تبليغاتX

مژگان موزيك Daisypath Next Aniversary Ticker عاشقانه های مــــریــــــم و مجتبی

´°●¤◦( هواي سرد اينجا را دوست ندارم ؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير كه سخت تنهايم) ´°●¤◦
سلام خوبین ؟yes3.gif

دیروز منو علی و فافا رفتیم خونه عمو رضــــــــــا kiss.gif؛ دوساعت بعدش علي و فافا رفتن

و من موندم اونجا داشتم با گوشي عمويي ور ميرفتم كه اس ام اس زري رو ديدم بعدش

 بهش  اس ام اس زدم و گفتم اونجام پاشو بيا و اونم با مريم (خواهرش ) اومد اونجا تا

ساعت ۹:۳۰ اونجا بودن و رفتن بعدشم من شام درست كردم و بعدش ظرفاي شام رو

شستم و تميز كردم و رفتم حموم و ساعت ۴ صبح خوابيدم  ؛ امروزم كه بيدار شدم و

بعدشم واسه عمويي ناهار درست كردم و بعدشم حاضر شدم كه علي بياد دنبالم

اما ديدم دير كرد خودم پياده اومدم خونه .

بالاخره امروز عزيز دلــــــم اومد ؛ از خونه عمويي كه برگشتم رفتم دم ِ خونه

عمه و با زري رفتيم كفش خريدم ؛ همون موقع مجي اس ام اس داد بيا دم  ِ در ( رفته بود در

 خونه ) بهش گفتم من خونه نيستم اومدم خونه عمه خريد كنم .... هر چي گشتم كه روسري

شالي اون رنگي كه ميخوام پيدا كنم  پيدا نكردم مجي اومد اونجا و ديدمش فداش بشم

يه كمي تپل شده بود260.gif .... تا منو ديد گفت مریم لاغر  شدی ولی من گفتم تو چاق

 شدي دوري از من بهت ساخته ها .... گفت تا ميخوام شاد باشم هي بزن تو ُ ذوقم 

 منم ديگه هيچي نگفتم حتي به اونم اجازه ندادم حرفي بزنه .... بعدش گفتم بريم

 يه جايي كه من روسري شالي بخرم و منو برد و خريدم و يه كم قدم زديم و برگشتيم

 خونه ....

از دستش يه كم دلخورم ؛ همين دلخوريم يه كم باعث شده اخلاقم عوض شه

يعني باعث شده همش ساكت باشم و سكوت كنم اونم از اين قضيه ناراحته اما من

خيلي سعي كردم كه نفهمه ناراحتم اما ظاهرا موفق نشدم .

پي نوشت ۱:     ۳۱مرداد جشن عروسي داوود و ليلاس . قهر

پي نوشت ۲: اين روزا اصلا حوصله ي هيچ كاري رو  نداررررررررررررم کلافه

پي نوشت ۳: دلم يه عالمه آرامش ميخواد افسوس

پينوشت ۴ : دلم واسه  گذشته ها تنگ شده گریه .... واسه همه چيزش ؛ دوباره همون

 حالتاي قبل داره مياد سراغم بازم افسردگي بازم بي حوصله گي بازم نااميدي دل شکسته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:58  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

اين روزا روزاي دلتنگي بودgirl_to_take_umbrage2.gif مرسي از دوستايي كه اومدن و دلداري دادن و بعضيها هم

 ميخواستن با صميميت و شوخي بهم دلداري بدن واقعا ازتون ممنونم و خوشحالم

 كه باعث دلگرميم بودين و هستين ..... عسل مهربونم ؛ طنين عزيز ؛

ستاره ي مهربونم و درياي دريا دلم و بقيه ي دوستاي گلـــــــــــــم

 

دو روز پيش فافا گفت كه قراره آرزو ( دختر عمه اش ) با نامزدش بيان برن بيرون منم كه تنها

 نشسته بودم جلو كامپيوترم و داشتم پاستور بازي ميكردم و اهنگ گوش ميدادم و

 بغض كرده بودم و اصلا حواسم به اطرافم نبود و توي حال خودم بودم و بغضم

 شكست ؛ داشتم خفه ميشدم علي گفت تو هم باهامون بيا كه گفتم نميام بعدش

 فافا داشت حاضر ميشد گفت پاشو حاضر شو .... خلاصه منم حاضر شدم و ساعت:۳۰ ۸ارزو

 نامزدش و رسول دوست صميمي ِ نامزدش هم اومده بود بعد از اشنايي و سلام و عليك

 ارزو ميخواست بياد بشينه عقب و علي و رسول جلو اما ما گفتيم رسول بياد عقب كه

 ارزو بشينه جلو گفتيم 4تايي جا ميشيم عقب .... خلاصه كه راحت نشستيم و خيلي

خوش گذشت صداي آهنگ رو زياد كرديم و كلي هم خنديديم ؛ گفتيم كجا بريم ؟كجا نريم؟

چون ساعت 11 آرزو يه جا كار داشت قرار شد همين جوري بگرديم تا ساعت 11 كه كارشو

 انجام بده و بعدش بريم بگــــــرديم .

نامزدش گفت بريم سرخه حصار؟ منم چون قبلا چند بار رفته بودم و خوشم اومده بود

 گفتم آره بريم از اونجايي كه من روز رفته بودم و الان شب بود و همه جاش تاريك از ورودي

كه رفتيم از اون طرف خارج شديم ديديم بابا هم تاريكه هم حال نميده ولي روزاش خيلي

 خوبه ؛ بنابراين دست از پا درازتر اومديم بيرون و گفتيم كجا بريم ؟؟؟؟؟ كه نامزد آرزو گفت

بريم پارك پليس همه موافقت كردن و رفتيم و رسول رفت چيپس خريد و علي و فافا رفتن

 برن دستشويي و بعدشم كه اومدن علي رفت زغال ِ قليون رو روشن كنه كه اومد گفت

مريم بهروز اينا با خانواده اش اينجان( بهروز همون خواستگارم يادتونه ؟؟؟؟؟ كه خيلي

 هم سيريش بود و با كلي درد سر از دستش راحت شدم ) خيلي خوش گذشت

كلي خنديديم ساعت 11 هم آرزو با نامزدش رفت كارشو انجام بده و بياد ما 4تا مونديم

 علي از شاهكاراش تعريف ميكرد و ما مرده بوديم از خنده آرزو اينا اومدن و شام

خورديم و اومديم خونه قرار شد ديروزم بريم جاجرود كه نشد و نرفتيم ؛ ديشب حنا بندون ِ

داوود و ليلا بود (پسر عموم ) ما سه تا نرفتيم رفتيم بيرون اما به من اصلا خوش نگذشت ؛

 خيلي هم گشتيم اما من بيشتر دلم ميگرفت ..... امروزم مجتبي گفت راه افتاديم داريم

 ميايم اما ميرن شمال از اون طرف ميان ؛ توي اين 3ماه دفعه سومشه كه ميره شمال يه

 بار با من دوبار بي من ......

ميخوام برم خونه عمو شايد فردا عصر برگردم شايدم پس فردا ..... به دوري مجتبي

عادت كردم ؛ روزاي اولش حالم خيلي بد بود و دلتنگي ديوونه ام ميكرد كارم شده بود

گريه ؛ همين موضوع هم باعث عصبانيتش شد ( نميفهمه من چه حالي دارم ) ......

روزاي خيلي بدي رو گذروندم خيلـــــــــــــي بد connie_wimperingbaby.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 15:58  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

ای زلیخا دست از دامانه یوسف باز کش

تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاکِ پاک ِ جمکران را

تجلی خانه ی پیغمبران را

خبر امد خبری در راه است

سر خوش ان دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شــــــــــاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان میروم

بردر سلطانه خوبان میروم

میروم باره دِگر مستم کند

بی سرو بی پا و بی دستم کند

میروم کز خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر کِه نشناسد امامه خویش را

بر کِه بسپارد زمانه خویش را ؟

 

(به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم؟؟؟؟؟)

با همه ی لحنه خوش آوایی ام

دربه دره کوچه ی تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه ی تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنته این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ی ما میشدی

مایه ی آسایِ ما میشدی

هر که به دیداره تو نائل شود

یک شبه حلالِ مسائل شود

دوش مرا حالِ خوشی دست داد

سینه ی مارا عطشی دست داد

نامِ ِ تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامانه سیاوش گرفت

نام ِ تو آرامه ی جانه من است

نامه ی تو خطه اَمان ِ من است

ای نِگهِت خاستگه ِ آفتاب

بر من ِ ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر اَنداز ز ِ چشم ِ ترم

تا بتوانم به رُخَت بنگرم

ای نفست یارو مدد کاره ما

کِی و کجا وعده ی دیداره ما؟

دل ِ مستنمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدنه تو هوس ِ حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تورا بینم

تویی که نقطه ی عطفی به اوج ِ آئینَم

کدام گوشه ی مشعر کدام کنج ِ منار؟

به شوقه وصله تو به انتظار بنشینم؟

روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی

روا مباد که ارباب جز تو بگذینم

چو رو کنی ز رَهَت درد و رنج نشناسیم

ز لطف ِ روی تو دست از ترنج نشناسیم

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 17:26  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی

 چقدر جایت خالیست ...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ... لمس کن نوشته هایی

را که لمس ناشدنیست و عریان ...

كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد لمس کن گونه هایم

 را که خيس اشك است و پُر شیار ..

. لمس کن لحظه هایم را ... تویی که نمی داني من كه هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن

 

امروز ساعت ۶:۳۰ با علي رفتيم دنبال فافا كه بريم خونه ليلا اينا آخه امروز جشن گرفته

بودن ديروز جهيزه اش رو چيدن و امروز رفته بودن واسه ديدن ؛ من اول نميخواستم برم

 ولي بعدا با فافا رفتيم ؛ آخرش رسيديم كه داشتن همه ميرفتن اما تا رفتيم تو همه

چشاشون در اومد از بس نگامون كردن 19.gifمخصوصا يكي از فاميلاي زن عموم كليد كرده بود

 رو من و چشم بر نميداشت آخرشم چشمم كرد girl_to_take_umbrage2.gif بعدشم با علي و فافا ميخواستيم

بريم بيرون كه تا اومديم سر كوچه علي اومد از بغل يه ماشين كه وايساده بود رد بشه كه

چنان با ضرب زانوي راشت منو كوبيد به چراغ عقب ماشين كه تلقش شكست و پرت شد

 وسط خيابون حالا اون هيچي زانوم منفجر شدgirl_cray2.gif تمامه بدنم تير كشيد  و جيغ زدم

 زانوم ديدم پاره نشده بود اما خيلي بد ضرب ديده بود  حالا اين هيچي ۱ساعت بعدش

 كه داشتيم بر ميگشتيم هم يه ماشيني از عقب زد اومد ماليد به ما كه بازم همون پاي من

 گير كرد بين موتور و ماشين و اين بار مچ پام بود منم اعصابم خورد شد پياده شدم و

قوطي آب معدني رو پرت كردم وسط خيابون و به علي غر زدم و پياده اومدم خونه علي

 خيلي بد رانندگي ميكنه ؛ اصلا حواسش به اطرافش نيست اون از فافا كه يه بار انداختش

 دوبارم پاش با اگزوز سوخته هنوزم خوب نشده اينم از من اومدم خونه ديدم

زانوم كبوده اونم از دوجا  خيلي درد ميكنه اما اين درد پام از دردي كه توي دلمه خيلي كمتره

هيشكي حالمو نميفهمه هيشكي

هيشكي نميفهمه چه حالي دارم چه دنياي روبه زوالي دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 1:23  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

حالم اصلا خوب نیست اصـــــــــلا

يه بغض  ِ سنگين و گنده اومده مونده  تو گلوم داره خفه ام ميكنه

نميخوام ؛؛؛ من اين دوري رو نميخواممممم

خسته شدم خسته گریهمن عشقمو ميخوام گریه زندگيمو ميخوام

كجايي بي معرفت ؟ كجايي ؟مردم از تنهايي

 

می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم...

اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...

عجیب دلم هوایت را کرده

کاش معجزه شود

 

گريه كن دلت سبك شه
اگه دل مونده تو سينه
 سرت رو بذار رو شونه م
تنها پيشكشم همينه
بذار اين شونه ي نمناك
 تكيه گاه گريه باشه
بذار اين خسته بيفته
تا شايد دوباره پاشه
گريه كن دلت سبك شه ‚ من فداي گريه هاتم
تو رو تنها نمي ذارم ‚‌ تا هميشه پا به پاتم
زير بارون نگاهت
غسل تعميد ترانه س
ميري اما بر مي گردي
اين سفر چه عاشقانه س
برو! من اينجا مي مونم
چش براهتم هميشه
 مي دونم كه بر مي گردي
قصه مون تموم نميشه
گريه كن دلت سبك شه ‚ من فداي گريه هاتم
تو رو تنها نمي ذارم ‚‌ تا هميشه پا به پاتم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:59  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام مهربونم

دلم خيلي برات تنگ شده اون قدر كه دارم از دلتنگي دق ميكنم ، امروز ظهر رسيدين

 مشهد و حالا كو تا برگردي؟ عزيزم دوريت خيلي سخته ، طاقت فرساس ؛ امروز وقتي

 اس ام اس دادي و گفتي محمد پشت فرمون خوابش برده بود و با 140 تا سرعت داشتين

ميرفتين تو گاردريل، واسه يه لحظه نفسم بند اومد نفهميدم بقيه پيامتو چطوري

 خوندم261.gif زود رفتم واستون صدقه انداختم ..... خدارو شكر 203.gifكه بابات به موقع عمل كرده

 و فرمونو گرفته و كنترل كرده

گفتي همتون ترسيدين خوب حق داشتين من بودم كه سكته ميكردم ..... مواظب خودت

 باش عشقه من ؛ من سالم راهيت كردم ميسپارمت به خدا و همون امام رضايي كه طلبيد بري

 ..... تا برگردي دلم آرومو قرار نداره ......

دلم خيلي واست تنگيده ...

 

دلم ميخواد گريه كنم فقط تورو صدا كنم

اي عشقه قصه هاي من بدون تونميتونم

خوب ميدوني عاشقتم هميشه چشم به راهتم

گريه نكن بخاطرم طاقت گريتو ندارم

يه روز مياد كه ميشنوي عشقت داره پر ميگيره

ميخواد بياد كنار تو واسه ي تو اون بميره

نشون بده عاشقته هميشه توي قلبته

بدون تو خواب نداره گريه امونش نميده girl_cray2.gif

ميخواد بگه عاشقته دلتنگه اون نگاهته

تمامه زندگي اون بسته به يك نگاهته

دلم ميخواددددددددددد گريه كنم

فقط تورو صدا كنم

اي عشقه قصه هاي من بدون تو نميتونم

خوب ميدوني عاشقتم هميشه چشم به راهتم

گريه نكن بخاطرم مسافرم بايد برم connie_wimperingbaby.gif

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:6  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

دوشب پيش كه اومدم و پست قبل رو نوشتم (تولد زري ) همون شب چند ساعت قبلش

منو زري و مجي تازه از بيرون برگشته بوديم ؛ يعني عصر عمه و زري اومدن اينجا كه

 اَبرو هاي زري رو بردارم بعدش گفت حوصله ام سر رفته و ....... گفتم منو مجي يكي دو ساعت

ديگه ميخوايم بريم بيرون مياي ؟گفت روم نميشه ؛ يه موقع مجي نگه چرا اين اومده ؟ گفتم

 نه اون از اين اخلاقا نداره .... زري گفت من با اين كفشا سختمه بايد بريم خونه

 كتوني هامو بپوشم ؛عمه گفت خوب تو هم بيا با ما بريم خونمون بگو مجي بياد اونجا

 دنبالتون زنگ زدم به مجي و بهش گفتم گفت باشه برو من كِي بيام دنبالتون ؟گفتم بهت

 خبر ميدم .... حاضر شدم و رفتيم خونه عمه و زري كفشاشو برداشت و منم مقنعه ام رو

 اطو كردم و زنگيدم گفتم بيا .... عمه واسه مجي شربت درست كرد و كلي هم وسايل و

خوراكي گذاشت و گفت ببرين دوتا كوله وسايل برديم با خودمون زري ميگفت بگرديم ؛ اما مجي

 گفت بريم پارك ملت رقص فواره ها رو ببينيم:cool_phalls_60: خلاصه ۸پارك بوديم رفتيم خوراكيهامونو

 خورديم و قبلشم يه كم قدم زديم و ساعت ۹ شروع شد خيلي قشنگ بود دوتا سانس داشت

 كه ما فقط همون اولي رو ديديم اينقدر مجي و زري شوخي كردن و كل كل كردن كه ديگه زري

 كم آورد منم اون وسط ميخنديدم به اين دوتا زري خيلي از مجي خوشش مياد هميشه

 هم تعريفشو ميكنه تازشم ميره به دوست پسرش ميگه از مجي ياد بگير مثه اون باش

 ...... خلاصه اين جيگر من خوب خودشو توُ دل همه ي فاميل و خانواده جا كردهkiss.gif

 .بعدشم گفتيم بريم خونه كه زري گفت نه مجي گفت خوب ميريم در بنداز خود راضی خلاصه ساعت

 ۱۰ رفتيم دربند تا ۱۲ بعدشم پيش به سمت خونه اينقدر تند ميرفت مقنعه من افتاده بود دوره

گردنم زري هم ميگفت مجتبي عينكمو باد برددددددددددد .... از طرفي هم

ميخنديديم خلاصه شب خيلي خوبي بود وخيلي خوش گذشت زري رو رسونديم خونشون

 و بعدش منو رسوند خونه و رفت ؛ اون شب بعد از اون همه خوشي بعدش از دماغم در اومد

يكي از دوستام اومد نت دوماهي ميشد ازش بيخبر بودم فهميدم بيمارستان بوده و گفت

 مريم دارم ميميرم كلي گريه كردم اما بهم نگفت كه چشه ..... اون گريه ميكرد من گريه

 ميكردم گفت حلالم كن و من نميدونستم كه چرابايد حلالش كنم ازش بدي نديده بودم و گفتم

 ازت بدي نديدم هرچي ازش پرسيدم چته ؟نگفت .... گفت بعدا ميفهمي .... اما شب بدي رو

 صبح كردم همش ۲۰ سالشه خيلي جوونه واسه مردن ( بچه ها اين شبا شباي اجابت

دعاء دعاش كنيد كه خوب شه203.gif )

ديروزم كه مامان با دختر خاله هاش و....... رفتن فشم من گفتم نميام آخه خودمون داريم ه

ر هفته ميريم موندم خونه ظهرش يه سر مجي رو ديدم بعدشم عمه اومد خونمون يه چيزي

 گرفت واسه زري و رفت عصر هم رفتم واسه تولد زري كادو خريدم اما چون زري با زيدش

 رفته بود بيرون نتونستم برم خونشون و كادوشو بدم غروبم زدم بيرون ۱ساعتي بيرون بودم و

 برگشتم .

امروزم كه وقتي بيدار شدم ناهار خوردم و ساعت ۴:۳۰ حاضر شدم رفتم خونه عمه

 (علي منو رسوند )بعدشم ۱:۳۰ اونجا بودم مجي اومد اونجا دنبالم و رفتيم گشتيم و اومديم

خونه گفت يه سر برم خونه و ۱۰ مين ديگه ميام دنبالت يه امانتي هم واسه علي بود بايد مياورد

 رفت بياره ؛ اومدم خونه كه ديدم تسمه كولرمون بريده وقتي مجي اومد دنبالم فهميد به

 مامان گفت ميرم تسمه ميگيرم ميارم .با هم رفتيم تسمه خريد و آورديم داديم بابا و رفتيم

 بيرون شام هم با هم خورديم و ساعت ۱۰:۳۰ خونه بودم......

حالم يه جورايي خوب نيست ؛ مجي داره فردا ميره مشهد و تا ۲۸ نمياد ؛ مجي هرچي به

 باباش گفت وقت دكتر دارم باباش زير بار نرفت كه نرفت بالاخره رفتني شدن

عزيز دلم برو .... بسلامت .... سپردمت بخدا ؛ همون پشت و پناهتpraying ؛ واسه منم خيلي دعا كن .

واسه رسيدنمونم دعا كنpraying ؛ دلت پاك ِ پاك ِ مثه آسمون . چند شب پيش كه با بابا دعوام

شد خواب ديدم رفتم مشهد با همون بغض و كينه اي كه خوابيده بودم كلي توي خواب گريه كردم

 هنوز ۱۰ روز نشده تو داري ميري همونجايي كه من خواب ديدم رفتم خوش به حالت كاش

 منم همراهت بودم .خيلي دوست داشتم نيمه شعبان امسال با تو باشم هر سال تنها

 بودم فكركردم امسال كسي هست كه باهاش بيرون برم خوش باشم اما قسمت نبوددددددددد

 عيب نداره ايشاالله سال بعد .

شب نيمه شعبان حنابندون ليلا و داوود ِ اما من دوست ندارم برم آخه هم قاطي ميگيرن

 هم جاشون كوچيكه هم دوست ندارم اون شب توي خونه باشم علي و فافا كه نميرن

حنابندون ..... منم به احتمال زياد نميرم .اگه هم برم آخراش ميرم .عروسيشونم ۳۱ مرداد افتاده .

 

پی نوشت ۱: این پست رو دو روز پیش نوشتم اما چون بلاگفا مشکل داشت نمیتونستم

 بذارم توی وبلاگم

پی نوشت ۲: همین الان اس ام اس داد که دلم برات تنگ میشه (همین الان راه افتادن )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 3:13  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

فردا یعنی  همین امروز (دیگه شده ۲۱ مرداد ) تولد زری دختر عممه

 

ft6.gif

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!


