
سلام خوبین
؟من اومدم بعد از یه مدت طولانی تقریبا میشه گفت 6 روز
..... چند شب یعنی
5 شنبه مجی اومد گیتار فافا رو یاد داد که عمو زنگید دارم میام اونجا گفتیم بیا ما داشتیم میرفتیم بیرون نمیریم
که گفت نه شما برین کاری با شما ندارم و ما رفتیم با فافا و علی و محمد و عطیه و مهدی پارک ؛ این پسرا بازم
طبق معمول با هم شوخی های خرکی میکردن
؛ همش کل انداخته بودن و همو اذیت میکردن
محمد و علی هِی آب خالی کردن رو هم و همو خیس کردن عطیه و محمد و مهدی داشتن میرفتن که علی
یه لیوان ماست پیدا کرده بود همونو آب کرده بود که میشه گفت دوغ شده بود
؛ همه رو خالی کرد
رو محمد و فرار کرد محمد رفت آب آورد بریزه رو سر علی ؛ که علی فرار کرد ....محمد گفت علی رفت
زنش که هست
میخواست بریزه رو فافا که هممون صدامون در اومد که بریز رو خودش .... دستش به
علی نرسید و رفت .... علی اومد نشست و تقریبا 10 مین از رفتن محمد گذشته بود و مطمئن شدیم رفته
علی دراز کشیده بود رو پا فافا ؛ مجی رو پا من
.... داشتیم حرف میزدیم و اصلا حواسمون به اطراف
نبود یهو دیدیم که یه عالمه آب ریختن رومون
محمد رفته بود یه مشما دسته دار پر کرده بود از آب و
یهو ریخت رومون منو فافا چنان جیغی زدیم که همه خانواده ها برگشتن نگامون کردن
من چون پام باز بود
و مجی خوابیده بود رو پام تا کمر شلوارم خیس شده بود
و خلاصه شلوارمم لی بود سنگین شده بود
توی پام ؛ زیر اندازمون که دیگه هیچی همش خیس بود علی پاشد دنبال محمد کرد و خلاصه برنامه ای داشتیم
؛ مجی رفت خونشون که زیر انداز بیاره ، که انقدر سرعت داشته نزدیک بوده تصادف کنه
، اومد رنگو رو
نداشت میگفت با سرعت 110 تا میرفته که مونده بوده بین دوتا موتور
..... خلاصه بخیر
گذشت
.... جمعه عصر حاضر شدیم رفتیم خونه غزل و مینا ( زن عموم ) شام اونجا بودیم وقتی
میخواستیم برگردیم دخترا نذاشتن گفتن تو فافا بخوابین اینجا ؛ من نمیخواستم بمونم اما دیگه خرم کردن
و منو فافا و علی و جواد موندیم و لی مامان برگشت خونه ؛ هر چند مجی کلی دعوام کرد که
چرا موندی
(نمیدونم چرا گفت نمونم ، معمولا کاری به این کارام نداره
) تا خود صبح نشستیم و
هی خندیدیم تا 6 بیدار بودیم علی و داوود خوابیده بودن تو اتاق پسرا صدامون میرفت اونطرف ( از کانال کولر)
دیگه داوود بلند شد زد به دیوار زنشو صدا کرد گفت لیلا بخوابین دیگه فردا میخوام برم سرکارررررررررر ....
ما هم هی خندیدیم .... دیر خوابیدیم نتیجه لنگه ظهر بیدار شدیم
و حاضر شدیم با فافا رفتیم خونه خواهرش
نرگس ناهار اونجا بودیم مامانمم اومد و فافا موند اونجا که شام با علی اونجا باشن اما من نموندم اومدم خونه
بعدشم با مجی رفتیم بیرون که اعصابم خیلی بهم ریخت
و کلی گریه کردم
.... یادتونه گفتم
مجی شمال بودیم آتیش روشن کردیم گریه کرد ؟؟ محمد اومد پرسید چشه ؟گفتم هیچی دلش گرفته بعدشم
گفتم بخاطر فلانیه ؟یاد اون افتاده ؟ مجی اینقدر توی حال خودش نبود که نفهمیده من به محمد گفتم یاد فلانی
افتاده ؛ محمد ؛ رفته به مجی گفته مریم و فافا داشتن مسخره ات میکردن
و میخندیدن میگفتن مجی
اسگله که بخاطر فلانی گریه میکنه
...... در صورتی که اصلا همچین چیزی نبوده نا گفته نماند که اینا
از طرف عطیه آب میخوره
...فکر کرده من خرم نمیفهمم
؟ دلیل دارم چون گفت وقتی وسایلو
جمع میکردن تو داشتی به فافا میگفتی و محمد پشتت بوده شنیده در صورتی که منو فافا وقتی اینا داشتن
وسایل رو جمع میکردن اصلا بیرون نبودیم
داشتیم توی ماشین آرایش میکردیم عطیه هم بود ؛ فقط به
فافا گفتم مجی دیشب یاد فلانی افتاده بود گفت چرا گفتم نمیدونم ..... ( اینم بگم کلی ناراحت بودم بابت
مجی که حالش دگرگون شده بود اما هیچ وقت نگفتم اسگله
؛ اصلا منو فافا نخندیدیم 
؛ اتفاقا فافا هم ناراحت شد ) عطیه این موضوع رو شنید و رفته بوده یه جور دیگه منعکس کرده ؛ بعدش که مجی
رو قانع کردم من این کارو نکردم محمد گفته بوده که امامزاده هاشم که نگهداشته بوده اونجا گفتیم
.....
کلی کفری شدم و اعصابم خورد شد مجی رو هم قسم داده بوده به من نگه
مجی میگفت به روش
نیار اما من نمیتونم ساکت بشینم که هر کاری دلشون میخواد بکنن این دوتا همیشه ی خدا عین خروس
جنگی میپرن به هم ؛ چشم ندارن ببینن ما با هم خوبین اونم چی؟ محمد منو دوست داشت یه زمانی ؛
داره تلافی میکنه ؛
منم گفتم مجی من همچین حرفی نزدم ترسی هم ندارم رو در رو کنم اون محمد که
میترسه
بفهم یه ریگی به کفشش هست که قسمت داده من نفهمم خلاصه همین خاله زنک بازیا
کار خودشو کرد و یه 2 هفته ای مجی رفتارش با من عوض شده بود
و یه جوری بود اونی که به من
نازکتر از گل نمیگفت یه دفعه گفت خفه شو
اعصابم از دستت خورده منو میگی شوکه شدم
گفتم
مگه چیکار کردم ؟ (تا 7روز نمیدونستم چه گناهی کردم
) وقتی فهمیدم گفتم واقعا برات متاسفم که
منو نشناختی آبروی تو آبروی منه چطور میتونم تورو مسخره کنم ؟ گفتم من خرم که توی اون لحظه اومدم
بغلت کردم و آرومت کردم یا تنهات گذاشتم که آروم بشی ؛ گفتم من که ازت نمیترسم اگه همچین کاری کرده
باشم بهت میگم ؛ جلو روتم میگم نه پشت سرت ؛ تازه یکی هم میزنم تو سرت که بفهمی باید فراموشش
کنی ویا حداقل جلو اسمشو نیاری
.... کلی دلم از دستشون شکست
کلی گریه کردم 
گفت جونه من گریه نکن من حرفتو باور میکنم گفتم حالا ؟؟؟؟؟؟؟؟ باید اون موقع میزدی تو دهن محمد و میگفتی
من مریمو میشناسم همچین کاری نمیکنه نه اینکه به من توهین کنی و اخلاقت عوض بشه .... خلاصه
فهمید اشتباه کرده اما توی دلم یه جوری شد بهش گفتم نسبت بهت دیگه اون حسو ندارم ؛ گفت ازم
متنفری؟گفتم نه اما بی تفاوتم بهت
....... اومدم خونه و شب عمه و زری و مریم اومدن خونمون ساعت
نزدیکا 12 بود علی و فافا هم از خونه نرگس اومدن و یه کم نشستیم و علی و فافا رفتن بخوابن تا ساعت 6
صبح با عمه و دختراش نشسته بودیم زری از نظر روحی بهم ریخته بود و حالش خوب نبود من 6 خوابم برد
عمه اینا ساعت 9 رفته بودن خونشون ...... با مجی
SMS بازی میکردیم که قرار شد عصرش بریم پارک وقتی
رفتم گفت تصادف کرده
تمامه دستش زخمی بود کمرش سمت چپ همش خراشیده شده بود وقتی
دیدم حالم خیلی بد شد
پشت موتور محکم بغلش کردم و اشک تو چشام جمع شد گفتم چرا مواظب
نیستی؟گفت بخدا سرعتم 50 الی 60 بود داشتم میرفتم موتوریه جلوم بود داشت مستقیم میرفت یهو پیچید
جلوم منم جوب بغلم بود تا زدم رو ترمز پرت شدم تو جوب میگفت اگه کلاه سرم نبود سرم ترکیده بود میگفت
هر کی می اومد میگفت خدا خیلی بهت رحم کرده موتورشم یه کم آسیب دیده میگفت یکی از دوستام
دیدتم گفته عجب موتوری خریدی و........... (بچه مو چشم کردن
؛ خیلی زود چشم میخوره )
خلاصه رفتیم پارک گفت مریم همش تو این فکر بودم که نکنه دیروز تو نفرینم کردی
؛ گفتم دیوونه من نفرینت
نکردم اما خب دلمو شکستی چون به ناحق حرفی رو که نزدمو میگن زدم ؛ دلم شکست اماهیچ وقت واسه تو
بد نمیخوام و نخواستم گلم ؛ گفت خب همون که دلت شکسته خودش بسه لازم نیست نفرین کنی
....
خلاصه که فهمید نباید دیگه دله منو بشکنه چون چوب خدا صدا نداره
( دوست ندارم عزیزترینم آسیبی ببینه
خداییشم دلم نمخواست چیزیش بشه اما خب دیروزش خیلی بد دلمو شکست بخاطر دهن بینیش و باور کردنش
؛ ازش انتظار داشتم حداقل جلو محمد ظاهرشو حفظ کنه و ازم طرفداری کنه ) دیروزم با مجی ساعت 9:30
رفتیم اول دنباله کارای گذرنامه اش ؛ محمد هم باهامون بود از اونجایی که چوب خدا بازم صدا نداره محمد
کارش به مشکل خورد و گفتن شناسنامه ات دوبار مهر خورده باید بری عوضش کنی
اونم گفت اصلا بیخیال
نمیخوام
....منم خندیدم واقعا خوشحال شدم این تازه اولیش بود حالا مونده محمد خان
..... ولی مجی بدونه مشکلی داره پیش میره .... بعدشم با هم رفتیم یه سر پیشه ریحانه داروخانه ؛
بعدشم بیمارستان امام خمینی بعدشم رفتیم شیرموزو پراشکی خوردیم بعدشم مخابرات
( میدون اما خمینی ؛ یا همون توپ خونه ) واسه سیم کارتش که افتاد تو دریا ؛ میخواست بسوزونه یکی
دیگه بگیره که نشد ( چون بنام پسر عمه اش بود و مجی فقط فتوکپی شناسنامه اش رو آورده بود )
برگشتیم اومدیم خونه و من خوابیدم تا عصر ؛ دیگه بیرون نرفتیم علی اومد گفت چه عجب بیرون نرفتی ؟
(اعصابش حسابی خورد بود ) گفتم به تو چه مگه فضولی؟ چته ؟؟؟؟؟ فهمیدم فافا و خواهرش و مریم دختر
همسایشون اومده بودن توپخونه نمیدونم چی بخرن که دم ِ مترو گ ش ت ارش اد
گیر داده به فافا ؛
علی رفته بوده اونجا یارو بهش الکی گیر داده که این چه وضع بیرون اومدنه؟علی گفته به کسی ربط نداره زنمه
دوست دارم اینجوری بگرده
(آفرین داداشی
) هی با علی دهن به دهن کردن عوضی ها 
.... میخواستن واسش پرونده درست کنن که نتونستن پررویی ِ علی اینجور مواقع به درد میخوره
....
یارو بهش گفته بوده قبلا هم اومده بودی اینجا دفعه دومشه ؟ علی گفته نه اول.... گفته تو قبلا هم اومدی
اینجا ( چه حافظه ای داشته نامرد
) علی گفته اون دفعه خواهرم بوده
..... (هه هه هه
خانوادگی خلافیم
) خداییش گیرشون الکیه ، تیپ و آرایش ما مشکلی نداره این بد بختا بیکار بودن یه سری
عقده ای و لش و لوش رو آوردن گذاشتن که دخترا مردم رو بگیرن ببرن یه پول یا مفتی رو بریزن تو حلقشون 
.... که الهی بشه درده بی درمون بریزه تو جونشون
...... آخه نه که همه چیز مم لکت مون درسته و فقط
حجاب خانم هاش نا درسته و ایجاد فساد میکنه واسه همین باید این مفسدا رو جمع کنن ......
خلاصه ساعت 10 باز مجی رفتیم پارک و 11:30 برگشتیم شام هم بردیم اما زیاد خوش نگذشت به من
..... امروزم باز سره همون قضیه با مجی بحثم شد و خودش آشتی کرد ....
بچه ها میشه بگین من چه طوری میتونم این محمد رو از رو ببرم ؟یه کاری کنم دیگه کاری به کارم
نداشته باشه ؟
مجی میگه نمیخوام باهاش بحث کنی یا با هم لج کنید اما من نمیتونم ساکت بشینم باید یه شستشو ی
اساسی بهش بدم .... 
موندم چیکار کنم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 20:36  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
میگما این بازی دوست داشتنی ها و نداشتنی ها باحاله ها تا حالا این طور دقیق به علایقم یا
چیزایی که دوست ندارم جدی فکر نکرده بودم
از طرف من همه دعوت ....
اول از دوست داشتنی هام میگم :
۱. دیگه همه میدونن که عاشق یه فرشته ی دوست داشتنی ام که خیلی ماه ِ

