تبليغاتX

مژگان موزيك Daisypath Next Aniversary Ticker عاشقانه های مــــریــــــم و مجتبی

´°●¤◦( هواي سرد اينجا را دوست ندارم ؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير كه سخت تنهايم) ´°●¤◦
 

سلام خوبین ؟

وای من مردم یه دقیقه نشستم جلو کامپیوترم صد تا پشه و مورچه پردار

 اومد سراغم منم همین جوری هی میکشتمشون

الانم حسابی کلافه ام کردن  امروز تقریبا روزه خوبی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 1:49  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

سلام خوبین ؟ ما هم خوبیم . پریشب ساعت 4 صبح خوابیدم و صبح ساعت

 6:30 بود که شوشو sms داد : صبح بخیر گلم بلند شوIn Love ؛ بیدار شدم sms خوندم

 و بازم چشامو بستم همون موقع باز sms داد که فکر کردم ساعت 8 بگیر بخواب

 . (چون قرار بود داداش کوچیکش مهدی هم باهامون بیاد ساعت 6 بیدار شده رفته رو

تخت مجی خوابیده تو بغلش مجی هم خواب بوده نگاه به ساعت نکرده تا دیده مهدی

اومده پیشش فکر کرده نزدیکه ساعت 8 ؛ که به من اس ام اس داده بعد که دیده ساعت

 6:30 گفت بخوابم ) .... ولی من گوشیمو گذاشته بودم روی 7:15 که زنگ زد

 بیدار شدم رفتم صورتمو شستم ؛ رفتم فافا رو بیدار کردم که اونم بیدار شد ؛ رفتیم

 آرایش کردیم صبحانه میخوردم که با مامان دعوام شد ؛ چیزایی گفت که انتظار

 شنیدنشو نداشتم ؛ منم تحمل نکردم و دعوام شد صبح اول صبح با یه اعصاب

کاملا سگی حاضر شدم که بریم چیتگر مجی هم همش اس ام اس میداد علی هم از

 خواب بیدار نمیشد همه دست به دست هم داده بود و منو داشت دیوونه میکرد

 به مجی گفتم اعصابم مثه اعصابه سگه ؛ گفت چرا؟ گفتم با مامان دعوام شده گفت

منم دیشب توُ خونه دعوام شده برداشته بوده صندلی رو پرت کرده بوده تو شیشه میخواسته

 با کله بره تو شیشه که باباش گرفته بودش ؛ خلاصه هردو با اعصابی متشنج ؛

میخواستیم یه روز پر خاطره و شاد بسازیم و ساختیم  .... علی رو صدا کردم گفتم

 پاشو دیگه ساعت 8:30 شد دید اعصابم خرده بلند شد ؛ ساعت 9 راه افتادیم ؛ بازم

 قرارمون سره بلوار وای چه داداشه نازی داره ماشاالله ریزه میزه و نمکی ولی زبون دراز

 و البته مودب ؛ ما هم بخاطر اینکه مهدی تنها نباشه جـــــــواد رو بردیم کلا 6 نفر بودیم رفتیم

 تا ایستگاه مترو ساعت 11 رسیدیم چیتگر رفتیم دیدیم آلاچیقا پره بنابراین تصمیم گرفتیم

 بریم جای قبلی ..... نشستیم ؛ مجی یه کم گیتار زد بعدشم علی رفت قلیون

 رو ردیف کرد و کشیدن بعدشم رفتیم سراغ ناهار ؛ چون تولد مجی بود جوجه

گرفته بود آورده بود ما هم الویه درست کرده بودیم ؛ منو فافا جوجه ها رو کشیدیم به

سیخ علی و مجی درست میکردن بعدش هم زوجی نشستیم و ناهار خوردیم

 (جا همتون خالی ) بعدشم باز قلیون کشیدن و مجی گیتار زد منم فیلم گرفتم

 آخ یادم رفت بگم مجی خیلی جیگر شده بود موهاشو زده فشن کرده بود منم

 هر یه ثانیه واسش غش میکردم .... میگفتم ووووش ووووش جیجــــَل

.... اونم غش میکرد میگفت اونجوری نگو میمیرم (خوشش میاد ) بعدشم

 رفتیم سراغ کادوها من باز میکردم مجی تشکر میکرد میگفت چرا خجالتم دادین ؟

یه کادو میگرفتین همتون کافی بود ؛ علی یه بلوز اندامی خریده بود ؛ فافا یه تی شرت پرتغالی

؛ منم 5 تا کادو از عطر گرفته تا ..... دیدیم یکی از آلاچیقا خالی شده فقط هم توی اون

 منطقه همون 1 آلاچیق بود خلوت بود بند و بساطمونو جمع کردیم رفتیم اونجا فافا دراز کشید

 ... منم دراز کشیدم علی رفت فافا رو بغل کرد خوابید پیشش منم که اینور دراز کشیده بودم

 مجی اومد پیشم خوابید دستشو گذاشت زیره سرم یهو چشامو باز کردم نگاش کردم یه

 چشمک زد و خندید منم لبخند زدم برگشتم رو پهلو و صورتم روبروی صورتش قرار گرفت

چشم تو چشم فقط نگاش میکردم ؛ نمیدونم چقدر زمان داشتم نگاش میکردم که با انگشت

کشید رو گونه هام بعدشم لبام منم گازش گرفتم ؛ چشامو بستم البته اینم بگم که جواد

 و مهدی بالا سرمون نشسته بودن مهدی گفت منم خوابم میاد بغلمو باز کردم گفتم بیا

 پیشه خودم اومد خوابید پیشه من در واقع خوابیدم وسط مجی و مهدی جوادم رفت پیش

علی خوابید 30 مین بعدش بلند شدن جواد و مهدی رفتن بازی  مجی از مهدی پرسید

 گفت خانمم خوشگله ؟ مهدی خندید گفت بیش از حد همه زدن زیره خنده

مهدی ۱۰ سالشه  .... مجی هم منو بغل کرد یه چرت زدیم ؛ محمد

 زنگ زد گفت کجایین ؟منو دیبا هم داریم میایم هنوز چیتگرین؟ مجی گفت آره.... گفت ما

 هم داریم میایم ؛ مجی و علی و جواد و مهدی رفتن یه کم والیبال و فوتبال بازی کردن

 منو فافا هم نشستیم آرایشامونو تمدید کردیم .... راستی این سقف آلاچیق ِ همش

پر بود از یادگاری مجی گفت مریم خطت خوبه بیا بلندت میکنم برو رو سقف اینجا اسم

منو خودتو فافا و علی رو بنویس گفتم من میترسم برم اون بالا گفت مواظبتم

؛ زغال برداشتم و پامو گذاشتم کناره های آلاچیق و دستمو گرفتم به اهن سقفش مجی

 و علی هم از پایین مواظب بودن و پامو نگه داشته بودن خیلی سخت بود در اون حالت

بخوام چیزی بنویسم ؛ روی یکی از سفالای سقفش نوشتم مریم و مجتبی

 همراه با تاریخ دیروز ؛ رو یکی دیگه هم نوشتم فافا و علی با تاریخ .... میخواستم

 بیام پایین یه لحظه دیدم رو هوام نگو یهو مجی بغلم کرده بوده بعدشم گذاشتم زمین

من از ارتفاع میترسم یعنی سر گیجه میگیرم ؛

آخ یادم رفته بود بگم قبلش علی و فافا داشتن والیبال بازی میکردن مجی نشسته بود

 رو نرده های الاچیق داشت گیتار میزد رفتم جلوش دیگه نزد دقیقا روبروش بودم پشتم به

علی اینا بود دستامو گذاشته بودم رو شونه هاش داشتیم حرف میزدیم مجی گفت خسته

 میشی بیا بشین پیشم گفتم نه همون موقع علی توپ ُ پرت کرد محکم و با شدت و ضرب

 زیاد خورد به کلیه سمت راستم و کمرم ؛ شدت ضربه اونقدر بود که چشام پر از اشک

 شد وسریع دستمو گرفتم به ستون ِ آلاچیق و محکم چشامو بستم یه دستمم تو

دستِ مجی بود و دست اونو فشار میدادم یه لحظه نفسم بند رفت مجی این حالت منو

 که دید خیلی ناراحت شد توپید به علی گفت مرض داری؟ علی واسه چی

 زدی؟ گفتم چیزی نگو ، محکم دستمو گرفتم به کمرم مجی هم دستشو گذاشت

 رو کمرم خیلی ناراحت شد .... بعدشم علی و فافا رفتن برن w.c منو مجی رفتیم یه

کم قدم زدیم و نشستیم دمه غروب بود داشتیم غروب ُ نگاه میکردیم ؛ یه کم حرفیدیم

مهدی و جواد رو هم فرستادیم برن دنبال محمد و دیبا که گممون نکنن موندیم منو مجی

 بعدشم رفتیم تو الاچیق و واسم گیتار زد منم زل زده بودم تو چشاش . با هم میخوندیم

 بعضی آهنگارو ..... که اول علی و فافا اومدن ؛ 5 مین بعدشم محمد اینا ؛ یه کم فیلم

گرفتیم و خندیدیم و بعدشم ساعت 8:15 بود که جمع کردیم بیایم محمد گفت همه با

ماشین میریم گفتم جا نمیشیم مجی گفت وسایلو شما ببرین ما با مترو میریم

 میخوایم بریم فالوده بستنی بخوریم ؛ دیبا و محمد رفتن ما هم پیاده راه افتادیم

 تا ایستگاه مترو رفتیم اونجا یه باغ بود که عروسی بود علی تا صدای اهنگو شنید ادا

محمد رو در آورد و رقصید من که از بس میخندیدم دولا دولا میومدم مجی میخندید

 دو سه تا مرد و یه زن هم دیدنش خندیدن زنه به علی گفت ایشاالله عروسی خودت گفتیم

 خودش دیگه ازش گذشت اینم زنشه زنه باورش نمیشد میگفت جدی؟(آخه علی ریزه میزس

 بهش نمیاد زن داشته باشه همه فکر میکنن تازه 17 ....18 سالشه ) مجتبی معطل نکرد

گفت حاج خانم دعا کن نصیب ما دوتا بشه..... ایشاالله قسمت ما دوتا .... من خندیدم

 زنه گفت ایشاالله ؛ بعدش مجی رو جو گرفته بود گفت بذار ببینم باغش چطوره اگه خوبه

 همینجا واست یه عروسی بگیرم که همه بمونن ؛ خندیدم گفتم من دوست ندارم

 جدا جدا باشه ها زن و مرد قاطی میخوام .... گفت باشه عزیزم واست پارتی میگیرم ....

( چیتگر که بودیم مجی دستبند منو باز کرد بست دست خودش گفت واست یه سرویسی

 بگیرم که توی فامیلاتون تک باشه رو همه چیزت باید اسم مجتبی حک بشه

گفتم باید رو حلقه ام اسمتو بنویسی ) تا رسیدیم ایستگاه مترو خندیدیم هیچی

 رفتیم داخل ایستگاه داریم میریم از پله پایین علی نشسته لب پله لیز خورد تا پایین من

 اینقدر خندیدم که نشستم رو پله و دلمو گرفتم دیگه داشت اشکم میومد مجی میخندید

 بهم میگفت چرا اینجوری میکنی ولی فافاحالش خوب نبود دلش درد گرفته بود توی

 ایستگاه مترو همش میگفت حالت تهوع دارم و دل درد ..... خلاصه با یه مکافاتی

رسیدیم نزدیکای خونه رفتیم بستنی خوردیم و دیدیم فافا اصلا حالش خوب نیست

 علی گفت شما برین خونه تا من فافا رو ببرم بیمارستان مجی گفت من میرسونمشون

 تو برو اینا رو که رسوندم بهت زنگ میزنم میام پیشت ؛ ما رفتیم دمه خونه مجی اینا که

 هم وسایلو برداریم هم اینکه مامانش کلید نبرده بود مونده بود پشت در .... گفتم مجی

 من نمیام میترسم مامانت یه چیزی بهم بگه گفت پس من اونجا چیکاره ام ؟اصلا

نترس تا رفتیم تو کوچشون رنگم پرید سریع شماره فافا رو گرفتم خودمو با گوشی سرگرم

کردم با مامانش احوالپرسی کردم ؛ زنگیدم فافا که علی گفت واسه فافا سرم زدن ؛ گفتم

 باشه منو مجی میایم اونجا مجی وسایل رو برداشت موتورشم برداشت مامانش تعارفم کرد

برم داخل منم تشکر کردم و نرفتم . مجی گفت تو میمونی من برم جواد و وسایل بذارم و

بیام دنبالت بریم؟ گفتم آره ولی داخل نمیرم گفت نه یا برو داخل یا بیا با هم بریم گفتم

