
آخ جون داری بر میگردی ؛ گلم الان توی راهی
امروز از خونه عمویی بر گشتم ، ناهار علی
و فافا و جواد اومدن خونه عمویی منم ناهار درست کردم
خواهر شوهر پز بود 
اما خداییش خیلی بی معرفتی حالا چراش بماند

+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 1:3  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

سلام قشنگم
الان که دارم اینا رو مینویسم ازم دوری
؛ تا چند ساعت دیگه کیلومترها بینمون فاصله س 
صفحه مانیتور رو تار میبینم اشکام مثه سیل سرازیر ِ ؛ هر چند دوست نداشتی بری به زور بردنت
میترسم یه روزی همین جوری به زورما رو از هم جدا کنن 
عزیزم سفر به سلامت میسپارمت به خدا 
زود برگرد گلم 

بعد نوشت :
نمیتونم این خونه ، این محیط ؛ این خیابونا رو بدون حضور مجتبی تحمل کنم
میخوام واسه دو سه روزی برم خونه عمو رضـــــا ؛ اونجا هم به نت دسترسی ندارم
میدونم اونجا هم کلافه میشم و حوصله ام سر میره اما بهتر از اینه که اینجا بشینم و همش گریه کنم
جو ِ اینجا واسم سنگینه
خدا کنه بتونم اونجا دوام بیارم و تحمل کنم ؛ هنوز ۱ هفته از دوریمون نگذشته بود که بازم
از هم دورمون کردن
واسم دعا کنید خیلی زیاد محتاجم
عزیزه رفته سفـــــــــر کِی بر میگردی ؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 0:28  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
بعد نوشت : کسی میدونه چرا شکلکام تازگیها اینجوری بهم ریخته میشه ؟؟؟؟؟

به قول فافا سلام چطوری
؟( البته چطوریشو بدون مکث و یه نفس با سلامش میگه
)
خوبین ؟ از خاطرات اراک همه چیزو نمیگم چون راستیَتش یادم نیست اما فافا تا اونجایی که یادش باشه با
جزییات مینویسه ؛ شب قبل از رفتنمون به مجی گفتم عزیزم من دارم میرم خرید باید یه سری چیزا رو بخرم
لازم دارم گفت حاضر شو بیام دنبالت با هم بریم ؛ اومد و رفتیم من خریدامو کردم و گفت : دلم نمیاد الان
از هم جدا شیم تازه ساعت 7 عصره مریم بریم بگردیم ؟گفتم هســـــتم
؛ بریم
.....
اومدیم خونه که هم زیر انداز ببریم هم به مامان بگم داریم میریم که دیدم عمه اونجاس سایه ای که
خریده بودم واسه زری رو دادم بهش و رفتم ..... تا ساعت 9 بیرون بودیم ؛ علی هم رفته بود دنباله فافا
....شب فافا اومد با یه چمدون لباس ... اضافه هارو نبردیم و بقیه رو برداشتیم ، منم ساکمو بسته بودم
و همه چیز آماده بود من تا صبح خوابم نبرد شب همش لاو ترکوندیم با 
sms بعدشم صبح
مامان هِی اومد بیدارم کرد
منم چون دیر خوابیده بودم هِی این پهلو اون پهلو شدم ؛ فافا هم
بیدار نمیشد اونم دیر خوابیده بود ؛ خلاصه مامان اینقدر اومد سراغم
تا بالاخره منو از رو برد و
مجبور شدم بیدار شم همون موقع دیدم فافا هم بیدار شده منو دید گفت سلام چطوری
؟ بعدشم
دست و صورتمو شستم و مسواک و صبحونه ؛ بعدشم آرایش و لباس و بعدشم زنگیدیم آژانس ؛ مجتبی
قبلش هِی sms داد و گفت 10 مین قبل از رفتن بگو تا بیام ببینمت اومد و همو دیدیم
و بعدشم
رفت
و گفت میرم واسه مامان خرید کنم و باهاتون میام تا ترمینال ، رفت و ماشین اومد و ما سوار شدیم
همش sms میداد کجایی؟ زنگید گفت کجایین ؟گفتم فلان جا و بالاخره نزدیک ترمینال خودشو رسوند ؛
اومد پیاده شد و ساک منو مامانمو کمک کرد و بردیم داخل و بعدشم سوار اتوبوس شدیم و اومد بالا توی
اتوبوس به مامانم گفت حاج خانم مواظب مریم باشینا
؛ مامانم گفت هستم
؛ مامان گفت
حالا بشین
گفت نه اگه بشینم تا خود اراک پیاده نمیشما
(با خنده و شوخی )
( فدات بشم که تا لحظه آخر با اینکه بغض توُ گلوت بود لبخند زدی
) وقت جدایی انگار روحمو از تنم
جدا کردن ، رررررررررررررفت .... همون موقع sms دادم نفسم دلم برات تنگ میشه مواظب خودت باش
خیلی دوست دارم ، جواب داد من بیشتر مریم مواظب خودت باش ؛ میمیرم تا برگردی بی صبرانه ثانیه هارو
میشمارم تا برگردی عشقه من
..... اشک ریختم از غم دوریش این تازه اولش بود هنوز 5مین نگذشته بود
و من داشتم پرپر میزدم ؛ ساعت 3 بود رسیدیم ترمینال اراک با خطیهای اونجا رفتیم خونه دائیم و ناهار
خوردیم و بعدشم با فافا رفتیم بیرون بگردیم چون حوصلمون سر رفته بود تازشم اصلا اونجارو بلد نبودیم سر
کوچه دائیم اینا یه آرایشگاه بود که فافا گفت مریم بیا بریم من اصلاح کنم و رفتیم و کارش که تموم شد قدم
زنون رفتیم دوتا رانی خریدم و رفتیم رسیدیم به یه پارک نشستیم و من از 3سال پیش واسه فافا تعریف کردم
؛از چیزایی که سرم اومد
.... هرچند همون 30 مینی که نشسته بودیم توی پارک کلی مزاحممون
شدن ( همه از تیریپمون فهمیدن بچه تهرانیم هه هه هه ؛ ماشینا ردیف وایساده بودن واسمون دیدیم خیلی
ضایعس گفتم فافا پاشو بریم که ضایعس
) بلند شدیم و رفتیم توی پیاده رو که یه پرشیا افتاد دنبالمون
ما میرفتیم اونطرف خیابون دور میزد میومد اونطرف میومدیم اینطرف باز میومد
دیدیم سیریشه
نادیده گرفتیمش دید اسگل شده راشو کشید و رفت
؛ رفتیم من با کارت زنگیدم به مجی که گفت مریم
کجایی
؟گفتم رفته بودیم ارایشگاه گفت بدو برو خونه تو خیابون نمونید مزاحمتون میشن .... رفتیم خونه
دایی و یه کم بزن بکوب کردیم و عصر داییم دختر خاله هامو و جوادمونو و مامان بزرگمو آورد خونشون .....