۲. فصل پاییزو خیلی دوست دارم مخصوصا دوماه اول ؛ عاشق نم نم بارونشم

۳. نی نی خیلی دوست دارم مخصوصا اگه سفیدو تپل و چشم آبی باشه ؛ این روزا همش به
مجی میگم من نی نی میخوااام
اونم مرموز نگام میکنه میگه اول باباشو به
دست بیار بعد نی نی
۴. عاشق آرایشو زیبایی ام
اینقدر که لوازم آرایش دارم لباس ندارم 
۵. از خرید کردن خوشم میاد دوست دارم با یکی که حوصله دار باشه برم و حسابی خرید کنم

خدارو شکر مجی همونیه که میخوام و از این نظر مشکلی ندارم البته فعلا 
۶ .عاشق رانندگی با سرعت زیادم ؛ کلا عشق ِ سرعتم ؛ اوایل میترسیدم اما حالا حال میکنم

۷.اگه یه پای ثابت داشته باشم اصلا تو ُ خونه بند نمیشم دوست دارم همش گردش و تفرح برم و مسافرت

۸. عاشق جشن و مهمونی ام ؛ دور هم جمع شدن رو دوست دارم کلا یه آدم اجتماعی و جمع طلبم

۹.دوست دارم همیشه خوشبو باشم همیشه ی خدا بوی انواع و اقسام عطر ها رو میدم

۱۰. از هدیه گرفتن خیلی خوشم میاد 
۱۱. عاشق سوپرایز شدن و کردنم 
۱۲. یه ویلای شیک لب دریا میخوام با همه امکانات رفاهی 
بریم سراغ چیزایی که دوست ندارم : 
۱. بدم میاد بهم بی احترامی بشه یا بیخودی بهم توهین کنن ؛ یا کسی بخواد بهم زور بگه
اصلا تحمل نمیکنم 
۲. از اینکه یه حشره موزی بخواد اذیتم کنه بدم میاد یعنی کلافه میشم میزنم لهش میکنم

۳. از چشم و هم چشمی خوشم نمیاد 
۴. بدم میاد بهم حسادت کنن جالب اینجاست که همیشه هم طوری بودم که بهم حسادت کردن

۵. با آدمای اخمو بد اخلاق و بد سفـــــــــــر اصلا حال نمیکنم
فعلا همینا یادم اومد ؛ اگه بازم بود اضافه میکنم 
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 2:22  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
تو بگفتی که فرامـوش شوم چون ز نظر دور شـوم
من بگفتم ز غمت نــاله زنم گـریه کنم کــــور شـوم
تو بگفتی که همه عهد فـراموش کنی عاشــق من
من بگفتم به ســـر عهد بمـانم تا که در گـــور شـوم

سلام خوبین ؟ ببخشید یه کم دیر اومدم
؛ ما تازه دیشب اومدیم تهران ساعت 12:30 رسیدیم اونقدر
خسته بودم که نتونستم بیام آپ کنم ؛ جاتون خالی بد نبود البته به منو مجی خیلی خوش گذشت چون خدارو
شکر
مشکلی با هم نداشتیم ولی اعصابمون حسابی خورد شد از اون اولش بحث و دعوا داشتیم
فقط روز آخر که بر گشتیم خدارو شکر دعوا نشد .... صبح ساعت 11 بیدار شدم و فافا رو بیدار کردم رفتیم
وسایلمونو جمع کردیم و حاضر شدیم و ناهار خوردیم ساعت 1:30 مجی اومد خونمون محمد هم بالاخره
از بین 1000 تا دوست دختراش عطیه رو انتخاب کرده بود واسه اینکه بیارش که ای کاش نکرده بود
؛
عطیه و محمد با هم مشکل داشتن از هم جدا شدن نمیدونم چرا بهش گفته بود بیا بریم شمال اونم اومده بود
؛ خلاصه که 6تایی رفتیم ؛ تا جاجرود پدرمون در اومد توی ترافیک و راه بندون مونده بودیم منو مجی و علی
و فافا 4تایی نشسته بودیم عقب پدرمون در اومد تازه وقتی توی ترافیک بودیم علی و مجی پیاده شدن که
پیاده بیان یه مقداری که پیاده اومدن(30 مین ) ؛ اومدن نشستن توی ماشین ؛ جامون خفن بد بود و ناراحت
منم از بس بد نشسته بودم کمرم درد گرفته بود مجی گفت بذار پامو بذارم اونطرف وقتی گذاشت من قرار
گرفتم بین پاهاش علی از این طرز نشستن خوشش نیومد ولی هیچی نگفت سکوت کرد عوضش منو مجی
راحت نشستیم نه من کمرم درد گرفت نه اون پاش درد گرفت نه فشار به علی و فافا اومد ؛ 15 مین بعدش
نمیدونم اومدم چی به علی بگم که نگاش کردم دیدم با غضب داره نگام میکنه
گفتم چیه؟ گفت
حالا من هیچی نمیگم نباید خودت حالیت باشه
؟ گفتم چیو؟ گفت یعنی چی اینجوری نشستی؟
گفتم میبینی که جامون بده کمرم درد گرفته باهاش بحثم شد گفت میزنم توی دهنتا گفتم غلط کردی
که مجی گفت واسه چی؟ جرات داری بزن
.... حق نداری جلو من باهاش اینجوری حرف بزنی ؛
علی گفت خواهرمه تو چه کارشی؟ مجی گفت حالا هرچی خوشم نمیاد جلو من این حرفو بزنی یا کلا دست
روش بلند کنی من نمیتونم تحمل کنم ؛گفت مگه حالا چی شده ؟ دید علی ناراحت شد پاشو برداشت منم
خودمو کشیدم جلو نشستم لب صندلی مجی دست گذاشت روی شونه ام میخواست بگه تکیه بدم که من
فکر کردم دست علی ِ دستشو پس زدم گفتم دستو بکش
؛ برگشتم دیدم مجی ِ تا اومدم بگم فکر کردم
علی ِ ؛ نتونستم بگم از بس ناراحت بودم و بغض داشتم فقط نگاش کردم ؛ نگام کرد هیچی نگفت ؛ حالا نوبت
فافا بود که علی بهش گیر بده ؛ گفت شالتو بکش جلو خلاصه یه بحثی هم اونا کردن که مجی با علی بحثش
شد و یه کم کل کل کردن مجتبی به عطیه گفت بیا بشین عقب من برم جلو عطیه تا اومد بیاد عقب با محمد
نمیدونم سره چی دعواش شد
.... عطیه هم که دنباله بهانه بود زد تو سر محمد و پیاده شد و رفت ؛
محمد ماشینو کشید کنار مجی رفت دنباله عطیه ؛ نیومد محمد خودش پیاده شد آوردش خلاصه که جو خیلی
بدی بود
همه اعصاب ها متشنج بود مجی اصلا جلو علی تحویلم نمیگرفت و محلم نمیداد
خلاصه
عطیه رو برگردوندن اومد نشست عقب ؛ بازم یه کم بحث کردن و آروم شدن آبعلی رفتیم بنزین بزنیم ؛ مجی
رفت بستنی سالار برامون خرید خودش رفت 10 متر اونطرف تر یه شیب بود وایساد اونجا منم توی ماشین
داشتم نگاش میکرد با یه بغض گنده تو ُ گلوم
؛ علی وقتی دید دارم نگاش میکنم رفت پیشش داشتن
با هم صحبت میکردن ؛ نفهمیدم چی میگفتن اما بعدا مجی بهم گفت به علی گفتم کارت درست نبود
توی جمع اونجوری عکس العمل نشون دادی یواش به خودم میگفتی درست بشین .... خلاصه نشستیم
توی ماشین یادم نیست دیگه چی شد ؛ یه جا عطیه داشت با موبایلش با باباش حرف میزد که علی یهو
زد زیره خنده ( همه ساکت بودیم
) عطیه قطع کرد گفت چرا خندیدی ؟ فکر کرد محمد بهش گفته بخنده
خلاصه یه جرو بحثی هم اونجا شد
؛ نمیدونم کی زنگ زد به عطیه محمد گفت خر خودتی ؛
عطی گفت خدیجه بود محمد گفت غلط کردی خودم صداشو شنیدم
دروغ نگو به من عطیه زد توی سر
محمد و فحش و کتک کاری چند بار زد توی سر محمد
و محمد هی گفت عطیه تو سرم نزن حالا هی اینارو
جمع میکنم بالاخره سرت در میارما
؛ ( عطیه یه دختر فوق العاده بی چاک و دهن و دریده ای ِ و فوق العاده
بی ادب و گستاخ و البته دست بزنم داره
؛ اصلا آدمه نرمالی نیست
) با محمد دعواش شد در ماشینو
باز کرد گفت نگه دار میخوام پیاده شم ؛ محمد هم لج کرد نگه نداشت این خره هم داشت خودشو پرت میکرد
پایین که من گفتم محمد نگه دار دیگه ؛ نگه داشت رفت پایین میخواست بره اونطرف جاده که محمد پیاده شد
و کتک کاری کردن دست محمد گاز گرفت چنان محکم گرفته بود که جاش غیر از خون مردگی داشت خون میومد
و ورم کرد محمد هم معطل نکرد
دوتا زد توی دهن عطیه
فافا هم فشارش افتاده بود
پاهاش جون نداشت پیاده شه ؛ مجتبی هم داشت کفشاشو پاش میکرد علی یادم نیست کجا بود من فقط
دوئیدم رفتم عطیه رو از زیر دست محمد در آوردم و وایسادم جلوش گفتم واسه چی دست رو دختر مردم
بلند کردی؟ وقتی دست محمد رو دیدم حالم بد شد سرم گیج رفت
و داشتم می افتادم که مجی منو
گرفت گفت بیا بشین تو ماشین خلاصه بازم همه نشستن توی ماشین عطیه داشت گریه میکرد تا خود
محمود آباد گریه کرد گفت میخوام برگردم ؛ اعصاب هممون مثه اعصاب سگ بود ؛ منم سرمو گذاشتم رو
بازوم رو پنجره داشتم آروم گریه میکردم که مجی یهو برگشت منو دید (جلو نشسته بود منم دقیقا پشت
سرش ؛ آهان یادم رفت بگم چند بار دست گذاشتم رو شونه اش که دستمو پس زد
؛ بعد از دعوایی که
شد شدید به آغوشش نیاز داشتم
) یهو دستشو از اون بغل آورد دستای یخ زدمو گرفت تو دستش از
رو شونه اش کشید گذاشت رو لباشو بوسید
من فقط گریه میکردم بهم دستمال کاغذی داد و دستمو گرفته
بود تو دستش داشتم خفه میشدم ؛ میخواستم داد بزنم ؛ بخاطر همه چی .... از سفرم نا راضی بودم از
شروعش ناراضی بودم ؛ یه کم که گریه کردم آروم شدم ؛ بعدش رسیدیم محمود آباد رفتیم دنبال جا ؛ اُه قیمتا
خیلی بالا بود میخواستیم سوئیت بگیریم که گفتیم بی خیال ما فقط جا واسه خواب میخوایم یه اتاقم باشه
کافیه اتفاقا وقتی به این نتیجه رسیدیم شانسی از یه نفر پرسیدیم که گفت یه ویلا داره با یه اتاق ، گفتیم
بریم اتاق ُ ببینیم رفتیم دیدیم 1 اتاق بود حموم و دستشویی و.... (اول پسرا رفتن دیدن محمد اومد گفت
بیا برو ببین خوبه ؟ رفتم دیدم که زیاد خوب نیست اما خوب چاره ای نبود ساعت 11 شب بود ما هم مجبور
گفتم آره خوبه فقط میخوایم بخوابیم اینجا )خلاصه تمامه وسایلمونو بردیم (خوب شد پتو و بالشت و ملافه برده
بودیم ) ریختیم توی اتاق عطیه نیومد تو ُ موند تو ُ ماشین محمد رفت پیشش منو فافا وسایل رو گذاشتیم ؛
سفره انداختیم مامان واسمون کوکو گذاشته بود یه کم خوردیم دیدیم اون دوتا هنوز نیومدن براشون نگه داشتیم