تولدت مبارک  زهرا جان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 1:4  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

سلام

خوبين؟ ما هم خوبيم (خدارو شكرpraying) .... سه روز پيش علي رفت فافا رو آورد اينجا

 (همون شبی که داشتم پست قبل رو مینوشتم ) .... فرداش علی سرکار بود منو فافا هم

لالا خواب....بعدشم که بیدار شدیم  مشغول درست کردن الویه شدیم آخه یه هفته پیش مجی

 گفته بود جمعه دوتایی بریم چیتگر بنابراین ۳ساعتم مشغول درست کردن الویه بودیم که

خیلی هم پر ملات شد (مجی عاشق الویه هامه میگه همیشه فکر میکردم

 الویه فقط الویه های ِ مامانم خوشمزه میشه و از کله پاچه خیلی خوشش میاد اما دیروز

 میگفت از این به بعد اگه پرسیدن چه غذایی دوست داری میگم الویه های مریم )

حاضر شدیم که بریم بیرون که من زنگیدم به مجی بگم بیاد بریم که گفت مریم موتورم پنچر

 شده دارم میرم بدم پنچریشو بگیرن بعدشم بابا خونه س فکر نکنم بشه پیچوند

 اون موقع هم ساعت ۷:۳۰ بود تا این موتورش درست بشه شد ساعت ۸:۴۵علی هم زنگید

بهش ببینه کجاست بره پیشش .... بعدشم مجی و علی با هم اومدن در خونه مجی نون

خریده بود واسه الویه فردا . گفت نمیشه دیگه بیام عوضش فردا از ۶ صبح با همیم تا شب

باشه ؟؟؟؟؟؟ گفتم باشه اما ناراحت شدم نه از اینکه نمیاد بلکه از حرفی که زد جلو

 مامانم اینا اما بازم چیزی نگفتم .... با فافا و علی هم که رفتن بیرون نرفتم گفتم شما

برین نمیام ..... اما شام خوردم و با مامان ساعت ۹:۳۰ رفتیم قدم زدیم تا ۱۰:۵۵ اومدیم خونه

که ترانه ی مادری رو ببینم وگرنه تا ۱۲ نمیومدیم .... به مامان گفتم که از این به بعد بیا هر

شب بریم قدم بزنیم که با مجی نرم بیرون  ( چون شرایطش جدیدا طوری شده نمیشه هرروز

 بیاد منم نمیخوام مجبور بشه بپیچونه بنابراین تصمیم گرفتم هفته ای یک یا دوبار بریم بیرون

 اونم آخر هفته ها به مجی که گفتم مخالفت کرد و گفت نه هر وقت تونستیم میریم یا هرروز

 یا یه روز در میون گفتم اما من میخوام با مامان برم گفت با من میای با مامانتم میری اما من

 میخوام حداقل یه هفته امتحان کنم ببینم چی میشه میدونم که اولش واسم خیلی

 سخته اما عادت میکنم  این همه وابستگی اونم بیش از حد خوب نیست ) خلاصه اون

 شب من تا صبح بیدار بودم و نخوابیدم ساعت ۵:۴۵ صبح زنگیدم مجی رو بیدار کنم که گفت

 ۵:۳۰ خودش بیدار شده حاضر شدم و وسایل رو برداشتم و اومد دنبالم الهی فداش بشم

 تا دیدمش خندیدم گفتم بد قول قرارمون ساعت ۶ بود نه ۶:۳۰ من نمیام

 پایین (از پنجره آشپزخونه باهاش حرف میزدم )گفت لوس نشو بیا ...مامان هم  بیدار شد

و اومد دم ِ در بعدشم وسایل رو گذاشتیم رو موتور و نشستیم و با موتور پیش به سوی

 چیتگر ساعت ۷:۲۰ اونجا بودیم رفتیم دیدیم ایولgood2.gif چقدر خوب شده

اونجایی که قبلا میرفتیم و آلاچیق نداشت همه رو الاچیق زدن ما هم رفتیم زیر اندازمونو

 انداختیم و وسایلو گذاشتیمو چون صبحانه نخورده بودیم واسه مجی چایی ریختم و با شیرینی

 خورد  ومن که داشتم میمیردم از بیخوابی ولو شدم همونجا .... مجی گفت بیا سرتو

 بذار رو پام و بگیر بخواب چهرت خیلی خسته اس .... اما مگه خوابم برد ؟؟؟؟؟؟؟؟مجی فکر

کرد چون تنهاییم اینجوری کلافه ام زنگید به محمد و گفت پاشو با زیدت بیا  اونم گفته بود

 نمیشه اما اگه تونستم میام که آخرشم نیومد .... بعدش که دورمون یه کم شلوغ شد

 حالم بهتر شد و بعدش همش خوابیدم وای که چقدر گرم بود 261.gif... یه ملافه برده بودم

 که بکشم روم از فرط گرما و کلافگی هِی بلند میشدم و خودمو باد میزدم مجی رفت

 نصفشو خیس کرد و آورد آبشو گرفت و ملافه نم دارو انداخت روم گفت بخواب خدایی خنک

شدم(مرسی گلم) یه باد هم که میومد حال میکردم بالاخره تونستم ۱ساعت

راحت اونم کنار عشقم بخوابم مجی نخوابید اما سرم رو پاش بود  اون داشت با گوشیش

ور میرفت بعدشم که گرسنه اش شد و تا در ظرف الویه رو باز کرد کلی منو خندوند گفت وای

لامصب چی توش میریزی که بوشم فرق داره  نمیتونم آب دهنمو جمع کنمخوشمزه؟؟؟؟؟؟

خندهواسش لقمه میگرفتم اما چون خودم میل نداشتم نخوردم  شیرینی که با چای خورده

بودم سیرم کرده بود ..... خلاصه خیلی خوش میگذشت و ما هم متوجه گذر زمان نبودیم

 قلبمجتبی خیلی خوش سفر ِ  و کلا اهل تفریح ِ ماچ..... چه دسته جمعی چه دوتایی هر

 جا میریم بهمون خوش میگذره  تازشم دیروز خیلی عشقولیمون زده بود بالاخجالت همش حرفای

 عشقولی میزدیم میگفتم مجی تو امروز احساست یه جور دیگه نیست ؟میگفت چرا امروز بیشتر

عاشقتم و دوست دارم یه جور دیگه س .... گفتم منم همینطور اما یه ترس

و اضطراب نا شناخته داشتم .... ترس از دست دادن و با هم  نبودن .... ترس از اینکه فقط

خاطره های خوبمون واسه هم بمونه ترس از اینکه واسش خاطره بشم .... اما سعی میکردم

اینارو از ذهنم دور کنم  ..... سعی کردم از با هم بودنمون لذت بیشتری ببرم ... همیشه گفتم

لحظه رو دریاب .... میخوام از این لحظه ها استفاده کنم که اگه مال هم نشدیم حسرت

 این روزارو نخورم  و بگم من از لحظه لحظه هایی که باهاش بودم استفاده کردم  و خوشبخت

 بودم  هرچند کوتاه و گذرا ....

عزیزم میخوام بگم که از با تو بودن راضی و خوشحالم و میدونم که میشه کنار تو خوشبخت

 بود و موند ... میدونم که تکیه گاه محکمی هستی هر چی بیشتر میگذره بیشتر

 بهم ثابت میشه و میفهمم که با تو و کنار تو خوشبختترینم connie_49.gif..... اما اینکه

سرنوشتمون چیه ؟و چی پیش میاد نمیدونم .... نمیدونم قراره واسه همیشه پیش هم بمونیم

 یا قراره خاطره بشیم هیچی نمیدونم اما اینو میدونم که اگرهم خاطره بشیم تو واسم بهترین

 خاطره ی عمرمی ..... بهترین کسی که باهام بودو واسم بهترینا رو ساخت ....

بالاخره ساعت ۷:۳۰ از چیتگر برگشتیم تا اومدیم خونه دویدم توی حمام

( از بس گرمم بود ) قبلش به مامان گفته بودم واسم شربت ابلیمو درست کنه تا اومدم

 بیرون جاتون خالی یه لیوان بزرگ شربت بود که نصفیشو خوردم و همون جوری با حوله ولو

 شدم رو تخت یه چرتکی زدم و بعدشم زنگیدم به مجی و گفتم من خیلی خوابم میاد میخوام

 بخوابم گفت باشه بیدار شدی بهم بزنگ قطع کردم و بلند شدم لباس پوشیدم و بازم ولو شدم

تا خود صبح هم بی هوش بودم امروز صبح ساعت ۹ بیدار شدم  صبحانه خوردم

 و اومدم نت .... مامانم فافا رو برده بود بیمارستان  که واکسن هپاتیت بزنه connie_caveman-1.gif

فافا اومد خونه گفت وای انگار فلج اطفال زدم دستم میدرده24.gif ، بعدشم دراز کشیدم رو

تخت و فافا هم پیشم بود که من خوابم برده بود اونم خوابیده بود ..... قبلش زنگیده بودم

به مجی که دیدم گوشیش خاموشه .... دیروز بهم گفته بود گوشیش یه کم ایراد داره و باید

ببره نمایندگیش و گفت اگه خاموش بود بدون اونجام بعدشم میام یکی از گوشیهاتو میگیرم

 گفتم باشه وقتی دیدم خاموشه فهمیدم رفته نمایندگی .... بعدشم میاد اینجا ....اما من

 خوابم برده بود ... یهو مامان ساعت ۲ بعد از ظهر اومد از توی حیاط پنجره اتاقمو که نیمه

 باز بود باز کرد و گفت مریم پاشو مجی دم ِ دره میگه باهات کار واجب داره منم لباس

 خواب تنم بود دیگه عوضش نکردم چادر مامانمو برداشتم وسرم کردم و همونجوری رفتم توی

 حیاط دیدم مجی وایساده تو حیاط گفت خواب بودیابرو؟؟؟؟؟؟ گفتم آره خوابم برده بود

whistling یه حالتی نگام کرد و گفت چقدر میخوابی؟ بعدشم گفت کجا بوده و گوشی نوکیام

 رو آوردم واسش و دادم بهش و گفت مریم بابا گیر داده بریم مشهد نیمه شعبان کِی میشه ؟

 گفتم ۲۷ مرداد گفت یه کاری میکنم این هفته بریم که واسه نیمه شعبان تهران باشیم که

 با هم بریم بیرون اگه دیدم میخواد اونموقع بریم  میپیچونم میگم وقت ِدکتر دارم  .... زبان

حالا نمیدونم کِی میرن ..... اما میرن خوش بحالشون منم خیلی وقته دلم میخواد برم مشهد

اما نمیطللب ِ .....

هه هه هه فافا چه ناز خوابیده ماچ، قلُمبه خوابیده دستاشم مثه این

 بچه ها گره کرده توُ هم زیر گلوش  حالا بیدار بشه حسابشو میرسمنیشخند ....میرم گازش میگیرم 

 آخ نه گناه دارهمشغول تلفن الان یادم افتاد امروز واکسن زده فکر کنم تب کرده   ولش کن گاز باشه

 واسه یه روز دیگه ....