شب منو زهرا دختر خالم رفتیم حموم و کلی موقع خوابیدن خندیدیم ؛ منو فافا تا 4 بیدار بودیم دیگه صدا
مامانم در اومد گفت بخوابید صبح باید 8بیدار بشید ؛ نامردا ما رو ساعت 7:45 صبح بیدار کردن
من
چشام از بی خوابی باد کرده بود و قرمز شده بود
خلاصه داییم اومد و گفت پاشید دیگه ؛ الان مهمونای
تهرانیمون میان .... ما هم مثه این مرغای گیج هِی میپیچیدیم دور خودمون
؛ رفتیم دست و صورتمونو
شستیم و اومدیم سر سفره ماشاالله 30 نفری میشدن یه سفره انداختن از این سر پذیرایی تا اون سر
همه نشستن منو فافا هم نشستیم پیش هم ؛ بعدشم رفتیم رو پله های پشت بوم نشستیم و هِی
مثه معتادا چرت زدیم
گفتم فافا بیا بریم تو اتاق خواب بخوابیم من دارم میمیرم از بیخوابی ؛ رفتیم
خوابیدیم 2 ساعتی که بازم دایی اومد بالا سرمون پاشو گذاشت رو پامو آروم فشار داد یه متر پریدم
بالا
دیدم داییمه
( از این شوخی ها زیاد میکنه ؛ خیلی دل زنده س ) گفت باد کردی از بس
خوابیدی پاشو
.... فافا رو بیدار کردم و رفتیم ناهار خوردیم
و بعدشم نشستیم ساعت
3:30 آرایش کردیم تا 6 که جشن شروع میشد ؛ زنونه خونه همسایه شون بود و مردونه خونه خود دایی
اینا لباس عوض کردیم و رفتیم و رقصیدیم و بعدشم شام دادن و بعدشم ؛ ارکستر آورده بودن
و مردا اومده بودن توی حیاط و توی کوچه جلو در خونه و میرقصیدن ما زنا
هم رفتیم تماشا منم فیلم گرفتم جای علی و مجی خیلی خالی بود قرار بود علی واسه فردا شبش
که عروسی بود بیاد و مجی رو هم بیاره ....( آخه اون روز که رسیدیم اراک محسن (داماد) حال مجی رو
پرسید گفتم خوبه گفت میاد ؟گفتم تو که دعوتش نکردی گفت بهش بزنگ تا بهش بگم بیاد منم بهش
sms دادم و گفتم محسن میگه بیا گفت دوست دارم بیام حالا ببینم چی میشه ) ؛ بعد از 30 مین رقصیدن
مردا که تموم شد همه سوار اتوبوس و ماشیناشون شدن و رفتیم خونه عروس و حنا بردیم اونجا هم 30 مین
بزن و بکوب ؛ رسمی که اونجا هست اینه که بعدش خانواده عروس واسه داماد حنا میارن رفتیم خونه دایی
که عروس اینا حنا آوردن و بعدش تموم شد منو مامان و فافا و مریم دختر خاله ام تا 4 صبح بیدار بودیم
و منتظر علی فافا همش بیقرار بود میگفت علی دیر کرده گوشیشم خاموش بود (طبق معمول از بی
شارژی خاموش میشه
) ساعت 4 صبح اومد اما تنها چون مجی نتونسته بود بیاد و یه چیزی
خورد و رفت رو پشت بوم پیش بقیه مردا .... صبح ساعت 7:30 بیدارمون کردن منو فافا رفتیم توی اتاق
خواب و دراز کشیدیم صبحونه نخوردیم و 1ساعت مثلا میخواستیم بخوابیم مگه گذاشتن ؟ علی از
همه بدتر بود هِی اومد به فافا گفت بلند شو از طرفی هم همه دختر پسرا از همه سنی ریخته بودن
توی اتاق و هِی میرفتن و میومدن ... خلاصه قید خوابیدن رو زدیم ناهار خوردیم و بعدشم یه کم خودمونو
سر گرم کردیم بعدشم رفتیم حاضر شدیم واسه تالار و ساعت 8 رفتیم تالار تا ساعت 11 یه منو فافا زیاد
خوش نگذشت یه کم رقصیدیم و بعدشم از تالار رفتیم دنبال ماشین عروس بعدشم خونه دایی اینا
( خونه دایی یه ساختمون 120 متری دو طبقه اس که طبقه اول رو از اول که میساختن گفتن واسه محسن ؛
دوم هم خودشونن اما محسن موقت اونجاس مثلا تا دوسال ) عروس و دوماد نشستن توی حیاط خانمها
هم داخل حیاط آقایونم مثه شب قبل توی کوچه وای چه رقصی میکردن ؛ کردی 
؛ بندری ؛ تکنو ؛ همه رقمه داشتن ، آخرشم به مامان گفته بودم که شب نمونیم خونه دایی (بنا به دلایلی )
گفتم بریم عباس آباد پیش خاله اینا ..... همون 3 روز کافی بود نه خواب درست و حسابی داشتیم نه خوش
گذشته بود نه راحت بودیم .... خلاصه هنوز بزن بکوب داشتن که ما عزم رفتن کردیم حالا چند نفریم ؟25 نفر
مونده بودیم با چی بریم؟ آخه اتوبوس رفته بود ؛ که دایی گفت محمد ( دوستش که خاور داره
)
داره میره خوب با اون برید من گفتم من با خاور نمیرم
که مامان گفت اگه میخوای نمونی باید با همون
بریم واااااااااااااااااای به فافا گفتیم و خلاصه چاره ای نبود اوج فاجعه اونجا بود که من با همون لباسی که تالار تنم
بود اومده بودم
فقط روش مانتومو پوشیدم حالا بالا رفتن از خاور مستلزم اینه که حداقل 90 درجه پاتو باز
کنی و بری بالا وای منم مونده بودم چیکار کنم دیدم فقط دختر خاله هام و خاله ام رفتن بالا و جواد داداش
کوچیکم گفتم جواد بدو تا کسی نیست دستمو بگیر تا بیام بالا اونم با اون کفشای پاشنه 10 سانتی
خلاصه با هر بد بختی بود رفتم بالا حالا نوبت فافا بود اون توی تالار شلوارشو پوشید چون لباسش کوتاه بود
نمیتونست با اون بیاد ( خوش به حالش ) راحت اومد بالا ؛ خلاصه بلا نسبت مثه گوسفند انداختنمون
بالا و بردنمون ولایت
.... عباس آباد خیلی سر سبز ِ بهش میگن شمال ِ شراح اینم
چند تا عکس از اونجا ....