 میام باهاشون رفتم گفت چرا نرفتی؟گفتم روم نمیشه گفت ترسیدی مامانم بزنت ؟

 نترس مادر شوهرت نمیزدت .... جوادو رسوندیم دمه خونه و رفتیم ؛ رسیدیم دیدم

فافا توی اورژانس خوابیده سرم توی دستشه ؛ گفتم منو مجب میریم تو حیاط توی حیاط

 بیمارستان اومدم بشینم روی یه صندلی تاریک بود ندیدم خیسه نشستم دیدم تا فی خالدونمون

 خیسه آب شد زود بلند شدم دیدم از مانتوم داره اب میچکه اعصابم خورد شد مجی

 میخندید مانتومم قهوه ای بود تابلو بود خیسه ... مجی گفت تولد فافا و علی باید واسشون

 یه کادو بگیرم واسه تو 5 تا گفتم چرا؟گفت خیلی خجالتم دادی گفتم دیوونه وظیفم بود

تازشم هول نشو نمیخواد 5 تا کادو بگیری در سال 3 تا مناسبت واسه کادو دادن

 داری 1. تولد 2. روز زن 3. والنتاین گفت خیلی ممنونم بــــــــــــه به .... نیم ساعته

 سرمش تموم شد اومدن بیرون و اومدیم خونه مجی گیتار فافا و منو تنظیم کرد

 ( کوکش بهم ریخته بود ) بعدشم رفت بعدشم sms بازی کردیم و لالا کردیم .امروز عصر

 زن عمو و لیلا و مینا اومدن اینجا 3 ساعتی موندن و رفتن .... فافا هم با علی رفت برن

خونه عمو رضا از اون طرف برن خونه فافا اینا و منم تنهام باز حوصله ام سر رفته

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 22:19  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام

فردا داریم میریم چیتگـــــــــر ؛ تولده شوشو رو هم همونجا میگیریم فداش بشم امروز میگه

مریم چه شود فردا میخوام بتروکونیم  وووش وووش جیجل اینم تیکه کلاممونه

من خوابم نمیره تا ساعت ۲ عمویی اینجا بود و رفت قراره صبح ساعت ۷:۳۰ بیدار شیم

 تقریبا میشه ۴ ساعت دیگه ؛ اما من خوابم نمیره یه حس قشنگ با یه دلشوره که

معمولا وقت سفر دارم و یا این جور مواقع میاد سراغم دارم ؛

راستی یه دوست بنامه همنفس خواننده اون شعر رو میخواست که توی اخرین پستای

سال ۸۶ توی ارشیوم بود  محسن راهنما یا رهنما ( درست یادم نیست ) باید باشه

 

In LoveIn Loveحالا هم بریم سراغ تفلد

 

 

 

امیدوارم که صدمین سال زندگیت رو جشن بگیری!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:51  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

HelloHelloHelloHello

پریروز به مجی sms دادم که حوصله ام سر رفته کلافه ام نمیدونم چرا غروبا که

 میشه اینجوری میشم نمیدونم چه مرگمه گفت چیزیت نیست جوجوتو میخوای

 که دوتا نوک بیاد بهت بزنه تا حالت خوب شه ؛ 15 مین بعد گفت کِی حاضری

 بیام دنبالت بریم قدم بزنیم ؟گفتم وای یعنی میای ؟ گفت آره کی بیام ؟ گفتم من 7:30

 دیگه حاضرم یعنی نیم ساعت بعد ؛ گفته عالیه پس حاضــــــر شو تا بیام منم دوتا

 سی دی که ازم خواسته بود واسش زدم و رفتم دیدم وایساده سر کوچه رفتم

پیشش باهاش دست دادم راه افتادیم گفتم جوجو فکر نمیکردم بیای ....

یه نگاه ملیح کردو لبخند زد محکم دستمو گرفت توی دستش و رفتیم رسیدیم به یه

پارک چون کفشم نو بود و پامو اذیت میکرد مجتبی گفت بشینیم همین جا (آخ یادم رفت

 بگم کفشم پامو اذیت میکرد بینه راه پشت کفشمو خوابوندم گفتم ببخشید پامو

خیلی اذیت میکرد گفت راحت باش هرجور عشقت میکشه راه بیا اگه اذیتت میکنه

 اصلا درش بیار خندیدم گفت واقعا ؟ گفت اره گفتم آبروت میره مردم میگن خله با این

 دختره از خودش خلتر دوسته گفت راحتی تو واسم مهمه نه حرفه مردم منم ازش

 تشکر کردم و یه نگاه عاشقانه نثارش کردم In Love)نشستیم توی همون پارک و

داشتیم بازی بچه ها رو نگاه میکردیم کلی هم حرفیدیم اون که هیچ وقت نمیره سره

 کیفم یهو کیفمو گرفت و رفت سر کیفم البته گفت با اجازه منم گفتم خواهش میکنم

 یکی یکی رفت سره عطرهایی که توی کیفم بود و بعدشم لوازم ارایشم بعدشم

سراغ دفترچه یادداشتم و تقویم و دفترچه تلفنم ؛ رفت سر شماره ها و هی گفت این کیه

 ؟اون کیه ؟ دو سه نفر بودن که اصلا یادم نبود شمارشونو نوشتم اینجا یکیشون میثم بود

 که با همین اسم نوشته بودم میثــــــم یهو نگام کرد و گفت میثم کیه ؟ گفتم

 دوست پسره زری(نمیدونستم بهش چی بگم... بگم یکی از بچه های نته؟که

 بعضی مواقع اگه مشکل کامپیوتری داشته باشم ازش میپرسم ؟) گفت تو چرا

 شمارشو داری؟ گفتم یه مدت گوشی زری خاموش بود زری شماره منو داده بود که

 اگه پیغامی داره بهش برسونم (میثم قبلا دو الی سه بار با زری تلفنی حرف زده

 بودپس بهش دروغم نگفته بودم) گفت باشه ولی میدونم که ته دلش باز شک داشت

 منم شماره میثم رو گرفتم و بهش گفتم که من با مجی بیرونم اون شمارتو دیده بهش

 گفتم دوست زری هستی اما باور نمیکنه میثم گفت سلام برسون در همون حین دیدم

 مجی داره با چنگ میکشه رو صورتش و میگه زشته قطع کن من که چیزی نگفتم

 زنگیدی بهش گفتم چیزی نگفتی اما ته دلتم قبول نکردی و برگشتیم اومدم خونه ساعت

 9:30 بود تا رسیدم خونه دیدم مامان داره تلفنی با ریحانه حرف میزنه اومدم گوشی

 رو گرفتم داشتیم احوالپرسی میکردیم که مجی زنگید گفت بیا دم ِ در کارت دارم منم

 گفتم ریحان مجی پشته دره با مامان صحبت کن تا بیام بدو بدو پله ها رو طی کردم

 و نفس زنان رفتم دم ِ در میگم چیه ؟برگشته میره میگه هیچی میخواستم کِرم بریزم

 بکشمت دم ِ در حالا برو تو ُ خندیدم کفشمو در آوردم که پرت کنم واسش که

 بدوبدو فرار کرد و رفت حالا بابا اومده دمه در گیر داده که کیه ؟؟؟؟؟ گفتم هیشکی

 زود فلنگ ُ بستم اومدم توُ که سوال پیچم نکنه و گوشی رو از ریحان گرفتم و دیروز مریم

 خواهره زری اومد خونمون واسه تحقیقه دانشگاه زری میخواست واسش یه سری

 مطلب بریزم توی سی دی بعدشم یه خط ایرانسل بهم داد گفن مریم اینو زری داده اگه

میخوای بردار جایزه خطشه منم ازش گرفتم (آخه بالاخره خطامو واگذار کردم لازم داشتم

 یه 35 داشته باشم واسه sms زدن به مجی هرچند این 36 بود و خداییش از نظر انتن

 دهی افتضاح زری گفت بیا با خط خودم عوضش کن )نشسته بودم و داشتم

 با مجی sms بازی میکردم که گفت مریم اون سی دی هایی که دیشب واسم زدی خالیه ؛

 گفتم محاله آخه یکیشو خودم گوش دادم پره ؛ گفت حالا عصر که اومدم خونه میارم ببین

 که خالیه ؛ گفتم باشه ؛ ساعت 7:30 بود اومد دم ِ خونه علی خونه فافا اینا بود منو جواد

 و مامان و بابا خونه بودیم هر کاریش کردم نیومد تو ُ گفت علی نیست زشته بیام توُ یهو

مامان اومد دمه در و تعارف کرد بیاد داخل گفت نه حاج خانوم همین الان از سر کار اومدم

 سرو وضعم مناسب نیست داشت میرفت که بابا هم اومد دیگه وقتی بابا گفت موند توی

 رودرواسی و اومد توُ و من ذوق مرگ شدم ؛ اومد تو اتاقم وقتی دید تنهاییم گفت بیا

 برو بگو جواد بیاد زشته تنها موندیم اینجــــــــــا تابلـــــــــــــــو منم خندیدم و جواد

 رو صدا کردم اومد پیشمون سی دیشو زدم واسش گفتم مجی فیلمه چیتگر رو ندیدی

 نه ؟گفت نه گفتم بذارم ببینی؟گفت باشه گذاشتم دید و کلی هم خوشش اومد

و خندید و گفت واسه منم بریز توی سی دی میخوامش گفتم چشم . بعدشم رفت

 بهم sms زد که ممنونم عزیزم عجب اهنگاییه محشره گفتم خواهش میکنم قابل تورو

ندارم شوشو جونم In Loveگفت وا من کجا شاشو ام ؟ مریم حالت خوبه ؟؟

؟؟؟؟؟؟؟ گفتم شاشو نه شوشو نمیدونی یعنی چی؟ گفت نه گفتم مخفف شوهره

 گفت آهان فکر کردم میگی شاشو حالا که اینطوره تو هم خاخام هستی گفتم یعنی

 چی؟گفت خانمم گفتم اهــــــــــــــــــان .باشه . تو بزن بکش بگو

 عملی بود مُرد ؛ خندید گفت هه هه هه دیوونه (میدونید از کجا میفهمم

 میخنده ؟ آخه وقتی میخنده توی sms هاش مینویسه هه هه هه) خلاصه اینم از این .

 امروزم قرار بود غزل (دختر عموم ) بیاد ا ینجا بریم واسه حمید (تبرک(شوهرش) که

 تولدش 2 خرداده از حالا کادو بخره آخه میخواد فردا واسش تولد بگیره ؛ رفتیم واسش

 شلوار کتان خرید و یه انگشتر نقره ؛ بعدشم اومدم خونه البته به شوشو گفته بودم

 میرم با غزل خرید اونم هی sms میزد که کجایی؟ منم مو به مو گزارش میدادم وقتی

 هم رسیدم خونه اس ام اس دادم خونه ام گفت ok .... بعدشم چون مامان دستش درد

میکنه لباسامو شستم بعدشم پتومو انداختم و شستم و شامم کتلت

درست کردم ؛ در حین ِ همین کارا بودم که مجتبی sms میداد گفت دارم میرم ارایشگاه

 گفتم نه جوجو نرو موهات خوبه بلند نیست کوتاه نکنی زشت بشیا گفت ولی کوتاه که

 بهم میاد ؛ گفتم باشه گلم هر کاری دوست داری بکن ؛ گفت میخوای فشن بزنم ؟

 گفتم آخ جون محشره من عاشقه فشنم این کارو میکنی؟ گفت اگه تو بخوای

آره گفتم اره میخوام ؛ حالا رفته موهاشو فشن زده و من همش دارم غش میکنم که

 زودتر ببینمش اما علی گفت فردا عمو رضا میاد اینجا بنا بر این مجتبی نمیتونه فردا بیاد

 اینجا و در واقع کلاس آموزش گیتارمون پرید آخه عمویی نمیدونه ما داریم گیتار یاد

میگیریم هر وقت من گفتم مخالفت کرد واسه همین ما هم رو نمیکنیم که داریم یاد

 میگیریم . قراره مجتبی جمعه تولد بگیره که اونم پیشنهاد من بود ؛ حالا احتمالا جمعه

 بدونه حرف پیش بریم چیتگر و اونجا واسش تولد بگیریم البته اکه خان عمو شب

نمونه اینجا وگرنه که کاسه کوزمونو حسابی بهم میریزه ؛ خدا جون واسه جمعه

 نقشه های زیادی کشیدم نذاری بهم بریزه ها ok ؟ فداش بشم تا یه ساعت پیش

 داشتیم لاو میترکوندیم بعدشم گفت خوابم میاد لالا کنیم ؟ گفت آره گلم ؛

خوابوندمش و خودم زیر آبی اومدم نت هه هه هه .... اینم از این

راستی علی امشب رفت افا رو آورد اینجا ؛ الانم رفتن لالا

پی نوشت 1 : راستی دوستایی که شماره ی منو داشتن ؛ پاک کنن چون هردو خط

رو واگــــــــذار کردم رفت

 

پی نوشت 2: امشب کلی با فافا خندیدیم نمیدونم رفتیم وبلاگش یا نه ؟ من یادم

رفته بود بگم که اون روز رفتیم چیتگر مجی از هولش زیرپوش باباشو میپوشه و میاد

 که هی استینش میزد بیرون کلا بندو بساطی داشتیم اون روز مردیم از خنده

 سره استیناش میگفت الان بابام پا مشه و دنباله لباسش میگرده هه هه هه .

