اونشب كه برگشتم خونه و دستمو برديم با مجي SMSبازي كرديم و بعدش اون خوابيد و
من آهنگ ريختم توي MP4 .... بعدشم با مونا چت كردم
و سحري خورديم و خوابيدم ....
۵شنبه بود فافا هم نمیدونم چش شده بود همش دائم داشت فاصله ی بین w.cتا 
رختخوابشو میپیمودتا میومد بیرون دوباره بر میگشت داخل 
مامی صبح بردش
دکتر فافا میگفت میترسیدم وبا گرفته باشم
...... چون ۵شنبه بود مجي زود از سر كار
اومده بود .... ولي رفته بود دنباله كاراي گوشيش و گارانتي و ..... بعد از ظهر اومد خونه
خودشون باهاش تلفني حرف زدم و گفتم كجايي از صبح ازت خبري نيست؟ گفت درگير
گوشيم بودم و چون شب قبلش بهم گفته بود كه فردا يعني ۵شنبه ميريم بهشت زهرا
من حاضر شدم وگفتم بيا بريم گفت نه بذار بعد از افطار گفتم مياي يا خودم برم
؟
چند هفته س هِي ميگي امروز فردا آخرشم نميريم
....
اون موقع توي حياط بودم و درو باز كردم و رفتم تو كوچه رسيدم سر كوچه زري و عمه رو
ديدم داشتن ميومدن خونمون همون موقع مجي زنگيد گفت نريا
..... گفتم ميرم
گفت بيخود كردي تنها بري برو خونه ۳۰ مين بعد ميام ميخوام برم حموم ..... 
رفتم تو با عمه اينا همون موقع عمو زنگيد و شماره عمو داوود ( برادرزاده اش و البته پسر
عموي ناتني ِ من ) رو داد و گفت باهاش تماس بگيرو هرچي ميخواي بگو ( سرعت سيستمم
پايينه ميخوام سيستمم رو عوض كنم و كلا حرفه ايش كنم ...... باهاش تماس گرفتم و حرف
زدم جوابش رو هم به عمو گفتم ....همون موقع مجي SMS داد و گفت مرسي كه گفتي
عافيت باشه
.... (يعني چرا نگفتي
؟) منم گفتم داشتم با عمو حرف ميزدم ؛ عافيـــــت
باشه
....ساعت ۶:۴۵ بود كه مجي اومد دنبالم و رفتيم بهشت زهرا رفتيم گل خريديم
و اول رفتم سر مزار مادر بزرگ بابام قطعه ۱۰ ، واي خيلي وحشتناك بود
تاريك مخصوصا
با اون درختاي بلند كاج وقتي واسه چند مين مجي تنهام گذاشت و رفت آب بياره واقعا ترسيدم

گفتم الانه كه يكي خِفتَم كنه
.... بعدش رفتيم قطعه ۲۱۳ براي مادر بزرگ و بابابزرگم
همون جا افطار كردم .... وقتي داشتيم بلند ميشديم كه بيايم اعلام كردن درها رو بستن از
در شرقي خارج بشيد .....بلند شديم بيايم كه من گريه كرده بودم و مجي دستاشو دور
ِ شونه ام حلقه كرد و گفت عزيزم گريه نكن ... منم توي اوج احساست بودم
يهو گفتم
مجي اگه من مُردم تنهام نذاريا
بيا بهم سر بزن باشه؟؟؟ اونم نامردي نكرد و همچين
بي هوا زد از پشت توُ سرم كه شوكه شدم
گفت خفه شو
دفعه آخرت باشه هااااااااااا

تازه چون يه زن و مرد وايساده بودن روش نشد كاملش كنه نشستيم رو
موتور يه كم كه دور شديم دستشو اورد عقب يكي ديگه زد
گفتم چرا ميزني
؟
گفت حقته ايندفعه اگه حرف از مردن بزني مُرده حسابت ميكنم فهميدي
؟؟؟؟؟؟؟
دقيقا همين شكلي بود ......

برگشتيم خونه و اومديم توي اتاقم و داشتيم فيلما رو ميديديم و شام خورديم و سر ِ يه
قضيه اي با مامان بحثم شد و زدم زير گريه .... مجي كلي دلداريم داد
و
گفت بريم شهر بازي؟ 
گفتم حالا
؟ساعت ۱۱:۱۵ بود گفتم آره جواد رو هم ميبريم .... به فافا گفتم مياين ؟
به علي گفت علي گفت نه ؛ بنابراين خودمون ۳تا رفتيم و كلي خوش گذشت 
.... اون دفعه ( ارديبهشت ماه ) كه رفتيم ترن سوار شدم يادتونه غش كردم
؟؟؟؟؟ اين بارم
مجي مجبورم كرد برم بابا ايهاالناس من از ترن ميترسم
.... مگه چيه ؟؟؟؟؟؟
هيجانش خيلي ِ ننه
منم قلبم با باتري كار ميكنه هيجان واسم خوب نيست ..... 
هركاريش كردم گفتم مجتبي رحم كن خونم ميفته گردنت زير بار نرفت كه نرفت 
بالاخره با لرز رفتيم نشستم مجبورمم كرد بشينم جلو
..... خداييش اين دفعه مثه اون
سري نبود اون دفعه از اول تا آخرش چشام بسته بود اما اين بار فقط سر اون شيب خفن ِ
چشامو بستمو و ديدم اگه جيغ نزنم فشار به قلبم مياد و سكته ميكنم بنابراين يه جيغي زدم
از نوع بنفش و قرمز و آبي
كم مونده بود رنگين كمان درست شه
...... وقتي اومديم
پايين مجي اين شكلي بود
و من اين شكلي
..... بعدشم رفتيم قاليچه كه هيجان
داشت ولي ترس نداشت ..... اين مجي ِ لانتوري هم منو همش مينداخت اون سر كه فقط
يه حفاظ داشت هيشكي بغلم نبود وقتي از اون ارتفاع پايين رو ميديدم سر گيجه ميگرفتم
و حرصمو سر مجي خالي ميكردم
....بعدشم سه بار جواد رفت آبشار سوار شد
و ماشين سواري كرد بعدشم خوراكي خورديم و ساعت ۲خونه بوديم و بازم با مجي با هم
بوديم از طريق SMS
خلاصه سحري خوردم و خوابيدم ..... ديروزم كه جمعه بود و تا
ساعت ۲:۳۰ روزه بودم كه حالم بد شد
و مجبور شدم بخورم
.... عصر مجي اومد
پيشم و عصرونه خورديم عصرونه كه تموم شد گفت مريم نونتون همين بود ؟تموم شد؟گفتم
آره گفت ميرم واسه افطار مامانت نون ميگيرم
گفتم نميخواد خودمون ميريم اما بازم
لجبازيش گل كردو و رفت واسه مامان كه روزه بود 3تا نون سنگك خريد مامان گفت زياده و
دوتاشون داد برد خونه خودشون گذاشت و اومد .... با مامان و مجي و فافا نشسته بوديم
وسط حياط رو فرش كوچيكه و تصميم ميگرفتيم شب كجا بريم كجا نريم(حرم امام ....يا شاه
عبدالعظيم يا باغ فيض....؟ يا مهديه ي تهران
) .....منو مجي هنوز با علي قهر بوديم و
حرف نميزديم اما ميخواستيم با هم بريم بيرون
؛ مامان هم شب ميخواست بره خونه
خاله نوري آخه شب خونشون برنامه بود .... علي هم موتورش خراب بود درست كرده بود
و رفته بود دور بزنه ببينه درست شده يا نه بنابراين خونه نبود كه مامي گفت مجتبي منو ميبره
خونه خاله ؟؟؟؟ به مجي گفتم و گفت آره ميبرم اما تو هم باهام بيا گفتم من ديگه چرا؟؟؟؟؟؟
گفت آخه مامانت سختشه ... ميشينه عقب كه نچسبه به من تو هم بيا بشين وسط كه اونم
راحت بشينه گفتم من ديگه كجام بيام آخه
برين ديگه ..... كه مجی گفت نميخواد بياي
جواد رو ميبرم
و رفت جواد رو با خودشون بردن وقتي برگشتن مجي اومد و ديد راهنماش
لامپش سوخته با اينكه با علي قهر بود علي ديد لامپش سوخته يه لامپ داد به جواد بده به
مجي اونم عوض كرد و يه قليون كشيدن و ميخواستيم بريم ديديم موتور علي زنجير بريده
..... تا 12 معطل شديم تا درست شد و رفتيم
..... بچه ها ميگفتن بريم حرم امام
( بقول بچه ها واسه اينكه بفهميم منظور از حرم شاه عبدالعظيم ِ يا امام به حرم ِ امام
ميگفتن حرَم ِ مطهر
كلي خنديديم كه يه شب ِ چقدر مومن شديم
) منو فافا چادر سر
كرديم رفتيم اونجا و نميدونم چي شد كه فافا خنديد مجي گفت نخندين اينجا بخندين
ميبرنتون تِ *ر و ر تون ميكننا 
گفته باشم
. نرفتيم داخل اما چون دير رفته بوديم
جوشن كبير وسطاش بودو بعدشم كه سخنراني بود و ....... ديديم اصلا خوب نيست نه
مناجاتي نه دعايي هيچي گفتيم بريم شاه عبدالعظيم
وقتي رسيديم اونجا ديديم به به
چه صفايي بود خدايي
اما سعادت نداشتيم و دير رسيديم
قران سر گرفته بودن ....
اما اون هواي معنوي ِ اونجا روم خيلي تاثير گذاشت و حال و هوامو عوض كرد به مجي گفتم
شب بيست و يكم ساعت 10 بيایم كه دير نشه و گفت باشه بعدشم كه برگشتنه مجي كليد
موتورشو واسه بار دوم گم كرد
و اعصابش خورد شد جواد هم با ما بود ساعت 3 اومديم
خونه ..... بهش گفتم بيا سحري بخور بعد برو معلوم نيست مامانت واست سحري گذاشته
باشه شايد فكر كنه بيرون ميخوري ( آخه فقط مجي روزه ميگيره
) نيومد رفت خونشون .....
ما سحري خورديم و خوابيديم .... تخت ِ من زير ِ پنجره اتاقمه آفتاب افتاده بود صبح روم
و احساس كردم دارم برشته ميشم
جابه جا شدم بلكه اونطرفمم حسابي
برشته شه
كه فافا صبح اومده بود خوابيده بود توي اتاقم پايين تخت ديد هِي وول ميخورم
رفت اونطرف تر و گفت بيا بخواب پايين منم با چشاي بسته
بالشتمو زدم زير بغلم و رفتم
خوابيدم پايين و بيهوش شدم ... ديگه ظهر بود مجي SMS داد و گفت تنبل خانم پاشو
باد كردي
.... گفتم بيدارمو دوباره خوابيدم
.... تا ساعت 2 با فافا خواب بوديم
منم روزه بودم و دوست داشتم بخوابم اما ديگه اونقدر خوابيده بودم كه بدنم پس ميزد و
نميتونستم بخوابم واقعا باد كرده بودم
زنگيدم به مجي و حرف زديم و اومدم اتاقمو جمع
و جور كردم ديدم فايده نداره چند روزه من بالشت به دست ميخوابم رو زمين بنابراين مثه
هميشه يهويي تصميم گرفتم دكور عوض كنم همه رو ريختم بيرون و دوباره تخت رو گذاشتم
اينور و ميز ارايشمو بغلش اتاقم انگاري كوچيكتر شده اما بهتره از اينكه بدنم زير نور افتاب
روزا برنزه بشه و جزغاله بشم
.... مجي گفت آخه چرا با زبون روزه ؟ ديوونه بذار
بعد از افطار ميام كمكت با هم درستش ميكنيم
اما من سريع كارامو كردم و بعدش
افطار كردم ..... زري و عمه هم يه سر اومدن و رفتن .... مجي گفت نميتونم بيام امشب
اونطرفي منم گفتم خوب نمياد ديگه
.... اَبروهامو تيغ زده بودم، بازم گذاشتم مثه اوندفعه
پر بشه آخه مجي گير داد ميخواستيم بريم بيرون اوندفعه ابروم ُ پاك كرد گفت بايد همين جوري
بياي كه تو باشي ديگه ابروهاي بلندتو كوتاه نكني
( ابروهاي من هم بلندو كشيده س
هم پيوند .... يعني منو علي و جواد هر سه تاييمون اين شكلي هستيم ) خلاصه منم
گذاشتم در بياد واسه اينكه زودتر در بياد و هم تقويت شه مامانو فرستادم رفت واسم قطره
رُزماري خريد منم ديدم بيرون نميريم مدادي كه كشيده بودم توي ابروهامو پاك كردم و از اين
قطره ِ زدم يه بوي ِ بدي هم داره كه نگو
فافا يه بار گفت بوي چيه
؟ علي يه بار
...جواد و مامان هم جدا ميگفتن بوي چيه
؟ جالبه كه اين بو وقتي به مشامشون ميرسيد
كه من از بغلشون رد ميشدم
منم گفتم بابا من ماليدم به ابروهام
..... همين
كه ماليدم 5 مين بعدش مجي بدون اطلاع ِ قبلي اومده بود اينجا
ديدم مامان داره
صدام ميكنه گفتم چيه ؟گفت مجتبي دمه در ِ گفتم بگو بياد بالا مجي نيومد و بزور آوردمش
داخل و نشستيم فيلم ِ يوسف ِ پيامبر رو ديديم و گفت بريم بيرون كه گفتم بيخيال با اين
ابروهاي بو گندو خلاصه مجبورم كرد همونجوري فقط يه مداد به اَبروهام بكشم (نذاشت آرايش
كنم
) گفت حاضر شم و بريم پيش ِ دوستش و گوشيش رو نشون بده قرار شد بازم فردا
برن واسه گوشيش
اين مجي از گوشي شانس نداره توي 2ماه گذشته دومين
گوشي ِ كه ميخره و هنوز 1روز نشده يه چيزيش ميشه .... ساعت 11:30 مجي رفت خونه و
من تو ُ خونه با جوادوبابا دعوام شد سر ِ يه چيز مسخره يعني اون دوتا دعواشون شد منم
رفتم مثلا درستش كنم با دوتاشون دعوام شد
مجي اومد بازم پيشم و تا ساعت 12:30
نشستيم توي حياط و حرف زديم كلي درد و دل كردم و كلي آرومم كرد و دلداريم داد
مامان هم اومد پيشمون و رفت و همه خواب بودن منو مامان بيدار بوديم مجي رفت و
درو قفل كردم و اومدم توي اتاقم كانال 3 داشت مناجات اميرالمومنين رو ميخوند منم
عاشق اين مناجاتم
وقتي ميگه مولاي َ يا مولا دلم ميخواد از سينه ام بزنه بيرون
..... داشتم منم تكرار ميكردم و ميخوندم كه گريه ام گرفت و ياد بچه هاي وبلاگ نويس افتادم
همه اونايي كه ميشناسم رو ياد كردم و خواستم به حاجتاشون برسن بعدشم اومدم و اين
پست رو نوشتم .... ببخشيد طولاني ِ اخه مال ِ 3روزه من هر روزم خودش 1 پست ميشه 
واي به اينكه بخوام 3روز رو توي يه پست بنويسم 

