دكتر علی شریعتی:دنیا را بد ساختند :كسی را كه دوست داری دوستت نمی دارد ...
كسی كه تو را دوست می دارد تو دوستش نمی داری....امااا... ...كسی كه تو را دوست
می دارد و تو هم او را دوست میداری به رسم و آیین روزگار هرگز به هم نمی رسند و
این یعنی نهایت رنج....
دارم سعي ميكنم با خودمو و موقعيتم و زندگيم كنار بيام ؛ اينجا ديگه نمينويسم
اگه يه وبلاگ ديگه درست كردم به اونايي كه بايد خبر بدم ميدم ؛ اين پست هم به عنوان
خداحافظي نوشتم كه بدونيد ديگه نميام .... بقول دزيره جون خوشم نمياد بعد از
مدتي كه اين همه دوستاي خوب پيدا كردم يه دفعه بذارم و برم
دل کندن از اینجا و دوستام و دو سال خاطره سختتر از اونچیزیه که بشه تصور کرد
اما باید رفت ....
اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه
پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني
پي نوشت ۱ : نميخوام تقلب كنم
پي نوشت ۲:
خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي ميچشيدي
اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي
بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک تو با
خون جگر کردي؟ ز شهر آرزو هايت به ناکامي گذر کردي 
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بیوفاییها بگو در راه عشق
و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید میان انتظاری كه بدون
پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزیترین ویرانی یك دل میان غصهای از جنس بغض كوچك
یك ابر نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز برای شادی و خوشبختی باغ
قشنگ آرزوهایت دعا كردم
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 0:42  توسط مــــــــــریــــــــــم
|


بعد نوشت : چرا م ميام وبلاگ دوستام ميخوام نظر بدم ميگه امكان درج نظر براي شما
امكان ندارد؟؟؟؟ البته واسه ۳ نفر با زور تونستم بذارم من اومدم پيشتون اما نشد نظر بدم 
*****************
من نميدونم چرا بعضيها نميفهمن كه نبايد تو ُ اين شرايط نمك رو زخم باشن ؟؟؟؟ بابا نميخواي
مرهمم باشي دردم نباش
؛ شخصي بنام برو بابا ( عجب اسم مزخرفي
اسم قحط بود؟
؟؟؟) اومده و به اصطلاح خودش ازم خواسته كه برم و توبه كنم به درگاه خدا
.... متنش اين
بود ( حالابرو حمام و آب پاکی رو روی سرت بریز
...از همه ی گناهان گذشته ات هم توبه کن
همانا خداوند توبه پذیر است!دیگه هم نیا ملت رو بااراجیفت اوسکل نکن,فهمیدی..گرچه
مووووجی هم زود فراموشت می شه مثل قبلی ها
)........... جوابي كه بايد بهش
ميدادم رو دادم ميتونه بره بخونه ..... ببين من نيازي ندارم كه امثال تو بيان و اراجيفمو بقول
تو بخونن من واسه خودم مينويسم هر كسي هم مياد اينجا با ميل خودش مياد منم همين
طور اگه يه وبلاگو دنبال ميكنم به ميل خودم هست نه چيز ديگه پس هيچ اجباري وجود
نداره تو راحت ميتوني نياي و بهتره كه نياي و اسگل نشي .... 
از همه دوستام تشكر ميكنم مرسي كه هر كدومتون با حرفاتون سعي دارين ارومم كنيد ؛
دريا جونم مجتبي با گوشيش هميشه وبلاگم رو ميخونه واسه همين نميتونه نظرات رو
بخونه مجبور شدم نظرت رو بذارم تو وبلاگ تا بتونه بخونه ؛ بهش گفتم و خوند جوابي
كه داد اين بود : نميدونم چي بگم ؛ اون خيلي از مشكلات ما رو نميدونه ولي اين مشاوره
رفتن يا استخاره هر ۲ تو ُ ذهنم بود اُكي مرسي ....
شيلا جون نظر خصوصي ِ شما رو هم خوندم بله شما هم حق دارين منم موافقم با حرفاتون
ناراحت هم نشدم چون عقلاني بود .....
وكلا همه ي دوستايي كه به نوعي احساس ِ همدردي كردن باهام ممنونم .
واما امروز .....
امروز اولش روز خوبي نبود واسم
اون از صبحش اون از بعد از ظهرش صبح خواب بودم
كه با صداي داد و بيداد و دعوا بيدار شدم و شوكه شدم
يه لحظه زمان و مكان رو تشخيص
نميدادم و گم كرده بودم
از طرفي هم چون اونطوري با حالت شوك از خواب بيدار شدم
ترسيده بودم و قلبم تند تند ميزد و واسه يه لحظه تير كشيد تمامه اين اتفاقات شايد ۳ الي ۴
ثانيه هم بيشتر طول نكشيد بلند شدم و رفتم از اتاقم بيرون ؛ يازم سر يه چيز بيخود بابا
سروصدا كرده بود منم قاطي كردم و شكلات خوري كه رو ميز بود رو بلند كردم و ميخواستم
بزنم تو سر يكي ( خودمم جز همون يكي ها بودم
)اما نميدونم چرا ناخوداگاه
كوبيدم رو ميز و هزار تيكه شد اما بازم تخليه نشدم اونقدر فشار روم بود كه اينجوري تخليه
نميشد تا ميتونستم جيغ زدم
ديگه گلوم داشت پاره ميشد وقتي بابا اين وضعيت رو ديد
ساكت شد و ادامه نداد اما من داغون شدم
.... اومدم توي اتاقم و اول صبحي يه دل
سير گريه كردم به مجي اس ام اس دادم و يه كم بهم دلداري داد
و از قرصام خوردم
و خوابيدم حتي بيدار نشدم ناهار بخورم قرصا رو كه ميخورم هم بي اشتها شدم هم زياد
ميخوابم البته خوابم قبلا كم هم نبودا اما ديگه الان تمامه طول روز رو خوابم من نميدونم
چطور ميخوام درس بخونم
؟؟؟؟؟ حتما ميخوام تو خواب تست بزنم
.... بگذريم 
تا ساعت ۵ بعد از ظهر خواب بودم بعدشم بيدار شدم و با مجي تلفني حرف زديم گفت
نمياي بريم بيرون ؟گفتم من ميخوام برم ... منظورت با تو ِِِ .... گفت آره من .گفتم باشه يك
ساعت و نيم ديگه حاضرم بيا خلاصه حاضر شدم و رفتم بيرون ميخواستم برم واسه لب
استين چادرم كه دادم بدوزن گيپور بگيرم واسه همين زودتر اومدم بيرون دمه خونمون نداشت
بايد ميرفتم نزديك خونه مجي اينا بهش اس ام اس دادم و گفتم گفت وايسا دارم ميام نزديكم
؛ گفتم بيا سر چهارراه ..... رفتم منتظر شدم همزمان ديدم يه دختره وايساده اونطرف
خيابون من اينطرف بودم منتظر مجي بودم ( دختره از نظر ظاهر افتضاح ... خدا جون منو ببخش
دارم اينجوري ميگم
اما حقشه
؛ از نظر عقلاني هم فكر كنم كم داشت
حالا چرا ؟؟؟؟
؟؟؟ الان ميگم ) ۱مين طول كشيد تا مجي اومد تا اومد سمتم و من سوار موتور شدم دختره
اومد اينور خيابون و وقتي از كنارمون رد شد و خيالش راحت شد گفت هي پسر حيف تو
نيست ؟؟؟؟؟؟
اول از همه خودم زدم زير خنده گفتم مجي با تو بودا فهميدي چي گفت ؟
گفت تو حيفي واسه من.......... مجي گفت تا چشمش در بياد
.... اين گذشت ما رفتيم
نزديك خونه مجي اينا دوتا مغازه هم اونجا بود اونا هم اون چيزي كه من ميخوام رو نداشتن
برگشتم اين بار دختره سر بلوار بود جلو اون همه جمعيت تا ما رو ديد داد زد اين ج ن د ه اس
حالا هي پشت سر هم ميگفت اولش نفهميدم منظورش منم بعدش گفتم با من بود ؟؟؟
مجي گفت ولش كن ديوونه اس گفتم بد بخت ِ خاك بر سر وضعيت خودش خراب بوده چون
ديده مجي اومده سمت من منم سوار شدم فكر كرده رقيبشم
( نميدونسته با هم
دوستيم يا قرار داشتيم فكر كرده همينجوري اومده منم سوار شدم
) خلاصه منم
حسابي داغ كردم
وحيف كه مجي واينستاد وگرنه همون جا دختر رو درستش ميكردم
و تا ميخورد ميزدم منم زورم زياده اونم مردني بود
ولي عوضش يه دعواي درست و
حسابي با مجي راه انداختم چرا ؟؟؟؟ چون مجي اومد گفت چرا همه به تو گير ميدن اين روزا ؟
حتما يه حكمتي داره ..... منم عصبي شدم و گفتم آره حتما حكمتي داره كه بهم ميگن
ج ن ده ام
.... خلاصه كه حسابي اعصابم خورد شد و به مجتبي هم توپيدم رفتيم
شريعتي پارك و نشستيم اولش با فاصله نشستم و دستامم گذاشتم زير بغلم و دست به
سينه نشستم و اصلا به مجي نگاه نكردم هر چي حرف زد و صدام كرد محل ندادم اونم
ساكت شد و اهنگ گذاشت گوش كرديم كه بغض كرد و گفت منظوري نداشتم و..........
گفتم حتي اگه منظوري هم نداشتي معني حرفت اين بود كه تو هم داري ديگران رو تاييد
ميكني اول بفهم چي ميخواي بگي بعد بگو بغضش تركيد ديگه نتونستم با فاصله و بيخيال
بشينم اولش سعي كردم مثه سنگ باشم و نرم طرفش اما مگه اين دله وامونده گذاشت ؟؟؟؟؟
رفتم بغلش كردم و اشكاشو پاك كردم و گفتم بسه ..... گفت چرا داره اينجوري
ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نميدونم همه چيز داره دست به دست هم ميده تا دورمون كنه ......
منم زدم زير گريه بعدشم رفتيم قدم زديم بازم زود خر شدم يكي از همون نگاهاي عاشقانه اش
كافيه تا خرم كنه .... تو چشاش كه نگاه ميكنم نميتونم خودم باشم .... از طرفي سعي
ميكنيم جلو دلمونو بگيريم از طرفي يهو بريدن برامون سخت ميشه تمامه مدت دستامو
نوازش ميكرد و بغلم كرده بود بعدشم بلند شديم و اومديم بهش گفتم بريم پارك ملت ؟گفت
نه بريم شام بخوريم رفتيم و شام خورديم و بعدشم رفتيم شير موز خورديم و ساعت
۱۱ اومدم خونه ..... بهم گفت مريم هرچي فكر ميكنم ميبينم با نون ِ خالي هم ميشه زندگي
كرد و منم تاييد كردم گفتم من كه قبلا بهت گفته بودم منتها تو طمع داري همه چيزو با
هم ميخواي خونه ميخواي ماشين ميخواي ثروت ميخواي منم ميخواي در صورتي كه همه
با هم نميشه ادم وقتي طمع ميكنه واسه بدست اوردن يه چيزي كه ميخواد بايد يه چيزيو از
دست بده تو اگه مال و ثروت و پشتوانه از طرف پدرت ميخواي بايد منو از دست بدي اگه منو
ميخواي بايد اون پشتوانه رو از دست بدي خلاصه دارم ميبينم كه با عقل و دلش داره ميجگه
و جنگ خيلي سختي هم داره
اينا يه طرف يا خانواده اش هم بايد درگير باشه ....
خلاصه من ميخوام نتيجه هر چي ميشه از طرف مجتبي باشه نه من .... نميخوام فردا منتي
سرم باشه و يا حرف و حديث ... اينا رو به خودشم گفتم .
همش داره تاكيد ميكنه كه ما ۵ ماه فرصت داريم واسه فكر كردن و با هم بودن خودمم
همش به اين اميدوارم كه از اين ستون تا اون ستون فرج ِ ...... بقول مجي اين يه امتحان
ِ اما من گفتم چرا من ؟؟؟؟؟؟ من كه ايمانم اونقدر قوي نيست كه اينقدر سخت امتحانم ميكنه
ممكنه كفر بگم ازش فاصله بگيرم ...اما بازم خودمو سپردم به خودش . 
داشتيم با هم توي پارك اين اهنگو گوش ميكرديم كه يهو گريه ام گرفت :
شب و تنهايي و غربت تو ُ چشام اشك ِ پر از خون
يه دل ِ شكسته ازيار يه دل ِ پر غم و داغون
انتظار از تو ندارم منو تنها جا بذاري
تك و تنها توي دنيا تو منو دوستم نداري
هر كي جدا كرد تو رو از من الهي غصه بگيره
توي تنهايي و غربت بي كس و بي يار بميره
بي تو از حسرت دوري ؛ دل ِ من داره ميميره
تا تو برگردي دوباره ... دل ِ من آروم بگيره
كاشكي بفهمي كي دوسِت داشت
گل ِ مهر ُ كي برات كاشت
كي تو غمها و تو ُ غصه ات موندُ اون اشكات ُ برداشت
اما اون هنوز تو ُ يادش تو رو تنها نميذاره
منتظر به رات ميمونه تا تو برگردي دوباره
هر كي جدا كرد تو رو از من الهي غصه بگيره
توي تنهايي و غربت بي كس و بي يار بميره
بي تو از حسرت دوري ؛ دل ِ من داره ميميره
تا تو برگردي دوباره ... دل ِ من آروم بگيره
پی نوشت : کوهی بر شانه ام
کوهی زیر پایم...
سرگردانم میان صعود و سقوط
بعد نوشت : نگران مونا بودم ..... از وقتی باهام چت کرد و وبلاگشو خوندم
بهش اس ام اس دادم و وقتی باهاش حرف زدم کاری که نباید میکردو کرده بود واقعا
ضربه ی بدی بود ندیدمش اما دوستش دارم همدردمه نگرانش بودم تا اینکه خدارو شکر
بخیر گذشت مونایی عین خودم خیلی خری اما با این حال نگرانتم و دوستت دارم
بیشتر مواظب خودت باش عزیز هر وقت خواستی من هستم واسه شنیدن حرفات چه
حضوری چه تلفنی چه چتی ..... کنارتم ....