 

پی نوشت 3: فردا ناهار پای منو فافا س خدا بخیر بگذرونه هر چند فکر کنم ناهار

که هیچی شامم بهشون ندین چون تا لنگه ظهر میخوایم بخوابیم فافا رو نمیدونم

 چون الان خوابه (البته مطمئن نیستما نمیدونم اونطرف الان چه خبره ) اما من

 چون دیر میخوایم احتمالا تا ظهر بخوابم ؛ ولی فردا کلی کار داریم باید زود پاشم .

تازشم فافا و علی هنوز واسه شوشوم هیچی نخریدم قراره فردا بخرن .

 

پی نوشت ۴:یکی از دوستای خوبمون این نظر رو واسم گذاشته که میتونستم برم

وبلاگش و جواب بدم اما ترجیح دادم همین جا جواب بدم که اگر احیانا دوستای دیگه هم

همین سوالا رو دارن جواب بگیرن :

نوشته هاتو خوندم اون طولانیرو هم که گفتی فکر میکنی کسی نمی خونه رو هم خوندم


من میتونم از بالا بهت نگاه کنم چون منم اون دوران گذروندم منم عاشقی رو میفهمم اوایل

 خیلی آدما احساساتی فکر میکنن بدون اینکه معایب طرف رو ببینن فقط محاسنشو میبینن

 مگن دختر ها تا قبل از 21 سالگی خیلی احساساتی فکر مکن اینا رو گفتم که درست و

 صحیح انتخاب کرده باشی از کوچیک ترین چیزا نگذر بیماری با این که نمیئونی چیه خیلی

 راحت ازش گذشتی نمی دونم مساله یه عمر زندگیه


البته اینو هم بگم اگه درست انتخاب کرده باشی رو حرفام دوباره فکر میکنی


به مجی جونت هم تولدشو تبریک بگو از طرف من


5 شنبه خوش بگذره


راستی اون چی بود که گفتی فقط فافا میدونه


یا نگو اگر هم میگی نصفه نگو

--------------------------------------

سارای عزیزم ؛ ممنون از نظرت عزیزم مجتبی در مورد بیماریش همه چیزو بهم گفته

به نظر من چیزه مهمی نیست ؛ اصل وجوده ادماس ؛ اون عشقی که بهشون داریم

من دوسش دارم حتی اگه یه تیکه گوشت باشه ؛ به خودشم گفتم گفتم ۳ ماهه دارم 

در مورد این قضیه فکر میکنم ؛ تصمیمی نیست که از روی احساس باشه یا بگم یه لحظه

جو بوده گرفته ؛ مجتبی ارزش این گذشتا رو داره عوضش خیلی ماهه ؛ تمامه خوبیها رو با

هم داره وهمچین پسری توی این دوره خیلی کم پیدا میشه ؛ قبئلش دارم چشم بسته

واسش همه کاری هم میکنم ؛ در ضمن من ۲۱ سالم نیست پس اون احساسات رو رد کرد

درمورد اون موضوع که در موردش توضیحی ندادم قصدمم از اول توضیحش نبود فقط ثبتش کردم

که تاریخش یادم بمونه ؛ اونم فقط واسه خودم امیدوارم تونسته باشم جوابه درست

 و قانع کننده ای بهتون  داده باشم

 

پی نوشت ۵: کامنت های قبل رو جواب دادم

 

پی نوشت شوشویی : عقشه من میعقشمت خفن ؛ میدوستمت زیاد ؛

میبوسمت یه دنیاIn Love ( اینم شعارمون که تو وقتی میخوای همه رو بهم بگی فقط

 دوتا کلمه مینویسی mi .... این یعنی تمامه اینایی که گفتم میدونم خوابی اما

 با این حال همیشه یادت باشه که منم MI....... )

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 2:15  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام Hello

مرسی دوستان ِ گلــــــــــــم ؛ چه قدیمیها ؛ چه دوستای جدید گلمHello

دیدم بهتره  قالب وبلاگمو عوض کنم ؛ شاد بشه بهتره

بهار خانم بهم پیشنهاد داده که اسمه وبلاگمو عوض کنم و بذارم عاشقانه های

 مریم و مجتبی نظرتون چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واسم جالب بود که کسی که منو نمیشناسه

اینقدر واسش مهمه که حالا که من وارد یه مرحله جدید زندگیم شدم  ؛ از اون قالبه قبلی

خودم بیام بیرون ؛ چشم بهار خانوم ؛Flower مرسی از پیشنهادتون ؛ در ضمن از اشنایی

 با شما خیلی خوشحالم ؛ امیدوارم دوست خوبی براتون باشم  

امروز یه روز خوب و البته به یاد موندنی بود واسه منو مجتبیIn Love یه روز تاریخی

که فقط فافا میدونه امروز چه اتفاقی افتاد  امروز یعنی ۲۲ اردیبهشت ۸۷  روزی

فراموش نشدنی بود و شد  بعدشم با علی حاضر شدم و رفتیم خونه

فافا اینا ؛ کلی توی مترو علی منو خندوند  توی اون شلوغی جلـــــو همه

از دهنش پرید گفت ای پدر سگاوه منو میگی یکی زدم بهش که زشته

اونایی که اونجا بودن خندیدن البته در حین گفتن اون کلمه داشت منو بغل میکرد

 تازشم با کت شلوار اومده بود همه نگامون میکردن گفت برو کنار نچسب به من

الان اصلا تیریپت به من نمیخوره Clown گفتم  اره راست میگی تیریپه تو تیریپ دومادیه

تیریپه من تیریپ ولگردی تازشم با این فرق که من اصل کاری رو دارم و تو نداری گفت

چی؟ گفتم قیافه و خوشگلی  )حالا از شوخی گذشته علی خوشگله ؛ چشمای

عسلی داره با ابروهای کمون ؛ کشیده و بلند یه صورت ریزه با یه بینی کوچیک که انگار

 عمل کرده  از اون تیریپاس که اگه داداشم نبود حتما توی ۳سوت مخشو میزدم

از نظر قد که همقد مجتبی س اما هیکل مجتبی درشت تره یعنی شونه هاش پهن تر و

پر تره In Love ..... راستی ۲۹ اردیبهشت تولده مجتبی س  ۲ هفته پیش

کادوشو خریدم آماده س   

حالا قراره فردا علی و فافا برن واسش کادو بخرن میفته ۱ شنبه که من میخوام یه کاری

کنم که ۵ شنبه بریم بیرون و همون جا که میریم۴تایی واسش تولد بگیریم

عشقه من خیلی میعشقمت  خفنتر از قبل  از گفتنشم هیچ پروایی ندارم

     آره میخوام همه بدونن که من با یه فرشته دارم

روزامو میگذرونم  تو واقعا فرشته ای گلـــــــــــــــــــــم

امیدوارم یه روزی بیاد که واقعا دایمی شده باشی ؛ داشته باشمت به دور از همه ی

این دغدغه ها (درسته ؟)  میخوامت واسه داشتنتم با همه میجنگم

 

 

پی نوشت : یادم رفت بگم  ، نظراته پست قبل رو جواب دادم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:55  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

 

سلام خوبين ؟ منم خوبم ؛ يعني عالي ام ؛ گوشه شيطونه كر البته .....

 

  چهارشنبه حاضر شدم و رفتم خونه عمه كه با زري بريم كفش بخريم ؛ رفتم يه كفش

 

اسپرت سفيد خريدم ؛ داشتم چند مدل رو ميپوشيدم ببينم كدوما توي پام قشنگتره

 

 كه زري گفت مريم برات اس ام اس اومد گفتم ببين كيه ؟گفت مجتبي ؛ ازش گرفتم

 

 ديدم نوشته خانومي چه ميكني كه ساكتي ؟ گفتم اومدم كفش بخرم . گفت با

 

 كي؟ گفتم با زري دختر عمه ام  . گفت كجا؟ گفتم نزديكه خونه عمه اينا گفت بيام دنبالت ؟

 

 منم از خدا خواسته گفتم اره 15 مين ديگه اينجا باش . زود همون كفشا كه پام كرده بودمو

 

 خريدم و اومديم با زري رفتم يه خريد ديگه داشتم انجام داديم و اومديم خونه عمه منتظر

 

 شدم عمه داشت كتلت درست ميكرد واسه شام ؛ گفت مريم بيا بخور گفتم نه عمه

 

الان مجتبي مياد دنبالم  دير ميشه همون موقع مجي زنگيد كه من پايينم عمه دوتا

 

 كتلت گذاشت توي بشقاب با چنگال گفت بگو بياد بالا گفتم نمياد گفت پس واسه اونم

 

 ببر بشقاب ُ بذار توي حياط بعدا ميارم بالا منم فشنگي پريدم پايين در رو باز كردم  ديدم

 

 روبروي دره نيشه هر دو مون اين شكلي شد . گفتم بيا اينجا اومد جلو در گفتم

 

 كتلت هاي عمه واقعا خوردن داره ( خداييش دست پخت عمه محشره ) گفت

 

 مريم زشته چرا واسه من آوردي؟ گفتم خودش داد من كه نگفتم بده ؛ خلاصه خورديم

 

 و گذاشتم توي حياط زنگ خونه عمه اينا رو زدم تشكر كردم و گفتم عمه بشقاب توي

 

حياطه بگو مريم بياد ببره زشته يكي از همسايه هاتون مياد ميبينه (آخه عمه اينا خونشون

 

 يه آپارتمانه 90 متري ِ كه طبقه دوم ِ ؛ يه ساختمونه 4 طبقه س ) گفت باشه رسيدي خبر

 

 بده . اومدم سوار شدم منو كه رسوند رفت خونه . اين از 4 شنبه . 5 شنبه هم علي

 

 رفت دنباله فافا ؛ منم منتظرشون بودم تا اينكه اومدن بعد زنگيدم به مجتبي گفتم

 

 فافا اومده نمياي ؟(آخه مياد گيتار ياد ميده ؛ علي كه كشيد كنار ؛ منم ديدم سخته

 

 تمرينم نكرده بودم در جا زدم ؛ فقط فافا خوب داره پيشرفت ميكنه (جيگملشو )

 

 مجتبي گفت تو تمرين كردي؟ گفتم نه گفت حالا چيكار كنم ؟گفتم بيا ديگه ) اومد و

 

نشستيم توي اتاقه من كلي درسه جديد ياد داد ؛ كلي هم خنديديم ؛ يهو واسه

 

 من اس ام اس اومد با اين مضمون : عزيزم چرا جواب نميدي ؟ تو كه بي وفا نبودي

 

. شمارشم غريبه بود من نميدونستم كيه ؛ يهو با تعجب گفتم وااااااااا اين ديگه كيه ؟

 

 همه ساكت شدن مجتبي يهو گوشيمو از دستم كشيد و اس ام اس ُ خوند .....

 

 يهو  يه جوري نگام كرد و ناراحت شد و گفت اين كيه ؟ گفتم نميدونم

 

شمارشو نميشناسم  ؛ گيتارو گذاشت كنار و با خط ِ خودش شمارشو گرفت  طرف

 

 گوشي رو برداشت ؛ و تا ديد مجتبي گفت شما كاري داشتين به اين شماره اس ام اس

 

 دادين ؟ گفت صدا نمياد الو الو و قطع كرد . مجتبي ديگه كفري شده بود علي هم از

 

 اين طرف ميگفت واسه چي  شمارتو به همه ميدي؟ گفتم وااااااااااا من شماره ايرانسلمو

 

  فقط به چند نفر دادم گفت اين كيه ؟گفتم نميدونم ؛ مجتبي هم گير داده گفت

 

 پدرشو در ميارم  صدام نميره اما اس ام اس كه ميره برداشت 1 اس ام اس نوشت كه

 

جد و آباده طرفو كشيد به فحش و حسابي آبادشون كرد . علي هم از اين طرف

 

 هي شمارشو ميگرفت 30 مين مشغوله اين مزاحمه بودن منم ديدم اينجوريه حرصم گرفت

 

 گفتم آشه نخورده و دهنه سوخته با خطه خودم شمارشو گرفتم كه جواب داد گفتم الو  ؟

 

گفت سلام مريم جان ؛ اُه منو ميگي شوكه شدم گفتم شما كاري داشتين اس ام اس

 

 دادين ؟گفت آره من سعيدم گفتم سعيد ديگه كيه ؟علي گفت بزن رو ايفون منم زدم

 

 گفت من اومده بودي اراك ديدمت ازت خوشم اومده با كلي دردسر  شمارتو پيدا كردم

 

 گفتم كي شمارمو بهت داده ؟گفت حالا گفتم مرضو حالا مرتيكه ؛ همون موقع

 

 مجتبي گوشيو گرفت و گفت الو طرف قطع كرد ؛ ميدونستم از كجا اب ميخوره گفتم

 

مامان يه زنگ به فرهمند (پسر خالم ) بزن بگو واسه چي شماره منو ميده به اين

 

عوضيا ؛ خلاصه كه همين موضوع باعث شك مجتبي شد ؛ دمق ( دمغ ) شد ؛

 

 منم عصبي گفتم چته؟ گفت اين كي بود؟ گفتم گوره باباش تو اينقدر بهم اعتماد داري

 

 مجي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كه با يه تلفن يا اس ام اس بايد اينجوري شي؟ بغض كردم

 

 .... ديد اينجوريه گفت مريم من بهت اعتماد دارم اما نميتونم ببينم يكي غير از من

 

 اينقدر باهات صميمي باشه كه اينطوري بهت بگه ؛ گفتم بخدا من اصلا نميدونم اين

 

 كي بود گفت خواهشا هر دو خطِت رو رد كن بره هر چي زودتر بهتر .گفتم باشه خيلي

 

وقته تُو فكرشم . شماره بعدي رو هم حق نداري به كسي بدي حتي فاميل . گفتم چشم .