؛ قرار شد بعد از شام چادر ببریم بریم ساحل ؛ مجی و علی لباساشونو عوض کردن ؛ محمد اومد تو ُ دیدیم
چشاش قرمزه
قرمزه گونه هاشم همین طور
؛ گفتیم چی شد؟ گفت نمیاد تو ُ ؛ این دیگه چه مدلیه
من نمیدونم .... منم گفتم محمد ناراحت نشیا اما خاک بر سرت
تو 1 سال با این بودی اخلاقشم میدونی
اما بازم برداشتیش آوردیش که کوفتمون کنه این همه دختر زیر دستت بود .... مجی چپ نگام کرد که یعنی
چیزی نگو ؛ خلاصه با چه ترفندی محمد آوردش داخل نمیدونم گفت ما نمیایم شما برید ؛ ما 4 تا ماشینو
برداشتیم و رفتیم مجی شلوارشو زد بالا رفت تو آب منم رفتم دریا طوفانی بود و اسمون ابر ؛ موجا هم وحشیانه
خودشونو میکوبیدن به سنگ و صخره و ساحل .... یه موج اومد مجی اومد بدو بدو از دریا بیاد بیرون هر دوتا
گوشی هاش از جیبش افتاد تو دریا تا دست برد برداره موج زد گوشیهاشو برد
هر چی گشتیم پیدا نکردیم
کلی غصه خورد اما فایده ای نداشت ؛ بعدشم چادرو باز کردیم و رفتیم توش و قلیون درست کردن مجتبی
باهام مثه قبل نبود چون بازم سر سفره شام با علی بحثش شده بود زیاد به من کار نداشت دستمو نمیگرفت
کلا باهام سرد بود
منم واسم خیلی سنگین تموم شد ؛ زدم از جادر بیرون فافا هم اومد یه که قدم
زدیم و من ازش جدا شدم رفتم روی یه سنگ بزرگ نشستم موج میزد به پاهام همه جا تاریک بود و من تنها
نشسته بودم و داشتم با
mp4 مجی آهنگ گوش میدادم بالاخره بغضم شکست
و چشام باورنی شد
از دور میدیدم که مجی از چادر اومد بیرون دید من جای قبلیم نیستم رفت سراغ فافا بعدشم وقتی فهمید
من کجام اومد سمتم منم اصلا به روی خودم نیاوردم که دیدم داره میاد پیشم دریا رو نگاه میکردم
( یه جورایی دریا داشت منو میکشید سمت خودش همش داشتم به این فکر میکردم برم تو دریا اگه تا 5 مین
دیگه مجی نمیومد حتما میرفتم
) اومد تا منو دید فهمید گریه کردم دستمو گرفت بلندم کرد گفت مریم پاشو
بریم گفتم کجا گفت تو بیا تا بگم .... تا بلند شدم گفت بیا بریم دستشویی
رفتیم دیدیم نه در داره نه آب ؛
بیخیال شدیم و برگشتیم نشستیم روی یه مبل راحتی که کنار صندلی های کنار ساحل بود مجی دستشو
گذاشته بود دوره شونه هام و دوتایی داشتیم اهنگ گوش میدادیم و نگاه به دریا میکردیم حرفم میزدیم
بعدش mp4 رو خاموش کردیم و حرف زدیم بارونم داشت نم نم میومد فافا و علی رفتن تو چادر ما نشستیم
همونجا ؛ گفتم مجی بریم قدم بزنیم ؟ گفت بریم ساعت 3 نصفه شب بود ساحل هم خلوت چند تا چادر بود
اما هیچ کس بیرون نبود رفتیم به علی و فافا گفتیم که ما میریم قدم بزنیم ؛ خیلی قدم زدیم جای پامون
مونده بود رو ساحل یه جا با مجی پشت به دریا نشسته بودیم داشتیم با خیاله راحت قلب میکشیدیم
که یه موج اومد زد از پشت بهمون دوتایی یهو یه متر پریدیم بالا
و فشنگی بلند شدیم کلی خندیدیم
قلبمون رفت زیره یه عالمه ماسه ؛ حیف شد
..... اومدیم رفتیم تو چادر دیدیم علی و فافا خوابن
ما هم دراز کشیدیم ؛ میخواستیم تا طلوع بمونیم که فافا لباساش نم داشت سردش شده بود علی هم خواب
بود ساعت 4 بود برگشتیم ؛ دیدیم محمد و عطیه خوابیدن تو ُ بغل هم ( این یعنی اینکه آشتی کردن
)
لباسامونو عوض کردیم من بالشتمو برده بودم برداشتم دراز کشیدم کناره کنار ؛ مجی خوابید بغل محمد ؛
علی زود رفت خوابید بغلش که مثلا من نرم
.... گفت مجتبی حواست جمع باشه اشتباه نگیری من
خوابیدم پیشت مجی هم خیلی ریلکس گفت خوب بخواب چیکار کنم
؟ هه هه هه
فافا خوابید
پیش علی منم پیش فافا ؛ مجی ملافه رو کشید رو صورتش منم پشتمو کردم و نمیدونم کِی خوابم برد ؛
صبحش خیلی توی حیاط سرو صدا بود ساعت 7 بلند شدم سرمو بلند کردم همزمان با من مجی هم سرشو
آورد بالا تا همو دیدیم لبخند زدیم من براش دست تکون دادم دیدم ساعت 7 صبح ِ خوابیدم باز ساعت 8 بیدار
شدم بازم همون اتفاق افتاد ( جالب بود هر وقت بیدار میشدم مجی بیدار بود
)ساعت 8:30 مجی گفت
بچه ها پاشید بریم دنبال صبحونه همه توپیدن بهش زوده بذار بخوابیم
اونم نگاه به من کرد گفتم زوده ؛
گفت باشه و دراز کشید ساعت 9 همه بیدار بودن اما توی رختخواب ، مجی هم دیگه طاقت نیاورد پاشد
بالشت و ملافه اش رو برداشت و اومد دراز کشید بغل من
؛ خندیدم گفتم طاقت نیاوردی
؟ ابرو انداخت بالا گفت نه
....منم دستمو انداختم دوره کمرش ؛ 15 مین گذشت علی گفت بچه ها بلند
شید جمع کنیم بریم صبحونه بخریم اجبارا بلند شدیم ومنو مجی با هم رفتیم دست و صورتمونو شستیم
و مسواک زدیم و اومدیم بقیه رفتن ....... علی و محمد رفتن دنبال صبحونه مجی رختخوابا رو جمع کرد
و منو فافا هم آرایش میکردیم
، مجی گیر داده بود مریم ببینمت ؟نگاش کردم گفت چرا سایه بنفش
زدی؟ آبی بزن
.... گفتم نمیشه شالم بنفشه ؛ یه کم فکر کرد گفت باشه بنفش بزن .... (فداش بشم من
) بعدشم صبحونه خوردیم ؛ و حاضر شدیم بریم دریا عطیه گفت نمیام مجی گفت کوفتمون نکن دیگه بلند شو
بیا گفت اتفاقا نمیام که بهتون خوش بگذره ؛ ما هم گیر ندادیم ؛ محمد اومد با ماشین ما رو رسوند و وسایل
رو گذاشت و رفت خونه پیشه عطیه ؛ علی و مجی سریع رفتن توی آب و والیبال بازی کردن بعدشم چند نفر
شدن و توی اب فوتبال بازی کردن
منو فافا خفن حوصلمون سر رفته بود ؛ یه فنر مبل رفت تو پا مجی
شلون شلون اومد پیشم گفت پام زخم شد دیدم از کف پاش داره همین جور خون میره
؛ سریع آب
شیرین آوردم و پاشو شستم و دستمال کاغذی گذاشتم و کلی غصه خوردم و دعواش کردم که چرا مواظب
نیست
اونم هِی خودشو لوس میکرد واسم
.... زنگیدیم به محمد که واسه مجی مایو بیاره
( آخه چون دریا طوفانی بود نیاورده بودن بعد هوا خوب شد و اروم شد ) ؛ محمد و عطیه اومدن و مجی
مایو پوشید ؛ البته شیرینی هم خوردیم به مناسبت اشتی کنون اون دوتا ؛ ( عطیه شیرینی تر خریده بود )
منو مجی و فافا وعلی رفتیم تو ُ آب چون دریا آروم نبود و موجاش یه کم سنگین بود من میترسیدم برم 
فقط تا زانو رفته بودم همه مرد بودن و پسر زن فقط منو فافا بودیم ؛ مجی منو هی برد جلوتر منم میترسیدم
هی فرار میکردم و اونم مچ ِ دستمو میکشید نمیذاشت برم ؛ خلاصه گفتم پس حلالم کن اگه مُردم گفت
نترس نمیمیری
؛ خدایی کلی حال داد کلی هم خندیدیم عطیه و محمد نیومدن توی آب ؛ یه توییپ اونجا
بود مجی گفت مریم بیا بشین منم رفتم نشستم روش علی هم بود مجی هم اومد من بد نشسته بودم
علی گفت بد نشستی می افتی گفتم نه مواظبم شانس من یه موج گنده و سنگین اومد تا اومدم بجنبم
به خودم زد زیر توییپ من دیگه هیچی نفهمیدم رفتم زیر آب داشتم خفه میشدم
مقنعه سرم بود
از سرم در اومد یهو اومدم بالا مجی بغلم کرد کلی آب رفته بود تو دهنم سرفه کردم و همه رو ریختم بیرون
مجی مقنعه ام رو گرفت و انداخت رو سرم وایساد جلوم گفت زود سرت کن یه موقع با موبایل ازت فیلم میگیرن
منم چون ترسیده بودم دستام جون نداشت زود سرم کردم و گفتم بسه بریم اومدیم نشستیم تو چادر یه کم
خشک شدیم و راه افتادیم رفتیم خونه مجی زود پرید تو حموم گفت مریم لباسامو با حوله ات برام بیار وسایلشو
بردم دادم بهش بعدش منتظر شدیم از حموم بیاد منو فافا بریم ؛ وقتی اومد نشست پیش علی ؛ محمد و
عطیه رفته بودن دنباله شام میخواستن ماهی بگیرن درست کنیم
؛ منو فافا رفتیم حموم و من زودتر اومدم
بیرون به علی گفتم بیا این حوله رو ببر بده فافا خودتم برو حموم
؛ اونم رفت موندیم منو مجی 
، اومد موهامو سشوآر کرد و خشک کرد
همون موقع محمد بدونه اینکه در بزنه پرید داخل من
سریع گفتم یاالله
؛ مجی وایساد جلوم گفت هوی .... بلد نیستی در بزنی ؟ محمد به روی خودش نیاورد ؛
گفت مریم بیا ببین خوبه؟ (ماهی ها رو میگفت ) گفتم آره گفت آماده س بنداز توی ماهی تابه فقط باید بشوریش
گفتم باشه .... به مجی گفت نشین اینجا بیا برو اینارو بشور تا ما بریم برنجم بگیریم ؛ رفت بیرون ؛ تا رفت باز
درو باز کرد گفت ما میایم شسته باشیا
( نمیخواست ما تنها باشیم با هم حسودددددددد
) مجی گفت
باشه ؛ چون فنر مبل رفته بود توی پاش میشلید پاشم درد میکرد من نذاشتم بره گفتم صبر کن خودم میشورم
موهامو که درست کردم نشستم آرایش کردم سایه آبی طوسی زدم مجی کلی ذوق کرد واسم
؛ بعدشم دوتایی رفتیم رفتیم ماهی هارو بشوریم فافا و علی هم داشتن لباسا رو میشستن ؛ عطیه و
محمد هم اومدن نشستن توی اتاق ماهی ها پر از پولک بود توی شکمشم خون بود
و .... ( محمد
میگفت یه آب بزن بنداز توی ماهیتابه
) منم دولا شده بودم کمرم درد گرفت تاریکم بود نشستم ماهی ها
رو پاک کردم زیاد گرفته بود مجی دید کمرم درد گرفته رفت توی حیاط یه صندلی بود آورد گذاشت جلو شیر گفت
بشین این رو گفتم تو پات درد میکنه تو بشین منو بزور نشوند رو صندلی و سبد رو گرفت دستش و نشست
کنارم تا کارم تموم شه 