اومدیم خونه خاله ساعت 2 بود .... خبری از مجی نبود یهو sms داد کجایی؟ معلومه حسابی داره بهت خوش
میگذره ؛ کمتر جلو پسرا قر بده 
منو میگی
؟ همین جوری موندم گفتم نه عزیزم ما اومدیم خونه خاله ام تازشم من اصلا جلو مردا
نرقصیدم ؛ تازشم این چه جور حرف زدنه ؟
زنگید بهم منم فکر کردم میخواد میس بزنه خودم رد میکردم ؛ sms داد چرا جواب نمیدی رد میکنی ؟
ایندفعه که زنگید جواب دادم ؛ دیدم صداش مثه همیشه نیست ، گفت مریم کجایی؟ گفتم خونه خاله ام ؛
گفت مریم دوسِت دارم ؛ دیوونه دوسِت دارم گفتم حالت خوبه
؟؟؟؟؟ کجایی
؟ گفت خونه
گفتم چرا صدات اینجوری ِ؟ گفت م س ت کردم
؛ دنیارو کوبیدن توُ سرم از اتاق رفتم بیرون
( خونه خاله ام یه باغچه بزرگ داره ) رفتم توی باغچه گفتم تو چیکار کردی
؟؟؟؟؟؟ گفت مریم دوست دارم
؛ گفتم باشه عزیزم میدونم نمیخواد بگی واسه چی خوردی؟ مامانت اینا کجان ؟ گفت مامان و مهدی رفتن
شمال بابا هم نیست ؛ منو محمد و رفیقامونیم خونه ؛ کلی گریه کردم اما نذاشتم بفهمه کلی باهاش
حرف زدم گفت مریم اگه با کسی باشی میکشمت ؛ تو ماله منی ...آرومش کردم و گفتم عزیزم گوشیتو
خاموش کن برو بخواب ..... گفت باشه و قطع کردم و صورتمو شستم رفتم توی اتاق 30 مین بعد زنگیدم
ببینم گوشیش خاموشه یا نه که دیدم پشت خطیشم ؛ اونقدر زدم تا جواب داد گفتم با کی حرف میزنی؟
یه جواب سر بالا بهم داد گفتم یالا همین الان گوشیتو خاموش کن میزنگم باید خاموش باشیا گفت باشه ....
تا 30 مین پشت هم شمارشو گرفتم خاموش بود ساعت 4 خوابم برد اونم با چشمای گریون ؛ صبحش
با چشای قرمز و باد کرده بیدار شدم بخاطر گریه دیشب اینجوری شده بود دیدم sms داده .... اونروز یادم
نیست چی شد که زنگیدم بهش صحبت کردیم گفتم چرا خوردی؟گفت دوریت داشت دیوونه ام میکرد
میخواستم یه کم بیخیال شم که بدتر شدم .... 2ساعت بعدش سره یه موضوعی که مربوط به
همون شب قبل میشد ازش پرسیدم و هِی جواب سر بالا داد منم نامردی نکردم و گفتم من بالاخره بر
میگردم به محض اینکه برگردم اولین کاری که میکنم اینه که تکلیفمو با تو روشن کنم
که بهم زنگید
و گفت مریم مگه چی شده
؟ گفتم چرا بهم این جوابو میدی؟ من دارم داغون میشم چرا نمیفهمی؟
گفت مریم دارم همه چیزو درست میکنم تورو خدا خرابش نکن من همه چیزو تموم کردم... بعدشم گریه کردم
که گفت جون من گریه نکن دیوونه تحمل ندارما ؛ مریم نکن اعصابم به هم میریزه خلاصه یه کم آروم شدم و با
حرفاش قانع شدم . علی اونروز ظهر برگشته بود تهران .... این چند روز یادم نیست چیکارا کردیم ؛ هر ثانیه اش
همراه با دلتنگی گذشت و تحمل کردم ؛ فافا هم همین طور ؛ بعضی مواقع اون گریه اش میگرفت من دلداریش
میدادم و وقتی اون آروم بود من شروع میکردم و اون میگفت تو که منو دلداری میدی خودت چرا گریه
میکنی؟ گریه ام از دلتنگی بود از دوری ؛ مجی اخلاقش عالی شده بود
؛ منم خوشحال بودم
که این سفره 10 روزه باعث شد یکی از بزرگترین مشکلای منو مجی حل شه ؛ بالاخره من شدم تنها بت
قلبش ؛ بالاخره توی این جنگ من برنده شدم
در صورتی که حتی 1 درصدم احتمال برنده
شدنم نبود
...... من بردم بخاطر صبرو تحملم
؛ مجتبی گفت تو بردی چون خوبی و همون
خوبیهات نذاشت که بازنده شی اما من همه رو مدیون لطف خدام
؛ مدیون خواست اونم ..... امیدوارم
مشکلای دیگه رو هم مثه همین واسم حل کنه و کمکم کنه که بتونم صبور باشم و تحمل کنم .... هر روز
و هر شب یه جا دعوت بودیم و فافا رو پا گشا میکردن ؛ خونه دایی کوچیکه هم رفتیم ؛ یه روز اونجا بودیم ؛
زندایی مامانم دعوت کرد و خاله بزرگه خودم و مامان بزرگم و دختر خاله ام .... بعدشم3 شنبه حنابندونه
دختر عمو مامان بود و 4 شنبه هم عروسیش ؛ 5 شنبه هم ساعت 7 صبح حرکت به سمت تهران .