 

 آموزش گيتاره فافا كه تموم شد علي گفت مجي مياي بريم پارك  جمشيديه ؟؟؟؟؟

 

 حالا ساعت چند ؟9:30 شب .... مجي گفت آره ميام اما ماشين دسته محمده

 

( لانتوري رفته بوده دختر بازي ) علي گفت با موتور ميريم منو فافا تو و مريم ؛

 

ديگه مامان بلند شده واسمون بند و بساطمونو بست ؛ واسه شام رفتيم ژامبون ِ گوشت

 

 گرفتيم و نون ساندويچي و ..... با مخلفات ؛ فلاكس چايي و آب . چادر هم برديم

قليونم كه رو شاخش بود ؛ دوتا كوله پر كرده بوديم چادر رو هم منو مجي برديم

 

 موتور علي اينا هوندا بود موتوره ما pulse مشكي ؛ داشتيم ميرفتيم ساعت

 

 10 شب بود علي و فافا كه عقد نامه داشتن ؛قرار شد دوتا موتورا با هم بريم كه اگه به

 

 منو مجي گير دادن علي همراهمون باشه كه مشكلي پيش نياد . داشتيم ميرفتيم

 

 بابا اومد دم ِ در گفتم بابا اگه گرفتمون بگيد اينا نامزدنا فافا گفت ميگيم شيريني خوردس

 

؛ مامانم يهو گفت آآآآآآآآآآخ (البته با خنده ) مجي دستشو گذاشت رو صورتش

 

(مثلا خجالت كشيده ) گفت خوب اول و آخرش شيرينيشم ميخوريم ديگه مامان

 

 گفت به همين راحتي؟ اينقدر بايد بياي و بري تا كفشت پاره شه  گفت چشــــــــم ؛

 

 همه خنديديم گفتم عزيزم شوخي ميكنن . حالا ميخوام سوار شم قدم نميرسه

 

 شلوار لي پام بود ؛ پامم نميتونستم زياد باز كنم موتورش بلند بود مجتبي رو گرفتم

 

 آويزون شدم بهش خودمو كشيدم بالا خودم مرده بودم از خنده بعدشم چادر رو

 

علي داد گذاشتم وسط علي با خنده گقت فاصله ي شرعي و قانوني رو رعايت كن

 

 تا فافا ميخواست سوار موتور شه ما گاز داديم رفتيم گفتم مجتبي تورو خدا يواش بريا

 

 من ميترسم تازشم شبه بذار با علي بريم كه نگيرنمون ؛ وايساد تا علي هم اومد

 

 منو فافا كوله ها رو انداخته بوديم پشتمون ؛ همشم نيشمون باز بود كلي تا

 

 جمشيديه خنديدم يه جا مجي تند رفت من با اينكه مقنعه سرم بود باد زد مقنعه ام

 

 افتاد از سرم و افتاد دوره گردنم گفتم مقنعه ام در اومد بابا يواش برو چادرو نگه دار

 

من درستش كنم نگه داشته من مقنعه ام رو درست كردم رفتيم واي يه ترافيكي بود

 

كه نگو ولي ما كه نمونديم توي ترافيك از لابه لا ماشينا زديم و رفتيم ؛ علي اينقدر

 

 مسخره بازي در آورد ما مرديم از خنده ولي سرد بودا خوبه ما دوتا كاپشن برديم .

 

ميخواستيم گيتارم ببريم كه علي گفت گير ميدن نيار ....  رفتيم بغل رودخونه چادر

 

 زديم منو فافا توي چادر داشتيم ساندويچ درست ميكرديم علي و مجي قليون ؛

 

 شام خورديم اينا اومدن توي چادر قليون كشيدن فقط سر گيجه اش موند واسه

 

 منو فافا ؛ سردمونم شده بود ساعت 2 جمع كرديم و اومديم تا پايين سر پاييني

 

 بود محكم  چسبيده بودم به مجي كه ليز نخورم ؛ علي گيج ِ جلو پاشو نديد

 

زد سطل اشغال رو انداخت پسرا كلي بهش خنديدن يكيشون وايساد واسش دست

 

 زد فافا غش كرده بود از خنده گفت پسره واسه گيجيش دست زده .... تا منو

 

 فافا وايساديم تا اينا موتورا رو بيارن  كلي متلك شنيديم  و كلي اشاره  رو ديديم و

 

تحمل كرديم ؛ عكس العمل نشون  نداديم كه مبادا اين دوتا ببينن و دعوا بشه .

 

 برگشتنه سر پاييني بود حال كرديما يه جا ايست بازرسي بود منو مجي جلو بوديم

 

 علي اينا عقب با سرعتم داشتيم ميرفتيم گفتم يواش برو تا ديد من پشتشم اشاره

 

كرد برو  علي كلاه نذاشته بود سرش سرعتشم زياد بود نگهش داشت تا ديد فافا

 

 همراشه گفت برو ؛ بهمون گير ندادن اومديم خونه ساعت 3 بود مجي رفت خونشون

 

 و ما هم اومديم ولو شديم  خيلي خسته شده بوديم ؛ مجي جمعه نزديكاي ظهر

 

 اس ام اس داد كه مريم اعصابم خرده با مامان دعوام شده سره تو  ؛

 

گفتم وااااااااااا چرا سره من ؟ گفت كه جريان چي بوده منم گفتم اشكال

 

 نداره هرچي گفت تو هيچي نگو سره من با مامانت دعوا نكن ؛ گفت آخه دري وري

 

 ميگه گفتم عيب نداره عزيزم تو هيچي نگو .... نميدونم مجي چي گفته

 

 بوده ( فكر كنم اس ام اس منو واسش خونده بوده ) كه گفت يه چيزي بهش گفتم

 

 خودش خجالت كشيد .... ؛ اما من اعصابم حسابي متشنج شد  كلافه شدم و اعصابم

 

 به كلي بهم ريخت يه بغضه گنده نشست توي گلوم ؛  به فافا گفتم كه چي شده

 

 گفتم دلم گرفته گفت منم همين طور ؛ گفتم پاشو حاضر شو بريم قدم بزنيم ؛ من حاضر

 

 شدم منتظر فافا بودم ؛ همون موقع يه اس ام اس زدم به مجي و گفتم كلافه ام دلم

 

 گرفته ميخوام برم قدم بزنم اما نميتونم اين انتظارو داشته باشم كه تو هم همراهيم كني

 

 و اين خيلي دردناكه ؛ جواب داد فدات بشم چرا گلم ؟ چي شده مريمم ؟ 

 

 نبينم ناراحتيا ؛ منم بيام باهات ؟ گفتم ميتوني بياي ؟ گفت آره تو جون بخواه ؛

 

گفتم پس 5 مين ديگه سره كوچه باش پياده بيا ميخوام قدم بزنم . البته نگفتم كه علي

 

 و فافا هم هستن ؛ يهو اومد سره كوچه زنگيد گفت مريم حاضري ميخوايم بريم فشم

 

  ؟ گفتم اره ... گفت علي كجاست ؟ گفتم علي و فافا هم حاضرن ميخوان با ما بيان

 

نگفته بودي ميريم فشم گفت محمد و يه دختره ميخوان برن به من گفته مياي ؟

 

منم گفتم آره اما با مريم ميام ؛ گفته باشه .... ديديم جواد ميگه منم  ميام ؛

 

 ديديم جا نميشيم 7 نفر توي ماشين ؛ علي گفت مجي موتورت ُ بيار جا نميشيم .

 

 رفتيم سره كوچه مجي اينا ديديم دختره نشسته توي ماشين محمد رفته خونه چادر

 

 رو بياره منو فافا رفتيم با ديبا دست داديم  (همون دختره  ؛ اهله باكو بود ؛ اومده بود

 

ايران واسه تفريح اين محمد  مخشو زده بود ) علي و جواد و  فافا و من  وايساديم

 

 منتظره محمد و مجتبي كه رفته بود موتورشو بياره ؛ اومدن من به محمد محل ندادم

 

 پشتمو كردم و خودمو با مجتبي  سرگرم  كردم كه اومد با همه سلام احوالپرسي كرد

 

 من خودمو زدم به نشنيدن يهو اومد پشتم گفت سلام مريم ، منم خيلي سرد گفتم

 

 سلام گفت خوبي؟ گفتم مرسي ؛ رفت نشست پشته فرمون علي و فافا و جواد هم

 

 نشستن پشت ؛ منو مجتبي هم با موتور اومديم واي اين محمد  ما رو رو موتور ميديد

 

 كفرش در ميومد فافا هي ميخنديد از تو ماشين دست تكون ميداد منم

 

 همين طور . فافا ميگفت از اين دختره اصلا خوشم نمياد يه جوريه . اصلا به دختره محل

 

 نميداد  اما من اگه بهش محل نميدادم محمد فكر ميكرد  دارم حسودي ميكنم واسه همين

 

 من خيلي راحت بودم  معمولي باهاش رفتار ميكردم ؛ بهش ميخورد 26 به بالا باشه ها

 

ولي ميگفت تازه رفتم تو 22 سال   منم با تعجب گفتم يعني همسنه مني ؟

 

 گفت آره ؛ مجتبي دره گوشم گفت غلط كرده سنه نه نه بزرگه منو داره 

 

 تو كجا اون كجا . ( من چون ريزه ميزه ام  سنم كمتر ميزنه بهم نميخوره 22 سالم

 

 باشه ميخوره 19 الي 20 باشم ) وقتي رسيديم رفتيم پايين كناره رودخونه چادر زديم

 

 علي و مجي رفتن  چوب بيارن  كه آتيش روشن كنن محمد و دختره ديبا رفتن توي

 

 چادر محمد دراز كشيد روي پاي ديبا منو فافا هم نشسته بوديم توي چادر من بلند شدم

 

 اومدم بيرون  فافا هم اومد رفتيم چوب جمع كنيم 3 مين بعد رفتيم بازم توي چادر 

 

 مجي و علي اومدن من اومدم پيششون بيرونه چادر يهو ديدم فافا اومد بيرون گفت

 

 واي جلو منو جواد خوابيدن توي بغل هم نگاه كن يه نگاه كردم خنده ام گرفت

 

 فافا گفت خجالتم نميكشن من كه شوهر دارم و عقد كرديم روم نميشه توي جمع انجوري

 

 كنم ببين اينارو  يهو ديدم اُه وضع ناجوره داشتن ل ب ميگرفتن واي منو فافا مرده بوديم

 

 از خنده گفتيم چه ضايع . گفتم بيخيال بيا بريم اينور دوباره علي و مجي رفتن

 

 چيپس و پفيلا پنيري و بادوم زميني سركه نمكي بگيرن  منو فافا رفتيم توي ماشين

 

 صداي اهنگ رو زياد كرديم و هي خنديديم به اون دوتا كه تو چادر بودن جواد هم داشت

 

 اتيش روشن ميكرد علي و مجي اومدن ما هم پياده شديم از ماشين رفتيم پيششون 

 

 بعدشم كه قليون رديف شد رفتيم همه تو چادر و نشستيم ؛ خوراكيها رو ريختيم

 

 وسط مجي گفت هر كس با خانمش بخوره بعدشم به من گفت مادمازل ِ من بدو بيا

 

بشين پيشه خودم چرا رفتي اونجا ؟ جا باز كرد برام منم رفتم نشستم پيشش ؛ 

 

 گفت عزيزم ميدونستم پفيلا پنيري دوست داري  برات خريدم گفتم مرسي باز كرد و

 

گذاشت دهنم ؛ علي نگاش كرد وگفت هوي لانتوري ؛ مجي هم گفت هان چيه

 

 ؟؟؟؟؟؟ علي گفت هيچي بعدشم لاو بود كه همه ميتركوندن  جواد بيچاره 

 