؛ میگفت خودتو خسته نکن گلم گفتم مجی پر از پولکه باید تمیز شه ؛
محمد اومد پشت پنجره گفت تمیز بشوریا الکی آب نزنی بیار ببینم مجی گفت حرف نزن بنده خدا داره پولکاشم
میگیره خسته شد ؛ محمد دید گفت آفرین خیلی تمیز شده ؛ منم لجم گرفت گفتم لازم نکرده این چیزارو تو بهم
یاد بدی من خودم تو این چیزا حساسم
؛ محمد هم گفت کی با تو بود ؟ گفتم چون من دارم میشورم منظورت
من بودم ، مجی هم ناراحت شد گفت باهاش درست صحبت کن شوهرش اینجا وایساده ها .... محمد با دهنش
صدا درآورد مجی هم معطل نکرد گفت بمال سیبیلات پر پشت شه 
(منظورشونو نفهمیدم
)
اما خوشحال شدم که مجی ازم حمایت کرد و اونطوری جوابشو داد واقعا احساس کردم یه تیکه گاه محکمه واسم
؛ طاقت نیاوردم و بهش گفتم ، لبخند زد و نگام کرد
.... ماهی رو درست کردیم اما امکانات نداشتیم
خلاصه گند زدیم به شام فافا گفت من نمیخورم ؛ منم گفتم نمیخورم ؛ بقیه خوردن .... علی و فافا بعد از شام
نیومدن ساحل آخه فافا مانتو و شلوار اضافه نداشت اونا هم شسته بود خیس بود ؛ منم خودم لازم داشتم ؛
عطیه داشت ولی سایزش به ما نمیخورد ؛ علی و فافا موندن خونه ؛ منو مجی و محمد و عطیه رفتیم بیرون ؛
منو مجی رو رسوندن خودشون رفتن برن بازار خرید که بسته بود برگشتن پیشه ما ؛ نشستن بارون گرفت
گفتن ما میخوایم بریم خونه میاین ؟گفتیم نه ؛ کجا میخواین برین بمونید طلوع رو ببینیم ..... گفتن نه ما خوابمون
میاد ، ما وسایل داشتیم اگه محمد ماشینو میبرد مجبور بودیم تا خوده صبح بمونیم اونجا تا اونا فردا بیان
پیشمون ؛ عطیه گفت محمد پاشو ما پیاده بریم 10 مین بیشتر که راه نیست ؛ محمد گفت منو بکشی توی این
بارون پیاده نمیام ؛ گفت پس مجی بیاد مارو برسونه و خودش ماشینو بیاره مجی گفت مریم تنهاس گفتم
عزیزم کسی که نمیدونه من تنهام دره چادر رو ببند و برو زودم بیا خلاصه 5 مین تنها بودم مجی رفت و اومد
من دراز کشیده بودم خفن هم خوابم گرفته بود داشتم به زری sms میدادم ؛ مجی اومد پیشم دراز کشید
و کلی حرف زدیم در مورده همه چی
بعدشم رفتیم اتیش روشن کردیم
. نشستیم کنار آتیش بازم
بارون گرفت رفتیم چادرو جمع کردیم و رفتیم خونه و من لباسامو عوض کردمو خوابیدیم ؛ صبحش اومدن در زدن
گفتن تا 11 تخلیه کنید ساعت 10 بود ؛ هممونم خسته بودیم خوابمون میومد ؛ به اجبار بیدار شدیم رفتن دنبال
صبحونه ؛ و وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم خرید ؛جوجه و نون وهندونه و موز و گوجه و یخ و کلوچه و.... خریدیم
منم بستنی خریدم مهمونشون کردم ؛ رفتیم جنگل سی سنگان چادر زدیم و جوجه ها رو درست میکردیم که بازم
عطیه با محمد دعواش شد
( هر بارم مقصر عطیه بودو شروع میکرد
) محمد داشت اتیش درست
میکرد منو مجی جوجه سیخ میکردیم علی و فافا هم رفته بودن چوب بیارن ؛ عطیه یه تیکه چوب پرت کرد
تو صورت محمد و دعواشون شد و عطیه نشست تو چادر و جوجه ها که درست شد نیومد سر سفره محمدم
محلش نداد و باز بحثشون شد و عطیه با گریه رفت بیرون هی وایساد گفت غذاتو کوفت کن منو ببر تا پایین
میخوام برم تهران ؛ مجی گفت عطیه کوفتمون نکن بیا بشین گفت چیکار به شما دارم ؟میخوام برم تهران ....
محمد گفت باشه میبرمت پایین ولی باید خودت بری تهران.... بری هم میزنگم به بابات میگم فردا هر بلایی
سرت اومد یقه منو نگیره عطیه هم فحشش داد و خلاصه کوفتمون شد
و محمد بلند شد و رفت و
وسایلمونو از ماشین آورد بیرون گفت میبرمش تهران و خودم شب میام ؛ منو مجی رفتیم ظرفا رو بشوریم که
دیدیم 5 مین دیگه محمد اینا برگشتن آی خندیدیم آی خندیدیم
به بچه بازیه این دوتا دیگه قهر و آشتیشون
واسمون اهمیت نداشت منو فافا ظرف شستیم مجی هم کمک کرد و قاطی ها رو آب کردیم و رفتیم
بعدشم عطیه روش نمیشد بیاد تو چادر محمد گفت مریم برو دنبالش منو مجی دوتایی رفتیم و گفت باشه
میام .... بعدشم قلیون کشیدن و زغال افتاد و کف چادر سوراخ شد ؛ فافا دل درد داشت خفن
؛ محمد
و عطیه خوابیدن توی چادر منو مجی و علی و فافا بیرون بودیم که علی گفت ما میریم تو ماشین میخوابیم با فافا
رفتن ؛ منو مجی نشستیم کنار اتیش و آهنگ گوش میدادیم که دیدم مجی داره گریه میکنه
داشتم
دیوونه میشدم شکه شدم نگاش کردم گفتم چته
؟ گفت هیچی .... بغلش کردم و بوسیدمش گفتم
قرار نبود از هم چیزی پنهون کنیما چی شده عزیزم ؟ گفت چه زود گذشت این چند روز
مریم دیدی چه زود
با هم بودنمون تموم شد ؟ گفتم فدات بشم عوضش یه دنیا خاطره موند واسمون
؛ اما دلیله واقعیش این
نیست حالا بگو چته ؟ گفت هیچی گفتم دروغ میگی ، یاد فلانی افتادی؟؟؟؟ (دوست دخترش قبل از من )
محمد صدای هق هق مجی رو شنید اومد بیرون گفت مجتبی چته ؟ مریم چی شده ؟ گفتم هیچی برو بخواب
.... گفت اخه چی شده ؟ گفتم هیچی یاد فلانی افتاده .... محمد گفت مریم یه لیوان آب بهم میدی؟ دادم و
رفت تو چادر ؛ نشستم کنار مجی بغض داشت خفه ام میکرد اما تحمل کردم ؛ بلند شدم رفتم یه متر اونطرف تر
نشستم روی یه سکو توی تاریکی و گریه کردم اما آروم و بی صدا مجی هر چی صدام کرد جواب ندادم یعنی
نمیتونستم جواب بدم نمیخواستم بفهمه گریه کردم ؛ پاشد اومدم دستمو گرفت و بلندم کرد و بی حرف قدم
زدیم گفت چته مریم ؟گفتم هیچی گفت ناراحت شدی یادش افتادم ؟ هیچی نگفتم سکوت کردم گفت ببخشید
گلم دست خودم نبود ؛ بازم سکوت کردم ..... دستمو گرفت تو دستش بعد برد رولباش دستمو کشیدم و دست
به سینه قدم زدم گفت هیچ وقت دستتو از تو دستم در نیارو دستمو پس نزن
؛ بازم جواب من سکوت بود ؛
گفت چرا از کنارم رفتی؟ گفتم میخواستم راحت باشی میخواستم آروم شی ....نمیخواستم وجودم اذیتت کنه ؛
گفت اشتباه کردی دوست داشتم اون لحظه کنارم میموندی .... گفتم خوابم میاد ( دروغ گفتم که باز نشینه
کنار آتیش ) گفت بریم بخوابیم قبلش گفتم بریم دستشویی ..... اومدیم و بالشتمو گذاشتم و پشتمو کردم
بهش و خوابیدم اومد بالشتشو گذاشت کنارم و دراز کشید دستشو گذاشت دوره کمرم گفت مریمممممم
گفتم بله ؟ گفت چرا پشتتو کردی بهم ؟ گفتم من عادت دارم رو پهلو بخوابم
گفت خوب رو این یکی پهلوت
بخواب گفتم رو این عادت دارم ( واقعا هم همین طور بود ) هیچی نگفت mp4 رو آورد و آهنگ گذاشت یکیشم
گذاشت تو گوشه من و دوتایی آهنگ گوش میکردیم ... باز دوباره گفت مریم از من بدت میاد
؟ گفتم دیوونه
گفت روتو اینور کن بازم توجه نکردم منو گرفت به زور برگردوند ؛ چشامو بستم حالا گیر داده بود چشاتو باز کن
باز کردم دید چشام خیسه محکم بغلم کرد گفت ببخشید گفتم خوابم میاد و خودمو به خواب زدم اونم دستشو
گذاشت زیره سرم و بغلم کرد و خوابیدیم و اهنگ گوش کردیم ؛ زری بهم sms داد و جواب اونو دادم گفت
خوابیدی پیش مجی؟ گفتم آره ..... بعدشم چند تا sms دیگه و ....... بعدشم زل زدیم تو چشای هم و فقط
نگاه میکردیم سرمو بردم تو سینه اش و چشامو بستم گفتم بریم جیش؟
گفت بریم رفتیم علی و فافا بیدار
بودن واسمون چراغ زدن و رفتیم پیششون علی گیر داد مجی بیا قلیون درست کنیم بکشیم خوابمون نمیره
من بهانه آوردم گفتم من خوابم میاد مجی اگه دوست داری تو بمون پیششون مجی گفت نه منم میام ؛ علی
تنهایی قلیون ردیف کرد و کشید ...... ما هم رفتیم خوابیدیم .....بعد از اذانه صبح بود منو مجی ملافه داشتیم
پتو رو محمد اینا بود یخ زدیم ما دوتا
دماغ مجی یخ یخ بود
منم پاهام یخ زده بود دمه صبح
گفتم مجتبی من دارم یخ میزنم پتو رو از محمد اینا گرفت و ملافه رو داد بهشون ؛ تازه دوساعت راحت خوابیدیم
اونم چون زیر پتو بودیم که صبح علی و محمد اومدن و نذاشتن بخوابیم بیدارمون کردن و وسایلو برداشتیم
دیدیم هوا آفتابیه و محمدو راضی کردیم بریم باز محمود آباد و بریم دریا رفتیم بازم تو دریا این بار عالی بود
مجی منو پرت میکرد رو هوا و گرفتم موج که میومد منو مینداخت بالا فافا خوشش اومده بود
؛ مجی یه
جا به من گفت بیا بشین رو شونه هام نشستم اومدم یه تکون به خودم دادم که جامو درست کنم یهو با مخ
اومدم توی آب اینقدر با مزه افتادم و سریع که همه زدن زیره خنده
وای واسه بار چهارم مرگو جلو چشام دیدم
رفتم زیره آب و یه عالمه آب رفت تو گلوم یهو یکی منو کشید بیرون وایسادم به سرفه بازم مقنعه ام در اومد دیدم
همه دارن میخندن بهم مجی هنوزم داشت میخندید علی گفت عینه تاپاله تلپ صدا کرد 
هه هه هه
همچین باحال افتاده بودم که هم خندیدن گفتم ای کاش میشد دید که چیطوری افتادم خودم خنده ام گرفته بود
اما خیلی بهم خوش گذشت اومدیم آب آوردیم ؛ ملافه انداختیم روی ماشین و همه شیشه ها رو پوشوندیم
و دوتا درارو باز کردیم و ملافه نگه داشتیم یکی یکی لخت شدیم و آب ریختیم رو بدنمون که پوستمون خراب
نشه ؛نوبت من که شد مجی رفت واسم آب آورد و چادر رو نگه داشت با علی و فافا گفت لخت شو بریز رو تنت
گفتم نه گفت مریم باید بریزی
خلاصه همین کارو کردم و لباسامو عوض کردم و چون مانتوهام هر
دو خیس بود و شلوار هم نداشتم با دامن و یه سارافُن که زیرش یه بلوز قرمز بود پوشیدم ؛ علی گفت میخوای
اینجوری بیای؟ گفتم آره لباسام خیسه تو ماشینیم دیگه ؛ نشستیم توی راه کلی خندیدیم 3 تا پسرا کل انداخته
بودن ما هم مرده بودیم از خنده 
بهترین روز سفرمون میشد گفت همون روز آخر بود که نه دعوا شد
نه بحث و کلی هم خندیدیم
, بعدشم اینجا نگه داشتیم و هندونه خوردیم