+
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 2:28  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
مریم این رو برا مجی می نویسم لطفا اگه دوست داشتی و صلاح دونستی بهش نشون بده:
مجتبی خان شما اگه این همه مریم رو دوست داشتین حاضر نبودین به خاطر خانواده ازش بگذرین. من میدونم سخته، تو این دوره که همه چی با پول سنجیده میشه و مردم چشمشون به خونه زندگی ادمه و اگه حمایت خانواده نباشه، کلی بدبختی به بار میاد، ولی من میخوام بگم مگه این همه ادم نبودن که همدیگه رو دوست داشتن و میخواستن به هم برسن و خانواده ها به احمقانه ترین دلایل مخالف بودن؟؟ مگه این همه جوون عاشق نبودن که اینقدر رفتن و اومدن تا دل خانواده ها نرم شد؟؟ هرکسی هرچه قدرم بد باشه، دلش از سنگ که نیست.
مریم این همه شب و روز فکرش شما بودین، از شما حرف میزنه، حتی به خاطر جدائی از شما خودکشی کرده، اونوقت جواب زحمت هاشو با یه نمیتونم خالی میدین؟؟ واقعا که.
شما اگه خیلی براتون مهم بود صاف و پوسکنده جلوی خانواده تون وای میستادین و میگفتین: من مریم رو میخوام نه هیچکس دیگه و هرکاری هم که بکنین ازش جدا نمیشم. برفرض که بعد از مدت ها اون ها همچنان به اصرارهای خودشون ادامه دادن، شما باید ازشون دلیل منطقی میخواستین و اگه منطقی بود شما هم دلیل منطقی برای انتخاب مریم بیان میکردین. به نظر من بهترین کار این بود که: یه جلسه با خانواده ها تشکیل میدادین و همه حرفاتون رو میزدین، این که همش پشت سر هم حرف بزنین و حرفاتون رو رودررو بیان نکنین هیچ فایده ای نداره. شما باید حداقل یه بار دست مریم و میگرفتین و خیلی منطقی و اروم میرفتین با خانواده و بهتره که پدرتون صحبت میکردین. نه اینکه بیاین بعد از مدت ها بگین: خانواده م تحت فشارم گذاشتن و نمیتونم دیگه. من که فکر نمیکنم این جواب زحمت ها و عشق مریم باشه.
درمورد خواب هم خواهش میکنم خیالاتی نباشین، از یه ادمی بپرسین که واقعا میدونه یا اگه خیلی مهمه براتون استخاره کنین. میتونین برین پیش مشاور و به جای این همه گریه و کوتاه اومدن، صحبت کنین و راه حل بخواین.
هنوز هم دیر نشده به نظرم. میتونین زودتر این کار رو بکنین و با مریم و خانواده تون جلسه داشته باشین. پشتش باشین اگه دوستش دارین واقعا. این تنها گذاشتنش تو این موقعیت انصاف نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 23:39  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

ميخوام ادامه بدم ؛ به همه چيز …. ميخوام تمامه دلمو بدم به خدا ميخوام از ته دل ازش
بخوام كمكم كنه و بهم صبر بده …. صبر بده تا بتونم فراموشش كنم …. خنده هامونو
گريه ها ؛ زمين خوردنا و بلند شدنا …. گرماي دستاشو …. آغوش َ مهربونشو …. ازش ميخوام
كمكم كنه تا بتونم هميشه وقتي يادش ميفتم ياد مهربونياش بيفتم و عشقي كه نسبت بهم
داشت ….. يه جا خوندم كه بعضي مواقع واسه رسيدن به اون كسي كه دوستش داري بايد
ازش بگذري ؛ من ازش ميگذرم واسه اينكه هدفم خوشبختيشه چه با من چه بي من 
….. ديگه هم خودمو نميكشم …. ياد حرف سعيد افتادم بهم ميگفت وقتي تو خودتو نميتوني
دوست داشته باشي و ميكشي چطوري ميتوني يكي ديگه رو تو دلت جا بدي؟؟؟؟ راست
ميگه من تا خودمو دوست نداشته باشم نميتونم يكي ديگه رو دوست داشته باشم ….
تصميم گرفتم عوض بشم ؛ بزرگ بشم ؛ عاقل بشم ….. ميدونم تا آخر عمرم نميتونم
شخصي بنام مجتبي رو از توي خاطره هام و قلب و ذهنم پاك كنم چون واقعا جز خوبي چيزي
ازش نديدم ؛ يكي از لطفاي خدا بود كه منو اون رو با هم اشنا كرد تا واسه يه مدت كوتاه هم
شده بتونم طعم خوشي رو بچشم ؛ حلا گفتن اين چيزا به اون معني نيست كه همه چيز
تموم شده نه ؛ اما داره ميشه
منو مجي فقط تا 5 ماه ديگه قراره با هم بمونيم ؛ تا
آخر امسال
…. بالاخره تسليم شديم ؛ يعني شد منم بهش گفتم هرچي تو بگي ؛ رو
حرفت حرف نميزنم ؛ چون نميخواستم تحميلي باشم ؛ يا به قول شما دوستان از سر دلسوزي
بياد سمتم ؛ و مهمترين دليلش خوابي بود كه مامانش ديده بود و رفته بوده تعبير خواب پيش ِ
يكي از اين علما و واسش تعبير كرده بوده ؛ وقتي مجي واسم تعبير خواب رو ميگفت موهاي
بدنم سيخ شده بود
شايد باورتون نشه ؛ اما واقعيت هايي رو تو تعبير اون شخص گفته
كه فقط بين ِ منو مجي بوده حتي اسمم گفته
؛ مامانش تو خواب ديده بوده كه يه
دختر پشتش بهش بوده و دستاش روبه اسمون گفته بچه مو دعا ميكني؟ گفته نه دعا
نميكنم ؛ وقتي به اون شخص ميگه ….. اون ميگه يكي داره پسرتو نفرين ميكنه ( اسم
محمد رو هم مياره )خيلي بد هم نفرين ميكنه و همونا باعث ميشه كه پاشم بخوره ( مجي
ميگه تا مامان گفت فهميدم تويي كه محمد رو نفرين ميكني) خلاصه خيلي چيزاي ديگه و
گفته يه دلبستگي بين مجتبي با يه دختر هست هم دلبستگي ِ هم يه زينت ؛ اما موندنشون
با هم عاقبت خوشي نداره بايد با مرور زمان از هم جدا شن و دور.... بايد دلبستگي رو كم كنن
و……. خيلي چيزا گفت …. راستش رو بخواين من اگه اصرار داشتم با مجي باشم ارزوم
خوشبختيش بود ؛ ميدونستم كه ميتونم خوشبختش كنم اما وقتي توي اين موقعيت اين
خواب رو ميبينه و مصمم ميشن واسه تعبير حتما حكمتي داشته ؛ البته خيلي چيزارو
نميخوام و نميتونم بگم كه اونا دليل هاي محكمتري ِ كه فقط منو مجي در جريانش بوديم
اما مامانش توي خواب ديده و اون اقا هم تعبير كرده و مهمترين چيز اينكه اسم تك تكمون
رو در اورده بدون اينكه قبلا بدونه اسممون چيه …..واقعيتش دو به شك هستم واسه باور اين
چيزا ؛ به مجي گفتم شايد نقشه اس گفت نه ميبينم دوروزه مامانم همه اش اشفته اس
ميگفت اولش فكر كردم نگرانه تو بوده اما بعدا فهميدم چه خبره ؛ بهش گفتم از محمد كه
نميگذرم هيچ ؛ مطمئن باش هر روزي كه بگذره بيشتر نفرينش ميكنم ؛ مامانتم همينطور
ازش نميگذرم مديونمه ؛ گفتم برو اينا رو بهشون بگو ….. در مورد باباتم كه هيچي چون
ازش بدي نديدم ، واما خودت نميتونم برات بد بخوام اما ميدونم تو هم زندگيت اون چيزي
نميشه كه ميخوان و ميخواي
…. هر چند دعاي من هميشه پشته سرته
برات ارزوي خوشبختي ميكنم ؛ بازم ديدم كه واسه بار چندم مرد روياهام
عشق ِ من
گريه كرد
سرشو گذاشت رو شونه هام و گريه كرد
يه مرد وقتي گريه ميكنه كه
واقعا هيچ جوره نتونه تحمل كنه و تحت فشار باشه ؛ تكون خوردن شونه هاش دلمو لرزوند
قلبمو شكست و منم به گريه انداخت توي پارك جلوي اون همه ادم نشسته بوديم رو صندلي
و سرمون رو شونه ي هم بود و زار ميزديم
؛ خيلي زور داره اين جدايي با عشق ؛ آدمو
داغون ميكنه …ميشكنه ….. خُرد ميكنه … دارن به زور جدامون ميكنن و هيچ كس حتي
خودمونم نميتونيم كاري كنيم ؛ خدا هم نشسته اون بالا و فقط داره نگاه ميكنه ؛ نميدونم
توي اين يكي ديگه چه حكمتيه ….. اما مطمئنم حكمتي داره كه بعد ها ميفهمم چي بوده
….. نميخوام غصه بخورم اما نميتونم ؛ بعد ها با 1 سال خاطره چيكار كنم
؟ با خاطره ي
بيرون رفتنا
، موتور سواريا
؛ تولدش تو چيتگر
؛ خاطرات 4روز شمال ؟؟؟؟
خنده ها ؛ گريه ها ….. گيتار زدنش و خوندش
... با صداش كه هميشه تو ُ گوشمه
چيكار كنم
؟؟؟؟؟ با اون نگاه هاي عاشقونش وقت ِ خوندن
؟؟؟؟؟؟
با نوازشاش
؟؟؟؟؟ اي خداااااااااااااااااااا دارم رواني ميشم
؛ واسم دعا كنيد
واسم از خدا صبر بخواين ؛ مجي توي پارك كه بوديم با گريه گفت خدا به هر دومون صبر بده
؛ اينو هميشه وقتي شنيدم كه كسي عزيزشو از دست داده و فوت شده به نزديكانش
ميگن خدا صبرتون بده ؛ ديدم جدايي منو اونم از هم واقعا مثه يه داغيه كه رو دلمون تا ابد
ميمونه و فقط صبره كه ميتونه سر پا نگه مون داره ….. فكراي زيادي تو سرمه ؛ ميخوام
خودمو با درس مشغول كنم ؛ ميخوام با كلاساي مختلف سر خودمو گرم كنم ؛ با كار ؛
طوري كه حتي نتونم به خودم فكر كنم چه برسه به مجي …. ميخوام رابطه ام رو باهاش
كمتر كنم ، كمتر ببينمش ؛ كمتر بيرون برم ؛ ميخوام كمرنگش كنم و يواش يواش خودمو و
اونو اماده كنم واسه اينكه بتونيم بدون ِ هم زندگي كنيم اما بين ِ خودمون بمونه خيلي
دوست دارم دورا دور شاهد زندگيشون باشم ؛ ميخوام ببينم محمد بالاخره تقاص پس ميده
يا نه ؟ يا عشق ِ من به اون خوشبختي كه بايد برسه ميرسه يا نه ….. كه اميدوارم برسه
چون بزرگترين ارزوم اينه
….. عشق ِ واقعي اينه
….. شايد نرسيدنمون به هم
بيشتر به صلاحش باشه شايد من واقعا لياقتشو نداشتم …. به هر حال خيلي فكراي تازه
تو سرمه كه فقط بايد اراده كنم و عمليشون كنم با عمويي در موردشون حرف زدم ؛
موافقت كرده …. امشبم كلي با عمو رفتيم سراغ خونه اما اون چيزي كه من خوشم بياد
پيدا نكرديم ؛ بازم امشب كلي گريه كردم ؛ كلي سر درد گرفتم ؛ يه مژده به خودم ، علاوه
بر قلبم كه عصبي ِ و افت ِ فشارم سردرد هاي عصبي هم بهش اضافه شده ؛ فردا هزار
جور درد و كوفت و زهره مار ميگيرم بخاطر كي؟ چي؟؟؟؟؟؟؟؟ يعني واقعا ارزش داره ؟؟؟
من تمامه تلاشمو كردم ؛ سعيمو كردم ؛ اما وقتي يارم تسليم شد مجبور شدم منم
تسليم بشم چون يه دست صدا نداشت …. يهو پشتم خالي شد البته اينم بگم اونم مجبور
شد شايد توان ِ مقاومتش تا اين حد بود ديگه نميرم دنبال ِ پاسپورتم تا وقتي كه واقعا
بهش نياز پيدا كنم ؛ ميخوام زندگي كنم اما مثه يه سنگ ، بدون ِ قلب و احساس ….. 
فعلا كه با هم ميمونيم تا آخر امسال ؛ چون ميخوايم اولين و اخرين سالگرد رو واسه
عاشقيمون بگيريم ….
ميخوايم به خودمون فرصت بديم كه با اين قضيه كنار بيايم …. ميخوام بازم اسم قبلي رو
بذارم رو وبلاگم ؛ بر باد رفته هاي يك مريم
اون كسي هم كه مزاحم وبلاگم بود و ميگفت ميام بخونم آخرش چي ميشه ديگه فهميد
آخرشو واسمون جدايي رقم زدن پس برو و ديگه نيا آخر قصه عشق ما هم جدايي بود نه
وصال برو شاد باش .
وقتي دلت خسته شد
ديگه خنده معنايي نداره
فقط ميخندي تا ديگران غم ِ اشيان كرده در چشمانت را نبينند
وقتي دلت خسته شد
ديگه حتي اشكهاي شبانه هم ارامت نميكند
فقط گريه ميكني چون به گريه كردن عادت كرده اي …….
وقتي دلت خسته شد
ديگر هيچ چيز ارامت نميكند جـــــــــــــــــز دل بريدن و رفـــــــــــتن ……..
پي نوشت : هواي سرد اينجا را دوست ندارم ؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير كه سخت تنهايم 