 تنها بود كه بعد از اينكه خوراكيشو خورد رفت نشست تو ماشين و با اهنگا حال ميكرد

 

 ما 6 تا هم توي چادر بوديم محمد دراز كشيد رو پاي ديبا علي رو پا فافا ؛ منم رو پا علي

 

 مجي اشاره كرد سرتو بذار رو پا من من خنديدم ابرو انداختم بالا ؛ يهو بلند گفت مريم

 

 سرتو بذار اينجا منم گير كردم اون وسط از طرفي هم نميخواستم جلو محمد ضايعش

 

 كنم از طرفي هم نميدونستم عكس العمل علي چيه ؛ گفتم هرچه بادا باد رفتم

 

 پيشش علي هيچي نگفت اما معلوم بود زياد راضي نيست ... به مجتبي گفت

 

 جو نگيرت خطر داره ها.... اينقدر مسخره بازي در اورد كه ما مرده بوديم از خنده

 

 فافا هي گفت علي بسه اينجوري نكن ( دوست نداشت جلو ديبا مسخره بازي در بياره )

 

علي هي گوش نداد فافا هم ناراحت شد حالا علي هي منت كشي ميكرد منو مجي

 

 ميخنديديم يواشكي حرف ميزديم  علي گفت هوي درگوشي و پچ پچ نداريما ؛

 

 گفتم تو چيكار داري داريم حرف ميزنيم ؛ اينقدر شلوغ كرد كه نگو بعدشم رفتيم بيرون

 

 از چادر مجتبي گفت سي دي بذارين يه كم برقصيم ؛ واي فكر نميكردم اين پيشنهاد رو بده 

 

 ؛ آخه خيلي شلوغ بود هر دو طرفمون پر بود از پسر كه يه 10 تايي ميشدن  ؛

 

من رفتم همون سي دي رقصي كه گلچين كرده بودم واسه روزه عقد علي اينا رو گذاشتم

 

 و شروع كرديم من رفتم وسط با علي ديدم فافا وايساده كنار گفتم بيا ديگه گفت علي

 

 نميذاره گفتم غلط كرده رفتم گفتم علي روزه عقدتون  توي حياط جلو همه اين همه

 

 فافا رقصيد حالا ميگي نه ؟ هيچي نگفت دست فافا رو گرفتم بردم وسط  فافا نيومد گفت

 

 نه علي خودش رفت اوردش وسط منو فافا يه قري داديم بعدشم علي و مجي يه قر

 

 دادن علي هي ادا محمد رو در مياورد ؛ مجي ادا منو  ؛ يكي زدم بهش گفتم

 

 دارم واست ... گفت ببخشيد شوخي كردم . بعدشم اهنگه گلي دلبري

 

رو گذاشتيم فافا باهاش رقصيد البته يه رقصه مخصوص مثه همون رقصا كه توي شو ها

 

 ميرقصن اما علي بهش ميگه هندي اخه مدل رقصه پاش مثه رقصاي هنديه ولي در كل

 

 خيلي خوشگل ميرقصه . يهو ديدم همه دارن نگاه ميكنن جمعش كرديم اومديم

 

توي چادر كه نوبت پسرا شد آهنگ دي جي و الكس گذاشته بودن و تكنو ميرقصيدن

 

يكيشون پاش تو گچ بود ولي داشت همونجوري دستاشو تكون ميداد كه باعث خنده

 

ميشد بعدشم ساعت 12بود كه راه افتاديم اما خيلي سرد بود  علي لباسشو كه

 

استين بلند بود داد به مجي ؛ گفت سرده اما من همون مانتوم بود و يه تاپ كه زيرش

 

 بود داشتم از سرما ميمردم ديبا گفت بيا تو ماشين يكي از پسرا بره با مجتبي گفتم

 

 نه ( آخه اگه ميرفتم توي ماشين ميدونستم كه محمد اروم نميشينه و آخرشم باز

 

دعوامون ميشه ؛ اون موقع كه توي چادر بوديم به فافا گفت دلم واست ميسوزه فافا

 

 گفت واسه چي ؟ گفت با اين خواهر شوهري كه داري فافا گفت خيلي هم خوبه خيلي

 

 هم دوسش دارم ؛ منم گفتم تا كور شود هر آنكه نتواند ديد  ؛ اونم خفه خون گرفت

 

ديگه  دهن به دهنم نكرد  جلو دختره بد جور ضايعش كردم ) تو ماشينم كه

 

 بود هي ادا منو در مياورد ميگفت بچه ها مريم اينجوري رانندگي ميكنه ؛ منم هي

 

 رو موتور حرص ميخوردم  مجي ميگفت محلش نده ميخواد حرصتو در بياره ....

 

 خلاصه تا خونه سگ لرزه زدم اما نرفتم توي ماشين ؛ مجتبي هي گفت

 

 بميرم واست سردته ؟ فدات بشم مريم يخ كردي؟ گفتم نه برو خوبه سردم

 

 نيست ؛ آخرشم اين قد (غد) بازيم باعث شد سرما بخورم و كليه سمته چپم درد بگيره

 

 امروز تا پاشدم سمته چپم درد ميكرد نميتونستم دولا شم .... علي دو ساعت پيش

 

 فافا رو برد حوصله ام خفن سر رفته اما خيلي اين چند روز خوش گذشت ؛

 

 بچه ها واسم دعا كنيد اين جور كه معلومه این محمد داره موش ميدوونه ؛ داره كاري

 

 ميكنه كه مامانش عليه ما بشه ؛ هر چند ما داريم همه جوره ميجنگيم  ؛ مجي ميگه

 

بايد زمان بگذره ؛ ميگه با بابا صحبت ميكنم ؛ تو خونه ي ما همه مجي رو دوست دارن

 

اما توي خونه ي اونا محمد كاري كرده كه هيشكي منو نميخواد  اما اگه منم كه خوب

 

 میدونم چكار كنم به قوله مجي نهايتش اينه كه اينقدر به پاي هم ميمونيم تا راضي

 

 شن ؛ ميگه من كاري به هيشكي ندارم اگه راضي شدن كه شدن اگه نشدن ما كاره

 

 خودمونو ميكنيم  ؛ فعلا داريم صبر ميكنيم منم عجله ندارم  ؛ فعلا كه با هميم

 

 خانواده هامونم ميدونن حتي بابام ؛ پس مشكلي نيست .

 

اوه يادم رفت بگم ديشب محمد دزدكي اين ديبا رو برده بوده خونشون اينم ماجرايي داشت

 

 واسه خودش كه تا ساعت 5 مجي از دلشوره خوابش نبرده بود از ترس اينكه نكنه مامانش

 

 بفهمه . ميگفت مريم چيكار كنم؟ اگه مامان بفهمه كه من ديگه نميرم تو اون خونه ؛

 

گفتم تو نخواب توي اون اتاق ( آخه اتاقه دوتاشون يكيه ) گفت واي نه اگه بخوابم

 

 بيرون مامان شك ميكنه و ميفهمه  مجبورم بخوابم همونجا ؛ ديگه ساعت 5 صبح

 

 محمد و ديبا بيدار شدن رفتن .... بندو بساطي داشتيم ديشب كه نگو و نپرس .

 

 هه هه هه مخ نداره اين محمد .

 

پي نوشت : ميگما فكر نكنم اصلا كسي اين پستمو خونده باشه از بس طولانيه

 

 اما نوشتم كه جز به جزء ش يادم بمونه مهم اينه .

 

 پي نوشت 2 : اگه هم خوندي واقعا بايد بگم خسته نباشي عزيزم ؛ مرسي

 

پي نوشت 3 : فافا ميگفت عكس مجي رو گذاشتي توي وبلاگت ؟ گفتم نه گفت

 

نميذاري ؟ گفتم نه ولي حالا شايد بذارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 21:58  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 


چه ساده تو را دوست دارم.! اين را همه ي رهگذرهايي که از صفر

 مي ايند ميدانند.....

چه ساده تو را صدا ميکنم.! همه ي مردم صدايم را ميشنوند و با حيرت تو را

 نگاه ميکنند....حتي مترسکها جان ميگيرند و خون تازهاي در رگ

 سيبهاي سرخ ميدود.....

باد هر چند تند باشد نميتواند ستاره ها را با خود ببرد.....

به ابرها اجازه نميدهم که بين من و تو فاصله بياندازند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 1:45  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام خوبين؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ منم خوبم ؛ اين روزا خدارو شكر

 

 روزايي خوبيه واسم ؛  چهارشنبه منو علي اول يه سر رفتيم خونه عمو رضا بعدشم

 

 رفتيم پيشه فافا كه بريم واسش النگو بخريم ؛ رفتيم واسش خريديم و برگشتنه

 

 فافا رو هم آورديم خونمون ؛ چون برگشتنه دوتا گيتار گرفتيم و اومديم خونه قرار شد

 

 مجتبي بياد اينجا (خونمون ) گيتارا رو ببينه ؛ ساعت 11 شب بود رسيديم خونه

 

 زنگيديم به مجتبي اومد اينجا گيتارا رو ديد گفت خوبه كوچيكه رو داد به من گفت

 

 اين مال ِ تو كه اندازه ي دستته ؛ اون يكي هم واسه علي و فافا اون شب يه كم يادمون

 

 داد واي چقدر سخته من كه داشتم كم مي آوردم  ساعت 1 بود مجتبي رفت .

 

 قرار شد فرداش يعني 5 شنبه با فافا برم سركارش (چون مودمش اشكال داشت

 

 نميتونست بياد نت ميخواستم برم واسش درست كنم ؛ هر چند اين فقط يه بهانه بود

 

 كه من مثلا برم اونجا كه باعث ديداره منو اقاي وكيل بشه ) ( آخه فافا توي يه دفتر

 

 وكالت منشي ِ ؛ از قرار اين اقا هم مجرد تشريف دارن كه دنباله يه دختر خانمه خوب

 

 و خوشگل و جوون ميگردن ؛ كه علي و فافا منو معرفي كردن و عكسمم نشون داده

 

بودن كه آقا پسنديدن اما گفته بود به يه بهانه بيارينش اينجا باهاش بيشتر اشنا شم ؛

 

 من يه چيزايي ميدونستم اما نميدونستم كه عكسمو ديده و ميخواد بيشتر اشنا

 

 شه ) 5 شنبه با فافا حاضر شدم و دوتايي رفتيم سركارش منتهي اقاي وكيل

 

 روحش هم از اومدن من خبر نداشت رفتيم اما با 10 دقيقه تاخير فافا در زد

 

 درو باز كرد تا ديد فافا تنها نيست نيشش باز شد  ما هم متقابلا بهشون لبخند

 

 زديم و سلام و احوالپرسي كرديم ؛ كلي تحويلم گرفت فرستاد واسم ابميوه گرفتن

 

 بعدش گفت از اشناييتون خوشحالم خانم گفتم همچنين بعدشم رفتم سر وقته

 

كامپيوترش و وصل شديم به نت بعدشم ديسكانكت  شديم گفت خانم من امروز قرار

 

دارم مهمونم خارجيه نميدونستم كه شما امروز تشريف ميارين وگرنه قرارمو كنسل

 

 ميكردم ميشه ازتون خواهش كنم كه افتخار بدين و شنبه تشريف بيارين ؟ خيلي

 

دوست دارم بيشتر باهاتون اشنا بشم ( خنده ام گرفته بود به اين لفظ قلم صحبت

 

 كردنش ؛ ميخواستم بگم داش راحت باش ما عشق لاتي حال ميكنيم ) مونده بودم

 

چي بگم ؟ گفتم خواهش ميكنم  چشــــــــم حتما .... بعدشم گفت پس شما

 

 ميتونيد بريد استراحت كنيد ؛ بعدشم دكمون كرد كه بيايم خونه  ما هم رفتيم

 

 خونه فافا اينا 1ساعتي اونجا بوديم و اومديم خونه ما بعدشم زنگيديم كه مجتبي

 

 بياد اينجا كه گفت نميتونه بياد پاش درد ميكنه ؛ منم بهش اس ام اس دادم اي

 

 بي معرفت ؛ حالا ديگه واسمون ناز ميكني؟ من اصلا تا تو نباشي تمرين نميكنم ؛

 

 اصلا حالم خوب نيست  . گفت بيخود كردي تنبل بازي در نيار يالا مريم تمرين كن ؛

 

 جوابشو ندادم بعد اس ام اس داد تحمله همه دردي رو دارم جز ناراحتيه تورو

 

  .... الان ميام گفتم نميخواد بياي سرم درد ميكنه ميخوام بخوابم . گفت دارم ميام

 

  نخوابيا ؛ به علي و فافا گفتم پاشيد كه مخشو زدم داره مياد ؛ 3 مين ديگه اومد ولي

 

نشستيم توي حياط علي 3تا صندلي برده بود توي حياط ؛ منم رفتم توي حياط اما با 5 مين

 

 تاخير فافا اومد گفت چرا نمياي؟گفتم بذار يه كم منتظر بشه دارم تنبيه ميكنم  كه ديگه

 

 روي حرفه من حرف نزنه ؛ كلي هم خنديديم اما من داشتم از پشته پرده پنجره اتاقم

 

 نگاش ميكردم  ؛ بيقرار بود .... گيتارمو گرفتم دست و رفتم توي حياط از دور كه منو ديد

 

 خنديد منم خيلي ريلكس رفتم تا نزديكشون سلام دادم و نشستم  ؛ بعدش گفت

 

 هموني كه ياد گرفتي رو بزن منم هول شدم خراب كردم گفت هول نشو

 

 يه بار ديگه ؛ بعدشم درسه جديد رو داد بعدشم كلي اهنگ زد و خوند

 

 واسمون ؛ من همون جلسه دوم گفتم آقا اجازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله ؟ گفتم

 

ميشه ما استعفا بديم ؟؟؟؟؟ خيلي سخته ها  گفت نخيرم استعفاي

 

 شما مساويه با استعفاي  من  ... حالا اگه دوست داري ميتوني استعفا بدي ؛

 

 دلم واسه علي و فافا سوخت كه با ذوق رفتن گيتار خريدن ؛ ياده ذوق و شوقه خودم

 

 افتادم كه ميخواستم گيتار ياد بگيرم ؛ گفتم باشه ياد ميگيرم .