التماس دعا 
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 3:51  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام بچه ها
ديشب يه آپ بالا بلند نوشتم كه پريد ؛ دقيقا اين شكلي شدم
و دود از گوشام در اومد
منم سيستمم رو خاموش كردم و رفتم سحري خوردم و سعي كردم بهش فكر نكنم
حالا بعدا ميام مينويسم .... فقط اومدم كه بگم التماس دعا
منو مجي رو يادتون نره
دعا كنيد 
منو مجي قراره با هم بريم احيا ....
براتون دعا ميكنم
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:35  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
دوشنبه شب مجتبي و محمد باباشونو كه برده بودن فرودگاه اونشب ساعت ۳ برگشتن خونه
و ديگه سحر بود و من چون حالم خوب نبود ديروز روزه نگرفتم ؛ اون روز كه با مجي رفتيم فروشگاه
يه بسته از اين البالو ترشا خريديم كه من گذاشتمش فقط واسه خودمون
؛ مجي ديروز
اومد اينجا اونم روزه نبود .
...اومديم نشستيم توي اتاقم ؛ يعني اولش توي حياط بوديم كه
مامان از بيرون اومد و ديد نشستيم توي حياط گفت بياين داخل و از اونجايي كه همه ديگه ميدونن
مجي عاشق ِ كله پاچه س
مامان بهش گفت بيا بالا كله پاچه گذاشتم ، مجي
گفت نه مرسي مامان گفت ديگه قسمتت بوده بيا .... رفتيم توي اتاقم و مامان آورد من گفتم
نميخوام بعدا با مامان اينا ميخورم و مشغول كشيدن ملافه ي بالشتام شدم ....پريروز كه رو
بالشتيهامو شسته بودم وقتي خشك شد ديگه نشد كه بكشم رو بالشتم تا كردم گذاشتم
رو راحتي اتاقم ..... فقط مال ِ اون نرم ِ رو كشيدم روش ..... داشتم مي دوختم و با مجي
البالو ها رو ميخورديم و مجي مشغول حل ِ جدول يكي از مجله هاي خانواده ي سبز بود
البته شريكي حل ميكرديم
كه جدولش بيخود بود انداختش اونور
(چند روز پيش مغازه
بود و وقتي زنگيدم بهش هنوز سلام نكرده ميگه قلم چي ميشه ؟ ۳حرف ِ آخرشم ك ..... گفتم
ميشه كلك .....
خلاصه ۳۰ مين با هم جدول حل كرديم وقتي هم قطع كرديم دست بردار نبود
باز اس ام اس ميداد و ميپرسيد ) ..... مجي گفت ببينم چيطوري ميدوزي؟ از اونجايي كه من
زياد اهل خياطي نيستم
و راستشو بخواين اون روز اصلا حوصله ي ِ دوخت و دوزم نداشتم
گند زده بودم
و مجي هم كنجكاو وقتي گفت ببينم هيچ جوره نتونستم بپيچونمش
گفتم بيا ببين .... خنديد گفت اين چه جور دوختنه
؟(كوكام درشت بود البته نه درشتا
اما در مقابل با كوكِ مجي درشت بود
) گفتم تو كه ادعات ميشه بدوز ببينم خودت
بلدي؟؟؟؟؟
رو تخت تكيه داد به ديوار و پاهاشو باز كرد و گذاشت لاي پاش اينقدر با مزه
نشست
و دوخت كه نگو همون موقع مامان اومد تو ُ وگرنه همچين ميمالوندمش بهم
كه ديگه هوس نكنه خياطي كنه
گفت بده بهش دادم منم اين شكلي شدم
.... باور كنيد اونقدر مرتب و ريز و يكدست دوخت كه من كم آوردم خلاصه از رو رفتم و بايد بگم
كه بايد اينجور مواقع سوت بزنم
(هر وقت ضايع ميشم سوت ميزنم
؛ بعضي مواقع
هم كه يادم ميره مجي ميگه يالا سوت بزن
؛ خودشم ياد گرفته اينجور مواقع سوت ميزنه
) بعدشم رفتيم پياده من پنكك و رژ گونه بخرم وقتي اومديم مجي گوشي منو گرفت و
گوشيشو داد به من و رفت خونشون
و قرار شد يكساعت بعد يعني بعد از اذان بياد
دنبالم بريم بيرون ساعت ۸ بود كه اومد و گوشيشو دادم و گوشيمو گرفتم
و رفتيم
يه دور زديم ديديم خبري نيست شايد ۲۰ مين هم نشد گفتم بريم خونه اومديم منو بذاره
خونه كه توي حياط بوديم گفت مريم بريم يه آبميوه اي چيزي بخوريم بعد بيايم .....رفتيم شريعتي
يه پارك ديديم كه خوشمون اومد رفتيم تا ۱۰:۳۰ نشستيم اونجا و كلي حرف زديم ..... بازم
حرف از اينده
...... بازم ديشب مجي چيزايي گفت كه نا اميد شدم ... گفت اگه بخوايم
با هم ازدواج كنيم بايد قيد خانوادمو بزنم بايد اونقدر داشته باشم و مستقل باشم كه بتونم
بذارمشون كنار ..... وقتي كه خونه و ماشين داشته باشم ميتونم اين كارو بكنم و اين كمه
كمش خودش چند سال طول ميكشه و حرفايي كه ميزد همه منطقي بود و من واقعا جوابي
واسشون نداشتم
اما بهش گفتم من تو رو نه واسه خونه ميخوام نه ماشين نه ثروت و
پول ....... من فقط ميخوام تو در كنارم باشي
..... اما اونم گفت كه يه زندگي راحت
ميخواد بدون ِ دغدغه واين يعني اينكه فرصت ميخواد اونم نه يكسال بلكه چند سال ....
و من نميدونم كه ميتونم اين مدت رو دوام بيارم يا نه .....دلم ميگه اگه ۱۰۰ سال هم باشه
بهش فرصت بده بذار زندگيشو خودش بسازه اما عقلم يه چيزه ديگه ميگه .... و من موندم
بين جدال ِ عقل و دلم .... تا حالا كه دلم پيروز ِ ميدون بوده اما ميترسم از آخر و عاقبتمون
ميترسم .....بچه ها دعا كنيد وقتي با باباش حرف ميزنه راضي شه اگه اون راضي بشه
ديگه احتياجي به صبره چند ساله نيست .... هنوز با باباش حرف نزده .... اما همون چند
ساعت حرف زدن خودمون در مورد اينده بازم هردومونو اشفته كرد مجي ميترسه از جدايي ؛
منم وحشت دارم از جدايي .....جداييمون از هم يعني مرگ ؛ دق ميكنيم .بعدشم كه داشتيم
بر ميگشتيم مثه هميشه دستامو دوره كمرش حلقه نكرده بودم و توي فكر بودم كه مجي
دستشو آورد عقب و دنبال ِ دستام ميگشت و دستامو پيدا كردو حلقه كرد دوره كمرش
بعدشم برگشت با يه حالت خاصي نگام كردو گفت از من بدت مياد ؟گفتم نه عزيزم و
سرمو گذاشتم رو شونه هاش و بغض كردم
و گفتم چرا نميخوان بفهمن كه
دوستت دارم ؟دوستم داري؟ چرا اينقدر خودخواهن ؟ چرا نميفهمن ؟؟؟؟؟؟ گفت نميدونم ....
.بعدشم رفتيم كه مثلا آبميوه بخوريم گفتم من بستني ميوه اي ميخوام و رفتيم خريديم و
دستمو گرفت و رفتيم تنها نشستم رو موتور ومجي وايساد جلوم خوردم يخ كرده بودم 
و مثه اين بچه ها ميخوردم و مجي ميخنديد و ميگفت ووووش وووووش جيگرشو چه ناز ميخوره
..... ميگفت مريم ناراحتي؟ ناراحت نباش خدا بزرگ ِ ...... آره بزرگه اما هر دفعه خون به
جيگرم ميشه وقتي حرف از اينده ميشه ، خونايي كه به جيگرم ميشه كي ميخواد جواب بده ؟
كينه اي كه از خانوده اش تو دلم جمع ميشه كي و كجا ميخواد خالي شه؟ ساعت ۱۱:۳۰بود
خونه بوديم .... اومديم خونه جواد شيرموز درست كرده بود خورديم و مجي رفت ..... اما
عجب شبي بود تا ساعت ۲ بازم با هم بوديم با اس بعد خوابيديم ..... و من سحر بيدار شدم
و با مامان و فافا سحري خورديم و خوابيدم ..... امروزم كه مجي رفته بود دنبال ِ كاراي
گوشيش ....بعدشم حاضر شدم بعد از افطار بزنگاه كه تموم شد اومد دنبالم رفتيم بازم خريد
داشتم واسه خودم بعدشم رفتيم همون پارك ديشبي و ساعت ۱۱ برگشتم خونه مجي
ام پي فورش رو داد كه هم دستم باشه هم اينكه توش هر اهنگي دوست دارم بريزم تا قبل
از اينكه بيام آپ كنم اهنگ ميريختم توش .
وقتي اومدم خونه رفتم توي دستشويي داشتم دستامو ميشستم از بيرون اومده بودم
دستام خيلي كثيف شده بود .... آرايش داشتم ميخواستم صورتمم بشورم كه ديدم اينه
لك لكي ِ چند وقت پيش اينه جلو دستشويي شكسته بود يه تيكه اش..... منم با خيال ِ راحت
آب پاچيدم رو اينه و با بي احتياطي دست كشيدم رو اينه كه يهو دستم ليز خورد و رفت رو
بريدگي همه اينا ۲ثانيه هم نشد اما يهو دستم اتيش گرفت دقيقا كفِ دستمه زير انگشت
سبابه ام ؛ تيزي ِ اينه شكسته عمقي رفت توي استخون ِ دستم يعني پوست و ماهيچه رو
پاره كرد و رسيد به استخوان .... خونش بند نميومد ؛ اومدم توي اتاقم و افتادم رو تخت و
ضعف كردم چند تا دستمال كاغدي پره خون شده بود انگشتم صاف نميشد همينجوري مونده
بود زدم زيره گريه اين چند وقت كم فشار روم بوده همش بد بياري پشت بد بياري فقط همينو
كم داشت كه تكميل شد الان نميتونم راحت با موس كار كنم دستم ميسوزه يه كمم جاش
كبود شده البته بردگي از بيرون كم ِ چون عمقي بود و پارگي عميقش زير پوستم بود .... با اين
دستم چقدرم پر چونگي كردم اگه سالم بود ميخواستم چيكار كنم ؟؟؟؟
۳ ساعت ديگه اذانه صبح ِ برم اگه بشه يه كم بخوابم اگه نشدم كه هيچي .... فعلا 
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 3:7  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
نميدونم ادامه دادن و نوشتن درسته يا نه اما دوستام ميگن بنويس دلمم ميگه ادامه بده تا
وقتي هنوزم عاشقانه با هم هستيد اما عقلم ميگه ننويس واسه كي و چي مينويسي؟
اما من بازم ميخوام به حرف دلم گوش كنم و تا وقتي عاشقانه ها ادامه داره بنويسم از
لحظات عاشقيمون هر كسي هم ناراحته نياد بخونه ، من راضي نيستم كسايي كه ميان
ميخونن در مورد چيزايي كه نميدونن پيش داوري ميكنن و قضاوتهاي نا به جا ميكنن ؛ فكر
فرداي قيامتشون نيستن؟ چرا اينقدر راحت تهمت ميزني؟ چرا اينقدر راحت قضاوت ميكني؟
تو اصلاميدوني من با محمد چه مشكلي دارم كه راحت مينويسي نكنه فيلمه كثافتكاريهات
اومده بيرون ؟ تو خدا ميشناسي؟ ..... من همون راهي رو ميرم كه خدا
ميذاره جلو پام ميفهمي؟ خداااااااااا ...... الكي هم جانماز اب نميكشم ..... كاري رو ميكنم
كه فكر ميكنم درسته و اگه انجام ندم بعدها افسوسشو ميخورم پس زور الكي نزن 
بعد از یه عمر زجر و در به دری یه جایی رو پیدا کردم که بتونم با گفتن بخشی از خوشي ها
و درد ها و دلتنگی هام آروم بشم یه خونه ی مجازی با چهار تا رفیق .همین سهم من بود
از این دنیای نکبت بار که عده ای به اون هم بخیلی کردن ، امروز آسمون سفید وبلاگم سیاهتر
از همیشه است دلم بد جوری گرفته از آدمای خودخواه و پست فطرتی که خودشونو پشت
یه نقاب قایم میکنن و می یان اینجارو به لجن میکشن و بد و بیراه میگن حتی اونقدر شهامت
ندارن که از خودشون يه نشون بذارن
حالم بهم میخوره از اونایی که فک میکنن منجی
بشریت هستن و می خوان به حساب خودشون این بشر خاطی رو هدایت کنن ...
بابا به چه زبونی بگم من دوست ندارم پای کثیفتونو بذارین تو خونه ام من خودم باورم
رو میسازم مثل شما ها نیستم که چهارتا جمله و حدیث و آیه حفظ کنم بعد فک کنم
که کی هستم و راه بیفتم و شعار بدم درسته اشتباه كردم خطا كردم ولي كافر كه نشدم
منم بنده ي همون خدايي ام كه خداي تو هم هست ...تو هم ممكنه يه روز يه جا توي
زندگيت اشتباه كني شايد مثل من شايدم يه جوره ديگه اين دليل نميشه كه تو پاك
باشي و فرشته ي بي گناه خدا و من يه ابليس باشم و يه گناهكار... 
توی بی درد که فکر می کنی اومدی تا رسالتت رو به انجام برسونی و منو از شر گناه
خلاص کنی عقم می گیره
تو اگه یه روز تونستی جای من باشی و انسان بمونی هنر کردی.
اونقدر بياو بخون و نظر الكي بده تا جونت در بياد
..... ديگه گوشم پره از اين حرفا
يكيش شده در يكيش دروازه .....
***************
جا داره اينجا از شيداي خوب و مهربونم تشكر كنم
و همچنين عسل جون
.....
شيدا نظراتش و دعاهاش و دل نگرانيهاش نشون داد كه درسته اينجا مجازيه اما ادماش
واقعي ان و با احساس و با يه قلب مهربون
نشون داد درسته همو نميشناسيم
اما ميتونيم از دوستاي دنياي واقعي نزديكتر باشيم .... عسل جونم كه با تجربه هاش كمكم
كرد حرف زد و راهنمايي كرد .... راست ميگه گذر زمان و صبر همه چيزو درست ميكنه .....
همون شبي كه رفتيم پارك كه توي پست قبل گفتم ؛ قبلش رفته بوديم و كلي خريد كرده
بوديم مجي گفت يه لاك جيغ هم بخر
گفتم من لاك ِ جيغ خوشم نمياد
اما خودش
يكي واسم انتخاب كرد كه قرمزه روشنه خيلي هم جيغه اما خوب من چيزي نگفتم و خريدم
خوب چون اون دوست داره منم دوست دارم ....مگه غير از اينه كه من ميخوام واسه اون
بزنم؟؟؟؟ اتفاقا قشنگه مخصوصا وقتي شال قرمزه هم سرم باشه .......
ديروز با مجي كلي تلفني حرف زديم .... اين روزا چند بار باهم تل حرف ميزنيم در روز ....
قرار بود مامان بره فروشگاه رفاه خريد كنه گفت مريم پاشو بريم منم گفتم حال ندارم نميام
خودت برو مامان هم لج كرد و نرفت
.... به مجي گفتم امروز زودتر از سر كار مياي بريم
فروشگاه خريد ؟ گفت ساعت چند ؟ ۶:۳۰ خوبه ؟ گفتم عاليه ..... ساعت ۶ من حاضر بودم ؛
بهش گفتم ۶:۳۰ منتظرم دم ِ رد گفت باشه ديگه همه كارامو كردم و رفتيم ؛ رفتيم داخل
فروشگاه مجي يه چرخ اورد و شروع كرديم اول رفتيم گوشت و مرغ برداشتيم بعدشم رفتيم
سراغ لبنيات بعدشم مواد شوينده خلاصه ۶۶۰۰۰هزار پياده شديم و اومديم
اما تازه يادم
افتاده بود چه طوري ميخوايم اينا رو با موتور ببريم
؟ ۶تا كيسه شده بود كه يكيش همون
جا پاره شد و كرديمش ۵تا كيسه دوتا سنگينارو گذاشتم بين خودم و مجي دوتاشم گرفتم
دستم يكي اين دست يكي هم اون دست يه يكي از كيسه ها هم مجي گذاشت جلو خودش
.... اومديم خونه و هر كاريش كردم نيومد با هم افطار كنيم و رفت دقيقا وقتي رسيديم
ربنا بود .... باباش امشب عازم آلمان ِ واسه همين ديشب آخرين شبي بود كه پيششون
بود واسه همين نرفتيم بيرون ..... اتفاقا ديشب داشتم فيلم ميديدم كه بزنگاه تموم شد
همون جور كه رو تختم بودم ونگاه ميكردم وقتي تموم شد چشامو بستم و خوابم برد 
اما ۱ساعت بعدش با صداي گوشيم بيدار شدم اولش فكر كردم مجي ِ اخه هنوز گيج ِ خواب
بودم اما ديدم ناشناس ِ جواب ندادم قطع شد اس دادم گفتم كاري داشتين ؟شما؟ گفت
عزيزم چرا جواب ندادي
؟ دوباره زنگيد گفتم بله ؟؟؟؟؟؟ ديدم يه پسره احوالپرسي كرد
...گفتم شما؟؟؟؟؟؟؟ گفت نميشناسي حالا با هم اشنا ميشيم
گفتم با كي كار دارين
؟اشتباه گرفتين ....گفت با خودت كاردارم منم ديدم اينجوري ِ قطع كردم
به مجي اس
دادم و شماره رو نوشتم و گفتم ميشناسي؟گفت نه جوابشو نده
..... مزاحمه اس داد و
گفت شما شوهر دارين
؟جواب ندادم بازم اس داد و گفت نميخوام اذيت كنم ميخوام
باهام دوست شي .... فرستادم اس ام اس هاشو واسه مجي؛ مجي گفت خطتت رو دايورت
كن رو خطم ... كردم ديديم خبري نشد مجي يه اس نوشت پر از فحش و گفت اينو واسش
بفرست تا زنگ بزنه اما بازم نزد طرف زرنگتر از اين حرفا بود مجي بهش زنگيد و كاري كرده بود
طرف به غلط كردن افتاده بوده گفته شماره رو اشتباه گرفتم از خانم هم معذرت خواهي
ميكنم
... خلاصه ۳ ساعت درگيره اين قضيه بوديم تا تموم شد ..... سحر هم بيدار شدم
و سحريمو خوردم مجي هم بيدار شد اما نه واسه سحري گفت نميگيرم حالم بده و امروز
روزه نگرفت امروزم همو نديديم اما كلي با هم تلفني حرف زديم همين الان كه دارم اين
پست رو مينويسم (ساعت ۱۲:۵۲ )بهم اس داد و گفت داريم ميريم بابا رو ببريم فرودگاه
ديگه تا برگردن سحره ۱:۳۰ بايد فرودگاه باشن و تا كاراشو كنن و بره و اينا برگردن
ميشه سحر ..... 
امشب بازم با علي دعوام شد
البته نه جدي مثه اون دفعه اما بحثمون شد
هنوزم باهاش اشتي نكردم هرچند خيلي سعي ميكنه اشتي كنيم اما من ديگه دلم باهاش
صاف نميشه .... هنوزم نتونستم ببخشمش هنوزم زخمي كه به قلبم زد خوب نشده .....
خيلي پررو تر از اين حرفاست .... چند بار اومده بغلم كنه كه با تندي زدمش كنار و گفتم بهم
دست نزن
.... امشبم همه نشسته بوديم توي اتاقم و داشتيم فيلم ها رو ميديديم
كه داييم زنگ زد و مامان داشت باهاش همين جا توي اتاقم حرف ميزد علي به جواد گفت
برام اب بيار وقتي اورد خورد و دوباره خواست بازم براش اورد اينبار ته مونده ي آبش رو
پاچيد (پاشيد ) به جواد
كه چون برقا خاموش بود من نديدم كجا ريخت فقط صداشو
شنيدم صدام در اومد و يكي زدم تو سرش
و گفتم پاشو گمشو بيرون واسه چي
اب ميريزي تو اتاقم ؟ فرش بو ميگيره
؟ ( آخه قبل هم پارچ آب رو ريخته بود تا مدتها اتاقم
بو ميداد اونم يه بوي بد
) همين باعث شد بحثمون بشه و بهش گفتم ديگه حق نداري
بياي توي اتاقم خونه به اين بزرگي گير دادي به اين اتاق؟ اون موقع دهن به دهنم گذاشت
و نرفت بيرون اما من كه اومدم نشستم پاي كامي و ۵ مين گذشت پاشد رفت بيرون فافا
هم بود اونم رفت ( من منظورم اصلا فافا نيست اما خوشم نمياد علي بياد توي اتاقم ) آخه
قبلش هم يه حرفي زده بود كه ناراحت شدم و جوابشم دادم ..... يه دست كله پاچه اورده
بود و به مامان گفت درست كنه مجي خيلي كله پاچه دوست داره ..... علي يهو برگشت
گفت كله ِ مجي رو درست كن كه من يهو داغ كردم و توپيدم بهش
... آب روهم
كه ريخت رو جواد ديگه تحمل نكردم .....
ديروز كه با مجي رفتيم فروشگاه يه حس خيلي خوبي داشتم
البته دفعه
دومم بود با هم ميرفتيم خريد ..... با عشق خريد ميكرديم قدم به قدم ِ من ميومد و خريد
ميكرد تازشم دقت داشت ببينه چي ميخرم
.... آخرشم بهش گفتم آقا مجتبي
ببين زندگي خرج داره حواستو جمع كن آقـــــــــــا ..... گفت به نظرت اينا واسه دونفر تا كي
بس ِ ؟ چند ماه ؟ گفتم تا هر وقت تموم شه نميدونم اما دونفر خوب مصرفشون كمتر از ۶
نفره (البته ما ۵نفريم اما مدتيه فافا اومده اينجا پيش ما واسه همين شديم ۶تا ) گفت ۳ماه
بسه؟گفتم خوب شايد
..... بستگي داره به خونه داري و مديريت
..... اما منظورم
از بيان اينه كه بگم خيلي لذت داره كه ادم با عشقش بره خريد و حرف از اينده بزنه اونم
اينده اي كه هيچيش معلوم نيست .....
امروز از بيكاري افتادم به جون ملافه ي بالشتام و شستن لباسام
..... لباسا فافا رو هم شستم البته فقط مانتو و بلوزش بود ....بازم ديدم بيكارم رفتم
اون بالشت نرمه كه توش پشم ِ شيشه س رو اوردم و رويه اش رو باز كردم و پشمه
شيشه اش رو ريختم بيرون ( آخه مدتيه ديگه پوفش خوابيده و نرم نيست
) همه
رو از هم باز كردم و دوباره ريختم داخلش بازم يه بالشت نرم و پفي شد .... شد عين
همون روز اولش من عاشق اين بالشتمم اونقدر بهش وابسته ام كه حتي با خودم بردمش
شمال مجي ميخنديد ميگفت اينو چرا اوردي؟گفتم اين نباشه خوابم نميره مجي بر عكس
من بايد زير سرش سفت باشه نرم باشه نميتونه بخوابه 
.... خلاصه اينم از امروزو ديروز من ....
دلم يه تغيير و تحول اساسي ميخواد هر چند تا ۱ماه و نيم ديگه بايد از اينجا بريم و بازم يه
خونه ي جديد و محيط جديد اما من اينجارو خيلي دوست دارم مخصوصا حياط و باغچه اش رو ....
اتاقمو ..... خيلي دوست دارم محيطشو و ارامشش رو اما بايد دل كند ..... پارسال اتاقم
كوچيك بود اما امسال اين اتاقم خيلي بزرگ بود ۱۴ يا ۱۵ متر ميشه خدا كنه اين دفعه هم
هرجا ميريم اتاقم بزرگ باشه انگار توي جاي كوچيكتر خفه ميشم ..... 
دلم واسه ريحانه تنگ شده
؛ واسه روزايي كه ميرفتيم اموزش رانندگي ؛ واسه
سينما رفتنا ؛ واسه اون موقع هايي كه داروخانه كار ميكردو ميرفتم پيشش و كلي ميخنديدم
...واسه مسخره بازيا
.... زمين خوردنا ....الكي خنديدنا و دلقك بازيا 
...... دلم تنگ شده واسه اون موقع هايي كه فارغ از اين دنيا بودم .... ريحانه ميگه بي معرفت
شدم نميدونم شايد راست ميگه اما اينو نميدونه كه دنياي من ديگه خلاصه شده توي
مجتبي .... نميدونه اين مريم ديگه كلي با اون مريم فرق داره و عوض شده ....