+
نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 2:28  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

آره درست حدس زدين بازم ندونم كاري بازم اشتباه ..... بازم خودكشي اما ناكام
امروز يه پستي نوشته بودم خيلي خوب همه چيزو توضيح داده بودم اما الان حوصله ندارم
همون جوري بنويسم ؛ اول بگم كه نه حوصله ي توضيح دارم نه نصيحت شنيدن 
....من اگه گوش كن بودم الان اين حال و روزم نبود ....
با مجي اصلا مشكل ندارم اما با خانواده اش تا دلتون بخواد دارم
؛ همه ميگن اصل
خودشه آره خودش اصل ِ اما وقتي همين خودش بالاخره بعد از مدتها تحت ِ تاثير قرار بگيره
ديگه اصل كيه ؟من
؟؟؟؟ بهش حق ميدم خسته شده ؛ مگه يه آدم چقدر تحمل داره ؟
توان داره ؟ مگه تا كجا ميتونه با ۳ نفر كه علني مخالفت ميكنن بجنگه ؟؟؟؟ 3 نفر به 1
نفر؟؟؟؟؟ بلاخره برگشتن باباش از المان و گفتن قضيه توسط مامانش به باباش و بيرون
رفتن و شام خوردنشون كار دستم داد .... نميدونم چه اتفاقي افتاده كه مجي هم به من
نميگه و پنهان ميكنه اما هر چي هست هر حرفي كه رد و بدل شده اصلا به صلاحمون نبوده
و باعث شده مجي تغيير كنه باعث شده برسه آخر خط و ببره .
ديشب رفتيم بيرون ؛ ۱ساعت بيرون بوديم چيزي نگفت ؛ خيلي خلاصه گفت دعوا شده
همين .... وقتي برگشتيم خونه همه چيز خوب بود تا اينكه توي اس ام اسامون يه حرفايي
زده شد و يكيش اين بود كه مجي گفت : مريم يه قول بهم بده گفتم چي؟ تا ندونم قول نميدم
.... گفت قول بده كه اگه مال هم نشديم حداقل به عنوانه دوست علي هر چند وقت يه بار
بيام ببينمت ..... همون موقع شروع شد تا كار به جاهاي باريك كشيد و فهميدم اوضاع
بيريختتر از اين حرفاست گفتم خيلي ارزون فروختيم تا ساعت ۳:۳۰ sms ميداديم ؛ خوابيد
اما من همش گريه ميكردم
؛ خوابم نميبرد فكر اينكه مجي كنارم نباشه ديوونه ام
ميكرد ؛ كارايي كه ناتموم بود و ميشد تموم كرد رو تموم كردم و 4صفحه واسه مجي حرفاي
نگفته ام رو گفتم و عكسامو از 10 روزگي تا آخرين عكسم اوردم ريختم رو زمين و نگاه كردم
و گريه كردم ؛ بعدشم چون مجي دير خوابيده بود ميدونستم با يه sms بيدار نميشه مخصوصا
كه هميشه گوشيش سايلنته .....بعدشم رفتن تمامه قرصاي پرانولمو كه كمم نبود 3 ورق
بود با كلرديازپوكسايد همه رو ريختم تو مشتم و خوردم با يه قوطي آب .....بعدش ؛ اينو
نوشتم خداحافظ كه بر من نبود حاصل از اين ماندن ؛؛؛ از اين بودن ؛؛؛ از اين
خواستن ؛ دگـــــــــــــــر ماندن ؛ دگر بودن ؛ دگر خواستن ..... ندارد هيچ در بر ..
از من كه گذشت اما بگو ازشون راضي نبودم ؛ بگو نميگذرم . بگو حق من اين نبود به تو
هم ميگم كه واسم كم گذاشتي اينجوري ميخواستي باهام باشي؟؟؟؟اينجـــــــــــوري؟؟؟؟؟
اُكِي ؛ اما من سر حرفم موندم اينو يادته ؟گفتم يا تو يا مرگ ؟؟؟؟؟ حق انتخاب تورو نداشتم
مجبور شدم دومي رو انتخاب كنم
بعد دادم :
كاش اونقدر جيگرشو داشتم كه شاهرگمو بزنم فقط چند ثانيه طول ميكشيد ؛ اما نميتونم
؛ ميخواي بدوني چه حالي دارم ؟؟؟؟؟ تمامه بدنم داره ميلرزه دستام ميلرزه ؛ دستام يخ كرده
؛ ميترسم اما ديگه ديره ... نامه ات كنارمه اسمتو روش نوشتم باي عشق من 
.دستام جون نداشت گوشيم افتاد كنارم خودمم رو زمين خوابيدم و عكس مجي رو گذاشتم
رو صورتم و گريه كردم تمامه مدت فقط داشتم به اون فكر ميكردم و اما بزرگترين اشتباهم اين
بود كه طبق عادت هميشه بعد از دادن sms بايد يه ميس هم بندازيم همون ميس باعث شده
مجي بيدار بشه البته من اون موقع حالم بد بود يعني چون از ديروز ناهار چيزي نخورده بودم
معده ام خالي بود راحتتر و زودتر قرصا عمل كرده بود دست و پام بي حس بودو يخ سريع
فشارم افتاد مجي هر چي زنگيد نتونستم جواب بدم مجبور ميشه 6 صبح بزنگه خونه ؛
به مامان گفت مريم كجاست ؟گفته تو اتاقش مجي گفته نه حالش بده مامان اومد ديد من
دمر افتادم رو عكسام هرچي صدا ميكرد ميشنيدم اما انگار دهنم قفل شده بود نميتونستم
جواب بدم مجي زنگيد و اومد چشام بسته بود اما ميفهميدم كنارمه گفت بيشعور بازم
قرص خورده زنگيد به محمد و گفت تن ِ لشِتو جمع كن و ماشين رو بيار خونه مريم اينا حالش
بده محمد گفت به من چه و خودت بيا و نيومد مجي خودش رفت ماشين اورد تا اون بياد
مامان لباس تنم كرد همه رو ميفهميدم اما هيچ كاري نميتونستم بكنم اون دفعه چون قرصا
خواب اور و مسكن و اعصاب بود بيهوش شدم هيچي يادم نيست از قبل .....اما اينبار هوشيار
بودم و بي اراده مجي با كمكه مامان جواد بردنم تو ماشين و رسيديم بيمارستان ِ لقمان ،
نميدونم چي بود انگار كه زغال رو بكوبن و بريزن تو حلقت يه همچين چيزي رو مجي به زور
بهم ميداد منم گلاب به روتون همه رو بالا مياوردم دل و روده واسم نموند تازه بعدش گفت
بايد 30 مين راه بره و مجي منو برد توي حياط از دستم خيلي عصباني بود حق داشت اما
توي اون شرايط بد روحي نبايد باهام اونطوري برخورد ميكرد سرد ..... همون موقع كه توي
حياط بوديم يه مرد ِ رو اوردن كه فوت كرد نفهميدم چرا .... اما جوون بود جنازه اش رو جلو من
بردن توي سرد خونه ؛ يه زن هم بود كه بخاطر فوت مادرش خودكشي كرده بود اون خيلي
ديگه وضعش خراب بود از بينيش شلنگ رد كرده بودن ......ديدن اين صحنه ها روم
خيلي اثر گذشات زدم زير گريه 
بعدش بايد مايعات شيرين ميخوردم فشارمو گرفت 9 بود بهم سرم وصل كرد كه گريه كردم
و مجي همون موقع كه داشت آنژوكت رو ميكرد تو دستم صورتش رو صورتم بود و گونه ام
رو ميبوسيد ميگفت گلم الان تموم ميشه ؛ نازك نارنجي
تموم شد ..... واقعا
حضورش كنارم ارومم ميكرد واقعا بهم ارامش ميداد
اونو فقط كسايي ميفهمن
كه تجربه كردن وقتي نياز داشتن عزيزتزينشون پيششون باشه و بوده و آروم شدن
.نشسته بود رو صندلي كنار تختم و نگام ميكرد گفتم ديگه دوستم نداري؟
گفت نه بخاطر اين كارات ..... ميدونم كه عصباني بود واسه همين به دل نگرفتم ميخواستن
بستريم كنن كه ديگه با كلي كلنجار رفتن مرخص شدم گفت فقط نذارين بخوابه اونم خواب
عميق هر 30 مين يا 1 ساعت بيدارش كنيد مايعاتم زياد بدين بهش ..... اومديم خونه و
بيهوش شدم اما مگه مامان گذاشت هي ميومد بيدارم ميكرد ميترسيد نكنه خواب به خواب
بميرم .....عصر هم علي و فافا اومدن و يه سر زدن و رفتن ...
بعد از ظهري حاضر شدم و رفتم بيرون زنگ زدم به كيميا گفتم دارم ميام خونه ات و رفتم اونجا
اما گوشيمو خاموش كردم ........... مجي خيلي نگرانم شده بود كلي sms و زنگ اما بي فايده
بود 1ساعت پيش كيميا موندم و اومدم بيرون گوشيمو روشن كردم كه مجي زنگيد و گفت
كجايي و گفتم و اومد دنبالم و رفتيم پارك ساعي اما بازم سكوت ، بازم سرد .... جلوتر از من
ميرفت منم هم افت فشار داشتم هم قلبم تير ميكشد نشستم رو صندلي مجي همين
جوري رفت و دور زد و برگشت اما من نفهميدم بلند شدم و رفتم مثلا دنبالش بگردم ديدم
بي فايده اس نشستم رو صندلي و sms دادم خيلي خوبه ديگه پشت سرتم نگاه نميكني
چه راحت گمم كردي ....گفت حواسم بهت بود اما داشتم خرگوشارو نگاه ميكردم برگشتم
ديدم نيستي كجايي؟ منم گفت از اين اخلاقت خوشم نمياد منو اوردي اينجا اينجوري كني؟
برو خونه خودم بر ميگردم 
..... از اون پرسش كه كجايي و از من جواب ندادن
تا اينكه ديدم حالم داره واقعا بد ميشه بهش گفتم كجام و اومد و بعدش دستمو گرفت و
كلي گريه كردم و حرف زديم ....گفتم اينجوري بلاتكليف فايده نداره اگه واقعا نميذارن
تمومش كن ..... كلي باهاش حرف زدم و دليل اوردم بهم گفت تا عيد نوروز بهم فرصت بده
ببينم چيكار ميشه كرد .... منم اين فرصت رو بهش ميدم كه بعدا پشيمون نشم كه چرا
بهش فرصت ندادم ........
خيلي حرفا زده شد خدا كمكمون كن ......
پي نوشت 1: خواهشا نصيحت نكنيد 