هه هه ههخنده دیروز مجی یه سوتی داد که گفتم میرم توی وبلاگ آبروتو میبرم کلی خندیدیم

  هردومون این شکلی شده بودیم قهقهه(من واقعا خوابیده بودم و ست و پا میزدم از دستش )

قهقههقهقههقهقههگفت ای بیشرف کوفت نخند .... حالا گناه داره نمیگم چه سوتی داده بود

اما اگه اذیتم کنه دوتا سوتی هایی که کِر کِره خنده س میگم قهقهه

( مجی حواستو جمع کنair_kiss.gif )

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 17:51  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

هر چي من هِي ميخوام جواب ندم نميذارن on_the_quiet.gif

جدي مذكري؟ من چيزي توي تو عقده اي و ساديسمي نميبينم كه دليل به

مرد بودنت باشه از جمله شهامت اينكه مثلا يه نشوني از خود بي غيرت ِ بي وجودت

بذاري نميخوام توي وبلاگم چيزي بنويسم كه در شان ِ اينجا نيست اما تي تي جون

 جواب خوبي به امثال تو آشغال داده :

مطمئن باشید هر کسی که وبلاگ به نسبت پر رفت و آمدی داره این قبیل خزعبلاتو

 توی کامنتدونیش مشاهده کرده...کسایی که با اسامی متفاوت اولش اظهار وجود

 میکنن بعدش راه توصیه کردن های ت.خ.م.ی رو پیش میگیرن..بعد هم منتظر فرصتی

 هستن که درونیات کثیفشونو با زدن حرفهای زشت و آنچنانی خالی کنن و انقدر وجود

ندارن که آدرس وبلاگشونو زیر چرت و پرت هاشون بنویسن ...مطمئنا این قضیه برای منم

اتفاق افتاده ولی کاری که من براشون میتونم بکنم فقط یه ضربدر قشنگ رو کامنتهای صد

یا یه غازشونه که با لبخندی از سر آرامش و اتوماتیک وار انجام میشه(دقيقا كاري كه من

 ميكنم والبته واقعا ميخندم به علافي امثال تو كه عقده داره خفه شون ميكنه )..باید این

واقعیتو قبول کنیم که تو دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی آدمای سیاه ،حسود،عقده ای

و بیمار پیدا میشه

گيلاسي هم خوب جواب داده :میشه بپرسم کسی شما رو مجبور کرده که برین و

 وبلاگهای خصوصی ( روزانه ها ) رو بخونین؟، به این محیط میگن وبلاگ حالا وبلاگ چیه ؟

یک فضای مجازی که بنا به سلیقه اونچه که دلت خواست توش بنویسی !


وبلاگ نویس کیه؟
کسی که وبلاگ را مینویسه !
وبلاگ خوان کیه؟
کسی که وبلاگهایی که دوست داره ! حالا به هر نوعی و سبکی رو میخوانه و

 مطالبش را دنبال میکنه !
احمق کیست ؟
کسیکه علی رغم دانستن مطالب بالا از وبلاگی خوشش نمی اید و میخواندش !

..

فکر کنم تودهنی خیلی قشنگی بهت زدم مگه نهlaugh1.gif ؟همیشه در حد خودت پاتو

دراز کن نه بیشتر ممکنه بزنن قطعش کنن laugh1.gif

جالبيش اينجاست كه اومدي اينجا ميگي پسري رفتي وبلاگ فافا گفتي دختري laugh1.gif

خاك بر سرت كنن كه كه خودتم نميدوني جنسيتت چيه to_pick_ones_nose3.gif؛حتما يه دكتر برو بغير

از تعيين جنسيت واسه ساديسمتم برو ...... ظاهرا خيلي داره اذيتت ميكنه

مجي گفت محل سگ بهت ندم گفت كم محلي از 100 تا چوب بدتره ......

 راست ميگه اما بهش گفتم اين جوابم بدم و ديگه از اين به بعد هم حوالت ميدم

 به جايي كه خودت ميدوني كجاست .....

فكر كردي ميتوني با اين حرفا بين منو فافا فاصله بندازي؟ كور خوندي..

بار اولیه که دارم برات کامنت می ذارم ..می خواستم بگم با وجودی که خیلی از اون

مریم خوشگلتری و اخلاقتم ازاون بدبخت بهتره ولی حتی یه بارم ازخودت تعریف نکردی

عکست خیلی خواستنیه ..فکرنمی کردم اینقدر جیگر باشی فکربد نکنی ها من مثل

 خودتم مرد نیستم ها...به این عتیقه هم بگو توخیلی چیزا کم داری که خودت

روت نمی شه بگی (میشه بگی مثلا چی کم دارم ؟)حالا اگه نمی شناختمش

 یه چیزی!!!من مطمئنم اون به تو حسادت می کنه به جرات می تونم بگم اینو از

 نوشته های ابتدای عقدت تاالان می شه راحت حدس زد( عجب )..در هر حال

خیلی مراقب شوهرت باش چون سنش کمه خیلی زود تحت تاثیر حرفای خاله زنکی

 قرار می گیره...دیدم که می گم( فافا این نظر رو که خوند کلی خندید )

آره فافا هزار ماشاالله خيلي خوشگله خوب اين از خوش سليقگي ِ داداشمه ....

چرا حسادت ؟اتفاقا باعث افتخاره ...... تازشم رفتم واسش اسفندم دود كردم وقتي نظرتو

خوندم تا چشت كور شه .... آخه بد بخت تو كه از چيزي خبر نداري چرا خودتو نخود

 هر آشي ميكني؟ درسته علي سنش كمه اما به حرف كسي گوش نميده مامانم هميشه

 نصيحتش ميكنه كه مبادا با زنت بلند حرف بزني يا اذيتش كني تو به اينا ميگي حرفاي

خاله زنكي؟ كاش همه ي مادر شوهرا خاله زنك بودن ....خود منم به شخصه هيچ وقت

 توي كاراشون دخالت نميكنم چون زن و شوهر هر چقدرم بزنن توي سرو كله ي هم بازم

 با هم خوب ميشن و لاو ميتركونن چون اين قضيه رو ميدونم هيچ وقت دخالت نميكنم .....

 در ضمن من 22 سالمه اگه 22 سالگي ترشيدگيه پس تو زودتر شوهر كن تا ترشيده

 نشي هر چند داهاتي ها زود شوهر ميدن لابد تو هم از همون قماشي پس حله ....

 

 از این بعدم نظراتی که اسم نداره یا مشکوکه نخونده پاک میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 23:7  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام چطـــــــــــــورين ؟ خوبين:196: ؟ من كه عالي ام مخصوصا امروز خيلي شارژم

 تا كور شود هر آنكه نتواند ديد ( اينو واسه اون مزاحماي وبلاگم نوشتم ) ؛

 عمويي اون شب اومد خونمون نشسته بوديم و حرف ميزديم كه سر يه موضوعي من

 با بابا دعوام شد و چون حق با من بود عمويي هم ازم دفاع كرد .... خلاصه بند

 و بساطي داشتم شب خيلي بدي رو صبح كردم همش بد خوابي و كابوس261.gif .....

 خلاصه اون شبم گذشت ...بخاطر آرام بخشي كه خورده بودم خيلي خوابيدم بدنم ديگه

 لَخت شده بود و حتي نميتونستم از جام بلند شم .... بالاخره يه تكوني به خودم دادم و

زنگ زدم به مجي و گفتم كه ديشب چي شده بود و گفتم با بابا خونه تنهام و اصلا دلم

 نميخواد بمونم خونه کلافهو گفتم ميخوام برم بيرون ؛ مجتبي پاش يه كم درد ميكرد ازش

خواستم باهام نياد گفتم ميرم يه كم قدم ميزنم و بر ميگردم گفت نه نميخوام تنها بري

 ( چون ديروزشم همو نديده بوديم حسابي دلتنگ بوديمair_kiss.gif ) هر چي گفتم پات درد ميكنه

 نميخواد بياي اون بيشتر لج كرد و گفتم پس من حاضر ميشم و بيا 30 مين بعدش من

حاضر بودم نميخواستم كسي بفهمه با مجي ميرم بيرون مثلا ميخواستم بپيچونم كه همون

 موقع علي منو مجي رو سر كوچه ديد و فهميد با هم ميريم on_the_quiet.gif... ما هم رفتيم گردش

 تا ساعت 10 با هم بوديم بعدشم اومديم كه چــــــــــــــــي ميگـــــــــــــــــي رو ببينيم....

good2.gif( اونروز جدي با مجي صحبت كردم كه با باباش حرف بزنه گفتم يا اينوريش كنه يا اونوري

گفتم كه بهت وقت ميدم تا خودت هر جور صلاح ميدوني باهاشون حرف بزني ؛ ديگه

بقيه اش رو هم سپردم به خدا هر چي اون صلاح بدونه اگه قسمت باشيم كه هيچكس

نميتونه جلومونو بگيره اگه هم نباشيم كه بازم نميتونيم كاري كنيم ما تلاشمونو

 ميكنيم تا خدا چي بخواد 203.gif) ....

ديشب بر عكس شب قبلش خيلي آرامش داشتم 203.gifوجود مجتبي باعث شده بود كه يه

دنيا آرامش بريزه تُو وجودم   طاقت نياوردم و بهش sms دادم و

 گفتم:cool_phalls_60: ..... ( فداش بشم كه آرامشم ِ)

آخ راستي داشت يادم ميرفتا همون ديروز با مجي نشسته بوديم توي پارك كه با

گوشي من اومد نت ....وبلاگمو نشونش دادم ديد و خوند و گفت ديگه از اين به بعد

 ميام وبلاگتو ميخونم آدرسشو بهش دادم .... تازه بهم گفت كه واسش يه وب بسازم

حالا ببينم چي ميشه ....

امروز نشسته بوديم تو خونه و من حسابي كلافه بر گشتم به مامان ميگم پاشو حاضر

 شو بريم بيرون گفت حال ندارم ؛ بعدش عمه شهناز زنگيد گفت منو زري ميخوايم بريم پارك

 دم ِ خونمون پاشيد با مريم بياين با هم بريم من زنگيدم به مجي كه بهش بگم داريم

 ميريم بهش گفتم پاشو تو هم بيا گفت نه زشته روم نميشه و ..... گفتم واااااااااااا حالا خوبه

 تو عمه اينارو 100 دفعه ديدي .... چي چي رو روم نميشه ؟پاشو بيا ديگه تو

هم خونه تنها نشستي كه چي؟ گفت باشه بذار برم بنزين بزنم و بيام ؛ به مامان

 گفتم و قرار شد مجي بياد دنبالمون و بريم اومد سر كوچه و ساعت 7 رفتيم با كلي بند و

 بساط از فلاكس چايي و آب يخ و نون و پنيرو گوجه و خيار گرفته تا طالبي

 ( طالبي داشتيم توي يخچال خنك اما هندونه گرم بود تو يخچال نبود بنابراين طالبي

برديم )عمه هم از اونور ميوه آورده بود و چايي و ....خلاصه يه سبد بزرگ هم عمه خوراكي