پي نوشت ۱: ميخوام نوشتن روادامه بدم 
پي نوشت ۲: ميخوام صبر كنم ..... يعني صبر كنيم تا ببينيم خدا چي ميخواد شيدا راست
ميگه عسلم همينو ميگه ميگه فقط صبر
پي نوشت ۳: دعا يادتون نره ؛ دعاي يه بنده در حق يه بنده ي ديگه زود ميگيره 
پي نوشت عشقولي براي تو مهربونم :
من از قصه ي زندگي ام نمي ترسم ؛ من از بي تو بودن و به ياد تو زيستن و تنها از
خاطرات گذشته تغذيه كردن ميترسم .... اي اميد ِ زندگي ام اكنون كه قلبم مالامال از غمه
زندگيست ؛ اكنون كه پاهايم توان ِ راه رفتن ندارد باز هم به من ببخش احساس ِ دوست
داشتن ِ جاودانه را ؛باز هم آغوش ِ گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هايت را مرهمي
برايم قرار ده ؛ بگذار در آغوشت ارام بگيرم ..... بدان كه قلبه من هم شكسته و روحم از
همه ي دردها خسته شده .... پس تا از دست نرفته ام درياب.






بعد نوشت :
همیشه یک نفر هست که آدم را بگریاند،
بخنداند و دلبسته ی خویش کند.
همان یک نفر هم کافی است، حتما کافی است ؛
اگر که تو هم برای او همان یک نفر باشی
+
نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 12:55  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
يه پست نوشته بودم كه پريد

......... فكر نكنم بتونم ديگه مثه اون بنويسم

....
5شنبه چون مجي زود مغازه رو تعطيل كرده بود بهم اس داد مريم ميخوام بيام ببينمت منم
چون خواب بودم گفتم الان نه گفت رفتم شارژ خريدم بيا دم ِ درم ..... منم زودي پريدم
ابروهامو كشيدم ( آخه بازم دمشو با تيغ زدم كه بالا بكشم واسه همين نصفه بود ابروهام)
زود روسري و مانتومو پوشيدم و پريدم دمه در و آوردمش نشستيم توي حياط 1ساعت ونيم
پيشم بود و مامان گفت افطـــــــــــــار بمون ولي نموند و رفت شب هم مهمون بودن خونه
خاله اش .....
جمعه هم كه ميشه ديروز مجي اس داد تا بيدار شدم و ميخواست بياد منو ببينه كه
گفتم نه بذار نمازمو بخونم بهت ميگم بعدشم ارايش بنفش كردم و تيريپ بنفش زدم .....
شلوار و شال بادمجوني با يه بلوز استين بلند راه راه هاي افقي بنفش و سفيد ......
مجي اومد و ميخواستيم بشينيم حياط كه ديديم حاج خانم همش از بالكن اويزونه
مامان گفت برين تو اتاقت ..... مامان اومد و يه كم حرف زديم و رفت مونديم منو مجي .....
طي مذاكرات و مشورتهاي لازم تصميم بر اين شد كه يه كلاس زبان مختلط پيدا كنيم و
بريم با هم زبان بخونيم ...... كسي جايي سراغ نداره ؟؟؟؟؟
2ساعتي پيشم بود و رفت بعد از افطار قرار بود بريم بهشت زهرا كه مامان گفت بسته اس
.... بنابراين رفتيم پارك جلفـــــــا البته محمد و مهســــــــا و علي همون دوست ِمحمد
هم بود كه لشي ِ كه دومي نداره
منم ازش متنفرم
..... بچه پررو از من كوچكتره اما
ازم سلام ميخواد
منم ديدم اينجوري محل ندادم رومو كردم اونطرف نگفتم تو هم ادمي
..... 45 مين نشستيم جلفا البته منو مجي از اونا جدا بوديم چون اونا داشتن
بدمينتون بازي ميكردن ..... بعدشم رفتيم شير موز معروف رو زديم تو رگ ..... اومدم خونه
ساعت 11:15 بود من كه نبودم داوود و ليلا اومده بودن اينجا و رفتنه با فافا و علي رفتن بيرون
.... مجي همون موقع اس داد كي خونتونه ؟ گفتم خودمونيم فافا اينا رفتن بيرون كه گفت
مياي بريم بيرون ؟ گفتم آره اما مجبوريم جواد رو هم ببريم كه مامان گير نده گفت نميشه
موتور سنگين ميشه اخه اون شب كه خورديم زمين نميدونم موتور چش شده .... گفتم
پس بيا اينجا اومد و من گفتم زير انداز بندازيم تو ُ بالكن جلو اتاقم ( جلو اتاقم يه بالكن
هست كه 5تا پله ميخوره به حياط و روبروشم باغچه اس ) زير انداز انداختم و دوتايي
نشستيم مامان گفت بياين داخل اما من گفتم نه آخه اونجا هم خنك بود هم با صفا هم
راحت مجي هم ام پي فورشو اورده بود و يكيش تو گوش من بود يكيش گوش خودش
...... كه همون موقع واسش اس ام اس اومد و همون باعث شد بهم بريزم
و تا 2ساعت گريه كنم ؛ هيچ وقت يادم نميره كه چه جوري بدنم ميلرزيد و گريه ميكردم
گريه نه زار ميزدم مجي محكم بغلم كرده بود و پا به پام اشك ميريخت
ديدم
كه شونه هاي مردونه اش داره تكون ميخوره
بدون ترس از اينكه كسي ببينتمون .....
حس نا اميدي و پوچي و تهي بودن دست از سرم بر نميداشت بغض گنده اي كه داشت
خفه ام ميكرد حتي اغوششم نتونست ارومم كنه تا حالا اونجوري زجه نزده بودم 
هر كاري ميكرد اروم نميشدم بدتر هق هق ميكردم صداي شكستنمو شنيده بودم
اينقدر
بيكس و تنها نبودم حس و حالي رو كه داشتم نه ميشه بيان كرد نه كسي ميتونه بفهمه
و حس كنه
..... ساعت 1:30 به زور مجي رو راضي كردم بره .... بهم اس داد و
كلي توضيح و توجيه اما من جواب نميدادم.... تصميمم قطعي شده بود و رفتم عكسامو اوردم
چيدم رو تخت و بازم گريه ميكردم نميدونم اون همه اشك از كجاي اين دله شكسته ام ميومد
كه تموم نميشد
..... بعدشم بلند شدم و همون كاري رو كردم كه يه بار ديگه هم كرده
بودم بازم قرص
..... مجي بازم اس داد و اينبار جواب دادم و گفتم اگه بتونم يه امانتي واست
ميذارم رو ميزم
.... زنگ زد برنداشتم گفت كارت دارم برداشتم با گريه گفتم بله ؟
گفت مريم دارم داغون ميشم تو ديگه تنهام نذار
كه ميميرم چرا با من اينكارارو
ميكني؟ و گريه كرد من اينجا منفجر شدم و اون اونجا اما اين بار ديگه نه شونه اي بود نه
آغوشي .... كه يهو حالت تهوع گرفتم و قطع كردم و پريدم تو دستشويي كه يهو 
....... همه رو بالا اوردم نميدونم چرا اما شايد شانس اورد
.... اومدم تو اتاق
و ولو شدم رو تختم كه بازم زنگيد گفت چي شد؟گفتم حالم بهم خورد گفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم همين جوري .... شك كردو گفت جونه من واسه چي؟ گفتم دير زنگ زدي مجي
..... فهميد و يهو قلبش سوخت و فقط گفت واي واي مريم قلبم ميسوزه و ديدم صداش
داره ضعيف ميشه با گريه صداش كردم جواب نميداد چند بار كه صداش كردم گفت هان ؟
گفتم خوبي؟ گفت اره قلبم ميسوزه و تير ميكشه گريه ميكردم بازم با اون حالش به فكر
من بود و ميگفت گريه نكن ميگفت قرص خوردي؟چي خوردي؟ چقدر؟ بيا برو دكتر ....
شب خيلي بدي بود من نگرانه اون و اون نگرانه من منم عجيب خوابم ميومد و مجي نميذاشت
بخوابم ميگفت نخواب تو خواب حالت بد ميشه ميترسيد خواب به خواب برم
...... ساعت
3:30 مجي گفت 1 ساعت بخوابيم تا سحر خوابيد اما من نه ..... ساعت 4:30 بيدارش كردم
اما داشتم ميمردم از ترس
...... داشتم سكته ميكردم هميشه وقتي يه اس ميدم
يا ميس ميندازم بيدار ميشه اما اينبار 3بار زنگيدم و هر دفعه هم 6-7 تا بوق ميخورد اما خبري
نبود ديگه نزديك بود بزنگم به محمد كه اس داد مرسي گلم بيدارم .... فافا واسه سحر فسنجون
درست كرده بود اما من ميل نداشتم دقيقا 4 تا قاشق خوردم و اومدم تو اتاقم و بازم كلي
بغض داشت خفه ام ميكرد كه گذاشتم سر نماز خودمو حسابي خالي كنم تو بغل خدا ....