؛ دوتا خرچنگ گرفتیم
ُ
باز راه افتادیم عجب ترافیکی بود بعدشم رفتیم ساعت 8 بین راه یه رستوران و کباب خوردیم و کلی هم اونجا
خندیدیم ؛ بعدشم امامزاده هاشم نگه داشتیم بعدشم پیش به سمت خونه ساعت 12:30 رسیدیم ؛ مجی
اومد خونه ما که وسایلمونو جدا کنیم تا محمد بره عطیه رو برسونه و بیاد مامان برامون چایی اورد و شام
که شام نخوردیم و فقط چایی خوردیم و محمد اومد و مجی رفت .....
من رفتم لباسا رو شستم و رفتم حموم و تا خوابیدم ساعت 3 نصفه شب شد .......
پی نوشت 1: این متن رو دیشب نوشتم اما نشد بذارم وبلاگ
پی نوشت 2: مجی اجازه نمیده عکسمونو بذارم ؛ بنابراین شرمنده
پی نوشت 3: اینم عکس قلبی که کشیدیم رو شن های ساحل

پی نوشت 4: یکی از رهگذرا که حتی اسمشو واسم نذاشته و نقطه گذاشته ؛ به چه نتیجه ای میخوای
برسی؟ خوشحالم که رابطم با مجی باعث حسادت خیلی ها شده این نشون میده که دارم درست میرم
و انتخابم درسته ؛ اگه راست میگی اسمو فامیلشو بگو مشخصاتشو بگو تا باور کنم ؛ در ضمن اصلا
سپیده کیه ؟ اشتباه گرفتی جانم ..... تو به چپت گرفتی منم به راستم میگیرم .
مگه هرکی
سیببیل داشت باباته ؟
پی نوشت 5: ببخشید دوستان نشونی ازش نداشتم مجبور شدم اینجا جواب بدم ....
پی نوشت 6: دیروز با مجی رفتیم پارک ؛ بازم اشک ؛ بازم دوستت دارم ؛ بازم عشق .....
بازم آغوش بازم خاطره بازممممممممم مردن برای هم 
پی نوشت 7: ببخشید طولانی بود آخه هفته نامه بود 
خصوصی با خدا : خیلی دوستت دارم خودت کمکم کن ؛ خودت کمکش کن ؛ خودت کمکمون کن 
بعد نوشت : عکسا رو دوباره اپلود کردم نشون میده ؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 2:44  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام ؛ خوبین ؟خوشین ؟خب خداروشکر
.... اما من تا دلتون بخواد حالم بده و کسلم
همش دلم میخواد یه جا ولو شم چرا؟ خُب معلومه دیگه
....نمیدونم سرما خوردم یا آلرژیه ؛ قیافه ام
عجیب دیدنی شده
؛ صدام که حسابی تغییر کرده ؛همش عطسه میکنم از اون عطسه های خفن ،
چشامم همش میخاره چشم چپم که دیگه متورم شده
؛ البته زیاد معلوم نیست اما اگه دقت کنی حتما
میفهمی آبریزش بینی رو که اصلا حرفشو نزن
؛ بینیم دیگه زخم شده
؛ حالا شما بگین من بااین
اوصاف میتونم برم شمال و خوش بگذرونم
؟ مجی که الان
sms داد مریم بهتری؟ گفتم نه اینجوری ام
..... گفت چند بار گفتم برو دکتر؟گوش ندادی؟ دلم میخواد بیای اونجا حالت بد بشه همچین حالتو میگیرم
که کیف کنی
..... منم جواب دادم به جای اینکه آرومم کنی میخوای حالمو بگیری؟ حالا که
اینطور شد منم بلدم کِی و کجا حالتو بگیرم هه هه هه
..... گفت خُب من ناراحت میشم ببینم تو حالت
بد ِ ....
بهم خوش نمیگذره از دماغم در میاد
..... گفتم نه حالم بد نمیشه نگران نباش ...
.. الان هم دیفن هیدرامین خوردم هم هیستامین
؛ امروز مامان رفته داروخانه رو جمع کرده آورده توی
خونه ؛ میگه اینارو با خودتون ببرید من نمیفهمم مگه دوروز مسافرت چیه ؟؟؟؟؟ محمد گفت 3شنبه بعد از
ناهار بریم 5شنبه غروب برگردیم .... من گفتم نه اما وقتی مجی قبول کرد منم گفتم هرچی تو بگی مهم
با توبودنه ؛ مجتبی گفت بقیه روزای تعطیل رو میریم بازم گردش ولی تهران
؛ گفت راست میگه اگه
زیاد بمونیم زیاد خوش نمیگذره دلمونو میزنه منم گفتم باشه ؛ ( زن باید مطیع شوهرش باشه
؛ حال کردین
تفاهم
؟ به این نمیگن شوهر ذلیلی میگن تفاهم ok ?
)وای دیروزم روز خوبی بود واسم
ساعت 10 صبح مجی رو دیدم اما واسه 30 مین ؛ اما همون زمان کوتاه هم واسه ما کافی بود ؛ مجی کار
داشت میخواست بره بانک نرفته بود سر کار واسه همین گفت بیا ببینمت ؛ برگشتم خونه یه کم خوابیدم و
آهنگ گوش دادم ؛ صبح بهش گفته بودم عصر با مامان میخوام برم فروشگاه رفاه .... بهم sms داد که مریم
کی با مامانت میری خرید ؟گفتم مامان رفته خونه دختر خاله اش ختم انعام میای منو تو بریم فروشگاه ؟
گفت آره میام کِی؟ گفتم نیم ساعت دیگه تا من حاضـــــر شم گفت باشه ؛ وقتی حاضر شدم بهش گفتم
بیا من حاضرم ؛ اومد و رفتیم فروشگاه اتکا ؛ خرید کردیم اما گوشت نداشتن ؛به مجی گفتم اولین خرید
مشترکمون رو داریم میریم
؛ گفت آره اتفاقا خوبه بذار ببینم چیا میخری تا بفهمم چیا لازم داری ؛
بعدشم اومدیم خریدا رو گذاشتیم خونه ؛ دوباره رفتیم فروشگاه رفاه ؛ اونجا گوشت و شامپو خریدیم و
برگشتیم ؛ من اومدم خونه و اونم رفت خونه ساعت 7:30 بود ....عمو دیشب اومد خونمون به زور نگهش
داشتیم نذاشتیم بره اومد توی اتاقه من و خوابید تو اتاقم ؛ صبح من خواب بودم که رفته بود ...
علی رفته سراغ فافا و آوردش ..... فردا ایشاالله بعد از ناهار راه می افتیم 5شنبه غروب برمیگردیم ؛
مجی گفت بقیه روزا رو هم میریم میگردیم .....
الان ساکمونو بستم ؛ و مونده وسایل دیگه .....
بچه ها من تا جمعه نیستما ؛ به امید خدا اگه زنده موندم ؛ میام و خاطره شمال رو مینویسم ؛
شاید عکس هم گذاشتم ....
اگه خوبی ؛ بدی دیدین حلال کنید ... ؛ رفتن با خودمونه برگشتنمون با خدا 
بای تا جمعه ...
بعد نوشت ۱ :
ساعت ۷:۳۰ عصر بود که مجی اس ام اس داد گفت چرا ساکتی؟ گفتم تو چرا ساکتی؟
گفت حوصله ام
سر رفته ِ گفتم منم همین طور مخصوصا که حالمم بده ، گفت میای بریم پارک ؟ گفتم آره دوتایی؟ ( آخه علی و فافا
خوابیده بودن رو تختم ؛ منم بهش گفته بودم که خوابن) گفت پس چندتایی؟ مگه نمیگی اونا خوابن ؟
ببین
اگه میان بگو حاضر شن ؛ منم رفتم بیدارشون کردم گفتم ما میخوایم بریم بییرون میاین ؟
علی و فافا گفتن آره
خلاصه تا اومدیم حاضر شیم مجی اومد دنبالمون بعد شیر موز خوردیم بعد
مجی علی و فافا رو تا یه جایی رسوند گفت بقیه راه رو با ماشین برن ؛اومد دنبال من رفتیم ؛ منو مجی
زودتر از علی و فافا رسیدیم
بعدشم رفتیم منو مجی زغال خریدیم و پفیلا
نشستیم
و گفتیم و خندیدیم ؛ بعد در مورد یه موضوع حرف زدیم که علی مخالف بود و ما ۳تا سعی داشتیم قانعش
کنیم که نشد ؛
ولی مخالفت یا موافقتش فرقی نداشت
بعدشم ساعت ۱۱ برگشتیم خونه
البته تا خونه خندیدیم چرا؟ چون ۴ ترک ِ اومدیم
۴نفرمون با موتور برگشتیم اول مجی نشست
بعد من بعد فافا علی رو هم انداختیم آخر
منو فافا شالامون زرد بود
همه نگامون میکردن و میخندیدن
خوب مگه چیه ؟مجتبی مثه سیخ نشسته بود هه هه هه
اومدیم خونه مامان نذاشت مجی بره گفت شام نخوردی نمیذارم بری ؛ به زور آوردنش داخل
بعد از شام رفت
هنوزم بیداره داره اس ام اس میده الان ساعت ۱:۴۰ بامداده منو مجی از ذوق خوابمون نمیره
علی و فافا رفتن لالا
من موندمو تنهایی و بی خوابی و البته ذوق اولین سفرم با مجی
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 18:47  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام ...خوبین خوشین ؟سلامتین ؟ ما هم خوبیم خدارو شکر
؛ الان یک عدد مریم بی حس و حال
و سرما خورده و زوار در رفته در خدمتتون هست و میخواد گزارش روزانه بده
؛ هه هه هه
؛
5شنبه فافا نیومد اینجا اما جمعه ظهر علی رفت دنبالش آوردش با مجی و علی و فافا و من رفتیم پارک
بازم با بند و بساط میدونید که دیگه قلیون و فلاکس چایی جزء ضروریات گردشه ما 4تا شده
ما 4تا که
نه اون 2تا آقایون منو فافا که اصلا نمیکشیم
منم چند بار امتحان کردم دیدم دارم خفه میشم ترجیح دادم
که بیننده باشم تا اجرا کننده
؛ جاتون خالی خیلی خوش گذشت ما که دیگه مرده بودیم از خنده از دست
مجتبی ؛ رفتیم نشستیم اینا داشتن قلیون میکشیدن 3تا پسر اومدن نشستن روبروی من اونا هم
قلیون داشتن یکیشون قیافه و ریشش کلا شکل مجید خراطها بود
من خندیدم گفتم بچه ها اونو چقدر
شکله خراطهاس
گفتم مخصوصا ریشش همزمان دستمو بردم بودم رو چونه ام و نیشمم تا بنا گوش
باز بود
و داشتم پسره رو نگاه میکردم و با بچه ها حرف میزدم که همون موقع پسره منو دید و نگاه کرد
؛ منم خودمو جمع وجور کردم و نیشمو بستم
و خیلی خانم نشستم بعدشم به علی گفتم داداشی
جاتو با من عوض کن و بلند شدم و رفتم نشستم جای علی (علی پشتش به اونا بود
) مجی تعجب
کرد گفت واسه چی رفتی اونجا؟ گفتم آخه روبرو اینا بودم ( اونا هم هی نگاه میکردن ) بعدشم مجی میوه
آورده بود خوردیم (فافا طبق معمول فقط نگاه میکرد ؛هیچی نمیخوره من نمیدونم اون چطور
زنده س با باد هوا؟
) خـــــــــــلاصه زرد آلو ها رو که خوردیم مجی گفت من هسته هاشو میخواما ؛
گفتیم لابد شوخی میکنه جدی نگرفتیم ریختیم پای یه درخت ؛ دیدیم نه بابا رفت هسته ها رو آورد و
نشست بشکنه دید نه نمیشه گفت کفش کدوماتون پاشنه داره
؟ گفتیم هیچکدوم اما کفش من تهش
سفته 2سانت هم پاشنه داره مجی آورد یکشو گذاشت زیر؛ هسته رو گذاشت با اون یکی لنگه زد روش
دیدم ترک افتاد وای ما که دیگه داشتیم میترکیدیم از دستش من هی جیغ جیغ میکردم که مجی
کثافت کاری نکن
؛ اونم اهمیت نمیداد و کاره خودشو میکرد
؛ هی هم به من میگفت بیا
بخور منم حساس توی این چیزا اُه بکشنمم نمیخورم
، اما خداییش کلی خندیدیم ؛ گفتیم منو فافا
میخوایم بریم
w.c (بخاطر ایینه میخواستیم بریم
) اول گفت باشه بعد گفت صبر کنید منم باهاتون
بیام گفتم تو دیگه واسه چی؟ گفت ببین مریم میخوای بری برو امااگه اومدین دوتا نره خر
دنبالتون
افتاده بود هر چی شد گردنه خودته ها
؛ گفتم قربونت تو امروز دنباله شری پاشو بیا
( آخه همون اولش که رفتیم توی پارک گفت امروز فکر کنم باید اینجا دعوا کنم
) خلاصه علی
موند و ما 3 تا رفتیم ؛ سر راه یه هسته زرد آلو دیده از بالا پریده روش هسته زیره پاش له شد منو فافا هم
مرده بودیم از خنده 
؛؛ من که دولا دولا راه میرفتم از دستش ؛ اومدیم شالامونو درست
کردیم و رژ زدیم ؛ من داشتم با موهام ور میرفتم که مجی میس زد که یعنی بسه بیاین بیرون
؛
فافا رفت مجی یهو پرید جلوش فافا جیغ زد
؛ رفتم دیدم پریده جلوش میگفت دیدم فافاس زیاد
نترسوندمش اگه تو بودی که میدونستم چیکارت کنم
.....(بنظرتون میخواست چه بلایی سرم
بیاره
؟) رفتیم نشستم پیشه مجی بازم شد روبروی خراطها
..... مجی دید هی داره نگام میکنه
گفت برو بشین روبروی من.... گفتم میخوام پیشه تو باشم اخم کرد گفت میگم برو بشین اونجا
؛
گفتم واسه چی؟ گفت داره چشاش در میاد بسکه نگات کرد
؛ منم رفتم نشستم روبرو مجی پشت به
اونا ؛ گفت خوشت میاد ریش اونجوری
؟گفتم هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من؟
نه
..... من از ریش تو
خوشم میاد ...
. (حسادتشو داشتین
.... آخه جوجو چرا اینقدر حسودی
؟ دیوونه من تورو
میخوام و دوست دارم ؛ تو در نظر من خوشگلی ؛ عشقی ؛ جیگری ؛ نه دیگری
)تا ساعت 8:30
پارک بودیم و قرار شد بریم خونه.... مجی بره وسایلشو بیاره و بیاد خونمون واسه کلاس ( گیتار ) تا اومدیم
خونه من پریدم بازار شام رو جمع کنم (اتاقمو که خیلی بهم ریخته بود
) بعدشم کلاس که تموم شد ؛
شام خوردیم ؛ بعد از شام یه DVD مستر بین مجی آورده بود گذاشتیم ببینیم دیدیم خش داره نشون
نمیده جواد گفت فیلم قاعده بازی رو بذار ؛ عمه و زری هم اومدن جمعمون حسابی جمع شد ؛
مجی هی به من اشاره میکرد که من برم منم ابرو مینداختم بالا آخر سر بهش SMS دادم که تو چته ؟
عزیزم راحت باش چرا معذبی؟ جواب داد : فدات بشم ؛ گلم آخه مامانتو عمه ات راحت نیستن چادر سر
کردن ..... گفتم مامانم و عمه ام عادت دارن تو اگه خودت معذبی اونا رو بهونه نکن دیگه هیچی نگفت و
نشست ؛زری گفت بگو مجی واسمون بزنه ؛ بهش گفتم گفت من فقط واسه تو میزنم گفتم باشه بخاطر
من بزن اما بقیه هم گوش میدن گفت باشه گیتار دادیم بهش نشستم پیشش 6تا اهنگ واسمون زد
زری و عمه خیلی خوششون اومده بود بعدشم گفت مریم ساعت 1 ، بذار برم دیگه خلاصه با هزار
تا ناز و نوز اجازه دادم بره
وقتی رفت SMS داده که ای کاش میتونستم بمونم من دلم مریم میخواد 
؛ گفتم تقصیره خودته نموندی گفت وااااااااااااا
چقدر بمونم ؟میخواستی با تیپا بیرونم کنن ؟ از طرف من
از مامانت هم تشکر کن هم معذرت خواهی که پررو ؛پررو تا اون موقع شب موندم اونجا و مزاحم شدم ؛ گفتم
دیوونه این حرفا چیه ؛ اولا مراحمی دوما خوشحالمون کردی اینجا همه دوست دارن مخصوصا من ؛ عمه و زری
تا اذان صبح خونمون بودن بعد هر کاری کردیم نخوابیدن و با آژانس رفتن خونه ؛ منم لالا کردم ساعت 11 بیدار
شدم و بعدشم ناها و بعدشم ساعت 4 رفتن خونه عمه که با زری بریم دانشگاه , ساعت 10 برگشتم
خونه اونقدر خسته بودم که ساعت 11 خوابیدم
؛ اما چه خوابی؟ اصلا درست نخوابیدم
( شب خوبی نبود برام همش با خودم درگیر بودم چه توی خواب چه بیداری
؛ یه چیز بگم باورتون
نمیشه ؛ دیشب ساعت 2 مثه این جنی ها یهو پاشدم نشستم گلوم خشک شده بود رفتم یه کم آب خوردم
و دراز کشیدم یهو مجی اومد تو ذهنم دلم براش تنگ شد
میخواستم SMS بدم ولی گفتم ممکنه
خواب باشه ندادم ؛ امروز صبح گفت که دیشب ساعت 2 بیدار شده آب بخوره خواب آلود ؛ لیوان دستش بوده
دستش خورده به دیوار لیوان شکسته تو دستش
انگشت کوچیکشو اساسی زخمی کرده
؛
وقتی داشت اینو میگفت من شکه شدم
؛ پس دیشب بیخود نبود که یهوو پریدم آخه خیلی کم
پیش میاد وقتی خوابم تشنه ام بشه یا کلا بلند بشم ؛ اما دیشب ...........
)
امروزم که خبری نیست احتمالا فافا یا امشب میاد یا فردا ؛ اگه بتونیم مخ محمد رو بزنیم که ایشاالله
فردا غروب راه بیفتیم بریم تا 5 شنبه غروب ؛ محمد میگه 3شنبه غروب بریم 5 شنبه غروب برگردیم اما من
به مجی گفتم نه ؛ مجی میگه علی اومد بگو بزنگه مخ محمدو بزنه ؛ بابا دو روز چیه
؟؟؟؟؟؟؟ من میخوام
از 2شنبه تا شنبه کنار عشقم باشم
؛ دیگه از این فرصتا پیش نمیاد
؛ دعا کنید محمد راضی شه ؛
حالا خوبه میخواد یکی از دوست دختراشم بیاره
(یکی از هزار تا رو )اما بازم راضی نیست میخواد دوروز
بمونیم که بقیه روزا رو هم با بقیه بگذرونه
؛ دوروز پیش که مجی داشته حاضر میشده بریم پارک ؛
محمد هم داشته میرفته بیرون گفته کجا میری؟ مجی گفته : میخوایم با علی و میریم و فافا بریم پارک
(جلو مامانش) ؛ محمد گفته : وااااااا یعنی چی هرورز هرروز
؟ حالا یه دختر دیدی مثه عقده ای ها
هرروز میری باهاش بیرون ؟ مجی گفته به تو چه
؟؟؟؟؟؟ آره دارم باهاش حال میکنم ؛ زندگی میکنم ....
تو چی؟ هرروز با یکی میری آخرشم هیچی از زندگیت نمیفهمی
؛ اما من دارم با این زندگی میکنم ....
میگفت مامان هم گفته راست میگه هرروز که دیگه نباید بری ؛ اینم گفته بمونم خونه که چی بشه ؟
حداقل با مریم که باشم آرومم بهم انرژی میده ؛ بعدشم اومده بیرون .....
فدات بشم عشقولی من 
پی نوشت 1: دوستایی که عکس رو ندیدن
؛ شرمنده مجی دیگه اجازه نمیده عکسو بذارم 
پی نوشت 2: اینم عکس کیف که صدسال پیش قول داده بودم عکسشو بذارم
پی نوشت 3: امشب برم ساکمو ببندم (انگار میخوام برم سفر قنده هار ) ؛ خوب به من چه اولین بارمه
میخوام با عشقم برم سفر ؛ فافا و علی هم اولین سفرشونه بعد از عقد ؛ وای چه
شوددددددددددد شمـــــــــــــــال 
پی نوشت 4: از دوستای گل شمالی هم ممنونم که هر کدوم به نحوی کمک کردن و راهنمایی 
پی نوشت 5 : خفن خوابم میاد 
+
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 14:4  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