تا برسیم مجی قدم به قدم میپرسید کجایین ؟ وقتی فهمید نزدیک ِ خونه ایم گفت تا 5 مین دیگه اونجام ؛
تا رسیدیم و وسایل رو گذاشتیم توی حیاط گفت بیا دمِ در تا درو باز کردم پریدم توی بغلش
محکم
بغلم کرده بود و میبوسید
اشک تو ُ چشای هردومون بود ، فافا هم اومد پیشمون و همون
موقع علی هم از سر کار رسید و فافا رو بغل کرده بود
.... مگه ولش میکرد
؟؟؟؟؟؟؟
اون بیچاره هِی دست و پا میزد میگفت علی خفه ام کردی .... مجی هم یهو گفت حالا خوبه تو دوروز پیشش
بودی من چی بگم
؟؟؟؟؟؟ رفتن داخل و منو مجی تنها شدیم هر چی گفتم بیا بریم بالا گفت
نه میخوام برم جلسه دارم اومدم ببینمت و برم نمیتونستم تا ساعت7 منظر بشم ؛ گلم برو استراحت کن
تا کارم تموم شه بیام بریم بیرون
؛ رفت و ما ناهار خوردیم و من پریدم توی حموم و اومدم و یه سر به نت
زدم و حاضر شدم به علی گفتم نمیاین ؟گفت نه ، همون موقع عمویی زنگید گفت دارم میام اونجا منم
دیدم 2ساعت فرصت دارم پیچوندم و با مجی رفتم بیرون وقتی فهمید فقط 1:30 ساعت با همیم کلی
ناراحت شد و غر زد
که کمه گفتم تقصیر من که نیست به عمویی بگم نیا ؟؟؟؟؟ رفتم خونه دیدیم عمو
تازه رسیده اون شب سر گوشی موبایل همچین بلای سرم اومد که تا عمر دارم یادم نمیره
اومدم پشت
گوشیمو باز کنم که نمیدونم اصلا ناخن 60 راستم به کجاش گیر کرد که تا نصفه از گوشت جدا شد و برگشت
یه لحظه نه نفس کشیدم
نه جایی رو دیدم فقط داد زدم نگاه کردم دیدم داره همین جوری خون میاد
از زیر ناخن از درد سِر شده بود نشسته بودم رو مبل کنار عمویی که ولو شدم تو بغلش (ضعف کردم)
عمویی ترسید منو دلداری میداد بتادین آوردن و عمو برام شستشو داد و چسب زد اونقدر غربتگری در آوردم
که نگو بابا گوشه ناخنم بود خوب تا نصفه از گوشت که جدا شده هیچی برگشته اونم چی؟60 که تمامه
کارای من با اونه
( مهمترین کارم sms دادن به مجی
) ..... فرداشم با مجی 2ساعت رفتم
بیرون چون بازم نذاشتیم عمو بره خونه اش اما من 2 ساعت پیچوندم و باهاش رفتم بیرون ....
دیروزم رفتیم پارک ساعت 6:30 تا 9 گفت بریم فشم که نشد ..... ( دیروز مامانش باهاش لج کرده بود و
قضیه منو مجی رو به باباش گفته بود که هم یه جورایی به نفعمون شد یه جورایی هم گند زد به بساطمون
؛ باید منطقی نشست و با باباش صحبت کرد وگرنه کارمون زاره ..... واسم خیلی دعا کنید سخت
محتاجه دعام ...... ) همه چیز بستگی به تصمیم ِ باباش داره ..... 
در مورد سفر هم کلا هم خیلی خوش گذشت هم خیلی بد ..... اگه میخواین کلی از سفرمون
بدونید باید منتظر بشید تا فافا بیاد و آپ کنه که معلوم نیست کِی اینکار رو بکنه ....
منم هرچی یادم بود نوشتم .
پی نوشت 1:
بهترین ارمغانی که این سفر واسم داشت همون برنده شدنم بود .( بهم گفته بود وقتی
بیام با یه آدم متفاوت از نظر اخلاق روبرو میشم )
پی نوشت 2 :
راستی یادم رفت بگم که کلی از دست فافا میخندیدیم ؛ نمیفهمید اونا چی میگن باید
همش واسش ترجمه میکردیم ؛ والله میگفت که یه لغتنامه درست میکنم ؛ نمیدونم شوخی میگفت
یا جدی اما جالب بود هم واسه ما هم اون ..... تازشم چند تا تکه کلام یاد گرفته همش میگه که ما
میخندیم .....مثلا میخواد بگه حرف نزن ساکت باش میگه داد نکن ب ِ نِم ... 
هه هه هه .... بِل دونِت ( بخور ؛ یا بذار دهنت )

پی نوشت ۳: این متن رو دیروز نوشتم اما نتونستم بیام و بذارم توی وبلاگ با مجی رفتیم بیرون امروزم
رفتیم کادو خریدیم واسه عمویی و بابام ؛ دیشب فافا اومد خونمون عکسا و فیلمشون رو گرفتن
عکسا محشر شده
من کلی خوشم اومد .... امروزم کادوی مجی رو دادم
که سوپرایزش کنم ؛ که شد .... 
+
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 2:29  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
بعد نوشت : موافقین خاطرات اراک ُ توی چند پست بنویسم ؟ یااینکه همه رو توی یه پست بگم ؟
سلام دوستان خوبین ؟
وای که چقدر دلم واستون تنگیده بود
اتفاقای زیادی افتاد این چند روز هم تلخ هم شیرین که من زیاد یادم نمونده اما همون چیزایی
که یادمه رو بعدا میام تعریف میکنم ؛ الان نمیتونم فقط اومد بگم ما ۵ شنبه اومدیم تهران 
خدا جون بخاطر همه چیز ازت ممنونم
ممنونم که جواب صبر و تحملمو دادی
پی نوشت : مریم بانو بالاخره بردم ؛ بالاخره این دوئل رو بردم 

+
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 23:33  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

سلام دوست جونا خوبین ؟
ای طنین ِ بی معرفت
دیگه نمیای پیشم ؟؟؟؟؟؟؟؟
بی معرفتا رو میگیرنا کجایی نیستی؟ 
اومدم امشب آپ کنم
و برم یه ۱۰ الی ۱۱ روزی نیستم از دستم راحتین
این چند روز که نبودم همش بیرون بودیم
همشم دسته جمعی ؛ با رفقای مجتبی و بعضی مواقع
علی و فافا
این پسرا وقتی به هم جفت میشن کل میندازن و هِی یه کاره طبیعی میکنن 
بعدشم پررررو پررررو هِر هِر میخندن تازشم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشینن خاطره هاشونم تعریف میکنن
ما هم مجبوریم این شکلی باشیم 
بعضی مواقع هم از خودمون شادی در کنیم
و
بخندیم
بلکه خودشون خجالت بکشن که ماشاالله رو نیست
این پست از اون پستاس که همش
شکلک باشه ها
۱۲ تیر عروسی ِ محسن پسر داییمه
ما ۱۰ میریم تا ۲۱ میمونیم آخه عروسی دختر
عمو مامانی هم هست ؛ 
ما هم یه حال اساسی به این بدن میدیم
.