مجي گفت خوردي؟گفتم نه ميل ندارم تو چي؟گفت هر كاري كردم
از گلوم پايين نرفت دارم اب ميخورم گفت مريم منو ببخش
امشبُ هيچ وقت فراموش
نميكنم كه دلتو شكستم
.... ميدونم مثه اون موقعها بهم اعتماد نداري و دوسم نداري
اما اونقدرها هم بد نيستم
گفتم شُك بدي بود ..... زمان لازمه تا بتونم با خودم كنار
بيام ..... بعدشم وضو گرفتم و نمازمو خوندم و اشك تو چشام بود كه اس داد مريم جون ِ
من ؛ منو كفن كنن گريه نكنيا
البته اگه هنوزم برات ارزش دارمو دوسم داري
..... گفتم ارزش داري و برام عزيزي باشه گريه نميكنم ....رفتم رو تخت گفت بخوابيم ؟گفتم
خوب بخوابي ( برعكس شباي ديگه نه بغلش كردم نه بوسيدمش
) گفت اگه چندشت
نميشه بغلم كن بخوابيم ..... قولي و قراري كه بينمون بود رو بهش ياد اوري كردم و بهش
گفتم بيا بغلم و خوابيدم .... امروزم كه شنبه بود و رفته بود مغازه بيدار كه شدم 45 مين
با هم تل حرفيديم هنوزم عذاب وجدان داشت و منم ناراحت بودم اما با قضيه كنار اومده
بودم هردو داشتيم از گشنگي غش ميكرديم داشت با من حرف ميزد كه با محمد سر
من دعواش شد
و محمد هم حسابي هر چي ميخواست از دهنش در اومد و گفت
.... كه مجي رو حسابي به هم ريخت و البته منو .... آخه حسادت تا كِي و كجا ؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟به قيمت از بين بردن ابروي بقيه ؟؟؟؟؟؟؟؟ ازت نميگذرم محمد هيچ وقت .......
هيچ وقت 
امشبم با مجي رفتيم پارك و شب خيلي بدي بود هر دو داغون و گريون و دل شكسته 
و نااميد از ايندمون ...... الان هر دو حكم كسي رو داريم كه زير پاش خالي شده و داره
غرق ميشه و تنها اميدش به خداست كه بلكه دستاي خدا نجاتش بدن ..... همه چيز
دست به دست هم داده ما رو از هم جدا كنه . امشب بهش گفتم يا تو يا مرگ 
..... گفت مگه من ميتونم بدون ِ تو دووم بيارم ؟؟؟؟؟؟؟؟ پس با هم ميميريم .
نگرانم ..... من تصميمم جدي ِ ..... اما نميخوام مجي چيزيش بشه اگه تاحالا احتمال
ميدادم 50 يا 60 درصد با هم ازدواج ميكنيم الان احتمالش 1 درصد هم نيست .....
فقط يه معجزه ميتونه اتفاق بيفته يه معجزه .........

ديشب مجي بزرگترين و قاطعانه ترين تصميم زندگيشو گرفت بخاطر من چيزي كه
ممكنه حتي با از بين رفتن آبروش باشه ... يه بار ديگه عشقشو ثابت كرد .....

پينوشت 1: اشتباه فكر كردين نه مجي به من خيانت كرده نه من به اون ..... اين قضيه
مربوط ميشه به قبل از اشناييمون كه من فكر ميكردم تموم شده اما ديشب فهميدم كه
اشتباه فكر ميكردم 
پينوشت 2: نميخوام به كسي توضيحي بدم 
پينوشت 3: حذف شد
پينوشت 4: خيلي محتاج ِ دعام خيلي
... اگه دلتون شكست يا دمه اذان و افطار
حس كردين به خدا نزديك شدين منو يادتون نره .....كسي كه داره تو نااميدي دست پا
ميزنه و كمك ميخواد .....
پينوشت 5: چرا بعضيها اينقدر ظالم و خودخوا هستن ؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا پس كو اون عدالتت
؟ قربون صبوريت برم
من كه صبر تورو ندارم .
پينوشت 6: هنوزم عاشقانه ميپرستمت گلم هنوزم دوستت دارم ....


حتي اگه زير خروارها خاك باشم 
پي نوشت 7: راستي علي و مجي با هم رودر رو شدن اما مجي انگار علي رو نميبينه
اصلا بهش محل نميده ؛ انگار علي وجوده خارجي نداره حتي جواب سلامشم نميده
اما خدارو شكر اتفاقي نيفتاد ....
پينوشت 8: عشقولي....
ميميرم برات نميدونستي نازه من
ميميرم واسه اون دوتا چشم سيات
ميميرم واسه اون زنگ صدات
ميميرم واسه اون ناز نگات
تو شدي همه ي زندگيم
تو شدي همه دلبستگيم
تو شدي بهاره اميد و دلدادگيم
تو شدي تمامه عمره من
تو شدي كبوتر ِ عشقه من
اومدي نشستي آخر رو بومه من
تو بيا بشين كنار من
سر بذار تو روي شونه ي من
ميخوام برات قصه بگم قصـــــــــــه ي عشق
قصه ي دلدادگي ِ من
قصه ي مستي ِ چشم تو
قصه ي عاشقي ِ منو تو اي گل ِ من
اي تو قبله ي وجود من
اي تو اميره قلب ِ من
ميخوام بگم عاشقتم اي گل ِ من
اي تو اتشكده ي قلب ِ من
اي همه ي عشق ِ تو وجوده من
تو شدي خداي من خداي من
بودنه تو ارزومه ؛ حتي واسه ي يه لحظه
ميميرم بي تو اگه با من نباشي
اگه با من تو نباشي ؛ شب ِ من سحر نميشه
شب ميمونه با من تا هميشه

+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 2:52  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
بعد نوشت : این پست رو دیشب نوشتم الان گذاشتم اینجا .....
ديشب بعد از نوشتن پست قبلي منتظر شدم تا ساعت 4:30 مجي رو بيدار كردم و
سحريش رو خورد و با هم اس ام اس ردو بدل كرديم و اذان كه گفتن نمازشو خوند و با هم
خوابيديم مجي گفت بايد به عمو بگي علي باهات اينجوري ميكنه
گفت به ارواح خاك
داييم اگه نگي خودم بهش زنگ ميزنم و ميگم گفتم ميگم
….. امروز اونقدر زنگ زد و
اس ام اس داد كه بيدار شدم همون موقع زري زد به در اتاقم و مجبور شدم در رو باز كنم
( اخه ديشب دعوامون شد درو قفل كردم
) اومد تو ُ با عمه اومده بود بازم بره نت
سرچ كنه منم رفتم حموم و اومدم و نميدونم حرف سر چي شد كه ماجراي ديشب ُ گفتم
و مجي هم گير داده بود يالا زنگ بزن به عمو
وقتي عمه اينا رفتن منم زنگيدم به عمو
و بهش گفتم كه چي شده خيلي ناراحت شد و گفت حسابشو ميرسم
…..
بعدشم با مجي تلفني حرف زديم كه كلي درد دل كردم باهاش
با مامان هم حرف زد
گفت بعد از افطار ميام …… منم مشغول جمع و جور كردن اتاقم شدم
هوا هم كه محشر بود يه نم هم بارون زد ….. با مجي هم اس بازي ميكردم در قفل بود كه
فافا اومد زد به در رو باز كردم و سلام كرد جواب دادم اما بازم ناراحت بودم علي اومد تو اتاق
ميخواست بياد سمتم كه بازم مثه هميشه خرم كنه كه با اخم ردش كردم
گفتم برو كنار
حالتو ندارما ….حساب كار دسش اومد ( عمو بهش زنگ زده بود) بزنگاه رو كه ديديم مجي
اومد دم ِ در
علي اون موقع رفته بود بنزين بزنه ….دمه در بوديم كه جواد اومد گفت آبجي
بسته بود آخه زري كه اومد اينجا هرچي سرچ كرده بود ريخت تو ُ ام پي تري پليير وقتي
ميخواسته اونو از يو اس بي در بياره كيسم رو ميكشه همون باعث ميشه سوكِت از سيم
جدا شه واسه همين اينترنت نداشتم سيم رو دادم جواد ببره واسم سوكت بزنه كه اومد گفت
سیم قطعی داره مغازه بسته بوده به مجي گفتم بريم سيم بخريم ؟گفت بذار فردا گفتم
نه امشب ميخوام گفت برو حاضر شو گفت علي كجاست گفتم رفته بنزين بزنه
گفت
چرا نگفتي
؟گفتم منم نفهميدم كي رفته
زود حاضر شدم و رفتيم ..... دو جا ديديم
بسته بود مجي داشت دور ميزد تقريبا وايساده بوديم كه يه خطي اومد مسافر سوار كنه
جلوشو نگاه نكردو برگشته بود و پشت سرشو نگاه ميكرد همينجوري هم حركت ميكرد
البته اصلا سرعتي نداشت اما مارو نديد و زد به پشت موتور و چون سنگين بود مجي نتونست
كنترل كنه وخورديم زمين
يعني مجي افتاد موتورم افتاد من از رو سر مجي پرت شدم زمين
دو سه تا غلت زدم و ولو شدم
شانس اوردم كه اتوبوس از روم رد نشد
آخه دومتر
بيشتر با اتوبوس فاصله نداشتم كه تا ديده بود راننده اش ما خورديم زمين سريع نگه داشته
بود من اونقدر ترسيده بودم كه تمامه بدنم ميلرزيد
پاهام جون نداشت بلند شم
به زور وايسادم و توپيدم به يارو گفتم چشم نداري جلوتو ببيني
؟ همچين
با غضب نگاش كردم كه لال شد بعدشم وايساد با ما بحث كردن اما مجي گفت برو اقا چيزي
نشد من رفتم يه گوشه وايسادم حالم خيلي بد بود
سمت چپم كه پهلوم كبود شده
نميدونم به كجا خورد كليه ام هم درد ميكنه خدا كنه ضربه نخورده باشه
حالا تو ِ اين
گيرودار مجي ديد فشارم افتاده و يخ كردم ميگه بيا ادامس بخور شيرينه فشارت بياد بالا 
... ُ اوج ِ عصبانيت كلي خنديديم
بعد سوار شديم و اومديم خونه و من كفشامو عوض
كردم و گفتم بريم در بند رفتيم در بند كه ديدم دوتا گشت * ارش*اد ... وايساده
گفتم
نريم برگرد گفت چرا ؟گفتم دوروزه دارم همش بد ميارم من كه شانس ندارم برگرد گفت بابا
تو كه موردي نداري نه ارايشت تنده نه تيپت مشكل داره گفتم باشه نريم من شانس ندارم
خلاصه مجي رو مجبور كردم برگرديم بقول مجي اسگُل شديم رفت
برگشتنه گفت
من كه تو رو امروز نديدم همش رو موتور بوديم بريم تو حياطتون بشينيم 10 مين ببينمت
بعد برم اومديم توي حياط مامانم اومد پيشمون مجي نگام ميكرد بغلم ميكرد ميگفت چطور
دلش اومده تورو بزنه
؟ به مامان ميگفت چطور دلش اومده
؟ مامان رفت نماز بخونه
يه كم با مجي حرف زديم و خداحافظي كرديم و رفت بعدش اس داد و گفت: بخوابيم ؟ گفتم
من دارم كانال 5 رو ميبينم
بذار تموم شه گفت : حالم از همه به هم ميخوره
فقط تورو ميدوستمو ميعشقمو ميبوسم؛ من رو تخت منتظرم كه لالا كنيم ..... گفتم چی شده؟
که گفت قضیه چیه منم ناراحت شدم ، گفتم : باشه عزيزم ......وقتي تموم شد منم رفتم
رو تخت كه بخوابم به هم شب بخير گفتيم
اما مگه تونستم با اين درد پهلو و كلا بدنم
بخوابم
؟؟؟؟به نت هم دسترسي ندارم دارم ديوونه ميشم
ديدم بيكارم و كلافه
گفتم اين پست رو بنويسم توي ورد تا فردا كه نتم درست شد بذارم تو ُ وبلاگ ...
پي نوشت عشقولي
: خيلي دوستت دارم جيگرر ......... اميد زندگيم دوستت
دارم ...... 
بعد نوشت : سحر که مجی رو بیدار کردم نگران حالم بود هی میگفت بمیرم برات همش
تقصیره من بود که تو اینجوری شدی میگفت از بغض دارم خفه میشم گفتم چرا؟ ناراحت بود
که خوردیم زمین میگفت تجربه بدی بود با تو زمین خوردن 
عزیز دلم زندگی پستی بلندی داره زمین خوردنم داره مهم اینه که بتونیم بلند شیم و بتونیم
به هم تکیه کنیم و ادامه بدیم .....
نظرهای پست قبل رو جواب دادم ......
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:51  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