یه چیز بگم؟؟؟؟؟؟؟ اگه این بید مجنون منو استارت نزنه و هول نده من دلم نمیخواد آپ کنم 

شوخی کردم ؛ ولی خداییش باهاش حال میکنم ؛ یعنی کلا با دوستام حال میکنم ( اگه مجی بود حسودی
میکرد میگفت وااااااااااااااا یعنی چی؟ تو فقط باید با من حال کنی
) از اول اول که با وبلاگم آشنا شد
همیشه اومده پیشم ؛ هیچ وقت تنهام نذاشته البته دوستای اینجوری زیاد دارم مثه مونا جون ؛ ستاره جون
طنین عزیز ؛ مریم بانو و بقیه گلای دیگه
که همشونو واقعا دوست دارم و بااینکه ندیدمشون اما دوستشون
دارم و روشون تعصب دارم
با غمشون غمگینم و با شادیشون شاد
وای دیگه خیلی هندی شد
الانه که گریه ام در بیاد 
..... دوروز بود که منو مجی همدیگرو ندیده بودیم ؛
دوروز ؟
روز اول
بخاطر اینکه قرار بود عمو رضا بیاد اینجا بنابراین نمیشد رفت بیرون ؛ روز دوم هم که میشه دیروز من رفتم
صبح امور مشترکین بعدشم اومدم لالا کردم عمه شهنازم اینجا بود ؛ یه ساعتی خوابیدم که مجی اس ام اس
داد و گفت مریمی .... گلم پاشو ببین چه هواییه !
( من عاشق هوای گرفته و ابری و طوفانی ام
هیچیم
به آدمیزاد نبرده
اساسی با این هوا حال میکنما ؛ بقول علی انگار یه خر رو بردن توی کارخونه تیتاب
)
مجی هم میدونه من خفن عاشق این هوا هستم امــــــــــــــا در عین حال کردن اساسی دلم میگیره
میبینین چه احساسه ضدو نقیضی دارم ؟ هم با این هوا حال میکنم هم اینکه دلم میگیره
جواب دادم که
بیدارم ؛ اما دلم گرفته دوست دارم بریم بیرون اما نمیشه ؛ گفت میدونم دوست داری بریم بیرون منم خیلی دلم
میخواد بریم اما عزیزم نمیشه ؛ شرایط جور نیست .... گفتم باشه منم نمیرم بنابر این منم نرفتم ....
امروز صبح ( صبح که نه لنگه ظهر
)از خواب بیدار شدم دیدم گلوم خفن درد میکنه و صدامم خیلی کلفت و
مردونه شده
پشت تلفن منو بابامو اشتباه میگرفتن 


خلاصه به مجی گفتم سرما خوردم
اساسی ؛ کلی دعوام کرد که چرا مواظب خودم نیستم ؟ گفت بدو حاضر شو برو دکتر .... گفتم نمیرم الان
بهم آمپول میده گفت خوب بده مگه بچه ای؟ برو بزن اصلا بده خودم واست بزنم
گفتم کی توووووو؟
دیگه جنازه میشم
اصلا نمیرم گفت برو حداقل آب نمک قرقره کن الکی گفتم چشم اما نرفتم که 
عصرشم یعنی ساعت ۶ قرار گذاشتیم با هم گفت بیا بریم سینما بعدشم پارک ؛ گفتم نه امروز هوا خوبه
بریم پارک ؛ سینما باشه یه روز که با علی و فافا بریم
۴تایی بیشتر خوش میگذره
(این مال فافا بود )
خلاصه ساعت ۶ رفتیم پارک بند و بساطی داشتیم توی پارک منو مجی یه پسر بچه ۸ الی ۹ ساله
توی پارک بود بینهایت بی ادب و گستاخ یعنی هر چی بگم کم گفتم
هی اومد دور منو مجتبی پلکید
با دوچرخه ؛ ما داشتیم چیپس و پفیلا و پفک میخوردیم (جا تون خالی) این پسره اومد منو نگاه کرد گفت چه
خوشگل .... من به روی خودم نیوردم مجی گفت با تو بودا گفتم کی؟ گفت این بچه پررو
گفتم ولش کن
هی اومد رفت مجی رو اذیت کرد مجتبی یه مدت بهش محل نداد آخر سر گفت بچه پررو بیا با زبون خوش برو اونور
اصلا از قیافه ات خوشم نمیاد ؛ پسره پررو پررو گفت خودت که شکل میمون درختی هستی
منو مجی خندمون گرفته بود خفن ولی به زور جلو خودمونو گرفتیم و نخندیدیم ؛ گفتم جدی؟ از این خوشگلتر؟
گفت دوتاتون میمونید
گفتم مجی ولش کن دهن به دهنش نذار بچه پررو رو گفتم مجی پاشو بریم
یه پارک دیگه ؛ گفت مریم علی کجاست ؟گفتم رفته دنبال فافا رفتن بیرون گفت بزنگ ببین کجان ؛ زنگیدم
به علی گفت ما شاه عبدالعظیم هستیم با فافا گفتم وایسید منو مجی هم بیایم پیشتون گفت نه دیر میشه
گفتم دیر نمیشه ما زود میایم ؛ اومدیم با مجی سوار موتور شیم ( تو پارک خیلی شلوغ بود همه خانواده اومده
بودن ؛ یه دختر و پسر هم نشسته بودم ؛ یه گله پسر هم بغل موتور مجی بودن ) اومدیم سوار شیم که من
فاصله بین صندلی تا موتور .... بازوی مجی رو گرفتم و چسبیدم بهش که همون پسر کوچیکه گفت
حالا چرا بغلش میکنی ؟
همه نیششون باز شد منو مجی که این شکلی شدیم
بلافاصله
جواب دادم اینجا چقدر ندید بدیدن
با مجی خندیدیم .... مانتومو جمع کردم و شالمو محکم نگه داشتم
و گفتم برو ؛ مجی خیلی تند میره مخصوصا که موتورشم میره هااااااااااااا ۱۶۰ تا سرعت میره اما وقتی من
پشتشم نهایت ۸۰ الی ۹۰ میره که همونشم شُل بشینم باد منو میبره حالا یه دستم به شالمه که باد نبره
با یه دستمم محکم دوره کمره مجی رو گرفتم کیفمم گذاشتم وسط ؛ گفتم اول منو ببر خونه مقنعه سرم
کنم که راحت باشیم ؛ اومدم مقنعه سر کردم و به مامان گفتم منو مجی داریممیریم پیش علی و فافا
نگران نشین ؛ وای تا رفتیم دیدیم گشت ارشاد گذاشتن گفتم مجی فقط بگاز که نگیرنمون الان گیر
میدن به آرایشم
ترافیک هم بود اون نقطه مجی لایی کشید زد از لاین بغل رفت و خلاصه
خطر از بیخ گوشمون رد شد ؛ اونجا رو رد کردیم توی راه کلی گفتیم و خندیدیم (مجی خیلی قلقلکیه
اینو علی کشف کرد و گفت نمیدونم چی گفت منم قلقلکش دادم گفتم ای بیشرف
یهو دوتا
دستشو از موتور ول کرد گفتم الان میزنی جنازمون میکنیا بگیر موتورو
رفتیم دیدیم شهر ری هم
گشت ارشاد داره شنیده بودم نداره خلاصه رفتیم مجی موتورشو گذاشت توی یه پارگینگ و اومدیم
منتظر علی و فافا که اومدن و احوالپرسی کردیم و فافا گفت من یه شال زرد گرفتم (منو فافا قرار گذاشته بودیم
مانتو و شال و .... رو با هم سِت کنیم مثه این دوقلوها باشیم
) گفتم مگه قرار نبود با هم بخریم؟ گفت
بیا بریم تو هم بخر گفتم من پررنگتر از تو میگیرم رفتیم گرفتم مجتبی گفت یه سبزشم بگیر در نتیجه
دوتا شال گرفتم یه زرد یه سبز ..... بعد رفتیم یه نگاه به کیفاش کردیم (چند رو پیش که ۴تایی رفتیم دمه
خونه عمه مجی گفت کیفا اینجارو نمیپسندم باید یه چیزی بخری که تک باشه همه جا نباشه گفتم
تو با این سلیقه ات چطور منو پسندیدی؟ گفت خوب دیگه ما اینیم لابد با سلیقه ام هماهنگی داشتی
که پسندیدم
منم خرکیف شدم عجیب 
بالاخره توی بازار جدیده نزدیک حرم یه مغازه بود
رفتیم کیفاشو دیدیم ؛ یه لحظه منو مجی دوتایی چشممون یه کیفو گرفت ولی تا من اومدم بگم مجی
گفت چطوره ؟گفتم اتفاقا منم همینو میخواستم نشونت بدم ..... دیدیم هم خوشگله هم هر دو پسندیدیم
مجی همون کیفو خودش واسم خرید ؛ بعدا عکسشو میذارم ببینید .... بعدشم برگشتیم توی راه
در مورد شمال رفتن حرف میزدیم علی گفت جا گیرمون نمیادا شلوغه مجی گفت جاش با من تو چکار
داری؟ تو فقط بیا .... قراره بریم محمود آباد من تاحالا نرفتم نمیدونم کجاس و چه جوریه اما تعریفشو
زیاد شنیدم ؛ الان مجی و علی و علی دوتایی باهم رفتن پارک منو فافا رو نریدن نامردا ..... علی گفت
میخوایم مجردی بریم حال کنیم؛ مجی گفت من بدونه خانمم هیچجا نمیام
؛ علی گفت میخوام دوتایی بریم
اختلاط کنیم خلاصه که علی و مجی منو فافا رو حسابی پیچوندم و رفتن پارک .... فافا اس ام اس داد گفت علی
گوشیش خاموشه یه اس ام اس بده به مجی ببین کجان کی میان منم دادم ؛ بعدشم زنگیدم با فافا صحبت کردم
تا علی اومد و و باهاش حرفید .... الان مجی بهم زنگیده دارم واسم با گیتار میزنه و میخونه ؛ من هم گوش میدم
هم تایپ میکنم .... داره میگه : باور کن صدامو باور کن ..... الهی فدات بشم عشقولی من چشامو بازم پر اشک
کردی ؛ اشکی که به شیرینیه هزار تا لبخنده ..... اسم تو هر اسمی که هست مثه غزل چه عاشقانه س ......
خیلی میعشقمت من باورت دارم تو هم منو باور کن ؛ عشقمو ....نگاهمو .... صداقتمو ......
میعشقمت خفن عشق من 

بچه ها من برم باهاش بحرفم
اگه غلط زیاد داشتم دیگه ببخشید هر چند دیگه عادت کردین 



داره اهنگ عادت رو میزنه واسم هرگز نخواستم که به داشتنه تو عادت بکنم
بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم



پی نوشت ۱ : امروز به مجی گفتم که بچه های وبلاگ عکسمونو دیدن گفت خوب؟ گفتم هیچی
همه میگن بهم میایم
میگه خوب دیگه برو بردار زیاد نمونه اونجا اشنایی کسی ببینه
گفتم چشم حتما ؛ اینم عکس خودمه فردا برش میدارما
بقول اون پسر پررو میمون درختی 
پی نوشت ۲: فردا حتما عکس شالامو کیفمو میذارم امشب نشد
پی نوشت ۳: الان که مجی داشت باهام میحرفید محمد گفت دوتا اسگل افتادن بهم منومجی هم خندیدیم
گفتیم تا کور شود هرانکه نتواند دید مجی گفت مریم نمیتونم راحت صحبت کنم اس ام اس بازی کنیم ؟ گفتم
باشه بهم اس ام اس داده میگه محمد داره ک و ن ش
میسوزه که منو تو با همیم ؛ چه خوبه که با هم اینقدر
خوبیم که بقیه حسودی میکنن ....
وووووش وووووووووووش جیجل بخورمت 
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 2:41  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبین ؟ میگما بید مجنون جوووووووووووون چقدر عجله داری واسه آپیدن ؛ بالاخره باید یه چیزی
باشه که بیام بگم
؛ یکشنبه با علی و فافا رفتیم خونه فافا اینا که بریم با کاروان کاشان و قم و جمکران
شب رفتیم پاساژ در خونه فافا اینا من یه تاپ و شلوارک خریدم ؛ رفتیم لوازم ارایش خریدیم 
بعدشم رفتیم خونه فافا اینا علی برگشت خونه ؛ منو فافا و خواهره فافا خونه تنها بودیم شام خوردیم
بعدشم فیلم دیدیم ؛ و تا صبح نخوابیدیم کلی هم با مجی اس ام اس بازی کردم و لاو ترکوندیم 
گفتم عزیزم حلالم کن به هر حال جاده س و هزار تا اتفاق ؛ ببخشید توی این مدت اذیتت کردم
گفت بابا اشکمو در آوردی اصلا نمیخوام بری
گفتم اتفاقا ته دل خودمم یه جوریه زیاد دلم راضی
به رفتن نیست
دلم شور میزنه
کلی عشقولی شد و قربون صدقه ام رفت ( هیچ وقت
اینجوری نبوده اصلا یه ادم دیگه شده بود
میگفت مریم عذاب وجدان دارم که اذیتت کردم منو ببخش
عزیزم دست خودم نبود
گفتم من ازت دلخور نیستم تو عشقه منی نمیتونم ازت دلخور باشم
بهش فکر نکن زندگیم
بعدشم بوسش کردم و لالا کرد 
کلی هم با فافا اومدیم نت و خندیدیم
بعدشم فافا رفت
وضو گرفت و نمازشو خوند و نشستیم آرایش کردیم ؛ وسایلمونم گذاشتیم مامانش صبحانه آورد خوردیم
و ساعت ۶ راه افتادیم بریم ؛ با مانتو بودیم ولی چادرا توی کیف بود که اونجا سرمون کنیم ؛ تا رفتیم دیدیم همه
چادری هستن
و همینجوری مارو نگاه میکردن
یهو یه زن ِ که اشنا بود اومد گفت چرا با چادر
نیومدین ؟
ارایشم که دارین
ما هم گفتیم وا به کشی ربط نداره گفت همین الان چادر سرتون کنید
مسئولش بیاد نمیذاره بیاین
ما هم گفتیم نمیایم
میخوایم بریم تفریح و زیارت به کسی ربط نداره
که زیارتمون قبوله یا نه ،
من گفتم فافا اگه اینجوریه من نمیام ؛ فافا گفت منم نمیام 
خواهره فافا گفت اگه بخواد گیر بده منم نمیام
گفتم فافا اگه میای بیا بریم تا جلو بقیه ضایع نشدیم
بنا بر این منو فافا منصرف شدیم و نرفتیم ولی خواهرش موند من برگشتم خونه ساعت ۷ صبح بود فافا
هم رفت خونشون ؛ بعد اس ام اس داد گفت خواهرش رفته یارو هم اصلا گیر نداده 
تا اومدم خونه
ساعت ۷:۳۰ بود یه اس ام اس دادم به مجی گفتم نرفتم ؛ بعدشم لالا کردم .....
عصر بیدار شدم و با مجی در ارتباط بودم که گفت دلم برات تنگ شده گفتم من بیشتر میخوام ببینمت
گفت کِی؟ گفتم ساعت ۷ تا ۹ شب گفت باشه .....
اومدم نت و با فافا چت کردم ، اهنگی که مجی
خونده بود رو واسش فرستادم بره از روش تمرین کنه (گیتار)
بعدشم ۶:۳۰ لباس پوشیدم گفتم
من حاضرم بیا ؛ اومد دیدمش دلم واسش غش رفت
جیگر شده بود چه تیپی زده بود 
همون لباسی که علی واسش کادو گرفته بود رو پوشیده بود با موهای فشن
تا دیدمش
گفت وای چقدر جیگر شدی
؛ دلم واست تنگ شده بود ؛ گفت فدات بشم
من بیشتر داشتم دیوونه میشدم مریم
گفتم چرا ؟گفت ندیدمت
گفتم منم همینطور
رفتیم جای همیشگی ؛ نشستیم گفت تا ۹ کمه تا ۹:۳۰ میمونیم
گفتم باشه .....
کلی حرف زدیم در مورده همه چیز ؛ وای خدا جون ممنونم که داری به زندگی امیدوارم میکنی 


شده همونی که من میخوااااااااااام
همون جیگر خودم همون جیگولی و عشقولی خودم 
شکرت
مجی خیلی میعشقمت
قراره این چند روزه خرداد که تعطیله با علی و فافا و مجی و محمد ایشاالله بریم شمال
مجی داره لحظه شماری میکنه
منم همین طورررررررررر
خیلی دوستت دارم مجتبی اینو بکن توی اون کله ات

بعد نوشت : نظرات پست قبل و این پست رو جواب دادم
بعد نوشت ۲: عکس خودم و مجتبی رو برداشتم
؛ ایناما نیستیما
بعد نوشت ۳: امروزم عکس خودمونو میذارم که دو سه تا دوستان ندیدن
ببینن فردا بر میدارم 
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 5:22  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