 

بعدشم مامان واسمون باقالي با سركه و گلپر آورد  رفتيم نشستيم روي فرش و

 

كلي زديم توي سرو كله ي هم و مسخره بازي در آورديم و خنديديم .... علي

 

 گفت مجتبي من رفتم جوجه گرفتم واسه فردا كه بريم چيتگر ؛ بيا بريم ...

 

 خلاصه تصميم گرفتيم منو فافا و علي و مجتبي جمعه بريم چيتگــــــــــــر ؛

 

ميخواست ماشين بياره بريم كه چون محمد ماشين رو لازم داشت قرار شد با

 

 مترو بريم ؛ تازه با كلي درد سر محمــــــــد رو پيچونديم (منو مجتبي )

 

كه نياد خدارو شكر اون روزم محمد كار داشت باهامون نيومد قرارمون شد ساعت

 

 8:30 صبح سره بلوار  ؛ مجتبي گفت من گيتارمو ميارم  ؛ 3تا كوله برده بوديم

 

 گيتاره مجتبي هم بود يه كيسه و يه نايلون هم داشتيم 4نفر بوديم و

 

 كلي بار و بنديم داشتيم دوربينم برديم ؛ ساعت 10 اونجا بوديم رفتيم يه جاي

 خوب پيدا كرديم و نشستيم علي و مجتبي بساطه قليون  رو بپا كردن و

 

 نشستن كشيدن منم ديدم اينجوريه گفتم پس من چي؟ علي گفت بيخود ؛

 

 مجتبي گفت چيكارش داري ؟ بيا عزيزم بهم داد (من اصلا قليون نميكشم

 

 اما اونجا لجولجبازي بود ) گرفتم تا  كشيدم گلوم سوخت و افتادم به سرفه

 

 داشتم خفه ميشدم كلي بهم خنديدن ؛ منم پرتش كردم اونطرف گفتم بيا

 

 نميخوام ما اينكاره نيستيم  ؛ كلي مجي واسمون گيتار زد بعدشم رفتيم

 

  منو فافا جوجه ها رو به سيخ كشيديم علي و مجي هم  درست كردن و اومدن

 

 ديديم زوج زوجيم منو مجي با هم خورديم علي و فافا هم با هم  بعدشم جمع

كرديم و بازم بساطه چاي و قليون بپا شد  بعدشم مجي واسمون زد داشت

 

 ميزد كه علي دراز كشيدسرشو گذاشت روي پاي فافا  ....  خوابش برد ؛

 

 مجي هم واسه منو فافا ميزد گفت خوش به حاله علي منم خوابم مياد گيتارشو

 

گذاشت كنار و خوابيد سرشو گذاشت روي پاي من ؛ گفتم مجتبي پاشو

 

 بيدار شه ببينه اينجوري خوابيدي كه آبادت ميكنه  فافا مرده بود از

 

 خنده ؛ گفت نامردا زيره سرم سنگه نميشه سرمو بذارم زمين ؛ همون

 

 جوري كه دراز كشيده بود كلي حرف زديم و خنديديم  ؛ ميشد علاقه رو از توي

 

 چشاش خوند  از بينه حرفاش ؛ گفت تو هم صبح زود پاشدي دراز بكش گفتم

 

 نه من روم نميشه ، گفت وااااااااااا كسي نيست كه گفتم نه راحت نيستم . يهو

 

 ديديم علي چشاشو باز كرد يه لحظه منتظر بودم عكس العمل نشون بده فقط تا

 

 ديد مجتبي دراز كشيده گفت اي لانتوري ؛ پاشو بينم  گفت علي فعلا تب

 

 دارم  تب ِ عشقه بيا نجاتم بده رفيقت داره از دست ميره ها ؛ ما هم مرده

 

 بوديم از خنده با چنان مظلوميتي ميگفت كه ادم دلش واسش كباب ميشد ؛ بلند

 

شد منو مجي رفتيم آب بياريم بعدشم ما كه اومديم يه چايي خورديم و علي و فافا

 

 رفتن w.c  با مجتبي حرف زديم  يهو تا علي اومد گفت علي تو از من بدت مياد

 

 ؟ علي گفت نه خيلي هم دوست دارم واسه چي؟ گفت اگه بخوام بيام خواهرتو

 

 بگيرم تو مشكلي نداري؟ منو ميگي فكم رو زمين بود  ؛ فقط نگاش

 

 ميكردم گفت من مريمو دوست دارم فقط يه مشكلي كه هست اينه كه من مريضم

 

 دلم نميخواد مريمو اسيره خودم كنم  ؛ ( منم توي اين مدت كه مجي رو

 

ميبينم و مشناسم از شما چه پنهون يه حسايي  نسبت بهش داشتم و پيدا

 

كرده بودم اما نميتونستم روشون حسابي باز كنم  ؛ اما با اين حرفه مجتبي

 

 يه جوري شدم داشتم خواب ميديدم ) گفتم مجتبي بيماري ِ تو اصلا واسم

 

 مهم نيست ؛ اگه جسمت مشكل داره عوضش يه قلب پاك و يه روحه بزرگ داري

 

 .... گفت باشه مريم من نميخوام تو اسيرم بشي حيفي ؛ اشك توي

 

چشاي هردومون حلقه بسته بود ؛ نگامو دزديدم ؛ فافا گفت ادم وقتي يكيو

 

دوست داره  خيلي چيزارو نديده ميگيره و خيلي چيزارو تحمل ميكنه ؛

 

 علي هم واسه اينكه جو رو عوض كنه گفت ببين از حالا دارم بهت ميگما اين ابجيه

 

 من اخلاق نداره ها مثه سگ ميمونه يهو ديدي پاچه گرفتا ؛ يهو 4 تايي

 

 زديم زيره خنده گفتم مرتيكه حالا ديگه جلو خودم زير آب ميزني؟ مجتبي گفت

 

 من اخلاقه مريم دستمه باهاش مشكلي ندارم نه با سنش نه با اخلاقش نه با

 

هيچيش ؛ فقط زمان ميخوام اگه الانم حرفي زدم واسه اين بود كه بدوني من

 

 مريمو ميخوام  .  بعدشم فيلمبرداري كرديمو عكس انداختيم  و بلند شديم و

 

وسايلمونو جمع كرديم و اومديم تا پايين پياده اومديم دو به دو منو مجي جلو بوديم

 

 علي و فافا پشت ِ سر منو مجي داشتيم يكي از اهنگاي عارف كه من خيلي

 

 دوسش دارم وقتي واسم با گيتار ميزنه رو ميخونديم گفت وقتي ميخوني حال

 

 ميكنم تمرين كن از اين به بعد من بزنم تو بخوني گفتم يه كيسه هم بده

 

 دسته علي بره پول جمع كنه تا پايين هي گفتيم و خنديديم رفتيم

 

(آهان اون فيلمه بود توي عيد ميداد پيامك از دياره باقي ؛ اونجا كه اين شفيعي جم

 

 خوابيد توي قبر گفت چقدر پخش ُ كورَ دارَ  ؛ علي اين تيكه رو عينه خودش ميگه ؛

 

هي ميگفت فافا هم ريسه ميرفت مجتبي هم ياد گرفته بود توي مترو بوديم كه يهو

 

مجي گفت پخش َ كورَ دارَ واي ما تركيديم از خنده . مجي ميگفت علي

 

 كاش امروز تموم نشه ؛ امروز بهترين روزه عمرم بود  ؛ برگشتنه هم

 

 رفتيم بستني زديم تو رگ اومديم خونه ساعت 10 شب بود  ؛ من پريدم توي

 

 حموم و اومدم و جنازه شدم و خوابيدم . ديروزم كه شنبه بود با زري دختر عمه ام

 

 رفتيم ونك قرار داشت كه يكي از بچه هاي نت رو ديدم ؛ من فقط عكسشو ديده

 

 بودم داشت رد ميشد كه ديدم خيلي واسم اشناس صداش كردم اما شك داشتم

 

 تا ديدم برگشت  مطمئن شدم خودشه احوالپرسي كرديم و رفتيم  بعدشم

 

 با زري برگشتيم خونه عمه ؛ مجي زنگيد كجايي؟ گفتم خونه عمه ميخوام برم خونه

 

 گفت ميام سراغت  ؛ ساعت 8:30 بود اومدم خونه البته مجتبي رسوندم خونه .

 

 بعدشم رفتم عكاسي عكساي چيتگر رو گرفتم و قاب كردم گذاشتم روي ميز آرايشم .

 

دارم به زندگيم اميدوار ميشم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:9  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام دوستان خوبین ؟

۱۳اردیبهشت  تولد یکی از دوستای خوبمه بنامه میثم که البته ایشون از بچه های

وبلاگ نویس هم هستن که بچه خیلی خوبی هم هست من که خیلی دوسش دارم

(از من کوچیکتره فکره بد نکنید ) واسه منم خیلی زحمت کشیده خداییش همیشه

هرکاری میتونسته واسم کرده منم میخوام توی وبلاگم هم ازش تشکر کنم بابت تمامه

زحماتش و هم اینکه تولدش رو تبریک بگم

 

 

 

میثم جون بدو بیا شمعا رو فوت کن

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی

 

 

جشنه تو جشنه تولده تمومه خوبیهاس

 

جشنه تو جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس

 

تولدت مبارک تولدت مبارک

 

امشب شبه ما غرقه گلو شادی و شوره

 

از جشنه ستاره اسمون یه پارچه نوره

 

امشب خونمون پر از طنینه دل نوازه

 

این کوچه پر از نوای دلنشینه سازه

 

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

 

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

 

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

 

عزیزم دوسِت دارم تولدت مبارک

 

تولدت مبارک

 

جشنه تو جشنه تولده تمومه خوبیهاس

 

جشنه تو جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس

 

جشنه تو طلوعه یک روزه مقدسه برام

 

وقته شکر گذاریه به سوی ِ درگاهه خداس

 

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

 

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

 

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

 

عزیزم دوسِت دارم تولدت مبارک

 

تولدت مبارک

 

تولدت مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:53  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام الان دقیقا دارم در حکمه یه جنازه با شما حرف میزنم  آخه دیشب که آپ کردم

گفتم حالم بد شد من برم تا رفتم گلاب به روتون بازم اینجوری شدم

بازم اومدم بیرون و ولو شدم  مامان گفت چای نبات بخور گفتم وای نه الان دوباره  

میشم ِ نمیخواد رفتم توی اتاقمو افتادم وسطه اتاق بدونه بالشت و پتو یه

 ۳۰ مین که گذشت ، بلند شدم بالشتم و پتومو آوردم خوابیدم روی زمین ، عینه مار

پیچیدم به خودم از زوره دل درد ،مامان بنده خدا تا ۳ بیدار بود گفتم بهترم برو

بخواب (الکی) رفت و من تا ساعت ۶ صبح درد کشیدم ، صبح هم نمیدونم کی خوابم

برده بود ولی چه خوابی؟همش ناله میکردم ، دیگه مامان بیدارم کرده رفتیم دکتر از هرچی

که میترسیدم سرم اومد فشارم که روی ۸ بود دکتر هم بهم دوتا سِرُم داد و يه آمپول ِ ضد تهوع

گفت برو بزن گفتم نه گفت ببين فشارت پايينه بايد بزني منم رفتم ؛ حالا دارم به

پرستاره كه مرد هم بود ميگم آقا يواش بزنيدا من جيغ جيغو اَم گفت بخواب باشه فكر

بد نكن تا زد توي رگم سوختممنم اولين بارم بود كه سرم ميزدم ديگه هيچي

دوتا سرم تموم شد و با مامان اومديم خونه نتونستم ناهار بخورم فقط يه موز خوردم

رفتم خوابيدم سرم گيج ميرفت ياعت ۴ بيدار شدم ديدم عمه و زري اومدن اينجا

كلي كادو واسه فافا آورده بودن يه گردنبند هم واسه من خيلي خوشگله ؛ خيلي خوشم

اومد من بدليجات خيلي دوست دارم اما طلا زياد خوشم نمياد ؛ بعد از ظهر هم با

 جوجو رفتم بيرون ؛ آخ راستي گفتم كه محمد عمل كرده  علي و فافا امروز رفتن ملاقاتيش

البته خونشون ؛ به من اس ام اس زد كه مريم به علي و فافا بگو شام بيان خونمون

مامان شام درست كرده( خودش ميدونست من نميرم اسمي از من نبرد ) منم باز محل

ندادم بهش ، يه اس ام اس ديگه زد كه : ترسم آخر ز غمه عشقه تو ديوانه شوم

بيخود از خود شوم و راهي ِ ميخانه شوم آنقدر باده بنوشم كه شوم مست و خراب

نه دگر دوست شناسم نه دگر جامه شراب بازم جوابه من بهش كم محلي بود .