 آورد ....رفتيم( مامان از موتور ميترسه موتور مجتبي هم ارتفاعش زياده وقتي ميشيني

 روش انگار رو هوايي مامان تا نشست تا دمه خونه عمه منو مجتبي رو خندوند

 همچين چسبيده بود به من تازه چي اونم با اون همه بارمون ) پاركشونم خيلي

شلوغ بود زير اندازامون و نشستيم و بعدشم شروع كرديم به خوردن جاي همگيتون

 خالي خيلي حال داد زري هِي مجتبي رو اذيت ميكرد اينم خجالت میکشید

خجالت خلاصه خيلي خوب بود كلي خوش گذشت كلي هم خنديديمهورا .... تازه اونجا

دعوا شد 4تا زن با هم جمعيتي جمع شده بود ديدني تازشم يه دختره تنها اومد نشست

 رو صندلي روبروي ما دوتا پسر اومدن گير دادن بهش دختره اصلا بهشون محل نداد

 پسرا رفتن باز اومدن يكيشون اومد بشينه كنار دختره كه دختره پاشد رفت مجي

 تا ديد پسره رو صدا كرد و وايساد باهاش دعوا كردن عصبانیكه چيكارش داري؟

پاشد رفت با يارو دعوا كنه كه منم دنبالش دويدم كه نذارم دعوا شه پسره كلي ترسيد

 و معذرت خواهي كرد و رفت حالا عمه شروع كرده و ول نميكنه گفت مگه خودت ناموس

 نداري؟مزاحم ناموس مردم ميشي اگه من جاي اون بودم همون بستني رو ميكردم

 تو چِشِتlaugh1.gif ( آخه پسره داشت بستني ميخورد رفت سمت دختره بستنيشو

گرفت سمت دختره )آي خنديدم به عمه اخه با حرص و با حركت دست داشت ميگفت

 واي يه دل سير خنديدم داشتم از دل درد ميمردم خلاصه بيچاره دختره رفت

 ( اينم از مملكت گل و بلبلمون بجاي اينكه اين ارشادي ها برن گير به زنا و دختراي

 مردم بدن بيان اين لشو لوشا رو جمع كنن كه حداقل يه دختر تنها جرات كنه از خونه

 بياد بيرون )ما هم ساعت 9:30 جمع كرديم عمه اينا رفتن خونه ما هم اومديم خونه ؛

سر كوچه علي رو ديديم كه داشت ميرفت خونه عمو منم پريدم رو موتورش گفتم منم

 ميام مجي هم تا يه جاهايي كه مسير يكي بود اومد دنبالمون محلمون رو چراغوني

 كردن واسه نيمه شعبان خيلي جيگر شده البته تازه نصفه اش هنوز مونده .....

 راستي شب نيمه شعبان حنابندون ليلا و داوود ِ .... منو فافا نقشه كشيديم كه نريم و

 چون اولين سال فافا و علي ِ و منو مجي ميخوايم بپيچونيم و بريم بگرديمvictory.gif

 ....كه تا 90 درصد احتمالش ميره كه همين كارو بكنيم ....

تا ترانه مادري تموم شد اومدم اينارو نوشتم برم يه سر به وبلاگاي دوستا بزنم

فعلا باي

پی نوشت ۱ : از این خیلی خوشم میاد قشنگه connie_caveman-1.gif

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 1:20  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

:196::196::196::196:

جمعه با مجي رفتيم فشم ؛ اونم چي؟دوتايي هميشه با علي اينا ميرفتيم

 اما بنا به دلايلي تصميم گرفتيم ديگه بيرون رفتنامون دونفره باشه drinks.gif؛ چون جمعه

 بود و باباش خونه منتظر بود يه جورايي باباشو بپيچونه ؛ اما ديد نخير فايده نداره .....

آخرشم ساعت 6:30 بود كه اومد دنبالم ؛ من به مامان و بابا گفتم كه داريم ميريم فشم ديگه

 تا ساعت 11 ميايم ... رفتيم اتفاقا كلي هم شلوغ بود شلوغ كه نه غلغله بودهیپنوتیزم .....

بالاخره يه جايي پيدا كرديم و رفتيم نشستيم و خوراكيهامونو خورديم و ساعت 10 برگشتيم

 خيلي ترافيك بود كيپ تا كيپ ماشينا توي ترافيك بودن تازه ما با موتور بوديم ساعت 11

 رسيديم خونه ولي خداييش خيلي بهمون خوش گذشت ؛‌ اومدم خونه

 ديدم علي و فافا هم خونه هستن شام خورديم و بعدشم دوباره عكساي عقد فافا اينا رو

نگاه كردم و با مامانم 4تايي نشسته بوديم توي اتاق من و يه كم خنديديم و بعدشم

 اونا رفتن بخوابن ساعت 2 بود ..... من اومدم نت ساعت 5 خوابيدم .

امروزم با فافا تا عصر خوابيديم و بعدشم ناهار خورديم و حاضر شديم رفتيم من خريد

 داشتم انجام داديم و به مجي گفتم دارم ميرم بيرون و اومد با مهدي منو ديد و رفت

بعدشم كه اومدم خونه 15 مين بعدش اومد دمه خونه و زنگ زد بابا گفت بيا مجتبي دمه

در كارت داره لباس پوشيدم و رفتم دمه در و گفت بيا بريم بيرون فردا بابا هست نميشه

 بريم بيرون ؛ از اونجايي هم كه قراره فردا عمو رضا بياد اينجا گفتم باشه بريم چون

منم فردا نميتونم بيام عمو مياد اينجا و رفتيم و نشستيم و كلي حرف زديم و عشقولي

kiss.gif شديم ساعت 9:30 اومديم خونه بعدشم فيلم 4*3 رو ديدم و ترانه ي مادري

 و بعدشم اومدم نت و با فافا چت كرديم و عكس خواهرشو فرستادم و بعدشم وبلاگ رو آپ

 كردم و الانم برم لالا كنمخمیازه .دارم از كمر درد ميميرم hysteric.gif

 

پي نوشت 1: خودتو مينو معرفي كردي ؛ حالا هرچي اين آخرين باريه كه جوابتو ميدم

 چون وقتم با ارزشتر از اينه كه بخواد صرف آدمايي مثه تو بشه ..... ببين نظر تو و امثال تو

 اصلا واسم مهم نيست ؛ من دوستاي وبلاگيمو ميشناسم و مهم واسم همونا هستن

. اولا فافا عروس من نيست زن داداشمه دوما كي ميگه از انتخابش پشيمونه ؟ هر كي

 بگه بين زن و شوهر بحث و ناراحتي و دعوا نيست دروغ گفتهدروغگو اينا نمك زندگيه ....

 يه دقيقه ميزنن توي سر هم 1دقيقه بعدشم همچين با هم خوب ميشن كه آدم باورش

نميشه همون آدما هستن .... اين به معني پشيموني نيست ...... گفتي دنبال

 يه پسر بچه افتادم .... مجتبي يه مرد كامله ... تو نميتوني اينو بفهمي شايد كم سن و

سال باشه اما كامل و پخته س يعني ميشه بهش تكيه كرد اين بارها بهم ثابت شده .....

گفتي خانواده اش قبولم ندارن بايد بگم فقط مامانش مخالفه اونم نه به خاطر

 اينكه من بدم يا عيبي دارم نخير بخاطر اينكه ميخواد بچه خواهرشو قالب كنه به مجي

از خود راضی ..... از نظر ظاهرمم بايد بگم هيچي كم كه ندارم هيچ هر كس منو ميبينه كلي هم

ازم تعريف ميكنه و ميگه جذابم اما هيچ وقت ظاهرم واسم مهم نبوده چون اين چيزا

 موندگار نيست .... گفتي مياي وبلاگمو ميخوني كه بدوني بالاخره كِي ميام و ميگم

 اشتباه كردم و پشيمونم ..... انتخاب من درسته و هيچ وقت پشيمون نميشم

 ، در ضمن من به قسمت معتقدم ؛ و خودمو سپردم به خدا و هر چي اون صلاح بدونه

بي چون و چرا ميپذيرم ... چون مصلحتم اين بوده .... گفتي چي دارم كه بقيه بهم

 حسادت كنن ؟ بگو چي ندارم ؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا رو شكر يه خانواده خوب دارم ؛ تن سالم ؛

 مهمتر از همه يه عشق خوب و پاك و يه مرد كه عاشقشم و ميشه بهش تكيه كرد ......

ديگه چي ميخوام ؟؟؟؟؟؟؟

در ضمن من از خودم هيچ وقت شك نداشتم و ندارمو نخواهم داشت ...... من كاري

 نكردم و نميكنم كه بخوام پشيمون بشم ؛ اگه اينجا مينويسم دليلش اين نيست كه يه

 سري بيان بخونن و مثه تو واسم چرت و پرت بنويسن مينويسم كه اين روزامو ثبت

 كرده باشم .....

بيكارو علافم نيستيم بلكه داريم از لحظه هاي با هم بودنمون نهايت استفاده رو ميبريم ؛

 تو علافي كه ميري ميگردي يه سري وبلاگ رو پيدا ميكني و به خيال خودت ميري رو

مخ نويسنده ي وبلاگ به اين افراد ميگن ساديسمي

 ..... پس دست خودت نيست بيشتر از اين نميشه ازت توقع داشت .....

 پس تا ميتوني به كارت ادامه بده .....بقول يه بنده خدا پشمم حسابت نميكنم .to_pick_ones_nose3.gif

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 5:49  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

 

سلام حال شما ؟خوبين ؟ منم خوبم البته برعكس پست قبل كه با ابروهاي پاچه بزي

 خدمتتون بودم الان تميز و مرتبه والبته كلفت البته به نظر من كلفته اما مجي ميگه بذار

 كلفت تر بشه .... فكر ميكردم اين دفعه چون پر شده خراب كنم ولي خودمونيما اگه ترشي نخورم

 يه چيزي ميشم .... 3يا 4 روز پيش با مجي رفتيم پارك تا 9 كه گفت مريم حوصله ام

 سر رفت كلافه ام پاشو بريم خونه ، البته قبلش زنگيد به علي و گفت حالم خرابه دلم

گرفته مياي بريم دربند ؟ علي گفت كار دارم نميتونم و منو مجي رفتيم يه دور زديم و اومديم

خونه ...مامان گفت غزل (دختر عموم) با حميد (شوهرش) زنگ زدن دارن شام ميان اينجا 30 مين

بود من رسيده بودم كه غزل اينا رسيدن ..... اون شب بد نبود تقريبا خوش گذشت ؛ خونه مجي

 اينا يه اتفاقي افتاده بود كه واسم اس ام اس زد و جريانو تعريف كرد ..... جريان اين :

مامان مجي رفته بوده خونه داداشش ( دايي مجي) به اينا هم گفته بوده شب نميام مهدي

 هم گذاشته بوده واسه اين دوتا ؛ مجي مهدي رو گذاشته بوده خونه پيش محمد و با من اومد

 بيرون وقتي بر ميگرده خونه محمد مهدي رو ميذاره پيش مجي و ميره بيرون ؛ مجي هم توي

خونه معمولا ريلكس ميگرده لباس مناسب تنش نبوده و با مهدي داشتن پلِيسِيشِن

 بازي ميكرده كه يهو علي دوست محمد ميپره توُ حال و به مجي ميگه پاشو خودتو جمع كن

 تنها نيستيم ( 3تا دختر آورده بودن دوست دختر محمد و دوست دختر علي و

خواهرش ) مجي يه ملافه رو مبل بوده ميكشه رو خودش و همونجا جلو تي وي ميشينه

و پشتشو ميكنه به اينا و به بازيش ادامه ميده زيد ِ محمد ميره دستشويي( مجي ميگه

طول و عرض زيدش يكيه ) اونا داشتن حرف ميزدن (پشت سر مجي نشسته بودن رو

مبلا ) مجي ميبينه صدا در خونه اومد پيش خودش ميگه اينا كه نشستن اينجا اونم كه

دستشويي ِ يهو بر ميگيرده ميبينه مامانشه ؛ تا مامانش مياد توُ زيد علي ِ و

 خواهرش بلند ميشن و سلام ميكنن و فلنگ رو ميبندن مجي ميگه علي و اون دوتا

 كفشاشونو گرفتن دستشونو الفرار ميگه تا مامان اومد داد و بيداد كنه محمد رفته

جلوش گفته هيــــــس نيگا كن صبر كن تازه يكيشون رفته دستشويي ببین الان میاد بیرون

 ، ميگه همون موقع هم زيدش اومد بيرون تا مامانمو ديد يه قدم رفت عقب بعدشم رنگش

پريد و سلام كرد و اونم فرارو بر قرار ترجيح داده ميگه اون صحنه اونقدر خنده دار بود كه

مامانم تا يه ربع ميخنديد بعدشم يه دعواي اساسي راه انداخته )....