پريشب كه گفتم مجي قرار بود بعد از افطار بياد و بخاطر همون بحث اعصابش خورد شده بود
و خوابيده بود منم كلي بغض داشتم با اينكه گريه هم كردم اما بازم دلم اروم نشد
با فافا و علي رفتيم من چند تا اسپري خريدم منو فافا عينك خريديم و بعدشم رفتيم فافا
مامانشو ببينه .... 30 مين اونجا بوديم و برگشتيم مجي اس ام اس داد كه كجايي؟ خواب
بد ديدم يهو پريدم
؛ منم نگرانش شدم گفتم داريم بر ميگرديم خونه سر راه هم علي
بردمون يه جايي كه بستني سنتيهاش حرف نداره 1كيلو خريد آورديم خونه بستني خورديم .
ديشبم مجتبي بعد از افطار اومد رفتيم با علي و فافا و جواد تمرين موتور ..... بعدشم
رفتيم پارك ساعت 12:30 برگشتيم خونه ...... مجتبي واسم تعريف كرد كه بحث و دعوا سر
چي بوده .....
امروزم بعد از افطار مجي اومد اينجا و يه سر به وبلاگم زد
و يكمم خوندش البته نصفه
ديگه علي اومد و سر گرم علي شد و قليون درست كرديم و علي و فافا رفتن گوشي
فافا رو عوض كنن منو مجي هم رفتيم توي اتاق من و قليون كشيد
و منم شام
خوردم و فيلم ديديم ....بعدشم ساعت 11 رفت .... ريحانه زنگيد و با هم حرف زديم علي
اينا كه برگشتن نشستن تو اتاق من دقيقا همين۲ساعت پيش بود با علي شوخي
شوخي دعوامون شد جدي
..... هميشه ي خدا منو ميچزونه تمامه بدنم از دستش
كبوده ..... اومد وشگونم گرفت يكي هم زد بهم و در رفت منم فحشش دادم
اومد پاشو گذاشت رو پام با تمامه وزنش فشار داد منم قاطي كردم خفن 
موهاشو كندم
اونم دستش به جايي نميرسيد موهامو كند 
مامان مثلا اومده جدامون كنه منو نگه داشته علي منوميزد
منم تو ُ اون گيرو دار
لباس مامانو تو ُ تنش پاره كردم
وقتي اينجوري به هم ميريزم واقعا وحشي ميشم
البته خيلي كم پيش مياد تو ُ اين حال بيفتم اما وقتي اينجوري ميشم هيچي حاليم نيست
هيچـــــــــــــي
..... دنبالش كردم بازم يه كتك جانانه به هم زديم محكم زد تو ُ چشمم
هنوزم قرمزه و همين جوري داره اشك مياد
.... حالا زورش بهم نرسيده ميگه بذار
جلو مجتبي همچين ضايعه ات كنم كه به گه خوردن بيفتي
گفتم هر غلطي دلت
ميخواد بكن
..... اومدم و درو قفل كردم و يه دل سير گريه كردم
.... همون
موقع مجي اس ام اس داد و گفت نميدونم چي شد كه يهو دلم عين ِ سيرو سركه جوشيد ....
با گريه واسش نوشتم چون من داشتم كتك ميخوردم
..... وقتي فهميد گفت از كي
؟
چرا

؟ جواب ندادم گفتم ميخوام بكپم
چند بار اس ام اس داد و گفت
چي شده نگي ميام اونجاها .... واسه اينكه كه نياد بهش گفتم چي شده كه گفت غلط كرده
مرتيكه برو صداش كن بياد دمه
در من پشت درم
...... با يه بدبختي كليد در
حياط رو برداشتم از پنجره اتاقم پريدم رفتم تو حياط درو باز كردم با اون قيافه بهم ريخته ام
5 دقيقه داشتم قسمش ميدادم كه بره ....گفتم تو كاره ما دخالت نكن برو
نميخوام روش تو ُ رو تو هم باز بشه گفت ميخوام باهاش حرف بزنم گفتم فردا حرف بزن گفت
فردا اگه وايسه تو ُ روم ميزنمشا گفت باشه بزن با حالت قهر رفت منم درو قفل كردم و اومدم
داخل بهش اس ام اس دادم عزيزه دلم نبايد ميومدي ممنونتم كه نگرانمي خوشحالم كه تو
رو دارم كه اگه از همه نا اميد ميشم بازم يه نوره اميد تو ُ زندگيم هست اما صلاح نيست تو
دخالت كني
..... گفت بگير بخواب تا فردا كارش دارم ....فردا بذار ببينمش ....
تو هم نميفهمي .....
تو ُ دعوا كه خيرات نميكنن درسته از پسش بر ميام اگه يكي ميخورم دوتا ميزنم اما اون
مرد ِ و زورش از من بيشتر تمامه بدنم درد ميكنه
مخصوصا سرم اون قسمتي كه
موهامو كنده همين جور دست ميكشم لاي موهام 20 -30 تا مو هر دفعه مياد بين انگشتام
همين جور ميريزه نگرانه اونم وگرنه درداي ديگه يادم ميره اما درد زخمي كه به قلبم زده
هيچ وقت يادم نميره جاشم ميمونه
.... عمو هميشه بهم ميگفت به علي اعتماد نكن
بهش تكيه نكن حالا ميفهمم اون چه روزايي رو ميديد ..... راست ميگفت به علي
نميشه تكيه كرد ..... 
چشمم تار ميبينه
هنوزم داره اشك مياد هم درد ميكنه بار دومه كه جدي با علي
دعوام ميشه و ناجوانمردانه دستش روم بلند ميشه اونم من ؛ مني كه نازك تر از گل بهم
نگفتن دفعه قبل سر خواستگاري فافا بود كه همچين لگدي زد تو ُ رونم كه تا يه هفته پام
درد كه ميكرد هيچ تا 1ماه هم كبود بود
...... امشب طوري دلم شكست و آه كشيدم
كه فكر كنم تا آخر عمرش رنگ خوشي رو نميبينه ببين چه روزي اين حرفو زدم اگه علي
خوشبخت شد من اسممو عوض ميكنم .

پي نوشت : الان فقط تنها چيزي كه آرومم ميكنه يه خواب آروم و طولاني ِ خوابي كه ديگه
بيدار نشم .....
بعد نوشت : مجتبي خوابيده بود اما هنوز 20 مين نشده بهم اس ام اس داد :مريم
اعصابم خُرده پريدم بخدا حالشو اساسي ميگيرم 
...... ( فدات بشم
كه اينطور پشتمي
..... اما نميخوام بخاطر من خودتو اذيت كني
)
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 2:57  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
دوشب پیش که رفتیم واسه تمرین موتور به مجی گفتم یه شب ماشین رو بیار تمرین کنم
رانندگی داره یادم میره
گفت فردا شب میارم ....دیروزم مغازه بود و تلفنی ۲ یا ۳ بار
با هم حرفیدیم گفت حاضر باش بعد از افطار بیام دنبالت و بریم تمرین بعدشم دیروز داداش
کوچیکه از اراک برگشت خاله اینا کلی سوغاتی فرستاده بودن از باغشونم برامون انگور
داده بودن که من واسه مجتبی دادم داداش کوچیکه برد .... قبلش رفتیم واسه همون خونه ای
که پیدا کرده بودیم و منتفی شد اونجا نشد بریم .... بعدشم منو مجی رفتیم تمرین ۱:۳۰
داشتیم تمرین میکردیم بعدشم رفتیم همونجا که شب قبلش رفتیم شیرموز خوردیم
و دیشبم رفتیم شیرموز زدیم
..... ساعت ۱۱ خونه بودم شب خوبی بود اما ساعت
۱۲:۱۰ مجی گفت مهسا قرص خورده زنگ زدن به محمد و گفتن داریم میریم ببریمش بیمارستان
و.......... ساعت ۲:۳۰ اومده بودن خونه و بعدش مجی خوابید و من خوابم نبرد تا سحر
بیدارش کردم و خوابیدم 
امروز حالم زیاد خوب نبود چون دلم خیلی درد میکرد یه مسکن خوردم و خوابیدم مجی
اس ام اس میداد منم بیدار میشدم و جواب میدادم یه بارم باهاش حرف زدم ..... الانم قرار
بود بعد از افطار بیاد ببینمش که گویا با خانواده اش درگیره
..... دلم خیلی گرفت الان ....
امیدوارم به حق همین شبای عزیز خدا نگذره از اونایی که دارن سعی میکنن منو مجی رو
از هم جدا کنن .... من که راضی نیستم
......دیروز با یه عشقی واسش فرستادم
الان گفت خونمون دعواس سر اینکه با هم میریم بیرون و چیزایی که میفرستی در خونه .....
گفتم بیخود کردن من واسه تو میفرستم به کسی ربط نداره .... اینم عوض تشکر مادرش
هر چند من واسه مجی کردم مهم اونه واسم ..... فقط موندم اگر حالا احتمالا ۱ درصد من
عروس این خانواده بشم چطوری روشون میشه تو ُ چشم من نگاه کنن با این بدیهایی
که دارن در حقم میکنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم از دنيا و آدماش گرفته 

بعد نوشت : نظر ها رو جواب دادم و میدم
بعد نوشت عشقولی: اضافه شد در ساعت ۰۳:۳۹ صبح
در عشق دو دلی و تردید نیست ... بی تردید باید هیچ شد .... عشق موندنه نه رفتن
باید بومی ِ اين شهر باشي تا غربت نگيردت بايد اهل اين ديار بود .... يكبار كه رفتي
ديگه رفتي برگشــــتن بي فايده اس .... وقتي به دروازه ي اين شهــــــــــــر رسيدي
نبايد بترسي .... پشت سرت رو هم نبايد نگاه كني نبايد پشيمون بشي ؛ ممكنه در
اطرافت سايه هاي وحشتناك ببيني ولي فقط بايد به جلو نگاه كني بايد از خودت مطمئن
باشي بايد از طرفت مطمئن باشي وقتي گفت بريم بايد بري و نترســـــــــــــــي
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:2  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
وقتی دیروز ساعت ۶:۳۰ بهت زنگیدم و باهات حرف زدم یه کم از اون استرسم کم شد 
.... و رفتم وضو گرفتم و مشغول آرایشم شدم که همون موقع علی و فافا هم رسیدن .....
به مجی خبر دادم که بیا علی اینا اومدن مجتبی هم اومد ..... وقتی بابا درو باز کرد تا
میخواست با موتورش بیاد توی حیاط منم فشنگی روسری کوتاهمو سرم کردم با همون
بلوز سبزم که استینشم بلنده و همون دامن مشکی ِ كه تنگه ...... وقتي منو با اون تيريپ
و اون ارايش ديدي خنديدي
و قتي احوالپرسي ميكردي همش تو ُ چشامو نگاه
ميكردي
..... اومديم داخل و كمك كردي كه سفره رو بچينيم تقريبا تو سفره رو
چيدي ..... لذت ميبردم كه اينطوري پا به پام كمكم ميكني
..... اخرشم وقتي يه سيني
چاي ريختم و اومدم سر سفره نشستم كنارت و ديدم منتظري تا من شروع كنم بهت گفتم
خوب شروع كن ديگه گفتي منتظرم تا ببينم تو با چي ميخواي افطار كني
منم خرما رو
برداشتم و ظرفشو گرفتم جلوت و گفتم بردار و با هم با خرما افطار كرديم نذاشتم زياد بخوريد
چون گفتم سير ميشين و ديگه نميتونيد دست پخت منو بخوريد
بعدشم با كمك فافا
شامو كشيديم و آورديم ؛ اونقدر بلند شدم و نشستم سر سفره كه به كل اشتهام كور شد
.... بعدشم كه اومديم بخوريم علي گفت كره خر چه مرغي هم پخته به به خوش به
حالت مجتبي يه ماهه از چاقي ميتركي
مجي خنديد و يه نگاه به من كرد بعدشم كه
سفره جمع شد گفت ايشاالله قسمت بشه هميشه دست پختت رو بخورم و تشكر كرد
مجتبي كمك كرد و نذاشت تنها ظرفارو بشورم هر كاريش كردم گفت دوتايي اون شست من
اب كشيدم و گفتم چه مهمونه خوبي هميشه بيا مهموني
.... يه جاش يه طوري نگام
كرد گفتم چيه ؟ چرا اونجوري نگاه ميكني و ميري تو فكر؟؟؟؟؟؟؟
گفت چه جوري؟ گفتم مثه
هميشه نيستي متفكرتر شدي
خلاصه زير زبونشو كشيدم ...گفت دارم به ايندمون
فكر ميكنم به اينكه چي ميشه ؟ منم اين شكلي شدم