+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 3:27  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
يه پست نوشتم پريد امشب ميام مينويسم كه چه بلايي سر خودم اوردم

+
نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 18:22  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت
باور کن این قلبو نرو این التماس آخره
چقد میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگو اما نگو بهم برو
این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه میخوای قلب منو جا بزاری
دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد
میترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد
نرو نزار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه
هر کی دلش جایی دیگه ست عشقو بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل معصومه این قلب به خدا
نزار بشه محال واسش باور عشق آدما
مرگ دلم پای تو اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی

من اصلا حالم خوب نيست .
همين روزاست كه بايد بيام و بگم دفتر عشقمون ديگه بسته شد .....
ظاهرا بيرون رفتن ديشب خانواده ي مجي اينا ؛ بحثا و حرفايي داشته كه آب پاكي رو
ريخته رو دست مجي ....
يعني اينكه بايد تمومش كنيم .....
چرا نميفهمن نميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نميفهمن ميميرم ؟؟؟؟؟؟
اي خدا ...... خودت كمكم كن ؛ آخه من اين همه خاطره رو كجا ببرم ؟؟؟؟؟ چيكار كنم ؟؟؟؟
اين درد رو به كي بگم ؟؟؟؟؟ چه طوري سرمو بلند كنم و بگم نذاشتن بهم برسيم ؟؟؟؟
نميگذرم ؛ به خداوندي خدا نميگذرم ازشون ؛ اينو روز آخر ميرم به خودشونم ميگم
ميگم تا اخر عمرتون مديونم هستين ؛ ميگم ازتون نميگذرم ..... ميگم زندگيمو ازم گرفتين
چون واقعا ميميرم ..... بعد از مجي زندگيمو نميخوام .....چون خاطراتش ديوونه ام ميكنه
نميذاره زندگي كنم...
اي خدا از تو هم دلگيرم ..... حتي تو هم بهم نگاه نكردي ..... حتي تو هم نخواستي كمكم كني
چه توقعي ميشه از بنده ات داشت ؟؟؟؟؟؟؟
خسته تر از اون چيزي ام كه بشه فكرشو كرد ...

+
نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 3:50  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
ديروز حاضر شدم و مجي اومد و رفتيم بيرون ؛ رفته بود ارايشگاه موهاشو كوتاه كرده بود و
ريشي كه رو چونشه و من دوستش دارم رو هم زده بود خيلي قيافه اش بچه گونه شده
نميخوااااااااااااااااااااام
اين عكسم ديشب انداختيم كه گذاشتم اون گوشه البته من
خيلي بد افتادم
اما اشكالي نداره فردا عكسو بر ميدارم هر كي ديد ديد نديد ديگه
نميتونم بذارم ...... خلاصه ديشب كه برگشتيم خونه اومدم اينترنت و رفتم توي يكي از وبلاگام
ديدم يه نفر واسم پيام گذاشته اونم بعد از ۲سال بيخبري ..... خيلي شوكه شدم يه كم
به هم ريخته شدم تا ساعت ۵:۳۰ صبح خوابم نبرد .... تو ُ اين شرايط روحي ِ افتضاح
همينو كم داشتم ؛؛؛؛؛ امروز خانواده ي فافا اينا مهمونمون بودن .... بعد از ظهر هوا ابري
شد و اشفته ....شد همون هوايي كه من دوستش دارم به مجي گفتم دارم ميرم بيرون
اومد با هم رفتيم و با هم حرف زديم در مورد موضوعي كه هضمش واسم سخت بود اما
با اون همه حرف و توجيه من قانع نشدم و بازم معتقدم كه اون كار اشتباه بوده ...... 
امروز قبل از رفتن با مجي از حياط و پنجره ي اتاقم از بيرون و بالكن و منظره اي كه پنجره اتاقم
روبه حياط داره رو عكس انداختم دلم واسه اين خونه خيلي تنگ ميشه
؛ البته از
خودمم انداختم كه يكيشو ميذارم ببينيد كه اين بار ابروهام چقدر كلفت شده من بدم مياد
از اين ابروها اما مجي خوشش مياد نميخوااااااااااااااااااااااام
فافا اينا اومدن و شام خورديم و بعد از شام رفتن ...... مجي و خانواده اش هم رفتن پارك
ملت و شام هم بيرون ...... اين پدر شوهري كه اومده داره شومل مارو ازمون دور ميكنه
نميخواااااااااااااام


امشب بازم خيلي دلم هواي گذشته هامو كرده ...... روزايي كه بيخيال از دنيا و ادماش
بودم اما اين روزا ... كاش ميشد به گذشته برگشت و همون جا استپ كرد ......... دلم
واسه خيلي چيزا تنگيده
خيـــــــــــلي چيزا ........ 
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد
مرغ امید من از شدت غم میمیرد
دل به رویای خوش خاطره ها میبندم
باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد
نميدونم تا كي ميتونم دووم بيارم و ادامه بدم منظورم رابطه ام با مجي نيست منظورم
اين زندگي ِ تكراريه ....... بد جوري داره رو دلم سنگيني ميكنه تلنبار شدن اين حرفا .....
انگاري به خاطره ها پيوستم .... شدم يه خاطره كه هر وقت بخوان ميان سراغم هر وقت
بيكار باشن و تنها مرورم ميكنن ....
دل نوشت ::::: بميرد روزگار با خاطراتش
نماي پنجره و بالكن از داخل حياط

اينم نماي حياط از داخل اتاقم

اينم عكس علي همون داداشي نامرد كه منو ميزنه
( البته اينجا بد افتاد خودش
خوشگلتر از عكسشه منم مخصوصا عكس زشته رو گذاشتم حالشو بگيرم آي نفس كش
)

اينجا هم داره دست خانمشو بوس ميكنه ماله دوران ِ صيغه شونه كه من خواهر
شوهر گري در اوردمو فافا رو كات كردم


بعد نوشت : عكس منو مجي چون حجمش خيلي زياده نشون نميده هر كاري كردم نشد
بنابراين شرمنده اما عكس خودمو( حذف شد ) كه امروز انداختم ميذارم كه اونم افتضاح شده 
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 1:40  توسط مــــــــــریــــــــــم
|



عيد فطر مبارك دوستان


توي وبلاگ مونا جون ديدم اين ادرسو گذاشته ؛ واسه تعيين رتبه توي گوگل من زدم ديدم
رتبه ام توي گوگل ۲ شده جالب بود واسم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 2:1  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

سلام بچه ها خوبين ؟؟؟؟ اول از همه ميخوام توي اين پست جواب چند
تا از دوستامو بدم كه واسم كامنت گذاشته بودن البته چون اون موقع حوصله نداشتم
جواب ندادم و تصميم گرفتم اين دفعه جوابارو اينجا بدم اما دفعه ها بعد جوابا همون جا
زير همون كامنت داده ميشه ...
شيدا
: عزيز دلم مرسي كه مثله هميشه همراهيم كردي و حرفاي اميدواركننده زدي
اما خودتم ميدوني با اين شرايط كه همه ي سختيها و مشكلات يه دفعه داره اوار ميشه سرم
فكر كردن به اون چيزايي كه گفتي كاره سختيه و يه جورايي بيشتر تخيل و روياست تا واقعيت .
شبنم
: عزيزم مجتبي مدتي توي زندگيم بود اما من اينجا چيزي ازش نمينوشتم تا اينكه
يه دفعه رو كردم و خيلي ها شوكه شدن ..... از اسفند ميتوني بخوني اما بازم علني چيزي
ازش نگفتم ....
از بقيه دوستاي گلم
: درياجان ؛ الهام گل ؛ زهرا مهربون ؛ ستاره جون .نسيم و عسل ِ
عزيزم و دزيره مهربونم.... سوگند ...حوا و مائده ..... تشكر ميكنم كه هميشه همراهيم
ميكنن و واقعا واسم مثه يه مرهم ميمونن ...توي اين شرايط سخت حرفاشون ارومم ميكنه
.... به هر حال يه تشكر ويژه دارم از همه ي دوستاي گلم 