مجي اين جريانو واسم گفت ما اون موقع چون مهمون داشتيم من روزنامه وار خوندم

 دقت نكردم به ماجرا مهمونامون كه رفتن ازش پرسيدم قضيه چي بود ؟ كه عصباني شد

 و گفت من اين همه واست توضيح دادم چرا اينقدر واست بي اهميت شدم

 و .... بحثمون شد من هي ميگم بي اهميت نيستي ..... خلاصه اين از اين

 فرداش ديدم تا ساعت 5 مجي اس ام اس نداد بهش اس ام اس دادم گفت مغازه ام ؛

 فهميدم هنوزم از ديشب دلخوره منم حاضر شدم رفتم بيرون 3ساعت تمام داشتم پياده

 راه ميرفتم و فكر ميكردم اونقدر توُ خودم غرق بودم كه نفهميدم 3 ساعته دارم راه ميرم

 باورتون نميشه اما پام تاول زده بود بازم پياده برگشتم خونه داشتم از پا درد ميمردم

 اومدم خونه دراز كشيدم رو تخت و رفتم توُ فكر كه علي اومد از تو حياط زد به شيشه

پنجره ام ؛ باز كردم گفت ميخوايم بريم بيرون نمياي؟گفتم نه فكر نميكنم مجي بياد گفت

چرا گفتم يه كم بحثمون شده حالا ميخواي تو يه زنگ بهش بزن شايد بياد گفت

 نه من نميزنم ديشب نيومدم شايد از من ناراحت شده گفتم نه .....علي رفت ساعت 11

مجي خودش بهم اس ام اس زد هنوزم ناراحت بود تا 11:45 داشتيم بحث ميكرديم آخرشم

بهش يه چيزي گفتم كه يه كم نرم شد از بس گريه كرده بودم چشام باد كرده بود

گفتم دارم خفه ميشم ميخوام برم بيرون ( ميخواستم برم بشينم رو سكوي كنار در

 خونمون )(خونمون توي كوچه بن بست ِ ، بغل درمونم يه سكوي كوچولو ِ دونفره هست )

گفت كجا ؟بذار بيام با هم بريم پيش علي اينا ( حالا ساعت چند ؟12 شب ) ؛ گفتم

 نميدونم علي كجاست ؛ گفت من ميدونم رفتن دربند بزنگ بگو وايسن ما هم بريم

 ؛ زنگ زدم به علي گفت ما اومديم پايين داريم ميايم خونه ؛ گفتم صبر كنيد ما بيايم ديگه

 گفت پس ما ميريم جمشيديه شما هم بياين اونجا گفتم باشه ؛ تا مجي اومد به مامان اينا

 گفتم ميريم پيش علي ؛‌صبح ميايم خونه نگران نشيد ..... 20 دقيقه اي رسيديم از اونجا

 كه حوصله آرايش نداشتم و چشامم تابلو باد كرده بود از گريه فافا تا ديد منو گفت سرما

خوردي يا گريه كردي؟ گفتم گريه كردم .... پامم تاولش تركيد ميسوخت چسب

 زخم داشتم تو كيفم زدم و رفتيم مجي داشت با محمد تل ميحرفيد گفت بچه ها مياين

 فردا بريم كرج ؛ جاده چالوس ؟ همه موافقت كرديم ساعت 1:30 از جمشيديه راه افتاديم

 سمت خونه كه بخوابيم كه صبح ساعت 7 بيدار شيم راه بيفتيم ؛ مجي گفت ساعت 6 بيدارم

 كن برم حموم و برم نون بگيرم ؛ منم ويندوزمو عوض كردم و تا خوابيدم ساعت 4:30

صبح بود موبايلمو گذاشتم رو ساعت 6 تازه چشام گرم شده بود كه گوشيم زنگيد واي

 خيلي بده وقتي تازه گرم شدي مجبور باشي بلند شي همون موقع بلند شدم و زنگيدم

 مجي اونم خوابش سبك ِ بلافاصله بيدار شد و رفت حموم و اصلاح كرد و رفته بود 6تا نون

سنگك گرفته بود (فداش بشم )منم رفتم فافا رو صدا كردم كه اونم زود بيدار شد منو

فافا حاضر شديم و به زور بيل و كلنگ و لنگه دمپايي علي رو بيدار كرديم   

     من معتقدم 100 نفرو بيدار كني ولي نخواي علي رو از خواب بيدار كني اينقدر

 بد بيدار ميشه كه خدا ميدونه       آخر سر با اخمو تخم رفتم بيدارش كردم

تازه پاشده يه 1ساعتي دورو ورشو نگاه كرده بعدشم زُل زده به من چنان با داد گفتم پاشو

 ديگه كه خواب از سرش پريد عينه فنر پاشده گيج خوابه ها نميفهمه چيكار ميكنه بدونه اينكه

 دست و صورتشو بشوره چشاشو بسته داره لباس ميپوشه    خنده ام گرفت بهش ....

 ديديم شد 7:15 به مجي ميگم چي شد پس؟ ساعت هفتت اين بود ؟ گفت تقصيره

محمده هم رفته بنزين بزنه هم زيدشو بياره ( محمد 100 تا زيد داره هر دفعه

 هم يكي رو مياره و باهامون اشنا ميكنه ؛ بقول خودش تنوع در رنگ ، محصول

 ، اندازه )علي هم از فرصت استفاده كرده بود و اومد ولو شد رو تخت من حالا يه

 وري خوابيده دهنشم باز مونده كلي خنديديم به خوابيدن اون ساعت 7:35 مجي گفت

بياين دم ِ در بازم علي رو بيدار كرديم و وسايلو برديم دمه در مجي ماشينو آورده بود

 دنبال ما بعدشم بريم خونشون دنبال ِ محمد و زيدش .... ( مامانشون خونه نبود ديروزش

رفته بوده قزوين كار داشته فرداش كه ما رفتيم برگشته بود ) مجي ميگفت بچه ها اين دختره

 خيلي گري گوريه من ميگم اگه ميشه همين الان بپيچونيم خودمون جدا بريم با

اينا نريم اصلا كلاسش به شماها نميخوره الانم با محمد دعوام شد سه ساعته

 معطلمون كردن خانم تازه اومده خونه ما داره موهاشو ژل ميزنه اون هيچي به محمد

ميگه يه ليوان چاي داغ بريز واسم ( تازه ميخواسته بشينه صبحانه بخوره ) كه مجي

صداش در اومده بوده گفتم اشكال نداره ايندفعه رو باهاشون ميريم بقيه هم اعتراضي نكردن ....

 منو فافا كه مانتوهامون مثه هم ِ ؛ دوتاييمونم روسري شالي صورتي سرمون كرديم تيپ

و آرايشمونم يكي بود ؛ رفتيم ديديم سر كوچه وايسادن ؛ بازم منو علي و فافا و مجي

 رفتيم 4تايي عقب نشستيم اونا هم جلو ؛ سر راه هم جوجه گرفتيم و خوراكي و رفتيم

 توي ترافيك گير كرديم ساعت 10:30 رسيديم اونجا ؛ محمد سبقت گرفت 20000 تومن جريمه

 شد كلي خنديديم بهش ؛ يه جاي خوب پيدا كرديم و رفتيم بساط كرديم و مجي

 رفت هندونمون ُ گذاشت توي رودخونه تا خنك شه بعدشم قليون كشيدن

و بعدشم انداختن گردن من كه جوجه هارو سيخ كنم منم كردم ؛ بعدشم مجي گفت ميخوام

 ازت عكس بندازم اما خودم ميگم چه ژستي بگير ؛ دو سه تا عكس انداخت

ازم و بعدشم ناهار خورديم و 1 ساعتي استراحت كرديم ( توي چادر خوابيديم ؛

منو مهديه و محمد و مجي ) بعدشم زديم تو ُ گوش هندونه ؛ جاتون خالي عجب هندونه اي

 بودا حال كردم هم خنك هم بي تخمه (تخمه اش خيلي كم بود ) و قرمز ؛ بعدشم ديگه گفتم

 مجي بريم حوصلمون سر رفت ساعت 5:30 جمع كرديم موقع جمع كردن وسايل كلي

خنديديم 5 تا خانواده اطرافمون بود اينقدر نگامون كردن كه نگو چشمونو در آوردن

از طرفي هم ميخنديدن به مسخره بازي ِ اين 3تا پسرا خودمونم 6تا بوديم هر هر ميخنديديم

     .....حالا اومديم بالا محمدو مجي دعواشون شده سر نشستن پشت فرمون ؛

مجي گفت ما نميريم عقب هميشه مارو 4تايي ميندازين عقب من پام درد ميگيره ( مجي يه

 كم پاش ناراحته نبايد بهش فشار بياد  ) محمدم لج كرد گفت نميذارم بشيني 15 مين

 هم اون دوتا لجبازي كردن ( مجي خيلي غُد و لجبازه اونقدر ادامه داد تا بالاخره به خواستش

رسيد  ؛ خدا به داد من برسه ) مهديه و محمد و علي و فافا نشستن عقب منو

مجي جلو .... صدا ضبط زياد كرديم و تا تهران برگشتنه خوش گذشت .... اومديم

 خونه منو فافا ولو شديم علي هم رفت خونه عمو ؛‌من يهو خوابم برد ساعت 9 مجي

 اس ام اس داد و ميس انداخت بيدار شدم گفت چرا جواب نميدي ؟ گفتم لالا بودم گفت

 ببخشيد عزيزم بگير بخواب شب بخير .... من فقط گفتم شب بخير و پاشدم آرايشمو

 شستم و خوابيدم ....