بعدشم كه من وضو داشتم و مجي وضو گرفت و دوتايي با هم نمازامونو خونديم 
نميدونيد چه حالي داشتم يه لذت وصف نشدني داشت
وقتي منو توي چادر نماز ديد
خنديد گفتم چيه ؟گفت هيچي وقتي تموم شد مجي داشت ذكر ميگفت و منم از پشت
سرش داشتم هيكل مردونه اش رو نگاه ميكردم
و اون شونه هاي محكمشو و اشك توي
چشام جمع شد و از ته دل خواستم كه مال من بشه
.....فكر اينكه اگه از دست
بدمش داشت ديوونه ام ميكرد ..... خلاصه قرار ِ ساعت ۹ رو داشتيم واسه حركت به سمت
بام تهران اما تا ۹:۳۰ منو فافا اماده شديم و محمد با مهسا اومد و ۶تايي رفتيم ..... بين راه
كلي خنديديم چون راه رو گم كرديم يعني علي باعث شد دنبال علي رفتيم راهو گم كرديم
بعدش علي اينا رو گم كرديم و اونا زودتر رسيدن و ما ۱۰ مين بعدش .... ۱۲تازه رسيديم توچال ....
بعدشم تا ۲تا ايستگاه رفتيم و زوارامون در رفت به من اصلا خوش نگذشت از طرفي هم قلبم
تير ميكشيد و اعصابم خورد بود 
اومديم خونه ساعت ۳بود و شب خيلي بدي رو گذروندم .....
امروزم كه جمعه بود و روزه نگرفتم خدا بهم مرخصي داد
و گفت برو حالشو ببر 
....
مجي هم روزه نبود چون بايد يكي از دارو هاشو ميخورد كه واسه مفصل ِ و بايد بخوره ....
به مجي گفتم ميخوام برم دنبال خونه گفت بذار بخوابم خواستي بري بگو با هم بريم
ساعت ۶:۱۵ با هم رفتيم گشتيم خلاصه يه جا پيدا كرديم ۱۲۰ متري خوب بود اومديم
مامان رو هم برديم ديد و پسنديد اما هنوز معلوم نيست بريم اونجا ... يه سري مشكلات
پيش اومده كه ممكنه اونجا اُكِي نشه هم محلش خوب و آرومه هم خونه اش شيك و بزرگ
.... وقتي داشتيم ميگشتيم به مجي گفتم خسته شدم حالم از اسباب كشي به هم
ميخوره
گفت گلم درست ميشه
من پا به پا باهات هستم تا آخرشم
.... وقتي اينو گفت تمامه خستگيم از تنم در رفت
و رو موتور بوديم از پشت
بغلش كردم و گفتم مرسي عزيزم همين واسم كافيه ....
ساعت ۱۰ بود مجي اومد خونمون ...چون مامانش اينا رفته بودن بيرون بگردن .... مجي هم
خونه تنها بود بهش گفتم بيا اينجا وقتي اومد من بخاطر اينكه خونه بحثم شده بود اعصابم
داغون بود نشستم توي حياط و مامان فرش انداخت و دوتايي با نجي نشستيم توي حياط
.... مامي واسش چايي اورد و كلي دوتايي حرف زديم و مامان هم اومد نشست .... بعدشم
شير اشپزخونه هرز شده بود اومد درستش كرد
و علي كه رفته بود خونه عمويي
برگشت و حاضر شديم و رفتيم بيرون جاتون خالي رفتيم شير موز و بستني زديم تو رگ حالم
جا اومد .... بعدشم رفتيم پيش به سوي اموزش موتور سواري ..... 
اول علي و فافا شروع كردن مجي ميرفت دنبالشون من برعكس نشستم رو موتور يعني
كمرمو چسبوندم به كمر مجي و صورتم رو به خيابون بود
كه مجي يهو گاز داد و منم از ته
دلم جيغ زدم
اخه نزديك بود با صورت بيام رو آسفالت
.... فشارم افتاد
.... نگه
داشت و نشستيم رو جدول كلي هم با هم حرف زديم

بعدش نوبت من شد كلي حال كرديم يه گازي ميدادم كه نگو مجي فرمون رو ول كرده بود
و فقط خودم ميروندم ولي بعضي جاها يهو كنترل از دستم خارج ميشد كه مجي زود ميچسبيد
به فرمون دوبار نزديك بود بيفتيم يه بار وقتي آجر رو نديدم و نزديك بود بريم روش كه مويي
از بغلش رد كردم يكي هم واسه يه لحظه اومدم كلاج رو بگيرم كه دنده كم كنم كه دور بزنيم
كه همزمان گاز دادم وكنترل از دستم در رفت و نزديك بود بيفتيم كه پامو كشيدم زمين
و فشار اومد رو ارنج دستم كه مجي كنترل كرد و نگران پام بود هي ميپرسيد پات چيزيش
نشد ؟ گفتم نه اما دستم درد گرفت
.... اما خدا رو شكر زمين نخورديم 
يه جا مجي داشت بشكن ميزد گفتم حالا همچين ميزنمت زمين كه بشكن زدن يادت بره
گفت زمين خوردن رو كه داريم اونقدر بايد زمين بخوري تا ياد بگيري
.... بعدشم باز
نوبت فافا اينا بود ..... سري آخر علي گفت بذارين يه دور بزنيم و بريم خونه رفتن كه دور
اخر رو بزنن ما نشسته بوديم ديديم دير كردن
دير هم شده بود ساعت۲:۳۰
بود مجي گفت پاشو بريم همون سمتي كه علي اينا رفتن از اون طرفم بريم خونه اومديم
ديديم وايسادن مجي تا از دور ديد گفت فكر كنم خوردن زمين گفتم فكر نكنم 
ديدم فافا آرنجشو گرفته تا رسيديم بهشون گفتم خوردين زمين
؟ علي گفت آره .....
خدا رحم كرده بود بهشون فافا يه لحظه گاز ميده و نميتونه كنترل كنه ميره تو جدول و دوتايي
پرت ميشن توي خيابون خوبه حالا سرشون نخورده به جايي يا همون موقع ماشين با سرعت
نيومده بزنه بهشون شلوار فافا كه جين بود پاره شد و آرنجش درد ميكرد پاشم خراش افتاده
.... موتور علي هم جلوش كج شده بود جدول رو كه ميديدم خنده ام ميگرفت
چند جاي جدول لبه اش خرد شده بود و پريده بود خنديدم و فافا رو كه داشت گريه ميكرد
رو بغل كردم و گفتم چه راننده اي بشي تو جدولو خُرد كردي 
..... اومديم خونه و با مجي يه كم اس ام اس بازي كردم و خوابيد قراره ساعت ۴:۳۰ بيدارش
كنم پاشه سحري بخوره
بعد نوشت :
بيدارش كردم و منتظرم تا اذان بگن و نمازشو بخونه و با هم لالا كنيم
+
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 5:9  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
الان خیلی خوشحالم
..... مثه یه خانم کدبانو و خونه دار همه کارامو کردم و
منتظرم تا نزدیک اذان بشه و مجتبی بیاد
.... چیه تعجب کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
مگه چیه
؟ خوب مامان دیروز مجی رو دعوت کرد واسه افطـــــــار بياد كه تشكر كرد و
گفت بابا امشب خونه س نميتونم بنابراين مامي گفت فردا افطار منتظرتيم
و از اونجايي كه مجي از دستپخت من فقط الويه هامو خورده بود تصميم گرفتم واسه امشب
خودم آشپزي كنم
امروز ۵شنبه بود و مجي اينا زود مغازه رو بسته بودن و اومد خونه
بهم گفت حوصله ام سر رفته ؛ دلمم واسه تنگ شده بيام ببينمت ؟ گفتم نه ؛ كلي كار دارم
دستم بند ِ دارم اشپزي ميكنم .... گفت اي خود شيرين
خدا كنه هميشه همينطوري باشي
بعدشم كه كلي واسه هم لاو تركونديم
بهش گفتم نميدوني چه لذتي داره
وقتي با تمام احساست واسه عشقت غذا ميپزي
كلي قربون صدقه ام رفت
( الهي مريم دورت بگرده
) خلاصه كه مامان نيست دعوتش كردن واسه افطار
خونه دوستش افطاريه ..... منو بابا و مجي و علي و فافا هستيم .....
همه چيز اماده اس ، امروز هم به من هم مجي تشنگي خيلي داره فشار مياره .... قراره
بعد از افطار بريم بام تهران 
عشقولي من خيلي دوستت دارم
؛ بهترين لذت ها رو دارم با تو ميبرم ..... خيلي لذت
بخش ِ كه سحرا بيدارت ميكنم اونم با كلي قربون صدقه
بعدشم با هم سحري ميخوريم
بعدشم همونطور كه منتظر اذانيم كلي واسه هم لاو ميتركونيم
و اعتراف ميكنيم كه چقد
ر همو دوست داريم
و باعث ارامش هميم بعد از اذانم هر دو با هم ميريم وضــــــــــــو
ميگيريم و هماهنگ و همزمان نمازامونو ميخونيم
بعدشم با هم ميخوابيم خيلي لذت
ميبرم خيلي 
خدارو شكر ميكنم كه امسال تو كنارمي هر چند نصفه نيمه..... اميدوارم كه سال ديگه كاملا
ما خودم باشي و كنارم ..... 

وقتي سحر بعد از نماز اس ام اس دادي و گفتي دعا كردم كه به هم برسيم چشامو پر از اشك
شد
منم از ته دل گفتم آمــــــيـــــــــــن 

بعد نوشت :
عسل جان تبريك ميگم كه مترجمی زبان آلمانی دانشگاه تهران قبول شدي
واقعا خوشحال شدم 
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 18:32  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبين؟
الان داشتم وبلاگ الهام جون رو ميخوندم (دو كبوتر) نوشته بود : همیشه اعتقاد دارم
روزهای اول ماه رمضان حال و هوای خاصی داره . اگه خوب شروع کنی تا آخرش خوب پیش میره .
همون جور كه واسه الهام روز خوبي بود واسه منم روز خوبي بود
و خوب شروع كردم
منم اميدوارم تا اخرش خوب پيش بره امروز كه روزه بودم بر عكس روزاي ديگه هر كاري كردم
كه زياد بخوابم نشد
همش خواب و بيدار بودم از طرفي هم معده ام درد گرفته بود و
همش حالت تهوع داشتم
منم سعي ميكردم بخوابم كه نميشد زري بهم اس ام اس داد
كه واسه تحقيق دانشگاهم بايد برم نت دارم ميام اونجا منم چون خواب بودم جوابشو
ندادم تازه چشام گرم شده بود كه زياد اومد با لگد كوبيد به در
و صدام كرد
ديگه مجبور شدم بيدار شم و اومديم نت و اون سرچ كرد و منم نمازمو خوندم و اتاقمو جمع و
جور كردم و با مجي تلفني حرف زديم كه مغازه بود.... بعدشم عمه هم اومد علي و فافا هم
اومدن و اذان گفتن و افطار كرديم و عمه اينا رفتن و فيلم بزنگاه رو ديديم
.....
بعدش مجي اس ام اس داد و گفت چيكار ميكني؟ بريم بيرون ؟ منم جواب دادم ميل خودته
گفت الان ميام دمه در ميبينمت و ميرم كه منم گفتم لازم نكرده بياي نبينمت بهتره اونجوري
فايده نداره گفت پس چيكار كنيم؟ الان فيلمه كانال ۲ شروع ميشه گفتم باشه بيا دمه
در اومد و گفت بريم يه دور بزنيم ۳۰ مين بيايم گفتم نميام ۳۰ مين اومدم به علي اينا گفتم
علي گفت نه اما فافا گفت علي پاشو بريم علي رو راضي كرديم و مجي هم اومد و ۴تايي
رفتيم بيرون رفتيم دور زديم و ميخواستيم بريم پارك ساعي كه علي ديد سوييچش گم شده
و نميتونست موتورشو فقل كنه بنابراين دست از پا دراز تر برگشتيم
بين راه علي و مجي
تصميم گرفتن كه به منو فافا موتور سواري ياد بدن
(ديشب كه زري و مجي رفتيم مجي
يه كم به من ياد داد اما چون موتورش اينه
اما مشكي واسه من خيلي سنگين بود و
نميتونستم كنترلش كنم )