مجتبي اس ام اس زد كه مريمي علي و فافا اومدن اينجان تو چرا نيومدي؟گفتم من با

محمد صنمي ندارم كه بيام اون دوسته علي ِ به من چه؟؟؟؟خلاصه شام اونجا موندن

مجتبي هم واسشون گيتار زده بوده علي عاشق گيتار شده بود همون كسي كه مخالفه

اين بود كه من گيتار ياد بگيرم به مجتبي گفته به منو مريم گيتار ياد بده  جالب اينجاست

كه مجتبي مو به مو هر چي اونجا اتفاق ميوفتاد واسم اس ام اس ميداد كلي خنديديم

من به علي اس ام ا س  ميدادم ميگفتم بلند نخوني اينم با من لج ميكرده بلند ميخونده

محمد هم ميگفته بهش اين جواب رو بده منم هي ضايعشون ميكردم مجتبي ميگفت

چي ميدي اينا هي ميخندن ؟گفتم هيچي حال گيري ميكنم  

امروز يه جورايي يه روزه پر حادثه بود هم خوب هم بد ولي خوب جالب بود مخصوصا

كل كل با محمد ؛ كه با عث شد مجتبي عصباني شه عجب گيري افتادما

خيلي خوابم مياد من برم لالا علي و فافا رفتن لالا من موندم تنها

شب بخير

بعد نوشت : يادم رفته بود بگم بيچاره اين ارايشگره چشمم نكرده بود

عمه ام كه اومد خونمون واسم يه تخمه مرغ چش چش كرد اگه گفتين بنامه كي در اومد؟

بنامه حاج خانم بالايي بقوله عمه ام مادرشوهرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 2:46  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

 

تا همين الان روبه قبله بودم ؛ ديگه مرگ ُ جواب كردم و ردش كردم رفت پي كارش

 

 ؛ داشتم جدي جدي اول جووني نفله ميشدما ؛ امروز صبح كه پاشدم ديدم از

 

گرما دارم تلف ميشم (منم گرمايي ديگه هيچي ؛ تابستونا بخاطر گرماش فصله عذابه منه )

 

 همون طور كه توي تخت بودم  داد زدم بلند مامــــــــــــان ؛ چند بار صدا كردم مامان جواب

 

نداد واسه باره آخر جيغ زدم مامان گفت بله ؟گفتم دارم هلاك ميشم چرا كولر خاموشه

 

 ؟؟؟؟؟ مامان كولر رو روشن كرد منم يه مقدار كه خنك شدم باز بيهوش شدم؛

 

تصميم گرفتم رژيم بگيرم ( يه نفر كه واسم خيلي عزيزه بهم گفت يه كم خودتو لاغر

 

 كن منم گفتم چشـــــــــــــم شما جون بخواه  ) واسه همين از ديشب برنج ُ از

 

برنامه ي غذاييم حذف كردم ؛ بستني هم نميخورم (با توجه به اينكه من ديوونه وار

 

 بستني دوست دارم ) كاكائو هم نميخورم ؛ ظهر ناهار مرغ داشتيم و برنج منم

 

 بيخياله برنج شدم و فقط يه تيكه مرغ خوردم عصر يهو زد به سرم كه موهامو برم كوتاه

 

 كنم بعد از گرفتن اجازه از طريق اس ام اس با مامان رفتيم ارايشگاه ِ روبرو خونمون گفتم

 

 موهامو واسم خرد كن موهاي منم لخته و تقريبا خرمايي اومد موهامو زد گفت موهات

 

 خيلي لخته جون ميده واسه اين مدل بعدشم واسم سشوآر كرد وقتي رفتم جلو ايينه

 

خودمو ديدم نشناختم ؛ گفت محشر شدي ؛ گفتم مرسي دلم نميخواست

 

روسريمو سرم كنم بيام بيرون آخه حيف بود مدلش خراب شه ؛ حالا خوبه ارايشگاه

 

دقيقا روبروي خونمونه منم روسريمو انداختم روي سرم و دوئيدم خونه ؛‌توي حياط

 

روسريمو برداشتم و مانتومم در آوردم و رفتم تُو علي تا ديد داد زد اي پدر سگ چقدر

 

 خوشگل شدي بغلم كرده منو چلونده بهم ؛ منم رفتم ارايش كردم موهامم باز يه

 

 كم حالت دادم خداييش خيلي از مدلش خوشم اومد اولين بارم بود اين مدلي ميزدم

 

شدم شكله اين عروسكا بعد از ظهر بود كه ديدم هي گلاب به روتون حالت تهوع

 

 دارم ؛ سره دلم سنگينه ؛ مامان واسم اسفند دود كرد بهتر شدم ، اما خوب نشدم ؛

 

 با جواد (داداش كوچيكه ) رفتيم بيرون خريد داشتم ؛ برگشتيم خونه ولــــــــــو شدم

 

مثه مار ميپيچيدم به خودم ؛ شامم فقط سالاد خوردم ؛ بعد از شام گفتم مامان

 

 امشب كارم به بيمارستان ميكشه ؛ (آخه ديروز جواد همينجوري شد رفت دكتر بهش

 

 دوتا سرم زده بود و يه امپول ) حالا علي هم رفته بود خونه فافا اينا ؛ گلاب به روتون 

 

 هِي حالت تهوع ميگرفتم تا ميرفتم دستشويي خوب ميشد ميومدم بيرون باز شروع

 

 ميشد مامان ميخنديد ميگفت برو بشين همون توُ بيرون نيا ؛ ديگه اخر سر مامان يه

 

ليوان چاي نبات بهم داد تا خوردم ديدم نميتونم خودمو كنترل كنم تا پريدم توي

 

 دستشويي و .......... ديگه جنازه شده بودم  اومدم بيرون و افتادم دمِ

 

 دستشويي ؛ مامان گفت ببين كار دسته خودت دادي امروز .(حالا مامانمم وقت گير آورده

 

 ؛ داشت منو اذيت ميكرد ميگفت نكنه خبريه هه هه هه ؛ توقع داره بدونه داماد

 

 نوه دار شه ؛مثلا ميخواست حواس ِ منو پرت كنه  ) الان بهترم ولي هنوزم

 

 سره معده ام سنگينه ؛ اين چند روز برنامه ي غذاييم بهم ريخته بود ؛ همه چيزم

 

 قاطي پاتي شده ؛ رمق ندارم . هنوزم اتاقم بازاره سيد اسماعيله 3 روزه هنوز جمعش

 

 نكردم مبلا هنوز توي اتاقه منه اينجا حكمه انباري داشته اين چند وقت .

 

آي دلم خدا

 

راستي امروز محمد همون دوست ِ علي عمل كرد (عمرا اگه بگم  يه جاي ناموسيشو

 

  عمل كرده ) منم سره همون قضيه (دعواي توي ماشينمون ) نرفتم ملاقاتش

 

 در صورتي كه مامان اينا حتي جوادمونم رفت اما من نرفتم ؛ محمدم تحمل نكرده

 

 بود آخر سر واسم اين اس ام اس رو زده بود كه من جواب ندادم بهش :

 

 ســــــلام مريخي (بخاطر ارايشم روز عقد علي بهم ميگه مريخي ) درسته ما

 

 بويي از معرفت نبرديم ولي توُ مرامه تو هم نبود ازمون خبر نگيري ؛

 

خانواده ات اومده بودن اما تو......

 

منم جواب ندادم بنا به دلايلي كه وجود داره ؛ حقته محمد خودت خواستي .

 

حالا فردا مرخص ميشه ميره خونه قراره علي و فافا برن خونشون شايد مامان

 

بازم بره اما من عمـــــــــــرا برم .

 

وای بازم حالت تهوع ام شروع شد من برم تا اینجا خرابکاری نکردم

     

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 1:36  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام دوستان خوبين‌ ؟ منم خوبم ولي هنوز خسته ام ؛ نميدونستم قراره بخاطر

 

رقاصي چند روز ولو شم ؛ خدا رو شكر همه چيز عالي برگذار شد ؛ خيلي هم

 

خوش گذشت ؛ روز 4 شنبه كه تمامه فاميلا ( فاميلاي مادري) از اراك اومدن حدودا 40

 

نفر ميشدن همه خاله ها دختراشون دامادا عروسا نوه هاشون  داييم با خانواده و عروسش

 

؛ دايي ها و عموهاي مامان ؛ خلاصه همه اومدن خونمون كلي شلوغ بود ما هم از

 

 همون موقع آهنگ گذاشتيم و شروع كرديم رقاصي اول خودم پاشدم همه

 

 رو هم يكي يكي بلند كردم بعدشم رفتيم خريد ؛شب هم يه سري از دختر خاله هام

 

 اومدن و خانواده ي عموم (غزل اينا) بعد از شام غزل اينا رفتن ما هم (منو عروس داييم و

 

دوتا از دختر خاله هام) رفتيم توي اتاقه من ؛ تا خوده صبح خوابمون نبرد من كه اصلا پلك

 

 روهم نذاشتم اعظم دختر خاله ام ديگه ديد اذان ِ صبح ِ نمازشو خوند و گفت يكي دو

 

ساعتي بخوابم ؛ اما منو علي قرار بود ساعت 6راه بيفتيم بريم ارايشگاه كه 7 اونجا

 

 باشيم ؛‌خلاصه با محمد(دوست علي) و علي رفتيم  آرايشگاه ديديم فافا و

 

 نرگس زودتر رفتن من كه رفتم داخل ِ آرايشگاه علي و محمد رفتن ماشينو گل بزنن

 

 و علي بره آرايشگاه ؛ فافا تا ساعت 11:15 آماده شد  علي اومد دنبالش منم تا اون موقع

 

 آماده شده بودم ( يه چيز بگم بخندين ؛ علي تا اومد به من گفت بگو بياد ببينمش گفتم

 

 اِ زرنگي صبر كن ؛‌فافا از علي بدتر بود يهو ديدم اومده پشته سرم ؛‌علي تا ديدش

 

 هول شد نميدونست چي بگه گفت چه خوشگل شدي پدرسگ ؛

 

(حال كردين چقدر تحويل گرفت ؟از بس به من ميگه پدرسگ افتاده توي دهنش اين

 

 مثلا محبت كردنشه ) ؛ اونايي كه اونجا بودن مردن از خنده  ؛ ديگه من كمك كردم

 

 فافا بره بيرون دوسته علي منو ديد يه لحظه (صبح كه رفتيم منو بدونه ارايش ديده

 

بود الان با اون ارايش خفن ) ديدم زل زده به من ؛علي و فافا رفتن برن باغ و اتليه عكس

 

 بندازن من نرفتم موندم آرايشگاه كه با زهرا خواهر ِ فافا بريم تالار ؛ فافا ميگه محمد

 

 مخمونو تا اونجا خورد از بس گفت پس چرا مريم نيومد؟ با اون ارايش ميخواد با كي

 

 بره ؟ كاش براش آژانس ميگرفتيم ؛ كاش با ما ميومد علي هم ديگه آخر برگشته

 

 گفته محمد جان غصه اونو نخور خودش بلده با آژانس ميره (زده تو پوزش) ؛

 

ساعت 2:30 ما تالار بوديم  از 3 تا 6 مراسم داشتيم ؛ من كه رفتم داخل تالار هيشكي

 

 اولش منو نشناخت كلي تغيير كرده بودم  ( خوشگل شده بودم اما چه فايده

 

الان مثه چي پشيمونم آخه ابروهامو از نصفه زدن با تيغ كه مثلا برام بالا بكشن اون

 

 موقع خوشم اومد چون خوشگل كشيده بودن اما شب وقتي رفتم حموم  تا توي ايينه

 

نگاه كردم وحشت كردم با جيغ دختر خالم كه ارايشگره (اعظم) رو صدا كردم ميگم اعظم

 