۴شنبه فافا موهاشو مش کرد خوکشل شد
بعدشم که مامانش زنگید گفت بیا خونه و مامان بردش
خونشون ؛ منو مجی هم اونروز همو ندیدیم ؛
گفت دلم برات تنگ شده گفتم منم همین طور 
۵شنبه میخواستیم بریم بیرون که علی رفت پیشه فافا گفتم میاریش بریم بیرون گفت نه من با مجی رفتیم بیرون
ساعت ۱۰ برگشتیم خونه اما بازم دوست داشتیم بیرون باشیم ولی چون تنها بودیم بیشتر نمیتونستم بیرون
بمونم
خلاصه اومدیم خونه که بابا گفت علی و فافا دارن میان اینجا کفرم در اومد که چرا علی بهم نزنگیده
بگه که ما نیایم خونه به مجی گفتم گفت خوب بازم میریم به علی بگو اومدن بریم علی اومد میخواست
لجه منو در بیاره گفت گفت میخوایم خودمون دوتا بریم بیرون تو کجا ؟
چیزی نگفتم به مجی اس ام اس
دادم گفتم اینجوریه گفت دارم براش
خلاصه مامان هم حاضر شد بیاد مامان و فافا و علی رفتن قرار شد
منو مجی هم با هم بریم که یکی از دوستاش خونشون بود اونم اومد و ۳تایی رفتیم تا ۱ پارک بودیم 
بعدشم اومدیم خونه و شنبه فافا با علی ساعت ۴ به بعد بود رفتن خونشون .....
دیروز بازم رفتیم پارک ؛ کلی خوش گذشت
شامم همونجا ساندویچ خوردیم خیلی خوب بود اما آخراش
حالم اساسی گرفته شد
چون بازم فهمیدم که مامانه مجتبی داره سر سختانه مخالفت میکنه 
من دیگه باید چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلی با مجتبی حرف زدم گفتم خسته شدم از بلاتکلیفی 
اگه فکر میکنی مامانت واقعا راضی نمیشه بهم بگو تا تمومش کنیم
بدبختی نه اون میتونه دل بکنه نه من

دارم داغون میشم این وسط
.....
امروزم که با مامانش دعواش شده بود اس ام اس داد که آرامبخش خوردم میخوابم منم چیزی نگفتم
تا خوابید ساعت ۷:۳۰ بود اس ام اس داده که امروز نمیریم بیرون ؟
گفتم نه حوصله ی غر غر ندارم
گفت من کِی به تو غر زدم ؟
گفتم منظورم تو نبودی نمیخوام باهام بیای بیرون بعدش بری خونه
دعوات شه که بخوای سره من در بیاری
گفت دعوای من اصلا سر تو نبوده بخاطر پام بوده کی حاضری بریم؟
گفتم فقط باید لباس بپوشم ۵مین دیگه .....
زنگ زد گفت مهدی هم میارم ۱۰ مین دیگه میام ما بریم
تخمه بخریم بیایم بیا دمه در منم زیر انداز برداشتم و منتظر شدم تا اومد و رفتیم ۳تایی پارک زنگیدیم به علی
که کجایین ؟ گفت دارم میرم پیشه فافا بریم پارک دمه خونشون مجی گفت کجاست ؟بگو تا ما هم بیایم
جمع کردیم اومدیم خونه من به مامان اینا گفتم و آب برداشتیم و رفتیم علی تنها اومد پایین گفت بریم گفتم پس
فافا کو ؟گفت نمیاد گفتم چرا ؟ گفت میخواد فیلم ببینه مجی گفت ما بخاطر شما این همه راهو اومدیما 
گفتم باز چی شده ؟دعوا کردین ؟گفت نه میخواد فیلم ببینه نیومد میخواستم برم زنگشونو بزنم بگم بیاد که
علی گفت نمیخواد ...... خودمون ۴تایی رفتیم اما خوش نگذشت نمیدونم این دوتا چشونه بابا اینقدر با هم
لج نکنید
حالا اگه من چیزی بگم میگن خواهر شوهر بازی در آورده
بخدا منو مامان همش داریم از
فافا دفاع میکنیم اما فافا جون تو هم خیلی لجباز شدیا و این اصلا خوب نیست
بازم زندگی ِ خودته ، خود دانی
اما اگه اینجوری پیش برین نتیجه ی خوبی نداره
کمتر به حرف دیگران گوش کنید .....
توی پارک کلی منو مجی با علی حرف زدیم ؛ علی هم حق داشت فافا باهاش خوب حرف نزده بود ؛ بازم ما
راضیش کردیم که علی کوتاه بیاد ؛
ما برگشتیم خونه علی رفت خونه فافا اینا ...
دلم واسه داداشی سوخت توُ هیچی شانس نداره 
دمه در خونه موقع خداحافظی مجتبی گفت فردا بابا هست نمیتونم بیام بریم بیرون گفتم پس دیگه همو نمیبینیم
گفت مگه کِِی میرین ؟گفتم دوشنبه صبح ساعت ۹ به بعد گفت میام قبل از رفتن میبینمت
گفتم حلالم کن
مجی جاده س و هزار جور اتفاق گفت نگو دیگه اصلا نمیخوام بری
گفتم به هر حال ببخش .... بوسیدمش
و مهدی هم بوسیدم و اومدم تو کوچه صدام کرد گفت مریم برگشتم دیدم واسم دست تکون داد
منم
جوابشو دادم ؛ و اومدم خونه ؛ اس ام اس داد :
گاهی وقتا آدما در عرض چند ثانیه دل کسانی رو که دوسش دارن رو میشکنن ؛
منو بابته اون ثانیه ها ببخش
مریم کلی بغض دارم دلم برات تنگ میشه 
گفتم منم همین طور گلم بعدشم گفت
دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم
...... نمیتونم ازت جدا شم ؛ این نتیجه ی فکر جدی ِمنه
گفتم منم دوسِت دارم 
اینم از این ؛ خلاصه ما ۱۱ روز نیستیم ؛ دلم واسه عشقم تنگ میشه
واسه شما دوستام
خدا کنه زود بگذره و بیایم ، تو این مدت به نت دسترسی ندارم ؛ اما حضورتون مثه همیشه دلمو گرم میکنه
اگه بدی دیدین حلالم کنید 

+
نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:7  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

سلام خوبین ؟ ببخشید یه کم دیر آپیدم چون این چند روز یه جورایی حالم مساعد نبود
حال و
حوصله ی آپیدن رو نداشتم ، راستشو بخواین اصلا یادم نمیاد این چند وقت چی شد و چطوری گذشت
اما میدونم که هم روزای خوبی بودن هم بد ؛ چند باری با هم رفتیم پارک و خرید ؛ رفتیم من مانتو و کفش
خریدم ، اومد دم خونه عمه دنبالم ....
