاش بود ؛ رفتیم بستنی خریدیم و
برگشتیم اومدیم خونه و سودی با علی تلفنی داشت حرف میزد گفت مریم علی کارت داره
گفتم منو
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره گفتم چیکار داره؟ گفت بیا خودش بهت میگه ؛
گوشی رو گرفتم و بعد از حال و احوال و تبریک سال نو بهم گفت سودابه باهاتون حرف زد ؟
گفتم در مورده چی
؟ گفت چیزی بهتون نگفته ؟ گفتم نه
؛ همون موقع سودابه گفت
یکی ازت خوشش اومده میخواد ببینه باهاش دوست میشی یا نه ؟ من این شکلی شدم
گفتم ببخشید چی
؟؟؟؟؟ گفت حالا آره یا نه گفتم چی چی رو آره یا نه
؟ طرف کی
هست
؟گفت اول بگو آره یا نه ؟ گفتم من که نمیدونم طرف کی هست وقتی نمیدونم
و نمیشناسم چی رو جواب بدم
؟ خلاصه دیدم نمیگه کیه گفتم ببین من که میدونم
محمد ازت خواسته آمارمو بگیری
؛ ( آخه داشت در مورده من از سودی اطلاعات
میگرفت
) بگو من اهل ِ رفاقت نیستم ؛ علی هم دید اینجوری گفتم گفت نه محمد
نیست از اون موقعی که اومدی توی محلمون دوسه تا کشته دادی
گفتم جدی؟
نکنه تو جمعشون میکنی که خوب آمارشونو داری
از کِی تا حالا نعش کِش شدی
؟
موند چی جواب بده خندید گفت ولی طرف محمد نبود باشه بهش میگم گفتی نه ....
(تابلو بود واسه همون محمد ِ میخواست ؛ آخه یه جوری نگام میکرد تابلو بود ؛ اولش فکر کرده
بود که ازدواج کردم بعدا که شنیده بود مجردم سریع علی رو فرستاده بود که واسطه بشه
واسه دوستی
) خلاصه اینم از این ؛ خاله اینا دیشب ساعت 12 برگشتن منم
نمیتونستم اون موقع برگردم خونه ؛شب همون جا خوابیدم امروز صبح پاشدم بعد از صبحانه
حاضر شدم که بیام خاله اینا گفتن بمون بعد از ناهار برو گفتم نه خاله کار دارم
(بابا دلم تنگیده بود واسه خونمون
و راحتی و اتاقم
واسه وبلاگم
واسه دوستام
خلاصه واسه همه چیز
) منتظر نشدم تا دوباره اصرار کنن زود وسایلمو برداشتم و
فلنگ رو بستم پیاده اومدم تا خونه ؛ داشتم میومدم توی فکر بودم آخه از کناره پارکی رد
شدم که با مهدی میرفتیم اسمش کوچه باغ بود داشتم به زمانی فکر میکردم که عمرم
به پاش حروم شد به گذشتایی که کردم به فداکاریهام به نامردی که دیدم
؛ نصف ِ راه
رو اصلا نفهمیدم که چطور اومدم
دیدم یکی هِِی بوق میزنه هِِی بوق میزنه اولش
فکر نمیکردم که با منه یهو کنجکاو شدم برگشتم
میبینم یه ماکسیما افتاده دنبالم
(از کجا نمیدونم چون اصلا متوجه نشدم
) ؛ تا دید نگاش کردم رفت زد کنار که
مثلا منم برم سوار شم
؛ حرصم گرفت که در موردم اینجوری فکر کرده بود با
حرص و کینه یه نگاه ِ غضبناک بهش کردم
؛ و پیچیدم توی یه کوچه که نمیدونستم
به کجا میخوره ؛ تند تند راه میرفتم دیگه به نفس نفس افتاده بودم
یهو دیدم خورد
توی خیابونه خودمون ؛ دیگه بقیه ی راه رو بلد بودم اومدم خونه و لباسامو در آوردم و
افتادم روی تختم ناهارم نخوردم ؛ یه چرت نیم ساعته زدم ؛ دیدم مامان اینا آماده شدن
برن خونه فافا اینا گفت تو نمیای؟گفتم نه خسته ام شما برین ؛ منو داداش کوچیکه
موندیم خونه . دوتا سی دی از سمانه گرفتم که ام پی تری هستش و جدید نشستم
از بین ِ اونا یه گلچین ِ توپ در آوردم تا الان مشغول ِ اون بودم ..

راستی تاریخ ِ جشن ِ علی و فافا افتاد 5 اردیبهشت . دیگه بعد از 13 بدر مشغول ِ
کارای اوناییم 
گزارشه این 10 روز رو دادم بسه دیگه
؛ هفته ی دیگه ادامه ی داستان رو میگم .

تک و تنها با یه دنیا خاطرات ِ بی نشون
پشته پنجره میام زل میزنم به آسمون
چشمم انگار بیقراره تا که بارون بزنه
دله من بی اختیار اسمتو فریاد میزنه
اما بارون نمیباره هرچی فریاد میزنه باد
هیشکی فکره دله من نیست دله من ای رفته از یاد
حالا که ذهن ِ من از عشقه تو زندون میتنه
حالا که اسمه تو از قافیه بیرون میزنه
نمیخوام شعر بگم واژه تورو داد میزنه
نمیخوام از تو بگم خاطره فریاد میزنه
اما بارون نمیباره هرچی فریاد میزنه باد
هیشکی فکره دله من نیست دله من ای رفته از یاد
+
نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:4  توسط مــــــــــریــــــــــم
|