*************
ديشب ساعت ۳ بود كه يهو دل درد و كمر درد گرفتم اونم بطور ناگهاني
؛ اصلا به
سيكل فكر نميكردم چون تازه گذشته بود ؛ اما دقيقا همون اتفاق افتاد و تا ساعت ۹ صبح
نتونستم بخوابم شايد توي اين ۵ الي ۶ ساعت من دوساعت هم مفيد خوابم نبرد همش
درد داشتم ....نميدونم چرا اينطوري شدم ديگه ساعت ۹ گذشته بود ديدم خبري از مجي
نيست ؛ بلند شدم رفتم اب بخورم ديدم مامان هم خونه نيست كه حداقل ببرتم دكتر
....تنها بودم اس دادم به مجي و گفتم دارم ميميرم خونه تنهام گفت چي شده ؟؟؟؟؟؟
مامانت كجاست؟ زنگ زد و حرف زديم تمامه بدنم ميلرزيد هم كم خون شده بودم هم از ديروز
ناهار چيزي نخورده بودم( رفتم واسه قلبم دكتر گفت روزه نگيرم ؛ بخاطر افت فشارم و پايين
بودن قند خونم ) خلاصه همه ي اينا با هم داشت منو از پا در مياورد طوري كه گريه كردم 
...مجي مغازه بود ؛ گفت زنگ بزن علي يا عمو بيان ببرنت دكتر گفتم نه زشته روم نميشه ،
بهشون بگم چمه ؟؟؟؟؟؟ خلاصه بحث با اونم بي فايده بود اون غد و لجباز منم از اون بدتر
گفتم دكتر نميرم .... پاهام حتي جون نداشت كه بلند شم و برم رو تختم به زور رفتم و پتومو
برداشتم و ولو شدم وسط اتاقم مثه مار ميپيچيدم دور خودم مسكن هم فايده نداشت بالاخره
از درد خوابيدم اما چه خوابي؟ همون ۲ساعتم به ناله گذشت
حتي توي خواب .......
مامان اومد و يه ناهاري خوردم خيلي كم فقط تا اون حد كه ضعفم بر طرف بشه ديدم از
مجي خبري نيست نگو آقا ناراحت بودن كه من نرفتم دكتر منم اس دادم و بهش گفتم كه
ناراحتم كه خبري نگرفته ببينه مرده ام يا زنده
؛ زنگ زد و حرفيديم و گفت بعد از
افطار ميام ميبينمت ؛ بعد از بزنگاه اومد و اسم يه كتاب اورده كه بخونم بنام
ِ نيروي تفكر مثبت اثر دكتر ژوزف مورفي ترجمه : هوشيار رزم آزما .........گفت بخون
واست خوبه
..... همراه كتاب واسم يه عود هم آورده الان با اينكه گذاشتمش رو
ميزو روشنش نكردم اتاقم بو گرفته ...... چقدر خنديديم سر همين عود
..... من گفتم چرا
هود آوردي
مجي گفت اين اسمش عوده نه هود
منم گفتم نميخوام من ميخوام
بگم هوووووووووود
خلاصه خنديدنمون سر همين عود و هود بود ...... 
امروز از بس بي رنگ و رو بودم تا قبل از اينكه مجي بياد ارايش كردم ( آخه تازگيها كمتر
ارايش ميكنم يا اصلا نميكنم اگه خونه بمونيم و بيرون نريم ) يكي از بلوزامو كه نديده بود و
مشكيه و استين سه ربع داره پوشيدم با يه شال كه سفيدو مشكيه و چهار خونه .... مجي
كه اومد توي حياط منتظرش بودم در رو باز كردم و بهش سلام دادم و دست داديم و اومد تو ُ
..... بيشرف هِي نگام ميكرد
..... بميرم اين چند وقت اينقدر به خودم نرسيده بودم
كه تعجب كرده بود منو اينجوري ديد آخرشم گفت لباست خيلي قشنگه ساده بود اما به نظر
اون قشنگ بود اينا همه به من فهموند كه چقدر اين مدت به خودم بي توجه بودم و اون چقدر
تحمل كرده و هيچي نگفته
هر چند اون بدون ِ ارايشمو بيشتر دوست داره
؛ غروب بازم
يه پروفن خوردم بلكه اين چند ساعتي كه قراره با مجي باشم كوفتمون نشه .... مجي ميگه
زير چشام گود افتاده و سياه شده زير چشمم رو هم نگاه كرد و گفت كم خون شدم به مامان
گفت حاج خانم بهش جيگر بدين منم زدم پشتش گفتم خودم يه جيگر دارم نميخوام ...
.
بعدش اوردمش توي قسمت نظرات و اون نظري كه شيدا جون داده بود واسه مجتبي رو نشونش
دادم و گفتم مامورم و معذور اين نظر واسه شخص ِ شماست .... خوند و چيزي نگفت و بعدشم
دوتا پست اخرمو خوند منم در عين ِ خوندنه اون داشتم لباس ميپوشيدم ؛ ميگما هوا داره
سرد ميشه
مخصوصا ما كه با موتور ميريم همه جا با اينكه لباسم مناسب بود اما
سردم بود
شايد بخاطر اينه كه يه كم بدنم ضعيف شده
؛ رفتيم بازم همون پاركي
كه تازگي ميريم و رفتيم يه كم قدم زديم بهش گقتم كاش يه روز توي برف اينجوري قدم
بزنيم گفت ميزنيم
دلم خفن هوس برف كرده
..... دوست دارم بدونم برف بازي
با مجي چه مزه اي ميده
........چند وقت ديگه مثلا تا ۲ هفته ي ديگه ميتونيم از
موتور استفاده كنيم بعدش مجبوريم هر جا ميخوايم بريم پياده گز كنيم
چون محمد دست
گذاشته روماشين و به ما نميده
مخصوصا كه اين روزا با منم لج كرده
.....يادش
بخير اوايل اشناييمون توي اسفند ماه بود هوا سرد مجي كلاس زبانش تازه ساعت۸ كه تموم
ميشد تا ۹ پياده ميرفتيم همون اطراف قدم ميزديم
اولين بستني ِ امسال رو توي
همون هواي سرد زمستوني من خريدم و بردم سر قرار دوتا بستني معجوني پاك كه توي
اون هواي سرد كلي چسبيد
...... يادش بخير اون روزا .
... مجي اون موقع خيلي ميترسيد نكنه يه موقع بگيرنمون
....تا ماشين كلانتري و پليس
ميديد مثه اين مجرما در ميرفت
....يه بار يه ماشين پليس رد شد و سرعتشو كم كرد
و نگه داشت مجي تا ديد اينجوري ِ گفت مريم بدو بر خلاف جهت حركتمون دوييد اما من
برنگشتم و به راهم ادامه دادم و كلي بغض كردم كه چرا اينقدر ميترسه
؟ نهايتش
اينه كه ميگيرنمون .... پليسه رفت و مجي اومد پيشم گفت چرا نيومدي؟ گفتم اصلا از اين
كارت خوشم نيومد
چرا فرار ميكني؟؟؟؟ يادش بخير چند شب پيش كه تا ساعت ۳
بهشت زهرا بوديم مجي رفت از يه پليس راه ُ سوال كرد گفتم ببينم تو واقعا همون ادمي؟؟؟؟؟
كه از يه كيلومتري پليس ميديدي فرار ميكردي؟ اما الان من نشستم پشت موتورت ميري
ازش سوال ميكني؟؟؟؟؟؟؟ كلي خنديد از همون قهقهه ها كه من عاشقشونم
... گفت اون موقع فرق ميكرد ؛ يه شبم توي همون هواي سرد زمستوني قرار
گذاشتيم از توي جوب راه بريم يعني شرط بستيم اما مجي گفت ولش كن .....شايد ميخواست
امتحانم كنه ببينه آيا حاضر همراهيش كنم حتي اگه شده توي جوب راه برم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نميدونم چرا اينارو اينجا و توي اين پست نوشتم اما وقتي گفتم دلم برف ميخواد
و هواي زمستون ياد اوايل اشناييمون افتادم ياد روزايي كه هم خوب بود هم بد هم
خنده داشت هم گريه
........ اون موقع بين منو مجي خيلي حريم وجود داشت خيلي
موانع ..... كه توي اين مدتي كه با هم هستيم خيلي هاشو با هم از سر راه برداشتيم ....
اما انگاري اين موانع تموم شدني نيست .....امسال بهار و تابستونش مثه برق گذشت
چون عشقم كنارم بود و با بودنش نفهميدم چطور گذشت اميدوارم پاييز و زمستونمم خوب
و زود بگذره البته با وجود عشقم ....اول اسفند كه بياد سالگرد با هم بودنمونه البته روز اصلي ِ
اولين ديدارمون روز ولنتاين ِ اما دوستيمون ۱ اسفند ۸۶ .....

امشب دوست مجي كاري كرد كه من به مجي حرفي زدم و گفتم ديگران ارزش اينو ندارن
كه باعث بشن توي اعتماد ما بهم خللي وارد بشه البته مفصل ِ جريانش . من مخالفت كردم
و البته مجي هم مخالف بود 
دوستت دارم جوجو نوك طلاي بد جنس ِ خودم
هر چي باشه جوجوي خودمي
كاري نكن پيشي بشم و بيام بخورمتاااااااا
پي نوشت : اينم عكس قسمتي از اتاقم ، پشت همين پرده همون پنجره اي ِ كه جلوش
بالكنه و ميخوره توي حياط همون پنجره ي معروف كه من همش ازش آویزونم 