بعدشم که چند بار رفتیم پارک ؛ یه شب هم که پارک بودیم دیدیم
دوستای مجی همه با دویت دختراشون نشستن یه ۱۰ نفری میشدن
ما هم رفتیم توی جمعشون ....
داداش کوچیکه ۵ یا ۶ روزی میشه که رفته اراک ؛ خونه خیلی ساکت شده ، مخصوصا که فافا اینا ۵ شنبه و جمعه
اسباب کشی داشتن و علی هم رفته بود اونجا و فقط منو مامان و بابا خونه بودیم ؛ واسه روز مادر هم با
مجتبی رفتیم و واسه مامانامون خرید کردیم ؛ منم واسخ مامانش یه روسری خوشگل + یه عطر خریدم
قبول نمیکرد گفتم چیکار داری بگی من خریدم بگو خودت خریدی ..... بعدشم گفت منم میخوام واسه مامانت
بخرم گفتم نه گفت پس منم اینارو قبول نمیکنم ؛ میخواست واسه مامان لباس بخره که نذاشتم گفتم نه من واسه
مامانت روسری خریدم اگه میخوای بخری تو هم همونو بخر که فرقی بینشون نباشه ؛خلاصه با کلی بحث و خواهش
راضیش کردم که همون روسری رو بخره ، به سلیقه ی خودش و تایید من یه روسری خوشگلم واسه مامانم خرید
خودمم ۳تا شال خریدم ( عمده ای خرید میکنم )
؛ خلاصه برگشتیم خونه ؛ اون روز که رفتم مانتو بخرم
مجتبی نتونست بیاد ، بعد از اینکه مانتومو خریدم ۳۰ بعدشم اومد دنبالم دمه خونه عمه ؛ گفت این
مانتو چیه خریدی؟ تنگه سینه هات تابلوس 
منم گفتم مگه چشه ؟ مدلشه تازشم اصلا اینطوری
نیست (بابا مانتوم اصلا هیچ عیبی نداره نمیدونم چرا بهانه میگرفت ؛ مانتوهایی که قبلا میپوشیدم از این بدتر بودن
اما از اونا ایراد نمیگرفت
خیلی هم بهم میومد ؛ حس کردم یه کم حسادت میکنه
گفت نمیخوام اینو
بپوشی که همه نگات کنن و تو ُ چشم باشی ؛
اتفاقا هر کی میبینه میگه خوشگله بهتم خیلی میاد
نمیدونم چرا بهانه میگیره )
خلاصه که حسابی زد تو ذوقم ؛ گفتم هر وقت اینو بپوشم مقنعه سرم میکنم
که دیگه ایرادی نداشته باشه خلاصه هیچی نگفت و با هم رفتیم کفش خریدم ؛ بعدشم اومدیم خونه .
دوشنبه فافا اومد اینجا مامان رفت دنبالش و آوردش ؛ علی میخواست واسه کادو روز زن واسش مانتو بخره
مانتومو نشونش دادم و گفتم بپوش ببین چطوره دیدیم بهش میاد و طبق قراری که داشتیم ( با هم ست بپوشیم )
قرار شد فافا هم لنگه مانتوی منو بخره ؛ به مجتبی گفتم میای بریم ؟گفت نه الان آرایشگاهم وقت نمیکنم بیام
شما برین ؛ داشتیم پیاده میرفتیم که نزدیکای خونه عمه بودیم مجتبی اس ام اس داد که کجایین ؟منم دارم میام
گفتم ما نزدیک ِ خونه عمه ایم اومد و با هم رفتیم تا دید میخواد مثه مانتوی منو بخره گفت اَه فاطمه اصلا بهت نمیاد
نخریا ، به منم هِی غر زد که این چیه خریدی؟ تنگه ، اصلا خوشگل نیست و .......... علی گفت خوشگله که
خلاصه یه کم با مجی کل کل کردم و اعصابمو خورد کرد بعدشم رفتیم یه روسری هم فافا خرید که مجتبی واسش
انتخاب کرد ؛
اتفاقا به فافا هم میومد
؛ بعدش رفتیم علی واسه مادر زنش و مامان خرید کنه که
بازم اونجا با مجی بحثم شد و کاری کرد که حسابی کفری شدم ؛ بهش گفتم بیا تو مغازه دیدم نمیاد و وایساده
لج کرده بود بهم گفت نمیام منم محلش ندادم و رفتم داخل ؛ اونم لج کرد نیومد ؛ رفتم پیشش گفتم تو امروز چته ؟
چرا اینقدر میری رواعصابم ؟؟ چرا عوض شدی ؟؟؟؟؟ ( این تغییر دقیقا از وقتی هست که از شمال برگشتیم و سر
همون قضیه ای هست که تعریف کردم که محمد بهش یه چیزایی گفته بود ) دیدم بخاطر اینکه لجه منو در بیاره
داره مخصوصا به یه دختره نگاه میکنه (کاری که هیچ وقت نمیکنه
) گفتم چیه ؟چشتو گرفته ؟
گفت آره میخوام باهاش رفیق شم ؛ گفتم میخوای خودم برم بهش بگم ؟میگم داداشم ازت خوشش اومده
گفت چرا داداش؟ خودم بهش میگم ؛ گفتم نمیگی گفت میگم خلاصه سر رو کم کنی هم که بود ؛ دختره تا از
مغازه اومد بیرون مجی خودشو زد به اون راه ؛ گفتم داره میره ها نمیخوای بهش بگی؟ داشت کم میاورد
ولی به رو خودش نیاورد ؛ جلو من پرررررو پررررو گفت ببخشید خانم
ایشون دوست دختر منه ؛ باهاش لج
کردم میشه با شما رفیق بشم ؟
منم خیلی عالی و البته لبحند به لب وایسادم ببینم دختره چه عکس
العملی نشون میده یه نگاه به من کرد بعدشم گفت شرمنده
سرشو انداخت پایین و رفت منم خندیدم و گفتم
ضایع شدی؟ دیدی؟ تا وقتی منو داشته باشی کسی سمتت نمیاد
حسابی کم آورده بود اما نمیخواست
قبول کنه ؛ این رفتار و عملش خیلی روم تاثیر گذاشت
اما خودمو کنترل کردم همه چیز از اینمانتوی لعنتی