سلام دوستان , خوبین
؟ دیدین گفتم بر میگردم به قول فافا مگه من میتونم ننویسم
؟ خودمم میدونستم نمیتونم ولی خوب لازم بود یه مدت برم که دیدم نمیشه ننوشت ؛
اونم من که همه چیزمو اینجا ثبت میکردم ؛ یه جور تخلیه درونی بود واسم ؛ مخصوصا که
حرف بهار خانم درست بود میخوام عاشقانه هامو با مجتبی بنویسم حالا تا هرجا که
شد .... اتفاقا امشب فافا هم همین حررف رو بهم زد .... پس ادامه میدهیم 
31 اردیبهشت بود که داشتم باهاش اس ام اس بازی میکردم (قبلش سره یه قضیه ای
بحث داشتیم ؛ و از هم دلخور بودیم
)که طبق عادت همیشه که اس ام اس رو میدیم
یه میس کال هم میندازیم که دیدم گوشیش خاموشه زدم به اون یکی خطش دیدم اونم
خاموشه ؛ منم حرصم در اومد از دست مجی عصبی بودم که مامان هم هی سر به سرم
گذاشت و اعصابمو خورد کرد
و منم که دلم پر بود وایسادم بحث کردن و دعوا ....
چند تا از وسایل مجی که اینجا بود + یه نامه + آخرین سی دی که واسش زده
بودم رو برداشتم و با گریه از خونه زدم بیرون
(به بهانه دعوا با مامان )ساعت 7
شب بود یه راست رفتم داروخانه و دوتا ورق قرص گرفتم و رفتم طرف خونه مجتبی اینا ؛
توی راه بغض داشت خفه ام میکرد یه شیر کاکائو خریدم و همه قرصا رو با دستای لرزون
در آوردم و 20 تا رو با هم خوردم با نصف شیر کاکائوم
؛ چشام پر اشک بود
وقتی رسیدم دمه خونشون دیدم مهدی داره بازی میکنه
تا منو دید گفت اِ مریم
سلام .... زنگ زدم و رفتم طرفش گفتم سلام خوبی؟ کی خونتونه ؟گفت مجتبی و ...
تااومد بگه کی نذاشتم گفتم بیا اینا رو ببر بده مجی نگو خودم بهت دادم باشه ؟ گفت
باشه تا رفت داخل من زود از کوچشون زدم بیرون زیاد اون طرفا رو بلد نیستم نمیدونستم
اصلا دارم کجا میرم فقط گریه میکردم و میرفتم گوشیمم خاموش بود ؛ اما دلم نیومد
واسه آخرین بار صداشو نشنوم ؛ گوشیمو روشن کردم و بهش زنگیدم زود برداشت گفت
سلام گفتم سلام (با گریه ) رسید دستت
؟ گفت آره مریم این کارا یعنی چی؟
دیوونه شدی؟ گفتم آره دیوونه شدم این کارا یعنی اینکه مجبور نیستی انتخاب کنی
و دو دل باشی ؛ یعنی اینکه نمیخوام گوشیتو خاموش کنی
..... نمیخوام
تحمیلی باشم .... نمیخوام.... داشتم داد میزدم و گریه میکردم اونم از اون طرف گریه میکرد
و میگفت مریم من دوست دارم چرا داری با منو خودت اینجوری میکنی؟ گفتم دیر یادت
افتاده که منم هستم بهش گفتم که چیکار کردم گفت تو کجایی؟گفتم مگه مهمه؟
گفت آره مهمی واسم اذیت نکن کجایی؟ گفتم بیخیاله من شو برو دنباله زندگیت دیگه
نیستم که بخوای اذیت بشی و قطع کردم همون موقع هوا طوفانی بود و گرفته مثه دل
من ؛ اس ام اس زدم میبینی حتی خدا هم داره به حالم گریه میکنه
..... زنگید
جوابشو ندادم ؛ اونقدر زنگ زد که جواب دادم اما سکوت کردم هیچی نگفتم یعنی
نمیتونستم حرف بزنم از شدت بغض گفت مریم کجایی؟ گفتم نمیدونم گفت تقریبی
بگو (داشتم میرفتم سمت همون جایی که همیشه میریم و ازش خاطره دارم ) گفتم
ولم کن مجی نمک رو زخمم نپاش ؛ گفت میگم کجایی؟ گفتم من حال و روزم خوب
نیست نمیخوام منو توی این حال ببینی گفت اما من میخوام ببینمت ؛ میمیرم اگه
نگی کجایی ......
مریم جونه من کجایی؟ گفتم که کجام گفت وایسا تا بیام دنبالت
و قطع کرد .همونجا ایستادم ؛ چشام داشت سیاهی میرفت
و میدونستم که دیگه
آخراشه سرمو گذاشتم رو ماشینی که اونجا پارک کرده بود یهو دیدم یکی جلوم وایساده
با موتور نگام کرد گفت بشین من که حالم خوب نبود اینم موتورش بلنده روزای معمولی
نمیتونم بشینم باید آویزون شم بهش
حالا که جای خود داشت کمکم کرد سوار شدم
کیفمو گذاشتم وسط و سرمو گذاشتم توی شونه اش و دیگه هیچی نفهمیدم اینکه
اون چه جوری هم منو نگه داشته هم موتور رو هدایت میکرده نمیدونم
از اون
لحظه ها فقط یادمه یه جا بغلم کرد و رو دست منو برد یه جا هم یکی میزد توی صورتم
فقط همینا اونم بصورت گنگ یادمه خیلی محو
..... بعدا واسم تعریف کرد که
اول منو برده نزدیکترین بیمارستان که اونجا قبول نکردن و گفتن ببرش لقمان مجی هم
بنزین تموم کرده بوده زنگ میزنه به محمد که ماشینو بیار مریم رو ببریم لقمان قرص خورده
من بنزین تموم کردم .... اونم اومده و دوتایی منو برده بودن بیمارستان لقمان ..... بعدشم
زنگیده بوده به علی که بیا لقمان ؛ خلاصه اونجا محمد کلی حرفا به مجی گفته بود که
اعصاب مجی بهم ریخته بود مثلا گفته بود مریم بخاطر من خودکشی کرده
؛ یا این
بچه بازیا چیه
؟ یا خیلی چیزای دیگه که وقتی شنیدم کفرم در اومد
؛
خلاصه منو آورده بودن خونه همون روزم عمو اومده بود خونمون وقتی منو توی اون
حالت دیده بود (بیهوش بودم ؛ میخواستن بستری ام کنن که علی نذاشته و با مسئولیت
خودش منو آورده خونه و امضا کرده بوده که منو مرخص کردن ) کلی عمویی غصه خورده
بود
(بمیرم برات عمویی ببخش نمیخواستم نگرانم باشی اما دیگه بریده بودم
)
خلاصه که یه روز کامل بیهوش بودم مثه این آدمایی که میرن تو کما فقط سیاهی مطلق
بود فرداش که چشامو باز کردم روی تختم بودم و توی اتاقم بازم منگ بودم سرم گیج
میرفت بدنم سست و شل بود وقتی رفتم جلو ایینه وحشت کردم چقدر شکسته شده
بودم اونم توی 22 سالگی زیر چشام سیاه شده بود واسه خودم غریبه بودم
رفتم
و یه آبی به صورتم زدم مجی اس ام اس داد بهم که مریم خوابی یا بیدار ؟ گفتم بیدارم
گفت خوبی؟گفتم آره بهترم .... گفت امروز میخوام بیام ببینمت کی بیام ؟ گفتم هر وقت
دوست داری گفت 7 میام ... گفتم باشه .... مجی همیشه منو مرتب و ارایش کرده دیده
ولی اونروز دستام جون نداشت هیچ کاری کنم چشامم بخاطر داروها خمار خمار
بود فقط نزدیک 7 که شد لباسامو عوض کردم و منتظر شدم اس ام اس داد و گفت سر
کوچتونم ؛ علی رفت استقبالش ؛ منم توی اتاقم موندم وقتی اومد بهم لبخند زد و
دست داد و گفت بهتری
؟ گفتم اره گفت خیلی خری
.... گفتم مرسی
؛
سرمو انداختم پایین ؛ گفت مریم این بچه بازیا چیه آخه ؟ همه کلی به ریشمون خندیدن
گفتم واسم مهم نیست من این کارو نکردم که باعث خنده ی بعضیها شه یا تو بخوای
تحت تاثیر قرار بگیری من دیگه امید نداشتم زنده بمونم
.... یعنی کاملا قطع امید کرده
بودم از تو از زندگیم از دلبستگیهام و چیزایی که دوسشون دارم
؛ گفت چرا آخه ؟
گفتم بیخیال .... واسه عوض کردن بحث گفت بدون آرایش خوشگل تریا گفتم مسخره
میکنی
؟ گفت نه جدی میگم اینجوری بیشتر باهات حال میکنم منم یه لبخند تحویلش
دادم علی هم نشسته بود ؛ مجی خیره شد بهم گفتم چیه ؟ گفت وقتی فکر میکنم
چیکار کردی تنم میلرزه اگه میرفتی منم پشتت میومدم
؛ یه لبخند تمسخر آمیز زدم
و گفتم که چی بشه
؟گفت من دوست دارم میفهمی؟ گفتم شک دارم
؛ بلند
شدم برم بیرون از اتاق که دستمو گرفت سرم گیج میرفت هنوزم
نشستم جلو پاش
رو زمین زانو زدم دستاشو گذاشت رو شونه هام خیره شد تو چشام هر دومون چشامون
پر اشک بود من گریه کردم
جلو علی بغلم کرد و گریه کردیم سرمو گذاشتم رو
سینه اش به این فکر میکردم که چی میشد ما هم مثه بقیه بدون درد سر و دغدغه
بهم میرسیدیم که کار به اینجاها نرسه ؟مجی کلی حرف زد و دلیل اورد علی میگفت من
میفهمم تو چی میگی تو حق داری اما من نمیفهمیدم که علی چرا بهش حق میده
(هر چند خداییش یه جاهایی حق داشت ) میگفت میخوامت اما زمان لازمه نمیتونم
بهت قول 100درصد بدم اما من تلاشمو میکنم .... منم فقط سکوت کردم .
چهارشنبه شب بود که فافا اومد اینجا با مجی داشتم اس ام اس بازی میکردم که بازم
گریه کردم فافا که اومد اینجا حالم زیاد خوب نبود وقتی فهمید چیکار کردم ناراحت شد
و غصه خورد کلی تو بغلش گریه کردم داشتم گریه میکردم که علی اومد توی اتاقم
و نشست کنارم و یهو گفت قربونت برم گریه نکن و بغلم کرد و یه دل سیرم تو بغل اون
گریه کردم اونم پا به پام گریه کرد
(تا حالا ندیده بودم گریه کنه اونم بخاطر من
) ؛ 5شنبه ساعت 3 مجتبی اومد اینجا (کلاس گیتار داشتیم
) یه کم آموزش داد
و بعدشم فیلمه چیتگر (دفعه دوم) رو گذاشتیم دیدیم ؛علی دراز کشید رو تختم فافا
هم خوابید پیشش مجی هم ولو شده بود جلو تلویزیون
و داشت فیلم رو میدید
منم نشسته بودم کنارش ؛ وقتی رسید به اون صحنه ای که دوتایی داشتیم میخوندیم
اشک تو چشاش حلقه بست و منو نگاه کرد و دستاشو باز کرد که برم تو بغلش ؛ من
فقط نگاش کردم دید عکس العملی نشون نمیدم دستمو کشید و منو بغل کرد ؛ اومدم
از بغلش بیرون و منم سرمو گذاشتم کنار سرش
اما تنه ام رو اونور گذاشتم
حالت
L خوابیده بودیم فیلم که تموم شد بلند شدم و دوربینو جمع کردم که علی گفت
قلیون بکشیم ؟ مجی گفت باشه ؛علی و فافا رفتن توی آشپزخونه قلیون رو ردیف کنن
(اصلش این بود که فافا رفت سر علی رو گرم کنه تا منو مجی توی اتاق راحت باشیم
؛
همکاری زنداداشو حال میکنین؟
) من داشتم آرایش میکردم که مجی صدام کرد رفتم
پیشش یه سوال ازم پرسید که جوابشو دادم اومدم برگردم بقیه ارایشمو بکنم که دستمو
کشید نذاشت برم منم زانو زدم جلوش(نشسته بود رو راحتی که توی اتاقمه) دستشو
گذاشت زیر چونه ام سرمو بلند کرد گفت باور کن دوست دارم
؛ گفتم من
بیشتر گفت منم میخوام به هم برسیم منم میخوام داشته باشمت اما باید صبر کنی
باید ببینیم قسمت چیه ؟ فقط نگاش کردم اومدم سرمو بندازم پایین که بازم چونمو نگاه
داشت بالا نگاه کرد تو چشام که پر اشک شده بود یهو بغلم کرد گفت گریه نکن
؛ خودمو کشیدم بیرون از بغلش گفتم زشته یهو علی میاد میبینه گفت ببینه مگه چیکار
میکنیم؟گفتم خوب حالا بیاد ببینه فکر میکنه از اون موقع تا حالا توی بغلتم
.... آروم اومدم بیرون از بغلش و رفتم جلو ایینه ارایشمو ادامه دادم و اونم داشت نگام میکرد
؛ بازم صدام کرد و رفتم پیشش این دفعه خودم نشستم جلو پاش (خوشم میاد از پایین
توُ چشاش نگاه کنم ) داشت در مورد اتفاقی که افتاده بود میگفت ؛ میگفت مامان وقتی
شنیده گفته این که اینقدر ضعیفه نمیتونه تحمل کنه چطوری میخواد با توو مشکلاتت
بسازه
؟ گفتم مجی میگفتی که من بخاطر تو اینکارو کردم گفت گفتم اما راست
میگه داشتیم بحث میکردیم که علی در کمال ناباوری در زد اومد توُ
(آخه هیچ وقت
در نمیزنه یهو میاد تو ُ اما فکر کنم که کاره فافا بود یا اون بهش گفته که در بزن
)
تا در زد گفتم بیا تو هیچ عکس العملی نشون ندادیم و حالتی که داشتیم رو تغییر ندادیم
دستام تودستاش بود وقتی اومدن داخل گفتم باشه هرچی تو بخوای همون میشه
اما بدون چه ماله من بشی چه نشی میخوامت دوست دارم
؛ واسه داشتنتم
همه کاری میکنم .... و بلند شدم و رفتم بیرون لباسمو عوض کردم و اینا قلیون
کشیدن و رفتیم بیرون گفتیم قدم بزنیم پیاده رفتیم دمه خونه عمه که من شلوارمو
که خریده بودم رو بگیرم (مونده بود خونه عمه ) بعدشم رفتیم پارک دره خونه عمه
البته با کلی خرت و پرت و خوراکی والبته بستنی میوه ای کلی مسخره بازی و
خنده و کل کل و البته آب بازی ؛ بعدشم تا برگشتیم خونه ساعت 11 بود . مجی
موتورشو از تو حیاط برداشت و رفت .
قرار شد جمعه بریم شهر بازی .... مهدی هم اومد ؛ رفتیم نشستیم یه عصرونه توپ
خوردیم و چایی و تخمه و ..... بعدشم رفتیم بازی .... من میترسیدم سوار ترن بشم
واسه همین تا حالا جرات نکرده بودم سوار شم مجی و فافا هم اصرار داشتن حتما سوار
شیم علی هم میترسید میگفت من نمیام
مجی گفت اگه منو دوست داری باید سوار
شی گفتم دوست دارم اما میترسم گفت بخاطر من بیا ترس نداره من باهاتم خلاصه مخ
منو علی در عرض 3 سوت توسط مجی و فافا زده شد
؛ 4تا بلیط مجی گرفت و رفتیم
تو صف طویل انتظار من از بس استرس داشتم احتیاج مبرم داشتم به W.C
گفتم مجی
من میخوام برم جیش
؛ خندید (آخه بچه گونه بهش گفتم خودمو لوس کردم گفتم
جیش دا لَم
) گفت جدی؟ گفتم آره دارم از استرس منفجر میشم گفت بیا
بریم فافا گفت منم میام 3تایی رفتیم و برگشتیم هنوز دو مین نگذشته بود گفتم بازم
دارم
مجی گفت چی
؟ گفتم جیش
خندید گفت مسخره بازی در نیار
گفتم جدی میگم شاید چون استرس دارم اینجوری فکر میکنم
؛ گفت بهش فکر نکن
خلاصه 1 ساعت دقیقا توی صف بودیم تا نوبتمون شد مجی گیر داد بشینیم جلو حریفش
نشدم و نشستیم جلو
راه افتاد اما من قلبم توی شلوارم بود
از ترس محکم میله رو
گرفته بودم و چشامو بسته بودم مجی میگفت باز کن چشاتو کیفش به هیجانشه
گفتم کوفت تقصیره تو
ِ ؛ واقعا داشت گریه ام در میومد وای اون موقع که داشت اون
شیب رو میومد پایین شالم از سرم افتاد چشامم که از اول بسته بود و فقط حس میکردم
از بلندی دارم میفتم و دستم به یه میله وصله که اگه ول کنم تمومه احساس میکردم
روحم از تنم جدا شده وقتی اون شیب تموم شد یهو سرم افتاد رو شونه های مجی و
دستو پام شل شد و نزدیکه 30 ثانیه واقعا بیحال شدم و غش کردم
مجی هی
صدام کرد مریم بلند شو تموم شد ببین هیچی نیست چشامو باز کردم دیدم آخرشه جاهای
خطر ناکشو رد کردیم سریع شالمو انداختم رو سرم چشام جایی رو نمیدید از بس
فشارشون داده بودم به هم رنگم طوری پریده بود که وقتی میخواستیم پیاده شیم
مسئولش گفت بذار 1 دقیقه بشینه و منم ولو شدم همون وسط همه داشتن نگام میکردن
علی که گرخیده بود چشاش 4تا شده بود
حال خوبه عقب نشسته بودن من عجیب
سر گیجه و حالت تهوع داشتم مجی گفت بریم رنجر گفتم یعنی اگه منو تیکه تیکه کنی
نمیام همینشم بخاطر تو اومدم خلاصه رفتیم سفینه و بعدشم آبشار بعدشم علی رفت
ماشین بازی کلی خندیدیم
به علی منو مجی این شکلی بودیم
؛
مجی میگفت به خندیدنش میارزید که علی بره علی هم همیشه ی خدا این شکلیه
اون شب موهاشو فشن کرده بود دیگه هیچی بعدشم رفتیم آب طالبی زدیم تو رگ و
بعدشم از این بازی شانسیا و بعدشم ساعت 12 اومدیم بیایم خونه ساعت 1 خونه بودیم
مجی کلید موتورشو نمیدونم کجا گم کرده بود خوبه حالا یدک داشت ؛ ساعت 1 با مهدی
رفتن خونشون ؛ امروزم که منو فافا بخاطر اینکه سرما خورده بودیم تا ساعت 3 بعد از ظهر
همش ولو بودیم
و خواب بودیم بعدشم ناهار خوردیم و مجبورش کردم با هم بریم
خونه عمه و بعدشم بریم پنکک بخریم هر دو بی حس بودیم و به زور قدم بر میداشتیم
با مجی هم اس ام اس بازی کردم اما ندیدمش میگفت مریم عوض شدی ؛ سرد شدی
گفتم نه اشتباه میکنی من همونم تو عوض شدی گفت نه منم همونم گفتم من تازه
داغترم شدم گفت پس حتما من حساس شدم .... گفت میعشقمت گفتم من بیشتر و
خفنتر .... بعدشم رفتم حموم ساعت 12:30شب اومدم بیرون
؛ اومدم نت که دیدم
واسم اس ام اس اومد دیدم از گوشی علی ِ گفت مریم خوابی یا بیدار؟ گفتم بیدار فکر
کردم علی ِ فافا حالش بد شده میخواد ببینه بیدارم یا خواب پاشدم فشنگی از اتاقم پریدم
بیرون رفتم دیدم فافا بیداره علی خوابه خیالم راحت شد مامان پاشد گفت چی شده؟
گفتم هیچی گفتم اگه خوابت نمیبره پاشو بیا پیشه من گفت باشه من اومدم توی اتاقم
3مین بعد فافا اومد گفت خوابم نمیره
من داشتم چت میکردم اومد نشست دوتایی
چت کردیم و کلی خندیدیم
بعدشم گفتم میخوام بنویسم وبلاگمو گفت
بنویس حداقل تا وقتی با مجتبی هستی بنویس واسه همین دوباره نوشتم .
پی نوشت 1:
نمیخواستم قضیه 31 اردیبهشت رو بنویسم اما نظرم عوض شد
و نوشتم چون اگه نمینوشتم نمیدونستم بگم که بحث منو مجی وقتی اومد خونمون
سر چی بود و یه جورایی گنگ میموند .

پی نوشت 2
: لطفا نصیحت نکنید
؛ گوشم پره از این حرفا ؛ خودم ادمی بودم که
میگفتم خودکشی کاره ادمای ضعیف النفس اما به این نتیجه رسیدم که منم یکی از اون آدمام .
پی نوشت 3
: عمویی یه بوهایی برده همش داره سعی میکنه زیر زبونمو بکشه
خدا کنه زیاد بهم گیر نده 

+
نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:23  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
یعنی دنیا کوچیک شده
یا من خیلی بزرگ شدم؟!
احساس خفگی می کنم
هوای تازه میخوام...

سلام دوستان
روزای خوب و بدی رو داشتم و گذروندم و اینجا ثبت کردم خیلیها سنگ صبورم بودن
خیلی ها هم نمک رو زخمم
به هر حال از اول گفتن هر اومدنی یه رفتنی هم داره
هنوز تولد یکسالگی وبلاگمو نگرفتم و دارم میرم ؛ من همون مریمم همونی که اسم
وبلاگش معلوم بود یه به باد رفته اس ؛ اما با اومدن یه وفرشته شد عاشقانه های مریم
؛ حالا هم رفتنم هیچ ربطی به اومدن اون فرشته یا رفتنش نداره ؛ فقط خسته ام
میخوام برم
برم یه جایی که نه ازم نامی باشه نه نشونی
شایدم بعدا بنویسم معلوم نیست اما مطمئنم که دلم واسه تک تکتون تک میشه
و مطمئن باشین بهتون سر میزنم
درد من درد نداشتن نیست
درد نبودن است
دوستای خوبم فراششتون نمیکنم 
بهـــــــــــــــار خانم
*(`'·.¸تاتیانا حرف ها دارد ¸.·'´)*
دختری با صبر ایوب
سفر اشک(تمنا)
خاطرات علی و فافا
دختری با گوشواره مروارید
بلور رویا(میثم)
خانمی با زندگی شکلاتی
اقلیم عشق محیا
ستاره جون
طنین مهربون
آهنگ برای وبلاگ
مریم بانو
گیلاس خانم
یسعید دکتری در غربت
بيد مجنــــــــــون
چه ساده ازم گذشتی(پروا)
یه دختر 20 ساله
من هستی
بیا تو عشق
فقط بخاطر تو (رسول)
يادداشتهاي من(آزي جون)
بهشت كوچكي بنام خانه ما(شيلا جون)
دست نوشته های یک دختر

+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 22:51  توسط مــــــــــریــــــــــم
|