ديروز زندايي مامان زنگيده بود دعوت كرد واسه پاگشا كردن فافا ؛‌ من گفتم من كه نميام

 خونه دايي حوصله ندارم ؛ بابا هم نرفت جوادم كه اراكه ؛ مامان و علي و فافا رفتن منو

مجي هم پيچونديم رفتيم بيرون گفت كجا برم؟ گفتم نميدونم گفت بريم فشم تا كي بايد

 خونه باشي؟ گفتم نهايت 11 بايد خونه باشم گفت الان ساعت 7 همش 2 ساعت بمونيم

فشم ؟ نمي ارزه ؛ رفتيم پارك جلـــــفا تا ساعت 9 اونجا بوديم و برگشتيم سمت خونه ديدم

 بابا شام نخورده با مجي رفتيم واسش شام گرفتيم و آورديم بهش دادم و گفتم ما هم ميريم

 بيرون شام بخوريم رفتيم خودمونم شام بيرون و ساعت 11 برگشتيم خونه ديدم مامان

خونه س اما علي رفته بود فافا رو برسونه خونشون .

تا الانم داشتيم با مجي لاو ميتركونديم خدا رو شكر اوضاع عاليه

( گوش شيطونه كر )

پي نوشت 1: گلم خوشحالم كه رابطه ي ما با هم اونقدر خوبه كه باعث حسادت

 خيلي ها ميشه هر چند بعضي مواقع يه كم ابري ميشيم اما زودگذره .....كه اونم نمكشه .

 

پي نوشت 2 : ستاره جونم اون بازي كه دعوتم كردي من قبلا انجام دادم ولي اگه

 بخواي چشم همونو بازم ميذارم .ممنون از دعوتت گل خانم

 

پي نوشت 3 : اگه ايشاالله جور بشه مجي گفت فردا بريم امامزاده داوود اما بعيد ميدونم

 بريم ؛ معلوم نيست كجا بريم

 

پي نوشت 4:امروز مجي كلي سوتي داد و دوتايي كلي خنديديم ؛ جالب اينجاست

 كه خودش قبل از من سوتي خودشو ميگرفت و پررو پررررو هرهر ميخنديد

 كه مثلا ضايع نشه

 

پي نوشت5: راستي چند دفعه ميخواستم بگم ببخشيد اگه زياد غلط دارما آخه من

ديگه هر چي مينويسم نميخونم همونو ثبت ميكنم ؛ ديگه ببخشيد اونقدرا هم

 بيسواد نيستم

 

پي نوشت 6: كي ميدونه من چرا تازگيها اينقدر ترشي ميخورم ؟ همش يا قرقوروت

 ميخورم يا تمر هندي ...همين ترشي خوردنم باعث شده 4 كيلو كم كنم

 

 بعد نوشت ۱:

چه جالب ، یه به اصطلاح آدم بلا نسبت شما دوستان از نوع عوضی و منحرفش اومده

پینوشت قبل رو خوندهو تشخیص داده من حامله ام  زر زره زیادی ام کرده

که همه اش لیاقت خود هرزه اش و جد و آباد از خودش بدتره .

آخه الاغ آدمی که حامله باشه تابلو ِ در ضمن تا ۹ماه اون سیکل رو نداره ،

 نمیدونم دختری یا پسر چون حتی جرات نداری جنسیتت رو مشخص کنی ....

اما هر کی و هر چی که باشی خیلی هرزه تشریف داری

چرا ؟چون از قدیم گفتن کافر همه را به کیش خود پندارد

از طرفی هم خنده ام میگیره که هر دفعه میای نوشته هامو میخونی یه زری میزنی و میری

خوبه خوب تونستم تو و امثال تو که عقده ای هستنو و کمبود دارنو تا بیخ بسوزونم

تشریف گندتو دیگه نیار اینجا ، چون حضورت خونمو  به لج و کثافت میکشه

اگه هم میای میخونی اگه زری از خودت در نکنی بخدا نمیمیری اگه هم مردی که چه بهتر

یه عوضی کمتر ....

دوستای گلم ببخشید نمیدونم کیه یه مدته میاد مزاحمت ایجاد میکنه

مدتیه سکوت کردم در مقابلش بلکه خجالت بکشه اما ظاهرا شعور اینم نداشت که بفهمه

باید همچین جوابی میشنید بلکه خفه خون بگیره که بعید میدونم ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 3:14  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

در طلب‌ دنيا معتدل‌ باشيد و حرص‌ نزنيد ، زيرا به‌ هر كس‌ هر چه‌ قسمت‌ اوست‌ مى‌رسد .

پيامبر اكرم(ص)

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 4:14  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

بعد نوشت ۱:  کی میدونه چرا این شکلکا سر جای خودش نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام خوبین ؟

منم خوبم ؛ الان یه مریم با ابرو های پاجه بزی در خدمتتونه ..... چرا؟؟؟؟؟ خوب از اونجایی

 که شوشو یکی از عکسای 4*3 که انداخته بودم واسه کنکور دید و از مدل ابروهام خوشش اومد

 دستور فرمودن که باید بذاری ابروهات این مدلی بشه ؛ از اونجایی که منم اصولا شوشو ذلیلم

( وااااااا مریم شوشو ذلیل چیه ؟ به این میگن تفاهم ..... ) هـــــــــــان ؟ آره راست

میگه از اونجایی که من با شوشوم تفاهم دارم گفتم چشم هر چی تو بخوای .... بنابراین با فافا تصمیم

 گرفتیم که بذاریم پر بشه که اون میخواد بره آرایشگاه چون عروسی دعوته ؛ اما من نه هِی میرم

 جلو آیینه و وسوسه میشم ابروهامو بردارم ( آخه همیشه خودم این کارو میکنم تا حالا آرایشگاه نرفتم

 واسه این کار ) اما میگن نه خطر داره حسن (مریم ) بنا براین میگم بذار یه هفته دیگه بمونه

 بعدا بردار خودمو گول میزنم و سر گرم میکنم و کمتر میرم جلو ایینه تا این 7روزم بگذره .

مجی هم هِی دلداریم میده میگه مریم ابروهات خوشگل شده ها آفرین بهش دست نزنیا

؛ اما علی هِی مسخره ام میکنه ( نامرد ) اون وقت هِی به فافا میگه فدات بشم ابروهات

خوشگل شده ها ( نامرد ) ( بذار یه ذره خواهر شوهر گری در بیارم .... ااااااااوم

چطــــــــــــــــــوری؟؟؟؟؟ آقا هر کی بلده بیاد یه کم بهم یاد بده من در این زمینه یه کم ؛ یه کم که

چه عرض کنم خیلی پَپه تشریف دارم !!!!! خُب مگه چیه ؟؟؟؟؟)

راستی در مورد پست قبل خیلی ها میخواستن بدونن چمه ؛ چیز مهمی نبود ؛ منم مثه خیلی از شماها

 دلم با دلیل و بی دلیل میگیره ؛ اون شبم یکی از اون شبا بود که خودمم نیدونستم چرا دلم گرفت و

چرا یه دل سیر گریه کردم اون شب با علی و فافا رفتیم بیرون ؛ روز بعدشم با مجی رفتیم یه جشن

دعوت بود ( جشن هموفیلی ها ) دعوت شده بود که گیتار بزنه منم باهاش رفتم البته مامانش اینا هم قرار

 بود بیان اما مجی گفت سعی کن مامان نبینت فعلا ؛ که من ناراحت شدم و گفتم اصلا نمیام ؛ خلاصه اومد

 و راضیم کرددوتایی با ماشین رفتیم قرار شد مامانش اینا با آژانس بیان .....جشن ساعت 5 شروع میشد

 تا 8 اما ما ساعت 2:30 رفتیم بعدشم منو مجی رفتیم توی یه اتاق و مجی آهنگایی که میخواست بزنه رو

 تمرین کرد و گفت مریم کدوما رو بخونم ؟ منم دوتا آهنگو گفتم ؛ گفتم یکی از این دوتا رو بخوون ....

 ازش فیلم گرفتم و کلی هم خندیدیم ؛ ساعت 5 شروع شد ما ردیف جلو نشسته بودیم

 که مامانش زنگید گفت ما اومدیم اما خوشبختانه ردیف آخر بودن و ما رو نمیدیدن 600 الی 700 نفر اونجا

جمعیت بود .... منو مجی کنار هم نشسته بودیم و حواسمون به برنامه هایی بود که اجرا میشد که

 یهو مامانش اومد کنارش کارش داشت صداش کرد مجی بلند شد و باهاش رفت ته سالن ..... قلبم

خیلی تند میزد یهو رنگم پرید شک داشتم مامانش منو دیده باشه چون عکس العملی نشون نداد مجی که

 برگشت گفت مامان تورو ندیده ؛ مامانش مهدی و امیر حسین رو گذاشت واسه مجی و رفت خونه مهدی

 تا منو دید سلام کرد گفت مامان فهمید تو اومدی گفت مریم اومده من گفتم نه نیومده .... بهش

 لبخند زدم ( مهدی منو خیلی دوست داره منم دوسش دارم. ) چه بارونی هم گرفت

 اونروز ساعت 8:15 برگشتیم خونه میخواستیم بریم بگردیم که مامان مجی زنگید و گفت زود بیا خونه مهمون

 داریم بنابراین برنامه هامون بهم خورد ..... رفتم خونه و علی و فافا هم تازه از بیرون اومدن و شام

 خوردیم و سه تایی با موتور علی رفتیم بیرون کلی خندیدیم ؛ فرداشم که میشد جمعه( یعنی دیروز )

 من با علی دعوام شد و حاضر شدم و زدم از خونه بیرون با مجی هم نمیتونستم برم چون

 مهموناشون هنوز نرفته بودن و چتر انداخته بودن ساعت 5:30 رفتم تا 7:30 مجی گفت کجایی ؟ گفتم

فلان جا اومد دنبالم و زنگ زد به علی و گفت بیا دمه خونه بریم فشم خلاصه ساعت8 رفتیم فشم و

نشستیم دمه رود خونه منو مجی رفتیم دوتا تن ماهی گرفتیم و دو بسته نون با آب معدنی ؛ علی آتیش

روشن کرد و بعدشم پسرا قلیون کشیدن یهو بارون گرفت 30 مین نبود نشسته بودیما پاشدیم بساطمونو

جمع کردیم و اومدیم زیر یه درخت بارون که بند اومد اماده شدیم بیایم خونه توی راه اینقدر خندیدیم که نگو ؛

 جای جالبش اینجا بود که مجی داشت تند میرفت یه کمری اومد بغلمون صدای ضبطشو زیاد کرد و گازید

 و لایی کشید و رفت ( میخواست افه بذاره ؛ ) مجی دید اینجوریه رفت رسید بهش گفت الان حالشو

 میگیرم رسیدیم به چراغ قرمز علی سمت چپ کمری بود منو مجی سمت راست ؛ مجی گفت داداش

 ( دو تا پسر توی ماشین بودن ) برگشتن سمت مجی گفت اینم ضبط داره ها ( موتورش pulse هستش )

 بعدشم اَدای یه آهنگ dj رو در آورد و گاز داد و رفت  وای علی و فافا و اون دوتا پسرا کلی

 خندیدن من که دیگه غش کرده بودم  رو کمر مجی خیلی باحال این حرکتو انجام داد ؛ حالا مگه