شروع شد ؛ یعنی از شمال و خاله زنک بازی ِ محمد ؛ اما این مانتو هم بهانه ی خوبی شد واسش
منم کم محلش کردم تا اینکه دیدم میخواد بره گفتم کجا؟گفت خونه گفتم بذار با هم میریم که رفت ؛ بهش
اس ام اس دادم که من دیگه مُردم ؛ حق نداری دیگه اسممو بیاری فهمیدی؟
بعدشم با علی و فافا
رفتیم از عابر بانک پول برداریم که دیدیم مجی برگشت اما ما رو ندید ما اونو دیدیم ؛ قبلش فافا بهم دلداری
میداد گفت مریم اون نمیتونه از تو بگذره ؛ از تو خوبتر دیگه گیرش نمیاد بر میگرده داشت اینارو میگفت که
گفت دیدی گفتم بر میگرده اوناهاش ؛ علی هم هِی داشت بهم غر میزد که خودت بهش رو دادی و این به
درد تو نمیخوره و ........... به جای دلداری داشت بیشتر میرفت رواعصابم ؛ منم بغض داشت خفه ام میکرد
و یه لحظه اشک تو چشام جمع شد
؛ یاد گذشته افتادم ؛ احساس میکردم مجتبی با این کاراش داره
باعث سردی میشه ؛
بهم اس ام اس داد میخواست بدونه کجاییم .... منم جواب ندادم ؛ خودش پیدامون
کرد و اومد پیشمون من بازم نه نگاش کردم و نه بهش محل گذاشتم خرید که کردیم قرار شد رفتیم خونه
وسایل رو برداریم و بریم پارک ؛ اومدیم خونه و همه وسایلمونو + کلی میوه و شیرینی و فلاکس چای بردیم
اومد دنبالمون سر کوچه به محسن دوستشم گفته بود اومده بود ؛ علی و فافا با موتور محسن رفتن ؛
منو مجی هم با هم ؛ با اینکه از هم دلخور بودیم و سرد اما بازم با هم رفتیم ، تا خوده پارک هیچی به هم نگفتیم
نه حرفی نه کلامی هیچی ( بی سابقه بود
) البته اینم بگم من بازم لج کردمو مانتومو پوشیدم و با یه شال
که مال فافا بود و نارنجی بود که خیلی هم بهم میومد ؛ آرایش و موهامم حسابی درست کردم تا نتونه دووم بیاره
نقطه ضعفش دستمه
؛ رفتیم پارک اینا بازم مثه همیشه
کشیدن و منو فافا تماشا کردیم ؛
جو ِ خیلی بد و سنگینی بود ؛ داشتم میمردم از بغض پاشدم رفتم تنها نشستم رو یه صندلی
که دوستای
مجتبی یکی یکی اومدن و جمع شدن ؛ محسن که دوست صمیمی ِ مجتبی میشه دید تنهام هیچی بهم نگفت
اما رفت نشست پیش علی و مجی و فافا و به مجتبی گفت بود زشته خانمت اونجا تنها نشسته بد نگاش
میکنن بلند شو برو بیارش ، مجی گفته بوده خودش میاد که محسن گفته برو بیارش زشته ، دیدم مجی اومد
دنبالم ؛ دستمو گرفت و میخواست بلندم کنه گفتم کجا؟ گفت بیا بریم اونجا بشین گفتم نم داره نمیام ؛ واسم خوب
نیست کمرم بدتر درد میگیره ؛
گفت بیا بشین رو زیر انداز محسن اینا خشکه اصلا بیا دراز بکش نمیخواد بشینی
؛ منم دستمو کشیدم بیرون از دستش و گفتم جام خوبه نمیام ؛ نرفتم باهاش اونم دیگه چیزی نگفت
و رفت ، ۵مین بعدش خودم پاشدم رفتم که ضایعش کنم ؛ بعدشم اومد دراز کشید سرشو گذاشت رو پام
منم عکس العملی نشون ندادم ؛
بعدشم بلند شد کمر من داشت میترکید از زور درد ؛ دیدم نمیتونم بشینم
۱ مین دراز کشیدم که گفت بیا جلو من دراز بکش ( فکر کردم منظورش اینه که جلوش باشم که مجی مانع دید
بقیه باشه نگو منظورش این بود که برم سرمو بذارم رو پاش ) رفتم جلوش دراز کشیدم که گفت چه فرقی کرد ؟
گفتم خودت گفتی گفت منظورم این بود که بخوابی رو پام ، مکث کردم و با دو دلی رفتم سمتش ؛ و سرمو
گذاشتم دیدم خیره شده توَُ چشام تمامه بدنم لرزید ؛ ام پی فورش رو ازش گرفتم و آهنگ گوش دادم محسن اومد
پیشمون که من بلند شدم نشستم مجی منو کشید تو بغلش گفت تکیه بده به پام؛ تکیه دادم به پاش اونم داشت
آهنگو گوش میداد آروم گفت چرا این کارارو میکنی؟ گفت کی من ؟ هیچی نگفتیم ؛ بلند شدیم جمع کردیم
ساعت ۱۱:۳۰ بیایم خونه که حمید دوست مجی با ماشین علی و فافا رو آورد و ما هم با موتور ؛ بین راه
مجی گفت چی رو میخوای ثابت کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم هیچی این تویی که عوض شدی ، گفت علی راست میگفت
یواش یواش داری اون اخلاقاتو رومیکنی ..... منم حرصم گرفت داد زدم چیه ؟ اونی نیستم که میخوای؟
هنوزم دیر نشده میتونی بری سریع زد رو ترمز و نگه داشت نزدیک بود بیفتم ؛ برگشت نگاه کرد تو ُ چشام و
گفت کجا برم ؟؟؟؟؟؟؟؟ این حرفا چیه میزنی مریم ؟ چرا اینطوری شدی؟ گفتم برو اگه نمیری پیاده شم راه افتاد
بازم حرف زد یادم نیست چی گفت ؛ که گفتم با این کارایی که میکنی از چشمم افتادی که بازم محکم زد رو ترمز