+
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 4:7  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
دوستت دارم هایت را باور میکنم درست مثل امضای آخر نامه هایت که می گویی خون
است ولی طعم آب انار می دهد!!! 
اینو الهام جون واسم آف گذاشته بود ، بنظر قشنگه
.... اين روزا حال و روز خوبي ندارم
حالم خيلي بده مخصوصا روحي ..... دوباره دارم افسرده ميشم ؛ پاييز رو خيلي دوست
دارم اما انگاري فصلي ِ كه من بايد هميشه افسردگي بگيرم
پارسالم پاييز همين
جوري بودم اما اون موقع دغدغه هام فرق داشت .... ميز كامپيوترم توي اسباب كشي
ِ پارسال شكست البته جاي كيبردم شكست اونم تقصيره علي شد ؛ هِي گفت امروز
درست ميكنم فردا درست ميكنم آخرشم يكسال گذشت و درستش نكرد تا اينكه ديروز
مجي دِ لِر آورد از مغازه و واسم درستش كرد ؛ ديدم ناراحته و اخمو گفتم چي شده ؟؟؟
؟گفت با محمد بحثم شده اعصابم خورده .... منم چيزي نگفتم و نپرسيدم سر چي چون
اصلا نميشد باهاش حرف زد .... بعدش كه كارش تموم شد مامان چاي آوردو من جارو
كشيدم اتاقمو .... اتفاقا علي هم بود ؛ من بازم فشارم افتاد دراز كشيده بودم رو تخت
كه مثلا يه كم حالم بهتر بشه كه بدتر ميشد دستمو گذاشته بودم رو صورتم كه نور نخوره
به چشمم مجي اومد از بالاي تخت بالا سرم و كله اش رو آورد و بلند گفت مريم ؟؟؟؟ جواب
ندادم گفت چته
؟؟؟؟ دستامو گرفت ديد انگاري از فريزر در آوردن دستمو زد كنار ديد
رنگمم پريده گفت اُه اُه اينو ببين شده عينه جنازه ..... به مامان گفت واسم آب قند بياره
قرصامو خوردم و بازم دراز كشيدم مجي سعي ميكرد باهام حرف بزنه دستام توُ دستاش
بودو همش قربون صدقه ميرفت و ميگفت از من ناراحتي؟؟؟؟؟؟ چي ميگفتم ؟؟؟؟ خودش
ميدونه چقدر فشار رومه زدم زير گريه گفت مريم تو چته ؟ خودمم نميدونستم گريه ام بخاطر
چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واسه كدوم دردم دارم گريه ميكنم ؟ فقط ميدونم كه خيلي خسته ام ......
آي زندگي سيرم ازت ...... آي دنيا بيزارم ازت 
ديگه هيچي نميتونه آرومم كنه حتي حضور مجتبي
؛ البته باعث دلگرميمه ؛ اميد
ِ به زندگيمه اگه نبود مطمئنا تا همين جاشم نمي تونستم دووم بيارم اما واقعا بريدم ؛
واقعا خسته ام ..... واقعا عصبي ام 
ديروز بهم ميگه مريم خيلي عصبي شدي ؛ راست ميگه ديگه اون مريم صبور و آروم نيستم كه
منطقي بود و ساكت ؛ خيلي خشن شدم و عصبي .... شدم يه آدم غير قابل تحمل
لحظه هاي گندي رو ميگذرونم مجي هم هر چقدر سعي ميكنه آرومم كنه و از اين حال و
هوا بيارتم بيرون نميتونه خيلي سعي ميكنه كمكم كنه اما موقتي ميتونه ....مثلا تا وقتي
پيشمه ارومم .... خدا جون اون آرامشو بهم برگردون .... اونم صبوري و تحملمو .... اون
مريم چي شده ؟ چي به سرش اومده
؟ واسه خودمم غريبه شدم ؛ خودمم نميتونم
اين مريم رو تحمل كنم 
امروز با مينا دختر عموم رفتيم پيش ِ همون خياطي كه واسشون خياطي ميكنه تا واسم
چادر ملي بدوزه مينا ادرس رو گم كرده بود و كلي علاف شديم تا پيدا كرديم خونشون رو
نزديكاي افطـــــــــــار بود بعدشم برگشتم خونه و مينا هم رفت خونشون ....مجي ميگه
چادر بيشتر بهت مياد .... خودمم وقتي هوا سرد ميشه چادري ميشم وقتي گرم مانتويي
نميدونم چه حكمتيه .....
ديروز زهرا دوستم ( دوست مشترك منو ريحانه) كه از دوران ِ راهنمايي با هم بوديم و
دبيرستانو با هم گذرونديم و بعدش ديگه ادامه نداد بهم زنگيد و گفت ۵شنبه عقدشه گفت
با ريحانه برم ؛ گفت زري كوچولو داره عروس ميشه
؛ يادش بخير چه خاطره ها كه
سه تايي نداريم ؛ منو زهرا هر دو بهمني بوديم و ريحانه خردادي ؛ هر سه تاييمونم شيطون
البته از نوع خوب نه بد ؛ شيطنت ميكرديم چه جوري .... يادش بخير خوش بوديما ؛ حالا از
بين ما سه زهرا كه از مادوتا بزرگترم بود داره عروس ميشه اميدوارم خوشبخت بشه به
احتمال زياد ميرم عقدش شايد يه كم تو روحيه ام اثر بذاره 
دلــــــــــــــم خيلي گرفته خيلي البته غير طبيعي نيست با اين حال و روزي كه دارم اگه
دلم نگرفته باشه غير طبيعي ِ ..... ديروز باباي مجي از المان برگشت ، نگرانم خيلي نگرانم
بابت ِ اتفاقاتي كه قراره بيفته ؛ استرسم ۱۰۰ برابر شده .
امروز نديدمش ؛ معلومه بايد روزاي بدي رو بگذرونم و دوري رو تحمل كنم ؛ معلوم نيست
قراره چه اتفاقي بيفته و چي پيش بياد اما امروز فقط باهاش تلفني حرف زدم اونم فقط ۱ مين
و با چند تا اس ام اس ....همين
كلي گريه كردم تا بلكه اين بغض ِ لعنتي خفه ام نكنه اما سبك نشدم ؛ دلم ميخواد داد بزنم
و گريه كنم بلكه يه كم سبك شم ؛ مگه من و دلم چقدر ديگه ميتونيم تحمل كنيم ؟چقدر زور ؟
چقدر حرف بي منطق؟ اينا همه يه طرف اوضاع خونه از هميشه به هم ريخته تره ؛ بعضي
مواقع ارزو ميكنم كه اي كاش مامان و بابا طلاق بگيرن تموم شه بخدا شايد يه كم آرامش
بگيرم ، هرروز و هر ثانيه دعوا و جرو بحث اونم سر چيزاي جزيي .....از هيچي شانس نيوردم
هيچـــــــــــــــــــــي
خدايا ميخواي بگي هيچ داد رسي نيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا كِِي ميخواي بشيني و تماشا كني؟؟؟؟؟؟؟ خودت مرهم ِ دل ِ زخميم باش 
سرم داره منفجر ميشه 
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 23:51  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
یه قلبی که اندازه ي ِ مشت ِ يه دست ِ مگه چقدر توان داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اينقدر فشار روم بود كه آخرشم رفتم بيمارستان ساعت ۱ نصفه شب
نميدونم قراره
كي جوابگوي اين لحظه هام باشه ؟ بازم نوار قلب ِ اورژانسي ....فشارم ۸ بود به زور اب قند
و ....... تا رفتم دكتر شد ۹ .... اخرشم گفت فشارش پايينه واسم امپول زد ..... منو مامانو
مجي رفتيم ؛ علاوه بر داروهاي قبلم كه پرانول بود ويتامين ِ ب وكلرديازپوكسايد ۵ هم نوشته
وقتي رفتم دكتر دست و پام يخه يخ بود .... قلبم ميسوخت دكتره گفت اگه بازم اينطوري شدم
برم اِكو ........ توي نوار قلب نشون نداده چيزي ميگن سالمه ....
پاي چپم درد ميكنه از وقتي امپول زدم خيلي بد برام زد طوري كه تا زد بلند گفتم اخ ...
مجي ميگه منو دوتا دكتري كه اونجا نشسته بودن زديم زير خنده از اين آخ ِ تو ؛ خداييش بد زد
همون موقع هم گفتم پام سر شده و ميسوزه ...... اما الان ۳ ساعت از اين موضوع ميگذره
اما پام درد داره .... 
شب ِ بدي رو گذروندم خيلي بد ..... مجي الكي گفت تصادف كردم سرم و پام شكسته
همينو كه گفت يهو قلبم تير كشيد و فشارم افتاد همون باعث شد كه كارم به بيمارستان بكشه
آخرشم بهم ميگه خونه ام نترس ميخواستم ببينم چقدر دوستم داري

يعني تو نميدوني چقدر دوستت دارم ؟؟؟؟؟؟؟ همون جور كه به خودت گفتم ديگه هيچ
وقت منو از طريق خودت امتحان نكن چون يهو ديدي الكي الكي جدي مُردما 
چي بگم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حرفي نمونده 


+
نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 3:36  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
چشمه ي چشاي من يه قطره اشكم نداره
واسه ي قلبه شكسته يه تيكه مرهم نداره
نميدونم با كي من دردامو قسمت بكنم
آخه ديوونه شدن يه حدو اندازه داره
با من بمون اي همسفر ؛ تو ُ اين غروب ِ واپسين
نذار كه تنها بمونم براي من همه كسي
كِي ميشه بازم بياي توي چشام زُل بزني ؟
بهت بگم ديوونتم ؛ اينو از ياد نبري
ميونه هزارتا عاشق ؛ منه سينه چاك رو
با خودت توي صدا به اوج ِ ابرا ببري....
با من بمون اي همسفر ؛ تو ُ اين غروب ِ واپسين
نذار كه تنها بمونم براي من همه كسي