این کمری ِ ول میکرد با علی و مجی کل انداخته بود کلی خندیدیم مجی گفت علی بریم پارک ؟

 رفتیم پارک (چون فشم بارون گرفت اینا قلیون نکشیدن رفتیم پارک هم نشستیم هم قلیون کشیدن )

تا ساعت 1:15 پارک بودیم و بعد اومدیم خونه خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ....دیشبم تا اومدم

 فیلم قتل آنلاین رو دیدم و بعد خوابیدم ؛ امروزم عصر مجی گفت اعصابم خورده میخوام برم بیرون حاضری؟

گفتم 30 مین دیگه بیا حاضرم حاضر شدم و رفتیم بیرون بعدشم منو برد مغزه وطن خواه و کرم خریدم و

 آورد خونه ..... امروز هردومون تصمیم کبری گرفتیم بشیم همون آدم سایق با همون خصوصیات اخلاقی

که هر کدوم عاشقش بودیم .....خدا جون کمکمون کن بتونم واسه هم همون آدم سابق بشیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 23:3  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

بغض داره خفه ام میکنه لعنتی

د ِ بشکن دیگه

بشـــــــــــــکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 2:47  توسط مــــــــــریــــــــــم  | 

 

سلام خوبین ؟خوشین ؟ منم ای بدک نیستم , اون شب مجتبی اینا ساعت 4 صبح رسیدن تهران

 به محض اینکه رسید بهم sms داد من جواب ندادم ( چون چند تا sms داده بودم جواب نداده بود چون پشت

 فرمون بوده و من نمیدونستم ) بعدشم چند باز زنگید بازم جواب ندادم sms داد گفت لالایی عسلم ؟ خوب

 بخوابی جیگر ..... جواب دادم سلام نه بیدارم .... گفت چرا جواب نمیدادی؟ گفتم همین جوری .....

 رسیدن بخیر خوش گذشت ؟ گفت مرسی جات خالی بود هر جا رفتم واست فیلم گرفتم ( راست میگفت

 همه رو بهم نشون داد اول فیلماشم هِی گفته سلام مریمم خوبی؟ جات خیلی خالیه اینجا فلان

جاست و کلی در مورد اون جا واسم توضیح داده بود  ) بعدشم گفت بخواب فردا میبینمت ؛ فرداش

 عصر اومد رفتیم پارک ؛ ساعت 4:30 تا 9:30 شب ؛ واسم سوغاتی هم آورده بود ؛ توی پارک نشسته بودیم

 که دوتا مامور (پلیس) با موتور توی پارک میگشتن که اومد به دوتا پسر و دختر گیر داد و مدارک موتورشونو

 دید مجتبی گفت مریم تابلو نکن ریلکس بشین ؛ ما هم انگار نه انگار خیلی طبیعی نشستیم و

داشتیم حرف میزدیم که یکی از پلیسا به مجتبی گفت آقا پسر این موتور مال ِ شماست ؟مجی گفت بله ؛

 گفت بیا کارت دارم ... رفت منم برگشتم نگاشون میکردم که یکی از پلیسا خیره شد به من و بعدش رو کرد

 به مجی ؛ اولین سوالی که ازش پرسیده بودن این بوده که خانمت ِ ؟ مجی گفته بوده بله ؛ نامزدیم ؛

 گفته آهان نامزدین ؛  گفته مدارک موتورتو بده ؛ نشون داده و ازش پرسیده بودن بچه کجایی؟

....... بعدشم اونا رفتن و مجی اومد نشست .... ازش پرسیدم چی شد؟واسم تعریف کرد ؛ گفتم

من که اصلا نترسیدم نهایتش میخواستن زنگ بزنن به مامان اینا دیگه , ( من قبلا هم به مامان

 هم به بابا گفتم که همچین اتفاقی افتاد بگن نامزدیم خودش از بیرون رفتنمون اطلاع دارن (دروغم نیست ) .....)

 خلاصه اون بخیر گذشت مجی گفت من گشنمه بعدشم یه شام دونفره زدیم تو رگ ( جاتون خالی) بعدشم

 منو رسوند و خودش رفت خونه بهم sms داد مریم برقامون رفته هیشکی ام خونه نیست تنهام

 ....کاش نیومده بودیم خونه گفتم ما هم برق نداریم ( آخه تقریبا بچه محلیم ؛ خونه هامون به

هم نزدیکه ؛ پیاده 20 مین با موتور و ماشین 3 مین فاصله داره شایدم کمتر ) ........ روز بعدش همو

 ندیدیم چون از اون موقعی که باباش موضوع رو فهمیده خیلی به رفت و آمداش گیر میده ما هم چون

 فعلا نباید بهونه دستشون بدیم کوتاه میایم تا به وقتش ..... دیروزم اومد دنبالم بریم بیرون

 که توی مسیر راهی که میرفتم پیشش منو دید دور زد اومد نگه داره که من نزدیک بود واقعا سکته کنم

 چون شاهد صحنه ی تصادفش بودم مجی سرعتشو کم کرده بود که نگه داره یه پسره

هم با موتور بود با یه سرعت سر سام آور من 3ثانیه قبلش دیدم که با سرعت داره میاد سمته مجتبی اما

واقعا زبونم قفل شده بود شوکه شده بودم نتونستم به مجی حتی اشاره کنم ؛ پسره با سرعت زیاد

 خورد به پشت موتور مجی و مجی با موتورش نیم متر پرت شد جلو اما نیفتاد چون تونست کنترل کنه اما اون

 پسره با موتورش خورد زمین خدارو شکر چیزیش نشد ؛ من پریدم جلو مجی و گفتم

 سالمی؟؟؟؟ ( حالا با یه قیافه ی وحشت زده و رنگ پریده ؛ همش تقصیره من بود خودمو مقصر

میدونستم اگه مجی طوریش میشد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم ) یه کم با پسره جرو بحث کردن و رفتیم

 ..... تا یه ساعت بدنم بی حس بود و پاهام میلرزید هر وقت اون صحنه یادم می یومد یه لرز

میفتاد توی جونم  مجی هم هِی میخندید بهم میگفت قیافه شو  .... بعدشم با مجتبی

 رفتیم و اسپیکر خریدیم آخه از بس من صدای اون قبلی ها رو زیاد کرده بودم بانداش ترکیده بود و ویز ویز

 میکرد ..... مارکش rock هست اینم عکسش

عکسش

 ؛ داشتیم بر میگشتیم که مجی ماشینشون رو دید و گفت مریم محمد ِ گفتم کو ؟گفت اوناهاش

( جلوی دوتا ماشین بود ) تند رفت تا رسید بهش محمد چنان ژستی گرفته بود که ما دوتا مردیم از خنده

 هِی واسش بوق زد نفهمید البته تنها نبودا دوتا دختر سوار کرده بود عقب ( اتو زده بود) مهدی هم

 نشسته بود جلو ( این بچه رو از حالا میبره مخ بزنه بزرگ بشه چی میشه با این الگوهایی که داره تازه 10 _11

سالشه .ولی خداییش همچین زبونی داره که آدم خامش میشه شیرین زبونه ) وقتی محمد داشت

 میپیچید ما رو دید که تعجب کرد اون پیچید راست ما دور زدیم سمت چپ ولی کلی با مجی خندیدیم بخاطر

 ژستی که گرفته بود و نشسته بود پشت فرمون ..... محمد دست فرمونش حرف نداره مجی

 هم همین طور اما مجی خیلی تند میره محمد اگه تند هم بره کاملا تسلط داره ؛ اون موقع که من میخواستم

 برم امتحان شهر رو بدم قبلش دوبار با محمد رفتیم تمرین خوب اون موقع درسته بلد بودم اما مثه این

 حرفه ای ها که تسلط نداشتم دو دستی میچسبیدم به فرمون حالا محمد ولم نمیکنه تا میشینه پشت

 فرمون منو که میبینه ادامو در میاره میگه مریم تا نگاش میکنم سیخ میشینه و دودستی میچسبه

 به فرمون بابا من اونطوری هم نمیشستم ...... خلاصه ادا همه رو در میاره ؛ از راننده کامیون گرفته

 تا اتوبوس و بچه مایه دارا و حتی خانما ؛ برمیداره یقه لباسشو میگیره بین دندوناش و دو دستی

 فرمونو میگیره میگه این چادریِ ؛ خداییش کِر کِر خنده س ؛ محمد خیلی خوش سفر ِ و البته

با مزه اما بعضی مواقع کارایی که میکرد اعصابمو خورد میکرد که خدارو شکر حل شده مجی میگه از وقتی

فهمیده تصمیمم جدی ِ و از وقتی گفتم میخوام باهات ازدواج کنم رفتارشو عوض کرده و دیگه نسبت

 به تو چرت و پرت نمیگه یعنی جرات نمیکنه ..... خدارو شکر این یکی مشکلمونم حل شد میمونه

 مامان و باباش که اگه باباش راضی بشه مامانشم حله ..... دیشب به مامان گیر دادم و بنده خدارو ساعت

 11 مجبور کردم کمکم کنه تا دکور اتاقمو عوض کنم ؛ تمامه وسایلمو ریختم بیرون و از اول چیدم هم گردگیری

 شد هم تغییر دکور دادم خیلی بهتر از قبل شد .... حالا من مشغول چیدن وسایلمم مجی هم هِی

SMS میداد گفتم دارم دکورمو عوض میکنم با هم صحبت کردیم و گفت تنهام مامان اینا رفتن خونه خاله تازه

 ساعت12 محمد زنگ زده که ما خونه خاله ایم پاشو بیا اینجا مجی هم گفته برو بابا من شاممو خوردم

 میخوام بخوابم به من گفت تنهاست گفتم پاشو بیا اینجا نهایتش میخوای یه کم کمک ِ من کنی دیگه ؛

خندید گفت من که از خدامه اما خوب میدونی که نمیشه .... دیروز سر یه قضیه ای اعصابش خورد بود من

هِی خندیدم و دلداریش میدادم که گفت میخندی ؟ نون قندی تو هم هِی بخند خوب؟؟؟؟؟؟؟

 گفتم خوب .... آخرشم مجبور شد بخنده

امروزم رفته بود مغازه ؛ بهم زنگید و باهاش حرف زدم قرار نبود بریم بیرون آخه امروز باباش خونه س گفت

 خواستی بری جایی بهم زنگ بزن گفتم SMS میدم ( اون یه طرفه شده ) گفت نخییرم اگه بخوام بگم نه

 نمیشه بزنگ که بگم بری یا نه ..... گفتم اِ زرنگی گفت حالا کجا میخوای بری؟گفتم نمیدونم گفت

با هم میریم ؛ گفتم تو که بابات خونه س گفت خوب باشه ساعت 7 اماده باش بریم ....

حالا7 قراره بریم بیرون ؛ گفتم بیام آپ کنم و برم حاضر شم تا 6:30 که دیگه میخوایم بریم معطل نشیم .

میگما دقت کرده بودیم دو سه پست اخیر فقط چند خط بود ؟ این یکی تلافی اون دو سه تا رو در آورد

.بلند و طولانی شد ....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 17:47  توسط مــــــــــریــــــــــم  |