و نگه داشت گفت واقعا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سرمو انداختم پایین و گفتم نه
( دقیقا همین شکلی بودم ) موتورو
روشن کرد و یا یه سرعت سر سام آورد گاز میداد ؛ همش میگفتم الانه که لیز بخوریم و هیچی ازمون باقی
نمونه مثه دیوونه ها میرفت ؛ فقط چشامو بستم که اگه چیزی شد هیچی رو نبینم
رسیدیم نگه داشت
پیاده که شدم مهلت نداد و رفت ؛ علی و فافا زودتر رسیده بودن علی گفت چرا بی خداحافظی رفت؟
گفتم دعوامون شد ؛ بازم غر زدن های علی شروع شد
منم گفتم تو کاری به ما نداشته باش ؛
اومدیم خونه که بهم اس ام اس داد : رابطه ی خوب ما داره بخاطر هیچ و پوچ از بین میره ؛ من لیاقت تورو
نداشتم ، لیاقت ِ اون برخوردای خوب ُ ..... گفتم آره هر دومون داریم به باد میدیمش ، مخصوصا من که دارم
خودمو به باد میدم ؛ تو این رابطه از همه چیزم گذشتم ؛ دارم به این نتیجه میرسم که عجله کردم ؛ پشیمونم
گفت من نمیخوام از دست بدمت ؛ م دوست دارم ؛ مریم این حرفا چیه میزنی؟ کلی بحث کردیم
تا ساعت ۳:۳۰ داشتیم بحث میکردیم و به این نتیجه رسیدیم که هــــــر دومون لجباز شدیم و اشتباه کردیم
ازم معذرت خواهی کرد و فهمید اشتباه کرده ؛ منم زیاد گیر ندادم اما بهش گفتم که نسبت بهش بی تفاوت
شدم ؛ امروزم صبح بهم اس ام اس داد و گفت عشق من روزت مبارک
ازش تشکر کردم ؛ علی و فافا
امروز یه سر رفتن خونه فافا اینا ؛ کادو مامان ِ فافا رو بردن ؛ ساعت ۷ منو مجی خودمون رفتیم پارک ؛ رفت
ساندویچ خرید و آورد زیاد میل نداشتم نصفش رو بیشتر نتونستم بخورم ؛ امروز خیلی خوب شده بود
شده بود همون آدم سابق اما من بازم یه کم سرد برخورد میکردم باهاش همش قربون صدقه میرفت و میگفت
عشق من ؛ خوشگلم ، مریم ؟ منم با یه نگاه سرد میگفتم بله ؟ یهو نگام کرد و گفت چرا باهام سردی؟
گفتم نه سرد نیستم ؛ گفت هستی وقتی تو چشاش نگاه کردم یه دنیا غم دیدم ؛ هر دومون
چشامون پر اشک شد
؛ دلم میخواست همون جا بغلش کنم و یه دل سیر گریه کنم ؛ اما بازم نگاش
کردم ؛ دراز کشید و دستمو گرفت تودستش و هِی برد تو صورتش و گذاشت رو لباش و بوسید 
گفت مریم دوست دارم منو ببخش من گریه میکردم و اونم این شکلی بود
؛ گفتم باشه بس کن
منم دوست دارم ؛ گفت ازم بدت نمیاد ؟ گفتم نه ....بعدشم علی زنگید و گفت کجایین ؟ و با فافا اومدن
و دوستای مجی هم اومدن ۷ نفر بودیم کلی خاطره تعریف کردن و خندیدیم ؛ کلی هم پسرا همو خیس کردن
و کلی آب بازی کردن و میگفتن شوخی شهرستانی
ما هم کلی خندیدیم ؛ آب رفت تو گوشی مجی
هِِِی خاموش روشن میشد
بعدشم ساعت ۱۲ جمع کردیم و ۳ تا موتور شدیم ؛ منو مجی با هم ....
علی و فافا با موتور یکی از دوستا ؛ محسن و سعید دوستشونم با هم ، دوتا ماشین عروس هم دیدیم
که به مجی گفتم یالا بوق بزن 
اونم کلی بوق بوق کرد
امشب بر عکس دیشب خیلی خوب بود خدارو شکر دیگه مشکلی نداریم و با هم خوبیم و شدیم مثه قبل
اما این مدت تاثیر خیلی بدی روم گذاشت مخصوصا که منم تو شرایط بد جسمی و روحی بودم ( همون سیکل)
که واقعا اینجور مواقع سگ میشم
اونم مراعات حالمو نمیکنه
؛ حالا هردو فهمیدیم که اشتباه کردیم
مخصوصا که من دیروز فهمیدم مجی تیروئیدش برگشته و بخاطر همونه یه کم عصبی شده ؛ باید باهاش مدارا کنم
یه کم کمک میخوام ؛ راهنمایی .....
پی نوشت ۱: عشقولی من هنوزم میعشقمت و با هیچی عوضت نمیکنم امروز با حرفی که زدی
ثابت کردی واقعا دوسم داری و نمیتونی ازم بگذری
منم دوستت دارم عزیزم
پی نوشت ۲: شبنم جان مجتبی از اسفند ماه ۸۶ اومد توی زندگیم اما توی وبلاگ چیزی ازش نگفتم تا اینکه یهو
اسمشو آوردم از فروردین ماه میتونی بخونی .....
پی نوشت ۳: امروز یه سر محمد و عطیه اومدن پیشمون ۱۰ مین نشستن و رفتن 

+
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 4:21  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
یك ضرب المثل چینی می گوید رویاهای فردا در وعده های امروز نهفته است هر چه این وعده ها
بیشتر باشد، آن رویاها دورتر و متنوع تر خواهد بود باید رویاها را به واقعیت نزدیك كرد.
سلام خوبین ؟ اصلا حس و حال آپ کردن ندارم باشه بعدا
برای تو که همیشه همراهمی

+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 23:29  توسط مــــــــــریــــــــــم
|