بنا براين رفتيم يه جايي كه همه ميان واسه ماشين و موتور تمرين ميكنن و چون ساعت
نزديكاي ۱۱شب خلوتم بود ۳ الي ۴ تا ماشين فقط داشتن تمرين ميكردن .... موتور علي
هوندا س بنابراين كوتاه تر و سبكتر از موتور مجتبي س من نشستم جلو و علي نشست
عقب كه مثلا مواظب باشه كلاج و دنده و ترمز و ............ رو نشونمون دادن و بعدشم گفت
چيكار كنم و راه افتادم اولش اصلا كنترل نداشتم
همه داشتن نگاه ميكردن
و بعضي ها
هم براشون جالب بود و ميخنديدن
يه كم كه رفتيم استرسم كم شد و رفتيم جلو
مجي و فافا ترمز كردم و فافا نشست ...... مجي گفت مريم بيكار نمون بيا سوار موتور خودمون شو
از حالا ياد بگير بنز سوار شي
گفتم سنگينه اون نگه داشت سوار شدم
ديدم ۵ سانت مونده پام برسه به زمين
گفتم مجي پام نميرسه ها ميزنم موتورتو
داغون ميكنم يه كم رفتم موتور خاموش شد بعدش دوباره نوبت من شد با موتور علي
ولي اين بار گفتم مجي پشتم باشه خيلي خوب يادم داد ديگه بدون اينكه فرمون رو بگيره
خودم ميتونستم برم خيلي هيجان داشت
فقط كسي ميتونه اون لحظه و اون هيجان
رو درك كنه كه امتحان كرده باشه مجي گفت خيلي خوب داري پيش ميري گفت من
اين حرفا حاليم نيست بايد موتور سواري ياد بگيري استعدادتم خوبه زود ياد ميگيري گفت
جمعه موتور محمد رو ميارم تمرين كن بايد زود ياد بگيري خلاصه كه روز خوبي بود و با اين
شب خوب خيلي عالي شد و به ياد موندني ديگه از اين به بعد روزا و شباي اول ماه
رمضون واسم خاطره س خاطره موتور سواري ......
ساعت ۱۲ اومديم خونه و علي و فافا رفتن خونه مادر زنش هنوزم نيومدن مجي گفت
سحر بيدارم كن حال بايد اونم بيدار كنم 
ايام به كام
بعد نوشت ساعت ۰۴:۰۴ سحر .....
امروز ششمین سالگرد فوت پدر بزرگمه (پدر بابام )ممنون میشم واسه شادی روحش
یه فاتحه بخونید ..... دلم واسش خیلی تنگ شده 
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 1:16  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
دیروز با مهدی و مجتبی رفتیم بیرون
، ساعت ۸ خونه بودیم .... امروزم از خواب
که بیدار شدم بعد از خوردن ناهار نشستم آرشیو وبلاگمو زیرو رو کردم دقیقا از زمانی که
مجتبی اومد توی زندگیم ، دیدم که اوایلش خیلی دپرس بودم و افسرده ولی کمکم شاد شدم
و روحیه ام عوض شد این تغییر اونقدر زیاد بود که میشد از تک تک کلمات فهمید
که چقدر حضورش موثر بوده
..... بهش اس ام اس دادم و گفتم دارم ارشیو وبلاگمو
میخونم
یادش بخیر فلان روز یادته ؟ گفت اره گفتم احساس میکنم اونموقع ها بیشتر دوستم
داشتی
گفت دیوونه ای اینطوری نیست اون موقعها کمتر میگفتم دوستت دارم مثه حالا
نبودم اما الان از بس گفتم دوستت دارم برات عادی شده
گفتم نه اتفاقا الان دارم
خاطره زمان هایی رو میخوانم که داشتی بروز میدانی دوست داشتنت رو .... همونجور
مشغول خوندن ارشیوم بودم که بابا اومد گفت تلفن کارت داره اول فکر کردم زری ِ ، گوشی
رو برداشتم گفت سلام چطوری؟ که یهو جا خوردم دیدم دوست مامانمه
.... بعد از سلام و
احوالپرسی گفت زنگ زدم با مامانت کار داشتم اما نیست خوب به خودت میگم .....
گفتم چی رو ؟گفت ازدواج میکنی
؟ یه خواستگار خوب دارم اگه قبول کنی بگم بیان ...
منم گفتم چــــــــــــــــي ميگــــــــــــــــــي
؟ خنديد گفت خوب نظرت چيه؟ پسره ۳۲
سالشه فلانه بيساره منم داشتم گوش ميدادم
حرفش كه تموم شد گفت خوب چي ميگي
؟ اينم بگما پسره خيلي خوبيه حيفه از دست بره تا حرف شد ديشب يهو ياد تو افتادم
ميخواي بگم بيان همو ببينيد ؟ گفت نه گفت چرا؟گفتم سنش زياده گفت ۱۰ سال تفاوت
سني دارين اين كه چيزي نيست جاري هاي شهناز با شوهراشون ۲۰ سال اختلاف دارن
عوضش اين مردا قدر زن رو ميدونن .... منم نميتونستم بگم بابا جان من يكي ديگه رو
ميخوام گفتم نه واسه من سن مهمه
...... گفت باشه خلاصه از من گفتن بود ولي
ميذاشتي حالا يكي دو جلسه همو ببينيد خلاصه پيچوندمش رفت همون موقع به مجي
اس ام اس دادم و قضيه رو گفتم گفت بيخود تا تو نخواي كه نميتونن به زور شوهرت بدن
ميتونن؟ گفتم نه نميتونن ....
۱۰ مين بعدش عمو زنگيد قضيه رو بهش گفتم ....گفت نظر خودت چيه ؟ گفتم اختلاف سنيش
زياده گفت خوب اره بايد بتونه دركت كنه و..... قطع كردم مجي از مغازه زنگيد خونه علي
گوشي رو برداشت با هم حرف زدن بعد گفت بيا مجي كارت داره باهاش حرف زدم و گفت
قضيه چيه واسش تعريف كردم كلي با هم حرف زديم گفت اگه فكر ميكني از من بهتره
و شرايط بهتري داره ازدواج كن
نميخوام فردا پشيمون بشي و بگي بخاطر تو
موقعيتهاي خوبمو از دست دادم
راستش از اين حرفش خيلي ناراحت شدم
،
احساس كردم واسش مهم نيستم كه اينو ميگه اما موقع گفتن اين حرفا اينم فهميدم كه
ناراحته و از ته دلش نميگه ميخواد من راحت تصميم بگيرم و فردا احساس ندامت نكنم ....
عمو دوباره زنگيد و گفت حالا بگو بيان اومدنش ضرر نداره نميتونستم به عمو بگم نه چون ازم
دليل ميخواست كه منم نميتونستم بگم يكي ديگه رو ميخوام بنابراين گفتم هرچي شما
بگين
...... حالا شايد قرار بذارن و يه روزي بيان اما جواب من منفيه
.....زري
و عمه هم اومدن اونجا و مجي گفت نميريم بيرون ؟ گفتم چرا ميريم زري هم هست
تا حاضر شدم و مجي اومد و رفت خونه حموم و اومد دنبالمون شد ۸ تا ۹:۳۰ بيرون بوديم
و تا زري رو رسونديم ۱۰ بود مامان قرمه سبزي درست كرده بود تا زور مجي رو آورد داخل
.... مجي ميگفت روم نميشه زشته هر شب مامان و علي اوردنش داخل شام خورديم
و ۳۰ مين بعدش رفت من رفتم حموم و اومدم و اين پست رو نوشتم .... 
زري و سجاد ديروز سر من دعواشون شده بود
.... سجاد همش به زري ميگه از مريم
ياد بگير ببين چطوري با مجتبي برخورد ميكنه
.... زري به سجاد ميگه از مجي ياد بگير
خلاصه كه دعواشون شده بود زري واسه بار هزارم گفت مجي بهتر از تو پيدا نميكنه خيلي ها
حسرت داشتن تورو دارن
..... اين حرفو امشب جلو مجتبي هم زد و منم در جوابش
گفتم واسه منم هيشكي بهتر از مجتبي نميشه
..... مجتبي تو پارك گفت اول بگو ببينم
امشب چرا اينقدر خوشگل شدي
؟؟؟؟؟ چيكار كردي؟ گفتم واسه مدل موهامه .....
راست ميگفت اگه خود پسندي نباشه امشب خيلي ناز شده بودم خودم كه خيلي
خوشم اومد از تيريپم و قيافه ام ....
پي نوشت ۱: فردا روز اول ماه مبارك رمضان ؛ اين ماه كه ماه بركات الهي ِ .... سر
سفره هاي افطار و سحرتون منم ياد كنيد .....
پي نوشت ۲: خدا جون كمكمون كن ...خودت يكي يكي مشكلاتمون رو از سر راه بردار
نميدونم قسمتم كيه و يا چيه اما خودت ميدوني كه تو دلم چي ميگذره ..... ميدوني كه
عاشقشم كمك كن راحت بهش برسم .... 
+
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 1:12  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
اون شب داشتیم با مامان حیاط رو میشستیم که حاج خانم اومد تو بالکن و احوالپرسی
کردیم که مامان تعارفش کرد بیاد پایین آخه تنهاست گفت نه مزاحم نمیشم اما من بهش
گفتم مراحمین بفرمایین پایین اتفاقا الان عمه هم میخاد بیاد تشریف بیارین...... خلاصه
اونم اومد پایین این حاج خانم یه پسر مجـــــــرد داره
كه خارج از ايرانه ولي داره برميگرده
و از قضا اين حاج خانم منو خيلي دوست داره
خلاصه تا اومد ۱۰ مين بعدشم عمه
اومد به من ميگفت خيلي وقته نديدمت بيا بشين ببينمت به به خانم
خلاصه كلي ازم تعريف كرد بعد از ۱ساعت رفت زري هم با سجاد رفته بود بيرون ساعت
۱۱ گذشته بود كه سجاد اوردش خونمون اخه قرار بود عمه و زري شب بمونن اينجا ديگه مامان
و بابا سجــــــــــاد رو تعارف كردن و دعوتش كردن اومد داخل ۳۰ مين نشست و رفت منو زري
تا ۲ بيدار بوديم و زري خوابيد ولي من تا ۴:۳۰ نخوابيدم و نت بودم
بعدشم
ساعت گذاشتم و خوابيدم ساعت ۷ بود كه بيدار شدم
و زري هم بيدار كردم و
مجي هم بيدار كردم حاضر شديم تا ۸ مجي اومد و موهاشو ژل زد و رفت يه سري خريد بود
انجام داد و اومد رفت خونشون و كوله بزرگه رو آورد و ...... همون موقع هم سجاد رسيد تقريبا
نزديكاي ۹ بود راستي يادم رفت بگم كه همون شب برنامه ۸ نفريمون كنسل شد و قرار
شد ۴تايي بريم كه بازم همون شب آخرش مجي گفت محمد اينا هم ميان پس ۸نفره ميريم .
خلاصه دوتا موتور بوديم با يه ۲۰۶ كه رفتيم فشـــــــم ميخواستيم بريم دماوند اما بنزين
نداشتن محمد اينا......
رفتيم اوشان فشم يه جاي توپ پيدا كرديم و بساط كرديم

اولش خيلي با علي دوست محمد كل كل كردم
همچين ضايع اش كردم كه كم اورد و به مجي گفت جلو زيدم شوخي نكنيد
مجي به من گفت گفتم بهش بگو كل نندازه كه كم نياره مجبور شه اينجوري بگه 
؛ خلاصه اون ۴تا رفتن توي چادر منو زري و مجي و سجاد مونديم بيرون چادر و قليون كشيدن
و سجاد رفت رو درخت گردويي كه بالا سرمون بود و ما زيرش بساط كرده بوديم
و كلي گردو چيد كه موند تو كيف زري و نخورديم
؛بعدشم زديم تو گوش جوجه و اونقدر
خورديم كه داشتيم ميتركيديم
جاتون خالي بود ديگه اضافه اومد بعدشم رفتيم w.c
که اینم واسه خودش حکایتی داشت
و کر کر خنده بود
بعدشم که یه بارون تند
گرفت که واقعا بی شباهت به سیل نبود رودخونه آبش اومد بالا و غلیظ شده بود و گل بود
البته هندونه ی ما رو هم با خودش برد
که کلی واسه خوردنش نقشه کشیده بودیم 
حالا اینا هیچی ۸تایی چپیدیم تو چادر و اون وسط یکی اینجوری شد
لامصب مثه فیلم اخراجی ها شد
گفتیم بزن ماسکو
من که داشتم میترکیدم از خنده
از طرفی هم داشتم به خاطر همون گاز خردلی ِ وا میرفتم
۸ نفر چپیدیم توی یه چادر
که داره از در و دیوارش بارون میاد داخل جا نبود هوا هم نداشتیم اخر سر دوست دختر علی
پرید بیرون ، محمد و زیدش و علی هم رفتن بشینن تو ماشین ما ۴تا نشستیم داخل
چادر اما خفه شدیما
، حالا اون هیچی کلی خندیدیم
کفشامون مونده بود بیرون
انگار توی هر کدوم ۱پارچ آب خالی کردی بارون که بند اومد و ما حسابی مثه موش ابکشیده
شده بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم که محمد و علی اومدن کمکمون و وسایلا رو بردیم بالا و
با کلی اب توی کفشامون که چلپ چلپ میکرد رفتیم بالا و سوار شدیم و رفتیم بین راه چایی
خوردیم و ما ۴تا وقتی محمد اینا موندن تو ترافیک پیچوندیم و رفتیم طرف درکه که بین راه
علی گفت منو فافا داریم میایم فشم مجی گفت نه بیا درکه و رفتیم میدون درکه وایسادیم
تا اومدن و رفتیم بالا که ای کاش نمیرفتیم پشیمون شدیم رودخونه اش که خشک خشک
بود
هیچی نداشت بالا نرفتیم و برگشتیم پایین و اومدیم خونه ی ما بین راه هم
کلی خندیدیم ۳تا موتور بودیم اومدیم خونه و من دوییدم صورتمو شستم و علی و مجی نصف
وسایلا رو بردن حونه مجی اینا و برگشتن اینجا مامان اینا شام درست کرده بودن و سجاد
رو هم دعوت کردن و به مجی هم گفتن منتظرن و خلاصه بازم پیش هم بودیم شام خوردیم
وقتی نشسته بودیم و داشتیم میوه میخوردیم زری و سجاد رو یه مبل بودن منو مجی هم پیش
هم فافا و علی هم پیش هم هر کس هم با طرفش گرم صحبت بود که مامان گفت همه زوج
زوج نشستن عروس دومادا
، بعدشم مجی گیتار زد
و کلی ذوقیدم و کِیف
کردم
.... عمه و زری هم دیشب ساعت ۱۲:۴۰ بود که رفتن خونشون نموندن اینجا
کلا روز خیلی خوبی رو گذروندیم
خیلی خوش گذشت اما من معتقدم اگه از اول ۴نفره
میرفتیم بیشتر خوش میگذشت ....هر چند من عاشق دسته جمعه بیرون رفتنم اما
بستگی داره با کی میرم اگه خوش سفر باشه خوبه امااگر نه که دیگه باهاشون نمیرم
که اینا نبودن و مطمئنن آخرین بار بود با علی دوست محمد و اون دوتا دختر رفتم بیرون ....
امروز مجی اومد خونمون و چادر رو جمع کرد و قرار شد علی که اومد عصر با هم ببرن
خونشون اومد شارژر منم که خراب شده بود موقتا درست کرد تا عصر یکی بخرم ، بعدشم
ساعت ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ رفتیم بیرون و اومدم خونه دیدم علی و فافا هستن البته مجی امروز
حالش خوب نبود تب داشت
با علی رفت واسم شارژر خرید و رفت خونشون سر یه
حرکتی از دستش ناراحت بودم که sms زد و گفت ببخشید اشتباه کردم اما تقصیره خودتم بود
من جواب ندادم ، گفت سردمه دارم میلرزم کسی هم خونه نیست ، بازم چیزی نگفتم که
باز SMS داد و گفت میخوام بخوابم
شاید واسه همیشه شب بخیر
اون موقع ساعت ۹:۳۰ بود نمیدونید دلم چه جوری شد حالم بد شد و دلشوره گرفتم
پاشدم لباس پوشیدم و گفتم علی پاشو بریم خونه مجی اینا مثه اینکه تنهاست و حالشم
خوب نیست خلاصه با علی رفتیم دیدیم برق ندارن زدم به پنجره اتاقشون که محمد کلشو
اورد بیرون تاریک بودندیدم کیه (محمد و مجتبی هم چهره شون خیلی شبیه هم ِ ، هم
صداشون
).....
تا چون نیم رخشو دیده بودم فکر کردم مجتبی س گفت بیا پایین کارت دارم
محمد تا منو
دید گفت سلاااااااااااااااااااام چطوری؟ گفتم تویی؟ مجتبی کجاست ؟گفت خوابه گفتم صداش
کن کارش دارم کی اومدی مجی گفت تنهاست گفت الان اومدم مجی رو صدا کرد و مجی
با هموون تب و چشای خمار اومد دم ِ در با علی رفتیم داخل برق نداشتن مجبورش کردیم
لباس بپوشه اما گفت دکتر نمیام که نمیام باید برم پیش دکتر خودم اونقدر اعصابمو خورد کرد
که گفتم تو اگه داشتی میمردی هم باید بری پیش دکتر خودت؟؟؟؟؟؟؟ گفت آرررره
خلاصه راضی شد بیاد خونه ی ما اما دکتر نره
ساعت ۱۰ بود اومد خونمون
نذاشتیم بره اومد داخل از طرفی تب داشت از طرفی هم میلرزید
ولو شد رو مبل من
رفتم پتو آوردم پیچید دورش
حوله هم آوردم پاشو یه اش کردم الهی بمیرم واسش
اونقدر داغ بود که حوله رو میذاشتم رو پیشونیش داغ داغ میشد
رفتم واسش یه قرص
استامینوفن هم آوردم .... مامان هم واسش چایی آورد تا بلکه لرزش بهتر شه وقتی داشت
چایی میخورد گفت آخیش
من که نرمال بودم وقتی صورتمو چسبوندم بهش
با حالت شو ک و تعجب گفت چقدر سردی گفتم نه من نرمالم تو خیلی داغی
بعدشم ترانه ی مادری رو دیدیم که آخرین قسمت ش بود بعدشم مجی رفت البته یه کم
تبش اومده بود پایین بعدشم اس ام اس بازی کردیم و خوابید اما تمامه بدنشم مخصوصا
کمرش درد میکرد
..... مامانشم خونه نبود که واسش بماله محمد
هم واسش نمالیده ..... 
پینوشت عشقولی :
الهی مریم فدات بشه گلکم
وقتی که داشتی اونجوری توی تب میسوختی یه چیزی
عین خوره داشت قلبمو میخورد ارزو میکردم بمیرم اما حالتو اونجوری نبینم ، فکر نمیکردم
تااین حد عاشقت باشم ....
دوست دارم دوست دارم دوست دارم