 جون دستم به دامنت يه مدادي چيزي بيار من ابروهامو درست كنم شدم مثه اينا كه

 

 گري ميگيرن  خلاصه ابروهارو لنگه به لنگه كشيدم و اومدم بيرون ) اينقدر توي

 

 تالار رقصيدم كه هنوزم بعد از دو روز پاهام درد ميكنه خداييش تركوندم من اين 3

 

 ساعت رو مدام قر ميدادم ريحانه هم اومده بود بعدشم برگشتنه منم

 

 رفتم توي ماشين عروس نشستم جلو اين محمد هم هي نگاه ميكرد

 

(همسن علي ِ) گفتم چيه؟ گفت هيچي خوشگل شدي گفتم مرسي

 

 جلوتو نگاه كن سالم برسيم ؛ مجتبي هم با موتور دنبالمون ميومد 4 الي 5

 

 تا ماشينه ديگه هم دنبالمون بودن هي رفتيم دور زديم و اومديم سمته خونمون اونجا

 

 هم رفتيم دور زديم بعدشم اومديم خونه ؛ يه دست از راحتي هايي كه توي اتاقه من

 

 بود گذاشته بوديم توي حياط واسه نشستن ؛ همه فاميلاي فافا هم اومده بودن

 

 خونمون ؛ همه قاطي پاتي توي حياط زديم رقصيديم من تااومدم ديدم اهنگ به راهه

 

پريدم وسط  بقيه هم تا ديدن من رفتم وسط روشون باز شد

 

 اومدن مرد و زن پسر و دختر قاطي بوديم يهو من ديدم همسايه ها از در و پنجره و

 

 ديوار (بالا پشت بوم ) آويزون شدن دارن توي حياطه ما رو ميبينن ديگه نشستيم

 

 همون جا تا ساعت 8:30  بعدشم فافا رو بردن داخل منم رفتم لباس عوض كردم يه لباسه

 

 پوشيده  ؛ پوشيدم كه ديگه مانتو تنم نكنم  همش داشتم كمك مامان اينا ميكردم

 

علي و مجتبي ساعت 9:30 با داوود پسر عموم رفتن شامي كه سفارش داده بوديم

 

رو آوردن مردا ميكشيدن منم نظارت ميكردم خانوما داخل بودن آقايون توي حياط ؛

 

 منم دوروز بود كه درست غذا نخورده بودم توي اين دوروز 1 وعده خورده بودم رقاصي هم

 

 زياد كرده بودم داشتم جنازه ميشدم مخصوصا كه بوي غذا هم بهم خورده

 

 بود ديگه داشتم ولو ميشدم به شوهر نرگس گفتم علي اقا واسه من برنج نكش فقط

 

 جوجه بذار اونم سفارشي برنج بخورم سنگين ميشم ؛  غذامو داد تا رفتم بخورم

 

 ديدم داخل همه خوردن دارن سفره ها رو جمع ميكنن اومدم نشستم توي حياط پيشه

 

داييم  تا دوتا تيكه خودم ديدم دارم ميتركم كه معده ام قبول نميكرد . گذاشتم كنار

 

كمك كردم جمع و جور كرديم ؛ بعدشم باز رقاصي اونم توي حياط كلي خنديديم از دسته

 

داييم و علي اقا و داوود ديگه ساعت 12:30 بود مهموناي تهرانيمون رفتن و موندن اراكيها

 

كه رفتيم داخل ؛ دختر خالم اومد موهامو باز من هِي جيغ زدم اون هِي كشيد  آخرشم

 

 با كلي سر درد رفتم حموم تا صورتمو شستم رفتم جلو ايينه وحشت كردم با جيغ داد

 

 زدم  اعظــــــــــم بيا اومد تا اومد گفتم واي ببين چه شكلي شدم گفت خوب وقتي

 

ميخواي خوشگل  بشي اينا هم داره ديگه ولي خدايي خوب شده بودي من نشناختمت

 

 گفتم بيخيال الان چيكار كنم ؟روم نميشه بيام بيرون گفت صبر كن تا بيام رفته واسم

 

 مداد اورده گفتم برو خودم ميكشم 15 مين داشتم ور ميرفتم اخرشم لنگه به لنگه رفتم

 

 بيرون تا 4 صبح داشتيم فيلمي كه خودمون با دوربين گرفتيم  و عكسا رو ميديديم منو فافا

 

 و دوتا دختر خاله هام توي اتاقم بوديم علي هم اومد نشست به ما گفت كارتون تموم شد

 

 برين بيرون گفتم علي جون شرمنده  يه امشب ُ طاقت بيار برو پيشه بقيه مردا بخواب

 

گفت نه ميخوام بخوابم پيشه فافا گفتم من كه نميرم بيرون بابا خونمون پره مهمونه

 

 جا نداريم (30 نفر بوديم ) بخواب اينجا اما ما هم ميخوابيم دختر خالم خوابيد رو تخت

 

 فافا پايين تخت علي بغلش منم بغله علي اعظمم بغله من ديديم از گرما داريم هلاك

 

 ميشيم علي رفت كولر روشن كرد منه بد شانس هم تازه از حموم اومده زيره كولر بودم

 

صبح ديدم دارم خفه ميشم نميتونم نفس بكشم معلوم شد نتيجه شاهكاره منو علي اين

 

شده كه سرما خوردم گيريپ شدم خفن پاشدم ديدم ابروهام پاك شده ديدم فافا هم

 

 آرايشش نصفه پاك شده گفتم فافا بدو تا كسي نديدت برو حموم گفت ميرم خونمون

 

گفتم پاشو خودتو توي ايينه ببين تا ديد تصميم گرفت بره حموم بعدش ديدم داره صدام

 

 ميكنه گفت مريم واسم مداد بيار بردم واسش اونم با ابروی لنگه به لنگه اومد بیرون

 

 

پي نوشت 1: جا هموتون خالي واقعا خيلي خوش گذشت بگذريم كه واسه من يه

 

 سرما خوردگي خفن موند و كلي پا درد از بس رقصيدم

 

 

پي نوشت 2: منو فافا ديگه حتي اگه بخوايم بريم w.c بايد با خودون مداد ابرو ببريم

 

 كه مبادا بي ابرو بمونيم ابرومون بره

 

پي نوشت 3: هنوز خسته ام

 

پي نوشت 4: ممنونم از اونايي كه اومده بودن و تبريك گفته بودن ايشاالله اگه مجردين

 

 واسه خودتون اگه متاهليد خوشبخت بشين

 

پي نوشت 5: يادم رفت بگم توي ماشين سره همين قضيه با محمد دوسته علي

 

دعوام شد ؛ گفتم فافا ببين پام تاول زده از بس رقصيدم بايد حسابي جبران كنيا

 

 محمد گفت اوهو حالا كي مياد تورو بگيره ؟؟؟ گفتم پس خبر نداري ؛ فافا هم گفت وقتي

 

 كارت ِ عروسيش همين روزا رسيد دستت ميفهمي كي ميگيرش ؛ مريم كم خواستگار

 

 نداره كه نگام كرد گفتم هان ؟چيه ؟ باورت نميشه ؟ ديگه كم كم بحثمون شد

 

.... ديگه بقيه اش خصوصيه نميتونم بگم

 

 

پي نوشت 6 : خصوصي  ==<  عزيزه دلم ازت ممنونم كه اين چندروز زحمت كشيدي

 

؛ ممنونم كه بخاطر من اومدي ؛ اميدوارم بتونم برات جبران كنم . خيلي ميعشقمت

 

 ( اصلا دلم نميخواد در مورد اين پي نوشت خصوصي توضيحي بدم  ؛ به هيچ كس )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 2:34  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام خوبين؟

اين روزا همش از غم نوشتم ؛ از دلتنگي ؛ از كلافگي ؛ اما امروز خدا رو شكر

 واسم روزه خوبي بود برعكس ديروز كه حالم اصلا خوب نبود ديروز ريحانه اومد

خونمون بعد از 3 ماه ديدمش دلم واسش تنگيده بود خفن ؛ تا ديدمش بغلش كردم

و بوسيدمش اونم همين طور گفت مريم دلم واست يه ذره شده بود ..... گفتم

 من بيشتر خلاصه اومد با دختر خالم نشستيم (همون دختر خاله ام كه از اراك اومده ؛

 اتفاقا متولد 65 هست و 3 ساله ازدواج كرده و يه دختر يكسال و نيمه داره ؛ بنام غزل

منو اين دختر خاله ام با اينكه از هم دور بوديم اما مثله خواهر بوديم هر چي ميشد بهم

 ميگفتيم اما از وقتي درگيره زندگي مشترك شد يه كم بينمون فاصله افتاد اينو هم اون

ميگه هم خودم حس ميكنم اما به روي خودم نميارم ؛ هرچي باشه اون مادره و من هنوز

 مجردم به هر حال طبيعيه كه اينجوري شه )ريحان تا ساعت 7:30 اينجا بود و رفت علي

هم شب خونه فافا اينا بود  نيومد غزل ديشب تب كرده بود و نخوابيد تا ساعت 3:30 نصفه

شب گريه كرد مامانمم هم اومد توي اتاقه من همين جا خوابيد  صبح برده بودنش دكتر كه

 گفته بوده عفونت داره ، و براش ازمايش نوشته بود و ....... بيدار شدم صبح بعدشم ناهار

 ميخورديم كه علي و فافا رسيدن بعد از ناهار ظرفا رو شستم  و رفتيم نشستيم توي

 حياط از اون طرفم سمانه اومد خونمون كه سي دي گلچين كنيم ، 30 الي 40 تا  سي دي

 اورده بود همه هم ام پي تري كلي هم زديم رقصيديم علي و فافا رو انداختيم وسط بعدشم

خودم پاشدم اينقدر رقصيدم كه ديگه همون وسط نشستم خودمو باد زدم علي گفت اگه

 بري باشگاه اينقدر عرق نميكني كه با رقصيدن عرق كردي هر روز 2 ساعت برقصي باربي

 ميشي خوبه ادامه بده  خلاصــــــــه 3 ساعت رقاصي ميكرديم  بعدشم من با سمانه

  رفتم بيرون خيلي بهم خوش گذشت ساعت 9:30 اومدم خونه بعد از شام هم با

مامان رفتيم بالا كارت ِ حاج خانم رو بهش داديم .

واي بعد از اينكه اومديم پايين با مامان نشستيم همه توي اتاقه من جاتون خالي يه سيني

 چاي آورديم و خورديم و كلي منو دختر خاله ام از بچگيمون تعريف كرديم و خنديديم ؛

 اونقدر خنديديم كه من دولا دولا پاشدم رفتم w.c  حالا اونا داشتن ميخنديدن به من

 كه كارم به جاهاي باريك كشيده بود ؛ تا ساعت 1:30 داشتيم خاطره تعريف ميكرديم و

 ميخنديديم  يكي از اون خاطره ها كه منو خيلي خندوند اين بود كه دختر خالم اينا رفته

 بودن باغشون موقع گيلاس چيني بوده دختر خالم و محسن پسر داييم ميرن سراغ

يه درخت خالم صداشون ميكنه كه برن ناهار بخورن دختر خالم پاش ليز ميخوره داشته

 ميفتاده ؛ دست ميبره سمته پسرداييم كه نيفته و بتونه خودشو نگه داره كه از هوله

حليم ميفته توي ديگ ؛ يهو دستش جايي رو ميگيره كه نبايد بگيره تازشم ميگيره

ميكشش آخرشم اونم از دستش در ميره و با صورت مياد رو زمين ؛ محسن اون

روز بهش گفته زدي قُرم كردي بابا  محسن هم همسن دختر خالمه داشت اونو تعريف

 ميكرد كه من مردم از خنده چند تا از خاطره هاي مشتركمونو تعريف كرديم فافا مرد از خنده .

فردا كلي كار داريم ؛ دوشنبه منو فافا بايد بريم ارايشگاه واسه اصلاحه صورت 

سه شنبه هم كاراي باقي مونده رو تموم كنيم 

چهارشنبه هم مهموناي اراكيمون ميان و درگيره اوناييم و بايد علي اينا برن دنباله

 لباس عروس و ....

5 شنبه هم كه بايد 7 صبح ارايشگاه باشيم كه تا ساعت 11 اماده باشيم و برن اتليه

 و باغ و..... واسه عكس بعدشم ساعت 3 تا 6  هم تالار بعدشم ميايم خونه خودمون

 با مهمونا و عروس بزن و بكوب بعدشم شام باز بعدشم شب نشيني و خنده و شوخي .

به  اميده خدا 

اميدوارم كارا خوب پيش بره 

من ميخوام كادو سره عقد سكه بدم ؛ فردا بايد برم بگيرم چون ديگه وقت نميكنم

خواهر شوهر شدن كه الكي نيست ؛ كلي درده سر داره  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 2:28  توسط مــــــــــریــــــــــم  |