ديروز كه 5 شنبه بود مجي زودتر مغازه رو تعطيل كرده بود و اومده بود خونه .... كار خاصي
نكردم تا بعد از اذان كه بزنگاه رو ديدم و حاضر شده بودم كه ساعت 8 بياد دنبالم و طبق قراره
قبلي بريم توچال اما گفت كه پاش درد ميكنه باشه واسه يه روز ديگه كه منم گفتم باشه
و چون خاله اش اومده بود خونشون ساعت 8:30 موند خونه و بعدش پيچوند و اومد ......
رفتيم؛؛؛؛؛ كجا بريم كجا نرين ؟؟؟؟؟ رفتيم پارك ملت ..... ديشب اونجا هم به مناسبت
هفته ي دفاع مقدس برنامه بود كه ما نمونديم و رفتيم قدم زديم و بعدشم نشستيم رو
صندلي و كلي حرف زديم ..... ميخواستيم برگرديم كه از يه جايي تپه مانند بود اومديم البته
چمن داشت شيبش زياد بود گفتم بدوييم
؟؟؟؟ مجي گفت باشه دستامون توي دست
هم بود و دوييديم
آخرشم كه رسيديم و بايد سرعتمونو كم ميكرديم
مجي يه قدم از من جلوتر بود و منم داشت ميكشيد منم نتونستم خودمو كنترل كنم يهو
پاشنه كفشم كه اسپرت هم بودو ليز
روي چمن ليز خورد
( انگار كه روي گِل ليز
بخوري همچين حالتي بود) يهو رفتم رو هوا و با پشت افتادم رو زمين
البته به حالت
نشسته اما هنوزم دستم توي دست مجي بود و هر دو منفجر شده بوديم
و در
حين ِ خنده
داشت قربون صدقه ام ميرفت
حالا خودم مُرده بودم از خنده
..... شوكه شده بودم خيلي جالبه آدم وقتي ميخوره زمين خودش هيچي نميفهمه يعني
يه لحظه ميبينه رو زمينه انگشت كوچيكه دست چپم چون توي دست مجي بود و كشيده
شد يه كم درد گرفت كه تا يه ساعت بعدش دردش خوب شد و اصلا يادم رفت ..... عوضش
كلي خنديديم و خاطـــــــــره ي خوبي شد ....
بعدش مجي گفت زوده بريم
خونه بريم پارك نياوران رفتيم و يه دور زديم و توي يكي از آلاچيقاش نشستيم و در مورد
ايندمون و راه هاي موجود حرف زديم
..... چند گزينه داريم كه اخرين گزينه هم گفته
شد و حالا قراره من برم دنبال ِ كاراي پاسپورتم
هيچ وقت فكر نميكردم كه لازم باشه ....
اما حالا چيزي ِ كه بايد به فكرش باشم و لازم ِ كه داشته باشم همين پاسپورته
......
من هميشه ايران رو با همه ي خوبيهاش و بديهاش دوست داشتم حتي دوتا خواستگار
داشتم كه خارج از ايران زندگي ميكردن و من بخاطر همين قضيه ردشون كردم چون گفتم يه
وجب از بدترين جاي ايران رو به بهترين جاهاي اروپا و........ نميدم اما الان واسه نجات ِ
عشقم و واسه رسيدن به كسي كه دوستش دارم همه كاري ميكنم حتي رفتن از ايران ....
اما بازم ميگم اين آخرين ِ راه ممكنه و آخرين گزينه ..... ديشب بهش گفتم تا آخرش
باهاتم ... چه موندن باشه ..... چه رفتن .... چه مردن .... گفت بازم ميزنم توي سرتااااااااا
كه تا دوروز بنالي
..... گفتم نه ديوونه منظورم اينه كه ميخوام بدوني همه جوره
باهاتم ..... 
ديشب شب ِ خوبي رو گذرونديم خدارو شكر بعدشم رفتيم شيرموز بخوريم كه تموم شده
بود و معجون خورديم ..... ساعت 12 اومدم خونه ..... اومدم ام پي فور مجي رو از كيفم در بيارم
و اهنگ بگوشم كه ديدم بر اثر زمين خوردنم شيشه اش خورد شده واقعا خورد شده بود به
مجي گفتم شيشه اش شكسته گفت فداي سرت ال سي ديش سالمه ؟ روشن ميشه؟
گفتم اره فقط شيشه نداره گفت باشه بذارش يه جايي كه فشار بهش نياد فردا ميام تميزش
ميكنم ميدم درستش كنن ..... بعدشم كه تا ساعت 4 لوليدم به خودم بلكه خوابم ببره
اما نبرد
..... و بعدش بيهوش شدم .
امروز هر كاري كرد بيدار نشدم ..... يهو مامان اومد گفت مجتبي توي حياط ِ يه ليوان آب يخ هم
دستشه ميخواد بياد بريزه روت از پنجره
منم فشنگي بلند شدم
و چون تاپ تنم
بود در آوردم و بلوز استين بلندمو تنم كردم و رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم نسشتم
پيشش رو مبل ..... گفت خرس ِ تنبل
گفتم خودتي
..... پس تو هم زرافه اي نه
شتري .....
بعدشم اومديم توي اتاقم و فيلم ديديم و بعدشم رفتيم قفل ِ در حياط خراب
شده بود درست كرد و...... كه مهدي زنگيد گفت مامان قلبش گرفته بيا .... مجي هم عين
ِ فشنگ رفت ..... بازم امروز مامانش مچ ِ محمد رو گرفته بود و آبروريزي شد و ..... واسه
همين حرص خورده بود قلبش گرفته ...... توي اين هفته اين دومين بار بود كه محمد ابروش
رفت ..... حقشه
..... كسي كه به ناحق تهمت ميزنه و آبروي منو مجي رو ميخواد با تهمت ِ
بيجا ببره حالو روزش بهتر از اين نميشه
؛ كسي كه نفرين ِ خيلي ها مخصوصا خود ِ
من پشت ِ سرشه حالا مونده تا بخواد تقاص پس بده .... تازه اولشه ، طوري دلمو 2شب
پيش سوزوند كه با گريه از ته دل گفتم اگه خدا بخواد از اين بگذره و و جوابشو نده خدا نيست
...... دلم سوخته بود و داشتم كفر ميگفتم
........ خدا جون منو ببخش كه اينجوري
گفتم اما تو خودت ميدوني من از چي سوختم و چي اتيشم زد ؛ خيلي سخته كاري رو كه
نكردي رو بگن كردي و واسه رسيدن به خواسته ي كثيفش بخوان آبروت رو هم جلو كسايي
كه نميشناسنت ببرن و اونا هم چون ازت شناختي ندارن باور كنن ..... به مجتبي هم گفتم
؛ گفتم مجتبي برادرت دلمو بد شكست نفرينش ميكنم و فقط بشين ببين چطوري چوبشو
ميخوره .... بالاخره منم خدايي دارم ...
همين الان مجي زنگيد و اومد دستگاه فشارمو برد گفت مامان دست و پاش لمس شده و
سِر ِ ..... ميخواست فشارشو بگيره ببينه چنده ؛ گفت فشارش رو ۸ بوده و هيچ حركتي
نميتونه كنه فقط ميتونه حرف بزنه و گردن به پايين سِر شده زنگ زدن با امبولانس و گفتن
تكونش ندين تا بيايم
.
دلم ميخواست ميتونستم كمكي كنم و باهاش برم و هر كاري ميتونم بكنم اما چيكار كنم
كه اونجا جاي من نيست
ميترسيدم به مجي بگم ميترسيدم برم ....
ترسيدم با ديدن من حالش بدتر بشه درسته مامانش منو نميخواد و قبول نداره اما من
دوستش دارم و واقعا نگرانشم ، خدا كنه چيزيش نشه
....... محمد هم ادم بشو نيست و دست از كثافتكاريهاش بر نميداره .
خدايا بهمون صبر بده و تحمل تا بتونيم تحمل كنيم و واسه به هم رسيدنمون بتونيم با
مشكلات بجنگيم .... خداجون ديشب مجي ميگفت ما تنها نيستيم چون تو رو داريم ؛ چون
تنهامون نميذاري منم ميدونم كه هركي تورو داشته باشه ديگه نبايد نا اميد باشه و از
چيزي بترسه .... پس خودت كمكمون كن
بعد نوشت :
خیلی بچه ای خیلی .....
بعد نوشت ۲:
بازم مرگ ُ جلو چشام ديدم ؛ بازم قلبم ..... كاش ديگه نزنه ؛ يعني ميشه يه دفعه
كه اينجوري ميشه بايسته و ديگه نزنه ؟؟؟؟؟؟؟ كاش بشه .... همين حالا ....همين لحظه ......
چه کسی می فهمد !
من از ابتدا تا انتهای انسانیم
دنبال یک شاخه گل سرخ می گشتم ؟
چه کسی می فهمد
من نه در محاصره
نه در تنگنای قفس
نه در انتظار سقوط
من در اوج خودم بودم
وقتی که گلوله های نفرت را
تنها برای آنکه با کسی زندگی کنم پذیرفتم
چه کسی می فهمد
من برای یک ذره زندگی
تمام روز
سجاده ام پر از دعا می شد
پیمان من با کدام آرزو شکست
که اینگونه سالهاست
سجاده ام بدون دعا خاک می خورد ؟
+
نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 19:13  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
بازم يه دنيا حس ِ بد داره رو قلبم سنگيني ميكنه
بازم يه بغض ِ گُنده داره خفه ام
ميكنه
با اينكه بغلم كردي و خودمو خالي كردم با اينكه قلبم چنگ چنگ شد وقتي
توي بغلت بودم تو هم گريه كردي
اما هيچ كدوم از اينا حتي گرمي ِ آغوشت و اون
دنياي ارامشي كه توي وجودت بود نتونست آرومم كنه
..... نميدونم چرا داره اينجوري
ميشه ..... تاوان ِ كدوم گناه ِ نكرده اس ؟؟؟؟؟ نكنه امتحان ِ ؟؟؟؟ اخه خدا چرا اينقدر سخت ؟؟
روز اول ماه رمضون اومدم و نوشتم خوب شروع كردم پس تا اخرش خوب پيش ميره اما الان
ميخوام حرفمو پس بگيرم ؛ ميخوام بگم با يه گل بهار نميشه .....
گل ناز ِ باغ زندگيم ، مرسي كه صبوري
خوشحالم كه دارمت 
امشبم رفتيم همون پاركه شريعتي يه كم هم پياده قدم زديم توي كوچه هاش
بعدشم كليآجيل خورديم و كاكائو ...... گريه كه كرده بودم قلبم خيلي درد ميكرد امروز
۳تا قرص پروپرانولول۱۰ خوردم .... از بس عصبي و متشنج بودم .....طوري كه وقتي نفس
كم اوردم ..... يه نفس ِ عميق كشيدم كه قلبم تيركشيد و يه لحظه درد پيچيد تو ُ قفسه ي
سينه ام گفتم آي .... مجي گفت چيه ؟گفتم هيچي اينطوري شدم ..... فداش بشم
خيلي ناراحت بود ..... مجتبي من نميخوام ناراحتت كنم ..... اما اينم نميتونم تحمل كنم
كه بهِم تهمت بزنن ؛ نميتونم ببينم كه خوردمون ميكنن
.... اجازه نميدم كه
عشقمون بره زير ِ سوال 
اين روزاي سخت رو دارم تحمل ميكنم و ميگذرونم به اميد روازي روشن ِ فردا ؛؛؛؛ روزاي
خوشبختي
فرداهاي با تو بودن
گلم بمون و صبوري كن تا بمونم و جون
به پات بدم ....
كس در غم ِ روزگـــــــــــــار جاويــــــــــد نمـــــــــاند
نا امـــــــيد مشو اگر چه اُميــــــــــد نمـــــــــانـــــد
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 0:58  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
ديروز روزي پر از استرسو تَنِش بود واسه ي عشقم ...... خيلي دلم سوخت واسه
خودمون واسه عشقمون كه بخاطرش داريم با همه ميجنگيم حتي غريبه هايي كه
چشم ندارن اين عشقو ببينن ...... علي همون دوست محمد (كه من ازش خيلي بدم
مياد ؛ همون كه رفتيم با هم فشم ) سر يه قضيه اي كه براش شده بود عقده ديروز ميره
در مغازه مجي اينا پيش محمد كه حرف ميندازه و يه چيزي ميپرونه به مامان مجي و از
طرفي هم حرف منو پيش ميكشه كه مجي باهاش دعوا ميكنه و ميزنه تو ُ سينه اش و تا
ميخواد بزن بزن كنه محمد مياد و جداشون ميكنه و مجي مياد خونه و ميره به مامانش ميگه و
خلاصه اوضاع ِ خيلي بدي توي خونشون حاكمه اين چند روز روزاي پر استرسي بود هم
اون هم من .البته اينم بگم كه بيشتر مجي درگيره اين مسئله اس ..... خيلي دوستت دارم
عشقم كه با صبرو تحمل وايسادي و نميذاري از هم جدامون كنن ....مثه يه مرد داري
ميجنگي.... نميدوني چقدر روحيه ميگيرم و به زندگي اميدوار ميشم وقتي ميبينم اينجوري
ميجنگي .....
ممنونم كه به كسي اجازه نميدي بهمون توهين كنن ....اميدوارم
توُ همه ي مراحل زندگي خدا پشت و پناهت باشه مرد ِ من ......
بعد از دعوايي كه مجي خونه داشت گفت افطار نميام ...گفتم نمون خونه بيا و اومد و با هم آش
خورديم و بعدشم فيلم ديديم توي اتاقم و از اونجايي كه نه من حال داشتم نه مجي
بنابراين نرفتيم احياء و مونديم خونه بعدشم فيلم ِ كلاهي براي باران رو ديديم و من حاضر شدم
و با هم رفتيم بيرون هواخوري اما خيابونا خيلي خلوت بود برگشتيم و رفتيم پيتزا خورديم كه
جاتون خالي خيلي چسبيد مخصوصا كه عشقم كنارم بود
....ساعت ۱۲:۱۵ من
خونه بودم و مجي هم رفت خونشون اما من تي وي رو روشن كردم و توي خونه جوشن كبير
رو خوندم همراه با تي وي ياد همه بچه ها كردم ..... بعدشم يه سر به وبلاگم زدم و بعدشم
با مجي خوابيديم امروز صبح ساعت نزديكاي ۹ بود مجي بيدارم كرد گفت بيدار شو اما
من خيلي خوابم ميومد گفتم ۱ساعت ديگه بيدارم كن اونم ول كن نبود و بيدارم كرد و خلاصه
با هزار زور خودمو بيدار نگه داشتم آخر سر ساعت ۱۱:۳۰ بود كه اومدم و دراز كشيدم يه
چرت زدم و بيدار شدم رفتم دستشويي كه همون موقع مجي زنگيد خونه و رفتم برداشتم
گوشي رو .....شانس اوردم بيدار بودم وگرنه خفه ام ميكرد
..... بازم جنگ ِ اعصاب
بود توي خونه ......... نميدونم من زيادي حساس شدم يا واقعا اوضاع خونه به هم ريخته
حوصله ي كوچكترين سرو صدا رو ندارم مخصوصا اگه اعصابم خورد باشه كه تا صدايي بشنوم
ديوونه ميشم و شروع ميكنم داد و بيداد كردن كه ساكت شين .بازم طبق معمول بحثم شد
و حاضر شدمو از خونه زدم بيرون و رفتم پيش عمو گوشيمم از دسترس خارج كردم به عمو
هم گفتم يا تلفنشو جواب نده يا اگه داد نگه من اونجام ( آخه مامان هرچي گفت كجا؟ بهش
نگفتم كجا ميرم) به عمويي گفتم اگه بگي اينجام ميرم و ديگه هم نميام اين طرفي 
... اون بنده خدا هم مجبور بود تلفنارو جواب نده خيلي باهام حرف زد و گفت مادرت گناه داره
نگرانه بذار بهش بگم اينجايي اما من راضي نشدم دو سه ساعتي كه موندم جواد اومداونجا
به اونم گفتم تازه اومدم رفتيم خونه نگو من اونجا بودم گفت باشه ساعت ۵:۳۰ برگشتم
خونه ..... ذهنم خسته اس و داغون ...... روحم زخميه ..... جسمم هم كه ديگه نگو داغونه
هنوزم كبودي ها رو بدنم هست اما داره خوب ميشه دردي نداره اما كبوده كه به قول
مجي داره پخش ميشه ....حس بدي نسبت به خودم دارم يه جور حس تنفر .... يه
جوارايي از خودم بدم مياد ....همين باعث ميشه بد اخلاق شم و با كسي نسازم حتي
بعضي مواقع با مجتبي ...... 
عشق ِ من ميدونم كه اينجا رو ميخوني .... ميخوام بدوني دوستت دارم ببخش اين عاشق
پر اشتباه ُ
...ببخش اگه از سر عشق و علاقه ي زياد بعضي مواقع بد ميشم و
حساس ..... ببخش كه ميخوام فقط ماله خودم باشي ببخش كه نسبت بهت حسودم و اين
حسادت فقط نسبت به توس يعني نميتونم ببينم كه ديگري چشمش دنبالت باشه يا غير از
من بخواي به ديگري هم توجه كني حتي اگه اون ديگري خانواده ات باشه .....
دوستت دارم عشق ي من .....
دوستت دارم مرد ِ من ...
دوست دارم اميد آينده ي مبهم
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 19:49  توسط مــــــــــریــــــــــم
|
بالاخره فشارهای این چند روزه کار دستم داد ..... دیشب تا صبح قلبم درد میکردو بیدار بودم
صبح مجی ساعت ۸ و خورده ای هِي زنگيد و اس داد كه بيدار شم برم دكتر منم گفتم
بيدارم و باز خوابيدم .... اما اون لجبازتر از اين حرفاست ؛ اومد در خونه و زد به شيشه
پنجره اتاقم ...چون پنجره باز بود سوييچشو پرت كرد داخل كه مثلا من بيدار شم منم پاشدم
گفتم بخدا تازه ۲ساعته خوابيدم بذار بخوابم گفت يالا بلند شو بريم دكتر گفتم با تو نميام
۱ساعت طول ميكشه حاضر شم گير داد گفت ۱۵ مين صبر ميكنم حاضر شو بيا گفتم نه تو
برو ميرم گفت نميري گفتم ميرم خدا خلاصه اعصابمو خورد كرد گفتم برو ديگه خنديد گفت نميرم
بيا منم لنگه دمپاييم كه لب پنجره بود رو برداشتم و پرت كردم سمتش گفتم اعصابمو خورد نكن
اونم غش كرده بود از خنده و حال مبكرد كه منو اول صبحي تا مرز انفجار برده و بعدش گفت
سوييچمو بده برم دادم رفت .حاضر شدم و با مامان رفتيم دكتر ۱ساعت منتظر شديم تا نوبتم
شده و رفتم معاينه كرد گفت علايم بيماري قلبي رو نداري اما عصبي ِ سعي كن عصبي نشي
... واسم نوار نوشت و دادم و آوردم ديد و برام قرص پروپرانول۱۰ نوشت و گفت بخورم و سعي
كنم عصبي نشم ..... يكي نيست بگه اخه مگه ميشه؟؟؟؟؟؟ الان ساعت ۵:۳۸ .... قراره افطار
مجي بياد اينجا برم حموم و حاضر شم تا عشقم بياد شبم ميخوايم با هم بريم احياء البته
اگه حالم خوب باشه 
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:41  توسط مــــــــــریــــــــــم
|