تا بینهایت تا ابدیت تا انتها 
+
نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 4:22  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
خدا رو شکر
این روزا همه چیز بر وفق مراده ، اکثر اوقاتم با مجی میگذره البته بیشتر
توی خونه ایم کمتر بیرونیم ، دیروز صبح با هم رفتیم جایی کار داشت از ساعت ۱۰ تا
۱۲:۲۰ با هم بودیم اومدم خونه و ناهار خوردم و خوابیدم تا ساعت ۷ عصر که حاضر شدم
برم کلوب فیلم مجنون لیلی رو بدم که مجی گفت کجایی منم گفتم و اومد دنبالم ، رفتیم
بیرون پیش زری و سجاد ( دختر عمه ام و دوست پسرش ) هماهنگ کردیم و ۱ ساعت منو
مجی رفتیم پیششون سجاد و مجی اولین بار بود همو میدیدن قرار گذاشتیم واسه جمعه
که بریم بیرون که ۸ نفر بودیم ۴تا ما + محمد و زیدش و دوست محمد و زیدش ....
اما قرار شد با موتور بریم ما ۴تا اونا هم با ماشین اما بابای مجی گفت جمعه
میخوایم بریم آب گرم که دیدیم وااااااااااااای داره برنامه ی ا رو خراب میکنه مجی با محمد
هماهنگ کردن و گفت ما خودمون میخوایم با دوستامون بریم چیتگر ( الکی گفتن چیتگر که
باباش ندونه کجان ممکنه باباش بیاد و غافلگیرمون کنه )خلاصه باباش گفته پس ماشین رو
بذارین واسه ما که با مامانش و مهدی برن آب گرم منو مجی قرار بود از اولش با موتور بریم
سجاد و زری هم با موتور بیان اما مجی امشب گفت که محمد و علی دوستش بنزین ندارن
۳۰ لیتر از بابای مجی گرفتن اما کمه گفت بریم چیتگر که منو زری گفتیم نه زری گفت من
نمیام چیتگر خلاصه قرار شده خودمون ۴تا بریم بیرون هنوز کجاش معلوم نیست اما غروب
حتما میریم درکه
..... این از برنامه فردا 
اما دیشب که از پیش زری و سجاد برگشتیم تا پیاده شدم بیام خونه دیدیم همون موقع
علی و فافا رسیدن
و یه ۱۵ مین وایسادیم حرف زدیم قرار شد علی و مجی بیان
خونه و قلیون بکشن
که فافا گفت بریم یه دور بزنیم منو مجی هم رفتیم و اومدیم
خونه ساعت ۱۰ بود مجی رفت یه سر خونه شون و اومد اینجا بعدش شام خوردیم و مجی
گیتار زد
و فافا ساعت ۱۱:۳۰ خسته بود خوابید
مجی تا ساعت ۱ اینجا بود با
مامان و بابا و علی نشسته بودیم و حرف میزدیم ، باید به فکر خونه باشیم ۲ماه دیگه
مهلتمون تموم میشه ..... این خونمون خیلی خوب بود هم بزرگ بود و هم شیک و هم راحت
من اینجا رو دوست داشتم باورم نمیشه که دوماه دیگه یکسال تموم میشه کاش میشد تمدید
کرد حیف که پسرش میخواد بیاد بشینه اینجــــــــا
امروز رفتم بيرون خريد كنم مجي اومد دنبالم منو رسوند خونه بچه ام رفته بود آرايشگاه
حسابي هم به خودش رسيده بود
فداش بشم از همه ي پسراي تو جمع از همه
خوشگلتره کم مونده بود اینجوری بخورمش
......
خدا حفظت كنه گلــــــــــــم
.......... خيلي ميعشقمت سالار
....
پي نوشت ۱:
بعدا ميام از خاطره ي گردش فردامون مينويسم
پي نوشت ۲:
امشب عمه و زري خونمونن ، شب اينجا ميمونن
پي نوشت عشقولي
:
وقتي ميشي نياز من
اگه نباشي پيش من
اشكاي چشمامو ببين
كه ميريزه به پاي تو
بازم كه بي قرارمو
دلواپس نگاه تو
تموم هستي مني
بمون هميشه پيش من
اگر شدم عاشق تو
نزار كه بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي
نزار كه من خواب بمونم
دارم برات شعر مي خونم
شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت مي خوام
هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي كمه
اما جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش كنيم
عشقمو از چشام بخون
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 23:37  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
تقريبا 4 روز پيش بود كه مجتبي با مهدي اومدن دنبالم و رفتيم بيرون ساعت 10:15 بود
برگشتيم خونه ؛ پريروزم كه ختم پدر باجناق علي (پدر شوهر نرگس خواهر فافا) بود
كه مامان و بابا و علي رفتن ختم ؛ البته قبلش مجتبي اومد كولر رو درست كنه
كه خراب شده بود رفت تسمه اي كه خريده بوديم رو عوض كنه گفت بسته اس عصر ميام ؛
منو مامانم از فرصت استفاده كرديم و زنگ زدم به كيميا ( يادتونه كيميا كيه ؟) چون 26 تير
ماه ازدواج كرد ؛ مامان رفت واسش كادو خريد و رفتيم خونه اش خيلي خوشحال شد
(روز قبلش بهم زنگ زده بود و دعوتم كرد برم خونه اش كه گفتم با مامان ميام )از اونجا
كه برگشتيم مامان اينا رفتن ختم و ساعت7 اومدن زنگ زدم به مجي اومد اما كليد
پشت بام دست حاج خانم بود كه اونم رفته بود بيرون و خونه نبود بنابراين موند واسه
فرداش شبم رفتيم با مامان خونه خاله نوري كه فردا ميخوايم بريم راحت باشيم
آخه ساعت 7 ميرفتيم ؛ديروز رفتيم امامزاده داوود ؛ خيلي خوش گذشت منو سمانه
تا ساعت3 صبح بيدار بوديم اونقدر خندوندمش كه مرده بود از دل درد

ميگفت تو هر شب بيا اينجا ما ميخنديديم
ومامانم و خاله ام هي غر ميزدن ميگفتن
بخوابيد دلمون ميخواد صبح بيدار نشين
و..... (يعني با زور ِ كتك بيدارتون ميكنم
)
خلاصـــــــــــه توي اتوبوس رفتنه تمامه مدت منو سمانه آهنگ واسه هم بلوتوث كرديم
بعدشم رسيديم صبحانه خورديم و منو سمانه رفتيم بازار و خريد كردم و رفتيم تا نزديكاي
باغ وحشش و برگشتيم و اومديم خونه و بعدشم مامان اينا رفتن زيارت و.....
ساعت 2:30 هم رفتيم بيرون ناهار خورديم
و كلي هم خنديديم اونجا 
بعدشم باز خريد و زيارت و رفتيم خونه اي كه اجاره كرده بوديم جاتون خالي برگشتنه
اونقدر بارون اومد نزديك بود سيل راه بيفته ( البته اغراق كردم اما خدايي بارونش شديد بود )
هوا كه محشر بود خيلي خنك بود حال كردم بوي نم هم ميومد برگشتنه منو سمانه مثه اين
معتادا همش توي چرت بوديم
صندلي جلو هم نشسته بوديم با مجي همين طور
در ارتباط بودم وقتي رسيديم تهران نزديكاي خونه خاله كه بوديم بهش گفتم گفت ميام
دنبالتون و اومد دم ِ اتوبوس رفتم پيشش احوالپرسي كرديم كه باد زد و شال من رفت
كنار يقه ام يه كم باز بود مجي به شوخي بازومو گرفت فشار داد
گفت سينه ات
بازه بپوشون همون فشار باعث شد بازوم كبود شه
( بدنم يه كم ضعيف شده تازگيها
سريع كبود ميشه ) رفتيم خونه خاله و لباسامو برداشتم و منو مامان سوار شديم و اومديم
خونه بعدشم مجي اومد داخل و رفت كولر رو درست كرد و اومد پايين نشستيم توي حياط
و قليون كشيد
و مامان اينا نذاشتن بره شام خورديم داشتيم چايي ميخورديم
كه زري عمه ام اومد اونجا و يه كم نشستيم توي حياط و اومديم توي اتاق ِ من و مجي
گيتار زد
واسمون توي اتاقم منو زري و مجي بوديم مامان و بابا توي حال بودن زري
اومده بود واسه تحقيق دانشگاه اينترنت سرچ كنه منو مجي رو تخت نشسته بوديم و اون
ميخوند و عاشقانه منو نگاه ميكرد منم زل زده بودم توي چشاش
نگاهش با
هميشه فرق داشت عاشقانه تر شده بود پاش خيلي بد درد ميكرد و باد داشت واسه دردش
بهش يه پروفن دادم خورد ميگفت هيچ وقت اروم نميشه دردم با پروفن اما الان خوب شد
ميگفت تا اينجام دردم آرومه برم شروع ميشه منم به خنده جلو مامان اينا گفتم خوب
بمون نرو كه مامان يه حركتي كرد كه منو زري خنديديم
اما مجي نديد .ساعت 11 رفت
و بعدشم همش
SMS عاشقانه مينوشت و واسم ميفرستاد منم كه جواب ميدادم ميگفت
تو اصلا فهميدي چي گفتم؟خودم كه نفهميدم چي نوشتم ؛ عمه هم اومد سراغ زري
ساعت1 رفتن و منم فيلمه كلاهي براي باران رو ديدم و خوابيدم .
امروزم ساعت 6 گذشته بود رفتم بيرون كه مجي هم اومد با هم رفتيم گشتيم ... ميگفت
ببين علي و فافا ميان 5شنبه بريم شمال و جمعه عصر برگرديم ؟ امشب به علي گفتم
كه گفت فافا چون ميره سر كار نميشه منم به مجي گفتم ؛ حالا نميدونم برنامه ي جمعه
چي ميشه ...... راستي بچه ها كانال 3 امشب ساعت 10:20 اين مستند رو ديدين
اسمش شوك بود من كه ديدم اعصابم خورد شد .....
پي نوشت 1:
شيلاي عزيز تولد و قدم روميناي قشنگت مبارك
؛ تبريك ميگم
پي نوشت 2:
مريم بانو ي عزيز نامزدي شما هم مبارك
خوشحالم كه به اوني كه
ميخواستي رسيدي واسه ما هم دعا كن .
پي نوشت عشقولي :
عشقت را دوست داشته باش زیرا مهمترین تصمیم ِ زندگی است
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:27  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام
داریم با مامان میریم خونه خاله نوری که فردا بریم امامزاده داوود من نمیخواستم برم
چون بنا به دلایلی مجی میخواست بیاد ولی نشد ، حالا بعدا میام میگم
فردا شب میام آپ میکنم مجی گفت برو حالا ما هم شوهر ذلیل
گفتیم چشم
خلاصه رفتنی شدیم
اما ای کاش عشقولیمم میومد
منتظر خاطره ی این سفر کوتاه باشید

+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 20:21  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

الان خیلی آرومم خیلی
مرسی عزیزه دلم که آرومم کردی
، حالم زیاد خوب نبود اما وقتی با مجتبی یه چت
جانانه داشتم حالم بهتر شد
یه دنیا آرامش ریخت توی قلب و روحم 
مست مست شدم از عشقش از اینکه هست از اینکه میتونه هنوزم باعث آرامش بشه
خیلی وقت بود که احتیاج داشتم به رد و بدل شدن اون حرفا درد دلا
.....
امشب یه کمی با مجی بحثم شد البته مختصر ، رفتم از خونه بیرون که از بس اعصابم
متشنج بود تصادف کردم
البته چیزیم نشد یعنی ماشینه سرعت نداشت وگرنه
الان یا تو کما بودم
یا سرد خونه
.......... مجی فهمید بیرونم نگران شد هی
میگفت کجایی من بهش نمیگفتم ؛ تا اينكه نگران شده بود و اومده بوده سر كوچمون منتظرم
نشسته بود ؛ منم از نظر روحي حال خوبي نداشتم كلي گريه كرده بودم كه همه ريملم ريخته
بود پاي چشمم و حسابي قيافه ام رو وحشتناك كرده بود
وقتي اومدم ديدم مامان
وايساده تو كوچه پيش مجتبي ؛ بعدا فهميدم مامان رفته زباله ها رو بذاره سر كوچه توي سطل
كه ديده مجي نشسته رو موتور مامان فكر ميكرد ما باهميم واسه همين نگران ميشه و ميگه
برو يه دور بزن ببين پيداش ميكني؟ همون موقع منم نزديك خونه بودم كه مجي بازم
زنگيد كجايي؟ اينبار جواب دادم ؛گفتم نزديكم دارم ميرم خونه كه تا اومدم ديدم پيش مامانه
خلاصه اومد توي حياط و بعدش علي اومد و موتور علي رو درست كردن و قليون درست
كردن
و مجي گفت برو گيتارتو بيار يه كم زد
و گذاشتش كنار آخه كوكش بهم
ريخته. ياعت ۱۲ بود رفت ؛ بعدشم اس ام اس داد و ميخواست از دلم در بياره بعدشم كه
اون چت
و حالا خيلي آرومم 
پي نوشت عشقولي
: عزيز دلم خودت خوب ميدوني كه اونقدر دوست دارم كه
نميتونم تصميم قطعي بگيرم ؛ اينم ميدونم كه دوستم داري حتي شايد بيشتر از چيزي
كه نشون ميدي ؛ امـــــــــــــــــــا ...... اينم نمكشه
اگه پيشم بودي گازت ميگرفتم با همين دندونا
يه لحظه بد جور دلم هواتو كرد
پي نوشت ۱: مريم بانو كجايي پس؟ نه سر ميزني نه آپ ميكني ![]()
پي نوشت ۲: دوشنبه ميخوايم با مامان و دختر خاله ي مامان و دختراش بريم امامزاده داوود
اما كي ميخواد اون سر بالايي رو بره بالا نميدونم![]()

بعد نوشت عشقولی واسه مجی:
خستگی ها و دلتنگی های روزمره زندگی می ارزه به اينکه تو يه شب سرد زمستونی،
درست اون لحظه ای که اصلا انتظارش رو نداری، یه مهربونِ عاشق شادت کنه... آهای مهربونِ
من می خوام بدونی که توی دنیای به اين بزرگی هميشه يه قلبِ منتظر برای تو می تپه و
دو تا چشمِ منتظر برای رسيدنت لحظه شماری میکنه... کاش می شد تشکر و نوشت ...
کاش می شد شادی رو گفت...
+
نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 3:52  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
سلام خوبين ؟
فردا به جاي اين پست آپ ميكنم الان خوابم مياد امشب عروسي بوديم خسته ام 
******************
بعد نوشت :
پريروز و پس پريروز رو با بي حوصلگي كامل و البته دلتنگي گذشت
؛ مجتبي
با اينكه تهران بود نديدمش پاش درد ميكرد نميتونست بياد بيرون هر چند كه منو فافا
بيكار نمونديم و خودمون ميرفتيم قدم ميزديم و البته توي مسير اتفاقايي ميفتاد كه
كلي باعث خنده ميشد
اما بازم دلم باز نميشد
، ديشبم عروسي داوود و ليلا بود
قرار بود منو فافا نريم آرايشگاه خودمون آرايش كنيم فافا صبح رفت و خواهرشو آورد
خونه ي ما ناهار خورديم و بعدش علي و فافا رفتن كليد خونشونو بدن به مامانش كه
سر كار بود توي اين مدت من هر كاري كردم كه سايه ام رو بزنم هِي خراب ميشد سه
دفعه رفتم صورتمو شستم و دوباره ماليدم اخر سر اعصابم خورد شد
گفتم اصلا من
نميام خلاصه بعد از مشورت و.......گفتم من ميرم ارايشگاه اگه فافا اومد و خواست
بگو بياد اونم ارايشگاه ؛ خلاصه فافا هم اومد و ساعت 6 راه افتاديم و رفتيم تالار بعدشم
سر عقدي ها رو دادن و بعدشم رقصيديم و بعدشم شام و بعد از شامم دنبال عروس داماد
رفتيم علي و فافا با موتور بودن ما هم با خواهر فافا و مامان و بابا با اژانس بوديم اينقدر
من جيغ زدم كه صدام گرفت
كلا خوش گذشت .....
امروز پا تختي بود ..... عجب روزي بود امروز ؛ روز اغازه يه فصل جديد از زندگي 
+
نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 4:4  توسط مــــــــــریــــــــــم
|