ديروز زودتر بيدار شدم و با فافا رفتم امور مشتركين و برگشتيم خونه وبا مامان كه رفته بود
با جواد خريد ....قرار گذاشتيم و رفتيم من نخ بخرم واسه بافتني كه اون نخي كه من ميخوام
رو نداشت ... چيزاي ديگه خريد كرديم و برگشتيم بعدشم افطار كرديم و مجي اومد اينجا بعد از
شام مامان رو برديم رسونديم خونه دوستش كه مراسم بود .... علي و فافا هم اومده بودن و
مجي و علي قليون كشيدن كه فافا دعواش شد سر قليون كشيدن ِ علي و قهر كرد و گفت
ميخوام برم خونمون و علي بردش منم به مجي گفتم چرا ميكشي؟كه علي هم بكشه
كه دعواشون بشه؟؟؟؟
بعد حاضر شديم و تا رفتيم ۱۱ بود رفتيم شاه عبدالعظيم
ديديم درهاي ورود رو بستن....... باز كردن يه عده رفتن داخل كه ما هم همراه اونا بوديم
ديديم واقعا جا نيست
باورتون نميشه ما دونفر بوديم اما جا واسه ما نبود غلغله بود
به زور يه جا پيدا كرديم و نشستيم و جوشن كبير رو خونديم و بعد از اينكه جوشن كبير تموم
شد قبل از اينكه قران سر بذارن سخنراني داشت ..... كه هيچ كس هم گوش نميداد 
همون موقع ديدم يه سوسك ِ پردار از عقب اومد جلو پام از اونجايي كه من اصلا از سوسك
نميترسم هيچ عكس العملي نشون ندادم اما زن ِ كه با شوهرش پشت ما نشسته بودن
از جاش پريد و فرار كرد
سوسكه رفت قاطي جمعيت ؛ چند نفر فهميدن بلند شدن دوتا
پسر دنبالش كردن سوسكه بازم با سرعت پر زد اومد رفت زير چادر من
زن ِ با يه حالتي
گفت رفت زيرت منم خيلي ريلكس پاشدم و چادرمو تكون دادم سوسكه افتاد شوهره همون
زن ِ پا گذاشت روش
؛بعدشم قران سر گرفتن و دعا خوندن تمامه بچه هاي وبلاگ نويس
اونايي كه ميشناسم و التماس دعا گفته بودن رو ياد كردم و خواستم به خواسته هاشون
برسن اخرشم واسه خودمون دعا كردم .... ساعت ۲ گذشته بود كه تموم شد مجي گفت
بريم بهشت ِزهرا و رفتيم سر خاك ِ مامان بزرگم و فاتحه خونديم كه مامان زنگيد و گفت
كجايين ؟ بياين ديديم ساعت ۳:۳۰ شده گفتم واي بدو بريم سحري بخوريم ۴۵ مين ديگه اذانه
ديگه تند اومديم ساعت ۴:۱۰ رسيديم خونه فقط ۱۵ مين فرصت داشتيم زود مامان واسمون
آورده با مجي خورديم و بعدشم وضو گرفتيم براي بار دوم با هم نماز خونديم 
بعدشم مجي رفت .
امروزم اونقدر خوابيدم كه باد كردم مجي زنگيد ردش كردم ۴بار زد جواب ندادم و خوابيدم
كه آخرش زد خونه و به مامان گفته بيدارم كنه بعدش گفتم بيدارمو باز خوابيدم
مجي
هم خودش خوابش برده بود اما محمد زنگ ميزنه و بيدارش ميكنه
.... امروز يه اتفاقي افتاد
كه باعث شد ديد مامانه مجي به منو مجي بهتر بشه 


فقط ميتونم بگم
خدارو شكر بالاخره دعاها داره اثر ميكنه
خدا داره جوابمونو ميده ؛ و البته محمد رو
حسابي بي آبرو كرد
طوري كه از خونه رفته بيرون و تا برگشتن باباشم ميترسه بياد خونه
.... مجي به مامانش گفت مامان محمد ميخواد با دروغاش منو مريم رو از هم جدا كنه و...
.... خلاصه خدارو شكر ورق برگشت ....راسته كه ميگن گهي زين به پشت ُ گهي پشت به زين ....
مجي بعد از افطار اومد دنبالم ورفتيم بنزين زد و رفتيم شارژ خريديم و اومديم خونه من يهو
فشارم افتاد و اعصابم خفن قاطي كرد ليوان ِ آب ِ قند از دستم افتاد رفتم افتادم رو تخت
مجي هم بود خودمم نميدونستم چه مرگمه بخاطر اتفاقي كه غروب افتاده بود خونه مجي
اينا محمد زنگيد به مجي و گفت خونه نميام برام كاپشن بيارو ....... مجي مجبور شد بره
و مامان يه چيزي گفت كه منم چون زمينه شو داشتم و اعصابم خراب بود يهو توپيدم بهش و
اومدم داخل و گوشيمم خاموش كردم و رفتم تو اتاقم و درو قفل كردم و بلند زدم زيره گريه 
صداي تلويزيون رو هم زياد كردم اونقدر گريه كردم كه نفسم بنداومد قلبم به شدت تير
ميكشه تازگي ......... با كوچكترين فشار قلبم شروع ميكنه به سوختن و تير كشيدن .....
ديدم هي در ميزنن محل ندادم مجي اومد زد به شيشه پنجره اتاقم از حياط بازم جواب
ندادم تا اينكه صدام كرد پنجره رو باز كردم گفت تو چه مرگته ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نميدونم رفتم
بيرون ...اونم اعصابش خورد شده بود با تندي بهش جواب دادم و قهر كرد و رفت منم اومدم
توي خونه و همه رو شستم و گذاشتم كنار و اومدم دراز كشيدم هنوزم كه دارم مينويسم
اعصابم داغونه خيلي داغونم خيلي .... اما با مجي قهر نيستم كلي به هم اس ام اس داديم
گفت برو بخواب تا آروم شي اما اون نميدونه كه اينجوري اروم نميشم فافا اينا هم امروز
اسباب كشي داشتن و از صبح با علي رفته بودن اونجا شب هم اومد وسايلشو برد ....
پي نوشت ۱: محمد خان حقته ؛ تازه اولشه كجاشو ديدي؟ چوب خدا صدا نداره .... 
با بد كسايي در افتادي .... 
هيچ كس نميتونه اين دستا رو از هم جدا كنه جز مرگ گره اي كه به اين انگشتا
خوره باز شدني نيست ؛

ما خدارو همراه خودمون و عشقمون داريم تو كي رو همراه ِ
خودت داري؟؟؟؟ كي ميتونه قدرتش بيشتر از خدا باشه و همراه و پشت تو باشه؟؟؟؟
پي نوشت ۲ : بد بخت ِ عقده اي سگ هم آفريده ي خداست .... كاش تو هم سگ بودي
اما خدا ميشناختي همون سگ شرف داره به امثال تو .... ميبيني كه چقدر خدا بهم نظر
داره .... تا كور بشه اون دوتا چشات و در بياد
.... اميدوارم به حق همين شباي
عزيز خدا جوابتو بده واگذارت كردم به همون خدا كه جواب ِ محمد رو داد و با چشماي خودم
دربه دريشو دارم ميبينم ؛ هنوز دوروز نيست كه نفرينش كردم ...... 
پي نوشت ۳: من معمولا كسي رو نفرين نميكنم يا بد ِ كسي رو نميخوام مگر اينكه واقعا دلم
از دستش شكسته باشه اما اگه نفرين كنم بي برو برگرد چوبشو ميخوره و خيلي بد نفرينم
ميگيرش ..... اينو چند بار خودم ديدم و بهم ثابت شده
خدايا شكرت كه هميشه همه
جا همراهمي و تنهام نذاشتي

پي نوشت ۴: ميخوام ادرس وبلاگمو عوض كنم .... ادرسشم فقط به كسايي ميدم كه
بشناسم و ازشون نشونه اي داشته باشم . 
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 23:56  توسط مــــــــــریــــــــــم
|